گزیده‌هایی از کتاب‌های کودک و نوجوان

گزیده‌هایی از کتاب
وقتی هورتون صدای هو شنید – مجموعه کتاب قصه‌های یک جورکیوقتی هورتون صدای هو شنید – مجموعه کتاب قصه‌های یک جورکی

آن‌­وقت فریاد زد: «جناب شهردار، آهای جناب شهردار! حالا وقتشه ثابت کنید واقعا وجود دارید. پس همه با هم بیایید بیرون. تظاهرات راه بیندازید. از هر چه هو هست بخواهید فریاد بکشد، نعره بزند و جیغ و داد کند. اگر دست روی دست بگذارید به یک چشم به هم زدن هر چی هو هست توی یک دیگ روغن بیزل­نات جزغاله می‌­شود!»

بلند بگو نه! بلند بگو نه!

 «وقتی کشتی با یک پرچم سبز توی اقیانوس حرکت می­‌کند، یعنی همه چیز امن است و دریا آرام!

 یعنی همه چیز خوب است!

 تو احساس امنیت و راحتی می‌­کنی.

 خوشحال و آرام با کشتی­ات در دریا حرکت می­‌کنی!

 اما وقتی پرچم قرمز روی کشتی بالا می‌­آید، یعنی دریا دیگر آرام نیست و اوضاع خطرناک شده!»

پاستیل‌های ضد قلدری! (مجموعه کتاب‌های جولیا)پاستیل‌های ضد قلدری! (مجموعه کتاب‌های جولیا)

وینستون همه چیز را درباره‌ی پاستیل‌های ضد قلدری به بوبت گفت حتی چندتا پاستیل به او داد تا جلوی لری، برادر بزرگش، آن‌ها را امتحان کند. بوبت گفت: «برای این کار پاستیل‌های بیشتری لازم خواهم داشت. شاید بیست تا!»

بلدی دوست پیدا کنی؟ (مجموعه کتاب‌های جولیا)بلدی دوست پیدا کنی؟ (مجموعه کتاب‌های جولیا)

تا حالا دقت نکرده‌ای که وقتی همه‌ی ما با هم ترکیب می‌شویم رنگ قهوه‌ای درست می‌شود؟ تو ترکیبی از همه‌ی رنگ‌ها هستی. فقط هنوز متوجه آن نشده‌ای. تو همه‌ی ویژگی‌های یک دوست خوب را داری.

بدجنس‌هابدجنس‌ها

تا این‌که روزی یک پرنده به‌راستی زیبا و باشکوه از آسمان فرود آمد و روی قفس میمونها نشست. میمون‌ها یک صدا گفتند: «وای خدا جون! این پرنده تپل مپل است! تپل مپل! تو این جا در انگستان چه کار می‌کنی؟ »

پرنده تپل مپل مثل میمون‌ها از آفریقا آمده بود و به همان زبان میمون‌ها حرف می‌زد.

نامه‌های فلیکس: خرگوش کوچولو به سفر دور دنیا می‌رودنامه‌های فلیکس: خرگوش کوچولو به سفر دور دنیا می‌رود

سوفی باورش نمی­‌شود، یک نامه راستی راستی از طرف فلیکس! قلبش تند تند می‌­زند. نامه را محکم می­‌گیرد و مامان را بغل می­کند و نفس راحتی می­‌کشد. بعد داد می­زند: «لنا، نیکلاس، جولیوس، بیایید نگاه کنید!»

وقتی بابا از سر کار به خانه می­‌آید، او هم نامه را می­‌خواند و با تعجب می­‌گوید: «هووم، هووم، هووم، پس مسافر ما از لندن سر درآورده!...»

داروی شگفت‌انگیز جورجداروی شگفت‌انگیز جورج

مرغ بزرگ و بزرگ‌تر و بلند و بلندتر شد و خیلی زود چهار تا پنج برابر اندازه‌ی قبلی‌اش شد.

جورج از هیجان، این پا و آن پا می‌کرد.

او به مرغ غول‌پیکر اشاره کرد و گفت:

«مادربزرگ! مرغه از داروی جادویی خورده و درست مثل شما دارد بزرگ می‌شود.»

راز موتور سیکلت منراز موتور سیکلت من

قسمت‌های مرکزی جزیره‌مان، مملو از پرندگان جوان است. چشم‌های‌تان را خوب باز کنید، آن وقت از دیدن انواع‌ گوناگون پرنده‌ها حیرت خواهید کرد. وقتی صدای آواز یا فقط جیرجیر پرنده‌ای را از لای برگ‌های درختی می‌شنوید، دنبالش بگردید و سعی کنید گونه‌ی آن را شناسایی کنید. به زحمتش می‌ارزد که کتاب مصور رنگی کوچکی همراه خود ببرید تا در این مورد کمکتان کند.

من و زرافه و پلیمن و زرافه و پلی

از لبه‌ی منقار پلیکان، به بیرون خم شدم و مشتی گیلاس به دوک تعارف کردم و گفتم: «بفرمایید عالی جناب! گیلاس‌های‌تان!»

دوک ماتش برد.

بعد عقب عقب رفت و تلو تلو خورد. چیزی نمانده بود چشمانش از حدقه بیرون بیاید.

نفس‌زنان گفت: «خداوندا! این دیگر چیست؟ شما کیستید؟ »

رازهایی که نباید مخفی کردرازهایی که نباید مخفی کرد

  قلقلک­‌های عالی‌جناب هنری دیگر بامزه نبود و او گاهی هم به اندام­‌های خصوصی آلفرد دست می‌­زد و آن‌­جاها را قلقلک می‌­داد، حتی وقتی آلفرد از او می­‌خواست بس کند، او باز هم به کارش ادامه می­‌داد.

  عالی‌جناب هنری با خنده گفت: «سخت نگیر آلفرد! این فقط یک شوخی است. کمی قلقلک که اشکالی ندارد.»

آقای روباه شگفت‌انگیزآقای روباه شگفت‌انگیز

آقای روباه گفت: «ما یک دهکده‌ی کوچک زیرزمینی می‌سازیم، با چند خیابان و خانه‌هایی در دو طرف خیابان‌ها؛ خانه‌های جدا برای گورکن‌ها و موش کورها و خرگوش‌ها و خزها و روباه‌ها. و من هرروز می‌روم و برای‌تان خرید می‌کنم. و هرروز مثل پادشاهان غذا می‌خوریم.»

بعد از این سخنرانی فریادهای شادی تا مدتی ادامه داشت.

انگشت جادوییانگشت جادویی

آقای گِرگ گفت: «حال آدم به هم می‌خورد! چون ما بال داریم، مجبور نیستیم غذای پرنده‌ها را بخوریم. می‌توانیم به‌جایش سیب بخوریم.درخت‌های ما پر از سیب است. بیایید!»
بنابراین به طرف درخت سیبی پرواز کردند.

بردن تمساح به مدرسه؟ هرگز!بردن تمساح به مدرسه؟ هرگز!

خوبی‌اش این است که حالا هیچ کدام از بچه‌ها را نمی‌خورد اما بدی‌اش این است که ملچ‌مولوچ‌کنان آدامس را می‌جَود و آن را با انگشت، دور پوزه‌اش تاب می‌دهد.

مغز شبیه باغ است – مجموعه کتاب کودکان و مفهوم زندگیمغز شبیه باغ است – مجموعه کتاب کودکان و مفهوم زندگی

  «مغز ما یک‌جورهایی شبیه باغی شگفت‌انگیز است. هر باغ مسیرها و جاده‌های جورواجوری دارد که هرکدام به جای متفاوتی می‌رسد...»

آرتور سبزآرتور سبز

وقت شام آرتور به جای دستمال کاغذی، روی میز دستمال پارچه‌ای گذاشت. شام خوردن که تمام شد به ساعتش نگاه کرد.

آرتور گفت: «وقت رفتن است»

دورا پرسید: «کجا می­خواهی بروی؟»

آرتور گفت: «بابا قرار است در ساختن ماشین سبز بزرگ توی مدرسه به ما کمک کند.»

بابا گفت: «بعدا می­بینمت عزیز.»

دورا با خودش فکر کرد: «وای نه! بابا هم با آن‌­هاست.»

گوزن شاخدار فایده‌اش چیه؟گوزن شاخدار فایده‌اش چیه؟

حتی این کار هم فایده ای نداشت!
مادر جک خیلی عصبانی شد وگفت: «این گوزنت خانه را به هم ریخت.
نه، نمی توانی برای گوزن فایده ای پیدا کنی. باید برود همان جایی که
بوده، توی جنگل.»

بچه باتلاقبچه باتلاق

  «دوستان‌مان هم خیلی دوستش داشتند. او را در جعبه‌ای می‌گذاشتیم و یواشکی به مدرسه می‌بردیم.

  هروقت، معلم‌مان حواسش نبود، او در حیاط مدرسه،
   توی شن و آب، برای خودش بازی می‌کرد.»

آدم کوچولوهاآدم کوچولوها

  «درست همان موقع، پرستوی آبی زیبایی، کمی آن‌طرف‌تر، روی شاخه‌ای فرود آمد و بیلی کوچولو زن آدم کوچولویی را دید که با دو بچه اش، بی‌هیچ ‌ترسی پشت پرستو سوار شدند. بعد پرستو با مسافرانش، که با خیال راحت بین دو بالش نشسته بودند، پرواز کرد و رفت.»

اُلی عزیزاُلی عزیز

 اُلی عزیز

بالاخره به این‌جا رسیدم. توی یک پروشگاه که راهبه‌ها و پرستارهای ایرلندی اداره‌اش ‌کنند، کار می‌کنم. خواهر کریستینا بیش از شصت سالش است، ولی اصلاً معلوم نیست. تا حالا ندیده‌ام کسی انقدر سخت کار کند. هیچ‌وقت دست از کار نمی‌کشد. در این‌جا بیش‌تر از دویست بچه زندگی می‌کنند. من در غذا دادن به آن‌ها کمک می‌کنم و بهشان درس می‌دهم. غروب‌ها هم برای‌شان برنامه‌ دلقک‌بازی اجرا می‌کنم و سعی می‌کنم آن‌ها را با خوشحالی به رختخواب بفرستم. بعضی‌هاشان به زحمت به خواب می‌روند. وقتی بدانی که چه بلاهایی به سرشان آمده، دیگر تعجب نمی‌کنی. یکی از پسرها که اسمش گاهامیر است، از بس وحشت کرده، اصلاً حرف نمی‌زند. می‌خواهم کمک‌اش کنم تا دوباره به حرف بیاید؛ البته اگر بتوانم. از پنجره‌ اتاقم یک کوه بزرگ و ابرهای دور و بر قله‌اش پیداست. می‌گویند یک عالم گوریل آن بالا زندگی می‌کنند. هرچند تا حالا هیچ‌کس حتا یکی‌اش را هم ندیده است.

خیلی دوستت دارم

مات

راستی جوجه پرستوهایم پرواز کردند یا نه؟

آدم کوچولوی گرسنهآدم کوچولوی گرسنه

  آدم کوچولو به خانه برگشت و نشست. نان را بو کرد و لبخند زد. کمی از نان را خودش  خورد. کمی از آن را به موش‌ها داد. کمی از آن را هم گذاشت برای فردا؛ فردایی که خیلی زود امروز می‌شود.

ديدگاه شما

کپچا
این پرسش برای آزمایش این است که آیا شما یک بازدید کننده انسانی هستید یا خیر و نیز برای جلوگیری از ارسال خودکار هرزنامه.