گزیده‌هایی از کتاب‌های کودک و نوجوان

گزیده‌هایی از کتاب
سکوت دریاسکوت دریا
  • خوشوقتم که در اینجا با مردی مسن و موقر و دختر خانمی خاموش رو به رو شده‌ام. باید بر این سکوت فرانسه غلبه کرد. از این کار لذت می‌برم.
  • آنها شعله را کاملاً خاموش خواهند کرد. دیگر اروپا با این شعله روشن نخواهد شد!

 

مکس و پرنده مکس و پرنده

پرنده گفت: فکر کنم حالا می‌خواهی یک لقمه چپم کنی، نه؟
مکس گفت: وای! یک خوراکی لذیذ. فراموشش کرده بودم.
مکس فکر کرد. یک فکر خیلی طولانی ...
مکس گفت: من نمی‌خواهم تو را بخورم. دوست‌ها از این کارها نمی‌کنند. می‌شود به‌جایش پرواز کردن تو را تماشا کنم؟
پرنده گفت: بله؛ و اولین پرواز دایره‌ای‌اش را اجرا کرد.

تشپ کالتشپ کال

آقای هوپی گفت: این زبان لاک‌پشت‌هاست. آن‌ها موجوداتی بسیار عقب‌‌گرا هستند؛ بنابراین فقط کلماتی را می‌فهمند که از جلو به عقب نوشته‌شده باشد. خیلی واضح است. مگر نه؟
خانم سیلور که گیج شده بود، گفت: فکر می‌کنم همین‌طور است.
آقای هوپی گفت: تشپ کال همان لاک‌پشت است که از آخر به اول نوشته شده. نگاه کنید.
خانم سیلور گفت: درسته
آقای هوپی گفت: بقیه کلمه‌ها هم از اول به آخر نوشته شده‌اند. اگر این کلمات را به زبان خودمان برگردانید خیلی ساده می‌شوند...

مکس شجاعمکس شجاع

مکس فکر می‌کند شکار موش آن‌طورها که می‌گویند نیست. خب قرار نیست او همیشه مکس شجاع باشد... مگر وقت‌هایی که مشغول شکار هیولاست.

دخترک پشت دیواردخترک پشت دیوار
  • زینشن لحظه‌ای سکوت کرد و بعد پرسید: «می‌دانی منظورم چیه؟ همه چیزها باید اسم خاصی داشته باشند. مردم به همه درخت‌ها، درخت، به همه سنگ‌ها، سنگ و به همه علف‌ها علف می‌گویند ...» مولی پچ‌پچ‌کنان گفت: «خب، علتش این است که همه مردم مثل هم فکر می‌کنند.‌»
خرسی که چپق می‌کشیدخرسی که چپق می‌کشید

کریم‌خسته یک آدم است که قبل‌ترها که شهر ما هنوز شهر نشده بود، به گاوها آمپول می‌زد تا سرما نخورند. اما همه‌ گاوها سرما خوردند و آن‌قدر آب از چشم و دماغ‌شان آمد که مُردند. اما بعد از اینکه اینجا شهر شد و همه‌ گاوها مردند، کریم‌خسته تصمیم گرفت شغلش را عوض کند. برای همین آمپول نجات‌بخشش را کنار گذاشت. بعد از توی کوچه یک سوراخ بزرگ روی دیوار خانه‌اش در آورد و یک پنجره‌ آهنی زنگ‌زده توی دیوار کار گذاشت. چون سوراخ را کج کنده بود، پنجره آهنی هم کج شده بود...

چشم های لینداچشم های لیندا
  • لیندا در اصطبل مزرعه جوزه تنها بود. دو روز از تنهایی‌اش می‌گذشت. جواکین رفته بود. پیش از خداحافظی با لیندا، بارها و بارها با غم و اندوه به سروگردن حیوان دست کشیده بود. لیندا هم با بی‌قراری سرش را شانه جواکین مالیده بود، اما پسرک با مهربانی و چهره‌ای خندان با لیندا حرف زده و حیوان آرام گرفته بود.
  • پزشکان قول داده بودند که بینایی‌اش را بازمی‌یابد و او را به داشتن دوباره چیزی امیدوار می‌کردند که یاد گرفته بود بدون آن هم زندگی کند.
  • کره‌اسبی قرار بود برای این‌که می‌خواست آزاد باشد و آزاد زندگی کند، نابود شود.
آن سوی جنگل خیزرانآن سوی جنگل خیزران
  • گرچه ما در کره شمالی زندگی می‌کردیم، اما درواقع ژاپنی بودیم. ژاپنی که من تا آن زمان ندیده بودم حدود چهار سال بود که با نیروهای انگلیسی و آمریکایی می‌جنگید. از آن‌جایی که پدرم از کارمندان عالی‌رتبه‌ دولت ژاپن بود و در منچوری خدمت می‌کرد، من هم ناگزیر در این شهر باستانی بزرگ شده بودم.
  • کو در حالی‌که کاسه‌ چای را در دستش گرفته بود و جرعه‌جرعه آن را سر می‌کشید قطرات اشک از گونه‌هایش نیز سرازیر می‌شدند. او پس از خوردن چای گفت: «واقعا عالی بود، اصلا انتظارش را نداشتم. کوچولو واقعا از تو ممنونم. خیلی ممنونم کوچولو!».
  • اگر آن‌ها می‌دانستند که ما چه مصیبت‌هایی را تجربه کرده بودیم شاید با من مهربان می‌شدند. افسوس که آن‌ها نمی‌دانستند! در حال جاروکردن قطرات اشک از چشم‌هایم سرازیر شدند. در آن لحظه نه تنها دلم برای مادر و خواهرم تنگ شد بلکه به یاد پدرم و و برادرم نیز افتادم.
آقای ماجیکا و بازرس مدرسه آقای ماجیکا و بازرس مدرسه
  • داشتن معلمی که قبلا جادوگر بوده، می‌توانست واقعا جالب باشد؛ البته در روزهایی که آقای ماجیکا فراموش می‌کرد که دیگر قرار نیست جادوگری کند و گاه‌گاهی وردی می‌خواند و اتفاق عجیبی می‌افتاد.
آقای ماجیکا و سرایدار مدرسه آقای ماجیکا و سرایدار مدرسه
  • توماس گفت: «مهم نیست چه منظره‌ای از آن بالا می‌بینی. فقط پنجره را باز کن و برو بیرون تا شانه‌هایم نشکسته. باید آقای ماجیکا را نجات بدهیم.»
دوست بازیافتهدوست بازیافته
  • زخمی که بر دل دارم هنوز باز است و هر بار که به یاد آلمان می‌افتم گویی بر آن نمک می‌پاشند.
آقای ماجیکا و هفته‌ی کتاب آقای ماجیکا و هفته‌ی کتاب

توماس گفت: «هفته‌ی کتاب اصلا هدفش این است که کتاب خواندن را هیجان‌انگیزتر کند. مگه نه؟ با این حساب، آقای ماجیکا، کارتان عالی بوده!»

آقای ماجیکا ناپدید می‌شود آقای ماجیکا ناپدید می‌شود
  • توماس غرغرکنان به برادرش گفت: «چرا من باید بدترین جا بنشینم؟»
  •  پیت گفت: «بدترین جا مال تو نیست، جایی است که من نشسته‌ام. وای نشستن روی این میله چه‌قدر سخت است! ولی خب، ما کارمان را می‌کنیم. حالا، دوچرخه! بزن برویم! ما را ببر پیش آقای ماجیکا!»
رز به دیدن آقای وینترگارتن می‌رودرز به دیدن آقای وینترگارتن می‌رود

وقتی رز رفت، آقای وینترگارتن آرام صندلی‌اش را عقب زد و کاری را کرد که سال‌ها نکرده بود... آقای وینترگارتن پرده‌های سالنش را کنار زد. روی پله‌های ساختمان و در زیر نور آفتاب نشست و با خودش فکر کرد.

فاصله‌ات را با من حفظ کن!فاصله‌ات را با من حفظ کن!
  • می‌خواستم به دوستم، روستی، نشان بدهم که شهاب‌سنگ‌ها چه‌طور با ماهواره‌های فصایی برخورد می‌کنند. من شهاب‌سنگ بودم و روستی ماهواره. وقتی خودمان را محکم به همدیگر کوبیدیم، خانم معلم با عصبانیت گفت: لوییس تو واقعا نمی‌توانی فاصله‌ات را با دیگران خفظ کنی.
  • فکر کنید هر کس یک حباب شخصی دور خودش دارد. حباب شخصی آدم‌ها همیشه به یک اندازه نیست. بعضی وقت‌ها مثل وقت‌هایی که کنار یک غریبه ایستاده‌اید، یا وقتی در موقعیت جدیدی هستید، این حباب بزرگ‌تر می‌شود...بعضی وقت‎ها هم کوچک‎تر. مثل وقت‌هایی که کنار خانواده و دوستان صمیمی‎تان هستید.
فکرش را بکن این چیزها را در خیابان مالبری دیدمفکرش را بکن این چیزها را در خیابان مالبری دیدم

از نبش کوچه تند پیچیدم
مثل باد از در خانه رفتم تو
از پله‌ها دوتا یکی بالا رفتم
کِیفم حسابی کوک بود
چون حالا دیگه داستانی برای تعریف‌کردن داشتم که هیچ‌کس لنگه‌اش را نداشت.
تازه فکرش را بکن همه‌ی این چیزها را در خیابان مالبری دیدم!
اما وقتی به خانه رسیدم بابام، انگار نه انگار، خونسرد و آرام گفت: تعریف کن ببینم تو راه مدرسه چه چیزهایی دیدی.
چه چیزها داشتم که تعریف کنم.

هیتی عروسک یک‌صد سالههیتی عروسک یک‌صد ساله
  • شاید، من هم مثل کودکی که در پیاده‌رو بود، به هوا پرواز کنم. چرا که نه، چون دنیا همیشه تجربه‌های جدیدی را برای ما فراهم می‌کند و من هرگز به اندازه‌ی حالا سرزنده و آماده نبوده‌ام. به‌هرحال، مگر صد سال برای چوب زبان گنجشک کوهستانی سرد و گرم چشیده‌ای مثل من مدتی طولانی است؟
  • و چه صبحی بود! من هرگز قرمزی درختان افرای مردابی را که کنار هر آبگیر و مرداب دیدیم، درخشش زرد درختان غان و نارون، و قرمزی آتشین یاسمن‌هایی که حصارها را طوری جلوه می‌دادند که گویی آتش گرفته بودند و می‌سوختند، فراموش نخواهم کرد. تمام طول مسیر تا پورتلند پوشیده از گل‌های رویینه و مینا بود.
     
زندگی پنهان زنبورهازندگی پنهان زنبورها
  • «هر از گاهی جهان این لطف را به شما می‌کند، یک استراحت کوتاه بهتان می‌دهد، مثل زمانی که زنگ استراحت مسابقه‌ی بوکس به صدا در می‌آید و شما به گوشه زمین می‌روید، جایی که کسی بر شما و زندگی لگدمال شده‌اتان رحم می‌آورد.»
  •  به شکل غریبی مجموعه زخم‌ها و دردهایم را دوست داشتم. آنها برایم همدردی واقعی و شیرینی را به ارمغان آوردند.
  • وقتی زمان زندگی‌كردن است زندگی كن. نه یك چیزی شبیه زندگی بلكه طوری زندگی كن كه انگار داری تمام تلاشت را می‌كنی، طوری كه انگار نمی‌ترسی.
  • اگوست می‌گفت: اگر نیاز داری از كسی چیزی را بگیری همیشه به آن فرد راهی نشان بده تا آن را به تو بدهد.
پاهای دردسرساز پاهای دردسرساز
  • در نگاه اول، هیچ‌کس متوجه نمی‌شد. البته این را هم بگویم که بیچاره مامان‌عنکبوته تقصیری نداشت. اگر فقط یک بچه داشت، حتما می‌فهمید.
  • جیمز گفت: «ولی امیلی تو هنوز هم شبیه هیچ عنکبوتی نیستی، تو از همه قشنگ‌تری. فکر کنم خیلی خوب باشد اگر با هم تار ببافیم!»
وای چه جاها که خواهی رفتوای چه جاها که خواهی رفت

می‌ترسم به جایی برسی بی‌فایده‌تر از همه
جای انتظار کشیدن...    
جایی که آدم‌ها چشم به راهند و در انتظار:
انتظار برای حرکت قطار یا اتوبوسی که بیاید
یا نامه‌ای که برسد یا بارانی که ببارد
یا شنیدن یک بله یا یک نه
و یا انتظار برای بلندشدن موهایشان.
همین‌طور دائم همه در انتظار.
نه!
تو اهل این حرف‌ها نیستی
هرطور شده فرار می‌کنی از زیر بار انتظارکشیدن و دست روی دست گذاشتن
جاهای شاد و روشن را پیدا خواهی کرد.

عضویت در کانال تلگرام