گزیده‌هایی از کتاب‌های کودک و نوجوان

گزیده‌هایی از کتاب
برده‌رقصانبرده‌رقصان
  • حقیقت مانند داستان بریده بریده‌ای به‌آرامی ظاهر شد. من روی یک کشتی بودم که دست اندرکار معامله‌ای غیرقانونی بود و ناخدا کاتورن هیچ از دزدان دریایی بهتر نبود.
  • زمانی که وضع اسفناکم را به‌خاطر آوردم، به این فکر افتادم که شاید این کشتی است که افراد را وادار می‌کند به نرمی تغییر روحیه دهند، همان‌گونه که کشتی بی‌هیچ کوششی سینه‌ آب را می‌شکافد.
  • بردگان از کارکنان کشتی به مرگ نزدیک‌تر بودند، هرچند آن‌چه آن‌ها می‌خوردند خیلی بدتر از غذای ما نبود و هیچ‌کدام از ما ... از شر تشنگی رها نبودیم؛ ولی ما می‌توانستیم روی عرشه قدم بزنیم و در این فکر بودم که در این شرایط، این قدم زدن بود که تفاوت بین مرگ و زندگی را نمایان می‌ساخت.
     
آیا باید به بیمارستان بروم؟آیا باید به بیمارستان بروم؟

«مریض بودن اصلا خوب نیست. وقتی حالت خوب نیست پدر و مادرت چکار می‌کنند تا بهتر بشوی؟
می‌توانی بگویی که مردم به چه دلایلی به بیمارستان می‌روند؟
آیا تو هم تا حالا به بیمارستان رفته‌ای؟
درباره بیمارستان رفتن چه احساسی داری؟ و چه سوال‌هایی برایت پیش آمده؟
هیچکس بیمارستان رفتن را دوست ندارد. اما گاهی لازم است این کار انجام شود.»

ماسک کاغذی ماسک کاغذی

«موشان موشان موشان  کله‌اش خورده به کوشان». من هر وقت بچه‌ها دست می‌زدند و برایم از این شعرهای مسخره می‌خواندند ناراحت می‌شدم اما هر چقدر پا می‌کوبیدم روی زمین هیچ فایده‌ای نداشت. انگار هیچ کس من را نمی‌دید. ولی سهند وقتی برایش  شعر:
«میمون ِ زشت دم‌دراز  رفته بخره یه دونه غاز» را می‌خواندند به جای این که مثل من پایش را بکوبد زمین یا مثل اشکان داد بکشد، فقط می‌گفت: «من نه میمونم، نه زشتم، نه دم دراز». بعدش امید می‌رفت سراغ  بچه‌ای دیگر و برایش شعر می‌خواند...   

ایست زورگویی ممنوع ایست زورگویی ممنوع

شب نمی‌توانستم توی تختم بخوابم، چون همه جای تختم استفراغی شده بود و مامان همه رختخواب‌هایم را شسته بود. روی زمین هم سخت خوابم می‌برد. خیلی طول کشید تا خوابم ببرد، اما تا صبح خواب می‌دیدم من و ماهان و سهند و آرش لباس مرد عنکبوتی پوشیدیم و تا امید به ما نزدیک می‌شود چهارنفری می‌پریم دورش و دیگر جرئت نمی‌کند هیچ کاری بکند، تازه یک داداش کلاس پنجمی هم داشتم که زورش از رئیس امید هم زیادتر بود، ولی وقتی از خواب بیدارشدم نه لباس مرد عنکبوتی داشتم، نه داداش. این قدر حالت تهوع داشتم که دلم نمی‌خواست صبحانه بخورم...

همکاری در یک روز شیری همکاری در یک روز شیری

من گاو و گوساله‌ها را می‌کشیدم و دست و پای گوسفندهایی را که فربد با پنبه برایشان پشم درست کرده بود و می‌چسباند روی مقوا. بقیهٔ بچه‌های گروهمان هم نرده‌ها را با مقوای قهوه‌ای می‌بریدند و می‌چسبانند کنار هم، برای دیوارهای مزرعه. اما بردیا مجبور بود همهٔ کارهای گروهشان را خودش یک نفری انجام بدهد. وقتی که رنگ کردن چمن‌های مزرعه‌مان تمام شد و نرده‌ها را هم چسباندیم، رفتیم سراغ درست کردن درخت برای گروه بردیا و بچه‌هایشان. بچه‌های گروه بردیا با هم لجبازی کرده بودند و همهٔ مقواهای سبزشان را پاره پاره کرده بودند. خانم معلم که سوت کشید وقت تمام! بردیا زد زیر گریه...

کی همه چی را بلده؟ کی همه چی را بلده؟

من دیکتهٔ خیلی از کلمه‌هایی را که پارسال می‌نوشتم یادم رفته است. من قیافهٔ کلمه‌ها یادم نمی‌ماند و موقع نوشتن همه را با هم قاطی می‌کنم، هر چقدر هم کتابم را زیر سرم می‌گذارم تا کلمه‌ها بروند توی سرم و شب خوابشان را ببینم و قیافه‌شان یادم بماند هیچ فایده‌ای ندارد. من شب‌ها فقط خواب همبرگر و پیتزا و لازانیا می‌بینم. چراغ اتاقم را خاموش می‌کنم و می‌پرم توی تختم، اما هرچقدر چشم‌هایم را بهم فشار می‌دهم خوابم نمی‌برد. به سرم می‌زند بروم سر یخچال و چند تا خیار با پوست بخورم تا دل درد بگیرم و فردا صبح بجای مدرسه با مامان بروم دکتر...

شهر بدون پلاستیکشهر بدون پلاستیک

چه مرضی دارم این همه دروغ می‌گویم، خودم هم نمی‌دانم. هر دفعه هم می‌بینم که یک دروغ تازه یعنی کلی دردسر و دلشوره، اما باز هم به جای این که فکرم را به کار بیندازم و راه درستی پیدا کنم، اولین چیزی که به فکرم می‌رسد، دروغ گفتن است. چاره‌ای ندارم، مجبورم، نمی‌شود مثل بچه آدم گوشی بابا را بگیرم و کارم را انجام بدهم.
این همه دوغی را که وقت ناهار من و سعید به خوردِ بابا داده بودیم، هرکس دیگری خورده بود تا شب بیدار نمی‌شد، اما بابا همچنان سرحال نشسته و چشم از گوشی‌اش برنمی‌دارد. به هزار تا راه دیگر باید فکر می‌کردم.....

پل شکستهپل شکسته

-    یک روز در زمین بازی مدرسه گفته بودند: « اتل‌متل‌توتوله، کاکاسیاه کوتوله.» بعد به جینی نگاه کرده و خندیده بودند. بعد از آن اسم او را اتل‌متل گذاشتند. جینی در حمام به پدرش گفت که او را محکم‌تر بشوید.
-    پدر پرسید: «چرا؟ الان پاکِ پاک شدی.»
-    گفت: «من کثیفم.»
-    « کثیف نیستی، دیوونه.»
-    « اما مثل اونا نیستم. من هم می‌خوام همرنگ اونا باشم. بهم می‌گن اتل‌متل.»
-    « رنگ پوست تو برات مناسبه، رنگ اونا هم برای خودشون.»
-    ...

 

او هنوز اینجاستاو هنوز اینجاست

نفسم بیرون نمی‌آمد. محکم همدیگر را بغل کرده بودیم. فقط خودمان دوتا. جای خالی گای در خانه و عشق زیاد خانم هوز را از نزدیک لمس کردم... و بیشتر در بغلش فرو رفتم؛ احساساتمان یکی شده بود و دنیایم کنار او، بزرگ‌تر.

خورشید را برایم قورت می‌دهی؟ (قورتش بده)خورشید را برایم قورت می‌دهی؟ (قورتش بده)
  • یک شهر بود.

همه‌چیز سرجایش بود.
اما از یک روز به بعد...  

  • شهر کم‌کم عوض شد. پروفسور همان‌طور که انگشتش را توی فرورفتگی چانه‌اش بالا می‌برد و زانو زده بود روی نقشه‌ها گفت: «چی شده؟» قورتش‌بده گفت:«دلم درد می‌کند.»

پروفسور سرش را بلند کرد  و با خنده گفت: «رودل کرده‌ای!» و ابروهایش بالا رفتند: «با آن چیزهایی که تو قورتشان دادی، معلوم است الان باید حالت بد باشد.»

ندای مردابندای مرداب
  • آن‌هایی که احساس می‌کنیم شبیه ما هستند، واقعا چه‌قدر به ما شباهت دارند؟ گفتنش سخت است.
  • آدم‌ها چه‌قدر باید شبیه ما باشند تا بتوانیم دوستشان داشته باشیم؟
  • برای این‌که همدیگر را دوست داشته باشیم، حتما باید شبیه هم باشیم؟
  • یعنی کسانی که شبیه ما هستند، همان‌هایی هستند که دوست‌شان داریم؟ و آیا آن‌ها هم ما را دوست دارند؟

             

زیر خط کودکیزیر خط کودکی
  • از نگاه آذریزدی قضاوت گاوی، گونه‌ای داوری است که بر پایه نادانی و بیداد شکل گرفته است. او در این‌جا خویش ـ انگاره قربانی را در مورد خودش به کار برده است. همان‌گونه که بسیاری از قربانیان در جهان به همین‌گونه از روی نادانی یا از روی بیدادگری قربانی شده‌اند، او هم خودش را در چنین وضعیتی تصویر کرده است.
  • نکته‌ای در زندگی آذریزدی وجود دارد که پیش‌تر در مقاله «شوریده نهان» بررسی شده است. این‌که او چرا با همه این رنج‌ها، باز ایستادگی می‌کرد و هیچ‌گاه مانند انسان‌های ناامید دست از همه‌چیز نشُست؟ خودش بر این باور بود که او به چیزی وصل است که سرچشمه خوشی است. سرچشمه جوشش‌ها و رهایی است...
  • در حقیقت آذریزدی تنها بود و از تنهایی‌اش بسیار رنج می‌برد، اما با روشی که به آن تجربه زبانی می‌گویند، می‌خواست این تنهایی را انکار کند و پس بزند. می‌خواست که حقیقتی دیگر برای زندگی‌اش بسازد که شاید وجود نداشت.
  • ... آذریزدی از زبان سعدی هم ادبیات را آموخت و هم سازه‌های فرهنگی که بر ذهن ایرانیان از یک هزار سال پیش یا بیش‌تر از آن حاکم است. پس از آن در زمانی دیگر آذریزدی با "کلیله و دمنه" یا نسخه‌های بازنویسی شده از این اثر مانند «انوار سهیلی» آشنا شد.
  • درنهایت زبان‌سازی آذریزدی شبکه‌ای از کار زبانی و کار فرازبانی است. در کار فرازبانی او برگشت به سازه‌های کودکی می‌کند و این پدیده است که در کار آذریزدی باید به شکلی برجسته دیده شود. آذریزدی با کار زبانی، به‌دنبال هدف‌های فرازبانی است. اما هدف‌های فرازبانی او باز در یک چرخه به خود مخاطبان روایت او بازمی‌گردد. در کار فرازبانی او به شکل‌گیری سپهر کودکی یاری می‌رساند و شکل‌گیری سپهر کودکی برای او مخاطبان بیش‌تری به ارمغان می‌آورد.
  • زبان داستان‌های آذریزدی دوگانه است. هم زبان حضور و هم حضور زبان است. زبان حضور است، زیرا حاضر است و زنده. زبان مردم کوچه و بازار است، اما در همین حال حضور زبان است، حضور زبان همان خودنمایی یا بازنمایی زبان برای بودن خودش است. زبانی که آذریزدی در این بازنویسی‌ها به کار گرفته، از سوی استادان و نویسندگان دیگر ستایش شده، پس این حضور زبان هم هست.
رمان تسخیرشدگان جزیره بادیانرمان تسخیرشدگان جزیره بادیان

یک سره با من بود. صدای نفس هایش را می شنیدم. بالش زیر سرم را بلندتر کردم. نفسم سخت می آمد. تنم دوباره سست و سنگین بود. همهٔ زورم را می زدم که حریف صدای تو سرم بشوم. می خواستم نشنومش وقتی که نصفه شبی وسوسه ام می کرد بزنم به دریا....

ممکن و ناممکنممکن و ناممکن
  • چنان‌که در افسانه‌های مادربزرگش شنیده بود بسیار باور داشت آرزو کردن چیزی، در به‌دست آوردن آن چیز کمک می‌کند. ... لوبابا آرزویی عجیب و دور از دسترس داشت. او آرزویی بالاتر از سفر به شهر سمرقند یا شهر بخارا نداشت.
  • این جمله یوسف را هنگامی که از خودش، همسرش و جهان پیرامونش ناراضی است و به زبان می‌آورد، به یاد بیاورید: یوسف! مثل ماه باش که آن بالاست ولی فروتنانه تصویرش را این پایین، در آب پیرامون ماء بازتاب می‌دهد، نه مانند دود که چیزی نیست ولی می‌خواهد بالا برود.
  • ناممکن گفت: بازدیدکننده‌های موزه از من و دوستانم در این تالار انتظار دارند برای‌شان از زندگی گذشته پیشینیان‌شان در میان‌رودان بگوییم. هیچ‌کس جز ما نمی‌تواند این کار بکند. هرچه باشد ما شاهد زنده تاریخ در چهار هزار سال پیش بوده‌ایم. از این رو، آدم‌ها ما را مانند گنجی بی‌همتا می‌بینند. ما اشیای قدیمی آن اندازه خرد و دانش داریم که مدعی چیزی نباشیم. من برخلاف تو این احساس را ندارم که در قفس و یا در خانه سالمندانم، بلکه بیش‌تر حس می‌کنم در گنج‌خانه‌ای زندگی می‌کنم.
اما و مامان و مامانیاما و مامان و مامانی

اِما گفت: «مامان همیشه فکر می‌کند همه چیز را بهتر از ما می‌داند.»
مامانی لبخند زد: «خُب، بیشتر وقت‌ها بهتر می‌داند. تازه، از هر دو ما هم خوب مواظبت می‌کند.»
اِما سرش را تکان داد.
اِما یواشکی مامان را نگاه کرد و پرسید: «اگر راستی راستی مامان نتواند ما را توی مخفیگاهمان پیدا کند چی؟»
مامانی یک‌کمی فکر کرد و گفت: «خُب، آن‌وقت دیگر خوش نمی‌گذرد. هم ما حوصله‌مان سر می‌رود، هم مامان نگران می‌شود. یا فکرش را بکن، مامان از این که دنبال ما بگردد خسته شود و فراموش‌مان کند!»
اِما بی‌صدا خندید و گفت:‌«سعی می‌‌کنم بهش فکر کنم، ولی اصلا نمی‌شود.»

سالار مگسهاسالار مگسها

رالف در سکوت به او نگاه می‌کرد. لحظه‌ای تصویر افسون شگفت‌انگیزی که روزگاری این سواحل را پوشانده بود از ذهنش گذشت اما اکنون جزیره مثل چوبی خشک در آتش سوخته بود، سیمون مرده بود و جک ... . رالف برای نخستین بار در جزیره خود را به دست غم تکان‌دهنده شدیدی که گویی تاروپود وجودش را می‌فشرد سپرد و صدای گریه‌اش در دود سیاه و در مقابل ویرانه سوزان جزیره بلند شد. بقیه بچه‌ها هم تحت تاثیر احساسات او به گریه افتادند. هق‌هق گریه‌شان بلند بود و بدنشان می‌لرزید. در میان این بچه‌ها رالف با بدنی کثیف، موهایی ژولیده و دماغی پر، به‌خاطر فرجام معصومیت، سیاه‌دلی بشر و سقوط دوست واقعی و عاقل خود، خوکچه، زار زار می‌گریست.

اژدهای عینکی کله اره‌ایاژدهای عینکی کله اره‌ای

پسرک نشست روی اژدها و گفت:
بزن برویم!
اژدها گرسنه‌اش بود. گفت:
اگر بروی توی شکمم، بیشتر به تو خوش می‌گذرد.
پسرک با خودش فکر کرد:
چه پیشنهاد بامزه‌ای!
و رفت توی شکم اژدها!

آتش افروزی کرگدن آتش افروزی کرگدن

آفرا در برابر خورشید چشمانش را تنگ کرد تا دو شاخ لب‌شکسته و خراشیده  کرگدن را بهتر ببیند، گفت: «اصلاً ارزشمند به نظر نمی‌رسند.»
تیتوس گفت: «بااین‌حال در اینجا کیلویی ۳۰۰ دلار فروخته می‌شود و در چین باید ۲۰۰۰ دلار آمریکا بدهید تا یک کیلو داروی شاخ پودر شدهٔ کرگدن بخرید.»
ژوزف گفت: «چه خاصیتی دارد؟ این‌که فقط یک‌تکه شاخ است.»
تیتوس گفت: «خوب، خاصیت‌های کم‌ارزشی مثل پایین آوردن تب دارد درحالی‌که آسپرین خیلی بهتر عمل می‌کند.»
چشمان آفرا از خشم چپ شد: «نمی‌فهمم، نمی‌فهمم چطور کسی می‌تواند به کرگدنی مانند آتش‌پاره شلیک کند فقط برای اینکه شاخش را بدزدد. خیلی رذیلانه است!»
تیتوس به او لبخند زد:« آفرا تو هیچ‌وقت فقیر نبوده‌ای. اگر بچه‌دار و بیکار باشی و نتوانی برایشان غذا فراهم کنی و کسی چند دلار بدهد که کرگدن شکار کنی و شاخش را برداری، وسوسه می‌شوی که قبول کنی. در اینجا ۱۰۰ دلار پول زیادی است. ۱۰۰۰ دلار یعنی خوشبختی.»
آفرا به او خیره شد و نفس عمیقی کشید:« من هرگز جانور شکار نمی‌کنم. بلکه زندگی‌ام را به خاطر یک کرگدن می‌دهم.»

خروش فیلخروش فیل

کلی-آن گفت: «شوخی می‌کنی؟ اینجا برق ندارد.»
کاویرا گفت: «قبلاً برق داشتیم، خراب‌شده و دیگر تعمیرش نکردند.»
تام دوباره به شوق آمده سرپا ایستاد و گفت: «می‌توانند دوباره آن را راه بیندازند.»
ژوزف به خاطر تابش نور مقابل، با چشم نیمه بسته به او نگاه کرد و گفت: «ولی ساختن هتل مناسب در اینجا پول زیادی می‌خواهد. از کجا پول بیاورند؟»
تام چیزی نگفت. سخت به فکر فرورفته بود. سرانجام گفت: «آفرا قبلاً در مورد جایی با من حرف می‌زد که همراه گروه طرفداران حیات‌وحش مدرسه رفته بودند. اصلاً شیک نبود. چندین چادر و نوعی ساختمان مرکزی، یعنی یک‌خانه قدیمی زیبا برای سکونت معلم ها و اتاقی برای غذاخوری و تعدادی دوش حمام و این‌طور چیزها داشت. بسیاری مردم همیشه آنجا می‌روند. طرفداران اردو و کوله‌پشتی به دوش ها و این‌جور افراد. سکونت در چنین جایی پول زیادی نمی‌خواهد.»
ژوزف هنوز متقاعد نشده بود. با نومیدی گفت: «حتی برای خرید زمین و ساختن خانه هم پول زیادی لازم است.»
ناگهان کاویرا با یک جهش سرپا ایستاد و گفت: «نه، نیازی به ساختن خانه نداریم در این نزدیکی یک جای بزرگ یعنی خانه یک مزونگو  هست که مهروموم است، خالی مانده و نیاز به تعمیر دارد.»

صخره بابونصخره بابون

ـ باور نمی‌کنید ولی من همین حالا زرافه دیدم.
ژوزف با بی میلی نگاه کرد: «بله، زرافه است. »
ولی اینجا چه‌کار می‌کند؟ به نظر نمی‌رسد باغ‌وحشی در اینجا باشد .»
ژوزف شگفت‌زده گفت: « باغ‌وحش! »
آفرا هوا را به درون بینی داد و گفت : «اینجا آفریقا و محل زندگی جانوران وحشی است.»
تام گفت: « چه؟ یعنی جانورانی مثل زرافه، کرگدن و شیر و ... در بیابان سرگردان‌اند؟»
ژوزف خندید: « البته، اینجا خانهآن‌هاست.»
آفرا گفت: « باغ‌وحش واقعاً دردناک است.»
تام مخالفت کرد: «نه این‌طور نیست. من در انگلیس باغ‌وحش جالبی دیده‌ام. در پارک‌های ملی حیات‌وحش، انگار بعضی از جانوران آزاد هستند. اگر بخواهی آن‌ها را ببینی باید با لندرور گشت بزنی. پارسال با دوستم اسکات به ویپسناد رفتیم، میمون‌ها در قفس اما خیلی خوشحال بودند. یکی از آن‌ها مدتی با دمش بازی کرد و سپس به‌طرف ما پوست فندق پرتاب کرد.»
تن آفرا لرزید و گفت: « وحشتناک است. آیا دوست داری به میل خودت در یک کشور خارجی در قفس بمانی و تمام مدت زیر نگاه دیگران با دم خود بازی کنی؟ هزاران مایل از خانواده‌ات دور باشی و هیچ‌کس نداند از کجا آمده‌ای و پدر و مادرت کی هستند و یا احساساتت برای دیگران ذره‌ای اهمیت نداشته باشد؟» و دوباره سکوت کرد.

عضویت در کانال تلگرام