تجربه "یک روز به یاد ماندنی"!

کودک ترویج خواندن، نوشتن بازی تخیل
نویسنده: 
نهضت قریشی نژاد

این تجربه در انجمن دوست‌داران ادبیات کودک و نوجوان اصفهان در تابستان گذشته انجام شده است. گزارش آن را به روایت آموزگار کلاس می خوانید:

برای همه حاضران در كلاس توضیح دادم كه امروز صحنه سقوط یك سفینه فضایی، هجوم خبرنگاران و گزارشگران، حضور مردم و اظهارنظرهای آن‌ها را به نمایش در می‌آورند. دانش آموزان به سه گروه ۵ نفری تقسیم شدند:
•    گروه ۱ مأموریت یافت تا صحنۀ سقوط سفینه فضایی و چهره سرنشینان را بسازد و آماده جواب دادن به پرسش‌های احتمالی خبرنگاران شود.
•    گروه ۲ در نقش گزارشگران و خبرنگاران باید در مشورت با هم آماده می شدند تا با پرسش‌هایی از سرنشینان سفینه و مردمی كه سقوط آن را دیده اند، گزارش تهیه كنند.
•     گروه ۳ نقش مردمی  كه سقوط سفینه را به چشم دیده اند بازی می كردند
 برای این كار نیم ساعت وقت در نظر گرفته شد. شوق و شور گروه‌ها بسیار جالب بود. كمتر نوجوانان را تا این حد مشتاق كاری دیده بودم. گروه ۱ با استفاده از امكانات محدود پیرامون و بدون آمادگی ذهنی قبلی، در همان زمان كم به سرعت ماسك‌های عجیب و غریب و لباس های هم رنگ از كاغذرنگی، درست كردند و صحنه را آماده ساختند.

گروه ۲ با شور و شوق فكرهای‌شان را با هم مطرح می كردند و سؤال های‌شان را از زوایای مختلف آماده می‌كردند و گروه ۳ درباره احتمال چیزهایی كه در سقوط دیده بودند صحبت می كردند و تقسیم كار كه هركدام چه بگویند.
صحنه آماده شد. مردم، حیرت زده صحنه سقوط و سرنشینان اطراف سفینۀ شكسته را تماشا می كردند. سپس، خبرنگاران وارد شدند. گروهی گزارشگر رادیو و تلویزیون بودند و بعضی خبرنگار روزنامه ها. آن‌ها نام شهری را كه سفینه در آن سقوط كرده "خدنگ" اعلام كردند و شبكه‌های خبری‌شان را "پشنگ"، "قشنگ"، "شنگولی"، "منگولی" و..... آن‌ها به وسیله یک ماژیك و مقداری كاغذ میكرفن‌هایی درست كرده بودند. ابتدا سراغ سرنشینان رفتند: "آیا زبان ما را می فهمید؟ از كجا آمده اید؟ به كجا می رفتید؟ چه شد كه سقوط كردید؟ شما چه نوع موجودی هستید؟ چه می‌خورید؟ چگونه نفس می‌كشید؟ چرا بعضی یک، بعضی دو و بعضی سه چشم دارید؟"
 سرگروه سرنشینان كه یک چشمی بود جواب می داد: "بستگی دارد كه آنتن مان را روی چه زبانی تنظیم كنیم. وقتی دیدیم در ایران هستیم آنتن‌مان را روی فارسی تنظیم كردیم اگر می‌بینی من لهجه خوزستانی دارم به خاطر این است كه چون عجله داشتم، فارسی كتابی را پیدا نكردم و كمی آنتن منحرف شد. ما از سیاره پلوتون به مریخ می‌رفتیم كه در راه، یكی از افراد، هوس نیتروژن كرد و دكمه را اشتباهی فشار داد و یک‌ باره با سرعت به زمین سقوط كردیم."

- "موجوداتی از گروه انسان هستیم، چیزی نمی خوریم چون هورمون هایی در بدن ما ترشح می شود كه نیاز بدن‌مان راتأمین می كند، با گوش‌های‌مان نفس می كشیم و متناسب با مأموریت مان یک، دو، یا سه چشم داریم."

خبرنگاران به سراغ مردم رفتند و از آن‌ها پرسیدند كه موقع سقوط هواپیما چه دیده اند و نظرشان درباره این اتفاق‌ها چیست؟ مردم هركدام جوابی دادند:

  • "زمین برای مدتی لرزان بود و دود زیادی از بالای سفینه خارج شد."
  • "سرنشینان قیافۀ شیطانی داشتند. زخمی و عصبانی بودند وصندلی های عجیب وغریب شان خراب و شكسته شده بود."
  • "مادربزرگ من از شدت ترس سكته كرد و مرد."
  • "چهار ستون آتش در زیر سفینه بود كه هرچه به زمین نزدیك می‌شد گل ها و گیاهان را می‌سوزاند. من فكر می‌كنم اگر سفینه هایی با مردمی غیر زمینی بتوانند در هر جای زمین بیایند و گل‌ها و گیاهان را از بین ببرند، كره زمین و انسان‌های زمینی در خطراند و باید فكری برای ارتباط با انواع دیگر انسان در كره های دیگر بكنند تا از این خطرات جلوگیری كنند."
  • یك نفر كه عینک شكسته‌اش را در دست داشت گفت: "من اصلاً فكر می‌كنم همه این‌ها صحنه سازی است و این ها آدم‌هایی هستند كه نقش بازی می كنند یا دچار توهم شده اند یا ابزاری را آزمایش می‌كنند."

خانمی از میان جمع فریاد زد این كاری ندارد امتحان می كنیم و با جسارت به طرف سرگروه رفت و به صورت او آویخت و سعی كرد پوست صورت‌اش را كه فكر می كرد ماسک است بكند. اما تلاش بی فایده بود و اسلحه سرگروه، پاشنه كفش او را پودر كرد. یك نفر فریاد زد واقعی هستند و همه فرار كردند. در حال فرار، صدای آژیر ماشین پلیس آمد و همه ایستادند. پلیس سرنشینان را با وجودی كه سرگروه ‌شان گفت كه آن‌ها صلح طلب هستند، به كسی آزار نرسانده اند و پاشنۀ كفش آن خانم را هم پودر كرده تا زمین نخورد دستگیر كرد.
 صحنه پایان یافت، در حالی كه خود من هم از همراهی كردن با نوجوانان در شور و شوق به وجد آمده بودم و حس می كردم یكی از آن‌ها هستم. دانش آموزان صحنه را ترك كردند و پشت میز نشستند. از آن‌ها خواستم در نقش سرنشین سفینه، گزارشگر، خبرنگار و یا مردم گزارشی از این صحنه بنویسند.

هركس گزارش خودش را خواند. هركدام از قول نقشی كه در صحنه بازی كرده بودند گزارش نوشته بودند. در نوشته هاشان پایان كار از قول سرنشینان چنین بود كه: "آن‌ها میله های زندان را ذوب می كنند و با سفینه شان فرار می كنند." دختر ۱۰ ساله ای نوشته بود كه: "الان سه میلیارد سال است كه ما پشت میله های زندان هستیم و انسان ها همه مرده اند و كسی نیست كه ما را بیرون بیاورد، امّا هنوز قیافۀ زشت‌شان را به خاطر داریم." بعضی خبرنگاران و مردم، سرنشینان را نفرت انگیز، با چشم های ورقلمبیده، صورت های سبز و زرد و آبی و سفید تصویر كرده بودند و سرنشینان انسان‌های زمینی را شبیه وزغ كه یكی از سرنشینان با دیدن آن ها غش كرده، خنگ، ترسو، و مونگول تصویر كرده بودند. سرنشینان هوای زمین را بسیار گرم دانستند و خدا را شكر كرده بودند كه زیر لباس های‌شان كولر داشتند. خبرنگاری نوشته بود: "سفینه شان كاملاً منفجر و از هم پاشیده شده بود. وقتی شنیدم با آن فرار كرده اند خیلی تعجب كردم." حتّی موقع نوشتن و خواندن هم هیجان و شادی نوجوانان بیشتر از همیشه بود و بالای گزارش خیلی ها نوشته شده بود: "یك روز به یاد ماندنی!".

  • الهام گرفته از یکی از طرح‌های پروژه "همه می نویسند" در بنیاد بوک تراست انگلستان
راهنما

عضویت در کانال تلگرام