گزیده‌هایی از کتاب‌های کودک و نوجوان

گزیده‌هایی از کتاب
من و هیولای منمن و هیولای من

  من همیشه هیولایم را می‌شناخته‌ام. او همیشه اینجاست. و همه چیز را درباره‌ی من می‌داند. شاید هیولایم هم‌زمان با من به دنیا آمده. شاید هم وقتی راه رفتن و حرف زدن یاد گرفتم، پیدایش شده. یادم نیست.

مجموعه‌ی پسربچه‌ی شصت‌سالهمجموعه‌ی پسربچه‌ی شصت‌ساله

  صدای آقابزرگ از حیاط آمد: «هنوز خنک است!» با ترس پایین آمدیم. آقابزرگ در کُلمن را باز کرده و دیده بود مثل پارچ آب نیست که یخ‌ها آب بشود و فریاد می‌زد: «هنوز یخ دارد! هنوز خنک است!»

صبح ناشتا همه شربت به‌لیمو خوردیم. حالا با دل‌پیچه کاری نداریم، ولی چیز عجیبی بود.

درازترین شب زندگی چارلی نوندرازترین شب زندگی چارلی نون

  مامان و بابا سر هر مسئله‌ای جروبحث می‌کنند. آن‌ها سر اینکه چطور مسائل را حل کنند جروبحث می‌کنند. درباره‌ی آینده... درباره‌ی گذشته... درباره‌ی من جروبحث می‌کنند. و هیچ‌طوری نمی‌توانم جلوی‌شان را بگیرم. دلم می‌خواهد سرشان داد بکشم. بگویم در جنگل گم شده‌ام و می‌خواهم بیایند مرا پیدا کنند.

مجموعه کتاب نوئمیمجموعه کتاب نوئمی

  من نوئمی هستم. فقط همین: نوئمی. هیچ‌وقت نام خانوادگی‌ام را نمی‌گویم، چون خیلی زشت و بی‌ریخت است. اسمی مرکب از دو کلمه که هیچ‌کدام‌شان به آن یکی نمی‌آید... ماجرای من در هفت‌سالگی‌ام اتفاق افتاد؛ زمانی‌که در کلاس دوم درس می‌خواندم...

موسیقی استخوانموسیقی استخوان

  آن دست توی دستش امن و مطمئن بود، او را پیش می‌برد. از کوره‌راه خارج شدند، از لای درختانی با تنه‌های قطور پیش رفتند. زمین ناهموار بود. تن سیلویا به تنه‌ی درختان کشیده می‌شد. زیر شاخه‌ها خم می‌شد. از بین سایه و مهتاب می‌رفت. لحظه‌ای آن دست راهنما دستش را محکم‌تر گرفت. سیلویا عقب کشیده شد. هر دو بی‌حرکت ایستادند.

برو خوکی!برو خوکی!

  خوکی برنده‌ی مسابقه شده بود، اما نمی‌دانست چگونه! مرغ‌ها قدقدکنان و با صدای بلند گفتند: «خوکی اول شده و بهترین است!»

خوکی کمی از خودش صدای خوک درآورد. اما دیگر مسابقه دادن برای‌اش مهم نبود.

یپه در راهیپه در راه

  باید از قله‌ای پربرف، دره‌ای عمیق و رودی درخشان می‌گذشتم. بالای یکی از کوه‌ها از حال رفتم. خوشبختانه موش‌خرمای کوهی از آنجا می‌گذشت و من را به خانه‌اش برد. زمان زیادی گذشت تا دوباره توانستم روی پاهای‌ام بایستم. آلما، موش‌خرمای کوهی، خیلی مهربان و دوست‌داشتنی بود.

مجموعه کتاب کارآگاه زبلمجموعه کتاب کارآگاه زبل

  در کتاب «پادشاه سوئد» می‌خوانیم:

  «رزاموند نوشته بود چیزی که گم کرده مثل من باهوش به نظر می‌آید و دماغ خیلی درازی دارد. داشتم به سرنخی می‌رسیدم که هیچ ازش خوشم نمی‌آمد. رزاموند یک ترول گم کره بود. من، کارآگاه زبل، نه شبیه ترول هستم، نه شبیه ترول‌ها فکر می‌کنم، نه کارم شبیه آن‌هاست!»

اطلس جغرافی جهان برای دانش‌آموزاطلس جغرافی جهان برای دانش‌آموز

  اطلس کتابی است از نقشه‌ها، نقشه‌ها تصاویری‌اند که درباره‌ی مکان‌های مختلف به ما اطلاعات می‌دهند. آن‌ها همه نوع اطلاعات سودمند درباره‌ی اطلاعات کشورها را فراهم می‌کنند. نقشه‌ها برای نشان دادن کوه‌ها، دره‌ها، اقیانوس‌ها و دریاچه‌ها از رنگ‌های گوناگون و نمادها (علامت‌ها) و خط‌ها استفاده می‌کنند. در بیشتر نقشه‌های این اطلس، رنگ‌ها نیز برای نشان دادن ارتفاع زمین از سطح دریا مورد استفاده قرار گرفته است.

حواسم به غریبه‌ها هستحواسم به غریبه‌ها هست

  همیشه از کسانی که نمیشناسی فاصله بگیر تا به خطر نیفتی! این خیلی مهم است! و یادت باشد: کسی که دستش به تو نرسد نمی‌تواند تو را بگیرد!

اتاق دوست‌داشتنی مناتاق دوست‌داشتنی من

  من اینجا سوار کشتی بادبانی‌ام می‌شوم و به اقیانوس می‌روم. سوار شتر دوکوهانه‌ام می‌شوم... لباس چین‌دار می‌پوشم و ملکه‌ی این قصر باشکوه می‌شوم.

گرگ کوچولوی داناگرگ کوچولوی دانا

  آن دورها، پشت کوه‌ها، گرگی کوچک زندگی می‌کند. گرگ کوچولو کتاب‌های سنگین می‌خواند. دنبال کشف ستاره‌های تازه است و روی گیاهان مطالعه می‌کند. می‌خواهد همه چیز را بداند. چون خیلی می‌داند به او می‌گویند گرگ کوچولوی دانا.

مجموعه بیا با هممجموعه بیا با هم

 برای شام امشب یه فکر خوبی دارم

فقط باید کتاب آشپزی رو بیارم

یه روز خوب و عالی تو باغچه‌ی خونه‌مون

ایستاده‌ام رو تپه، خوشحال و شاد و خندون

مجموعه قصه‌های شیرین مغزدار نشر افقمجموعه قصه‌های شیرین مغزدار نشر افق

  بدشانسی پیرزن این است که مردم آن‌قدر قصه‌ی کدو قلقله‌زن را وقت خواب و بیداری برای بچه‌هایشان تعریف کرده‌اند که به گوش شیر و پلنگ و گرگ هم رسیده! ولی پیرزن می‌خواهد هر جور شده از جنگل رد شود. انگار او باید این‌بار نقشه‌ی تازه‌ای بکشد. اما چه نقشه‌ای؟

پروژه پدریپروژه پدری

  برای من امروز روز ماندگاری است. مرد می‌شوم اما نمی‌دانم برای چندمین‌بار. اولین‌بار که شنیدم کسی گفت: «حالا برای خودت مردی شده‌ای» کی بود؟ شاید روزی که زمین خوردم و خط خونینی از ناخن‌های آسفالت روی زانو و آرنج دستم نقش بست. شاید هم...

پسر کاملا جدیدپسر کاملا جدید

  آن شب در کمد را باز نمی‌کنم. می‌خواهم فراموش کنم چه چیزی داخل آن است. به‌کلی از توان من خارج است.؛ به‌کلی زود است. بالش را روی سرم می‌گذارم. به خودم می‌گویم: «دیگر فکر نکن. دیگر به یاد  نیاور.» ولی نمی‌توانم.

در راه کوهدر راه کوه

  خانم بَجِر خیلی پیر است. او خیلی چیزها به عمر خود دیده. مثل چیزهایی که در آشپزخانه‌اش گذاشته. خانه‌ی خانم بَجِر در دامنه‌ی کوه کوچکی قرار دارد. او روزهای یکشنبه از راه‌باریکه‌ی بیرون باغش مسیر کوه را در پیش می‌گیرد و تا قله‌ی کوه بالا می‌رود.‌

دردسرهای پنگوئنیدردسرهای پنگوئنی

  می‌دانم که امروز، روز سختی بوده اما ببین پنگوئن! دور و برت را خوب نگاه کن. می‌بینی که چطور عکس کوه‌ها مثل نقاشی می‌افتد توی آب اقیانوس؟ دوست من! هیچ‌وقت در زمستان به آبیِ آسمانِ صاف و بدونِ ابر، چشم دوخته‌ای؟ هیچ‌وقت احساس کرده‌ای که چطور خورشید، پشتت را به نرمی و با مهربانی گرم می‌کند؟ بله اینجا بعضی چیزها سخت و پردردسر است. اما من زندگی‌ام را با زندگی کس دیگری عوض نمی‌کنم... لطفاً به حرف‌هایم فکر کن.

نه تر و نه خشکنه تر و نه خشک

  سلطان دو روز و دو شب فکر کرد که آن چوب به چه دردش می‌خورد. فکرش به جایی نرسید. غمگین بود و کارهای روزانه‌اش به‌خوبی پیش نمی‌رفت. نمی‌خواست سؤالش را با دیگران در میان بگذارد. می‌ترسید پیش خود بگویند چه سلطانی است که سؤال به این سادگی را نمی‌تواند جواب دهد و پرنده‌ی ضعیف و ظریف و عاشقی خوراک و خواب را از او گرفته است...

به من نگو مامان!به من نگو مامان!

  در جنگلی بسیار انبوه، درختی بزرگ‌تر از بقیه‌ی درخت‌هاست. روی این درخت، سنجاب کوچولویی به نام اُتو زندگی می‌کند. یک روز صبح، وقتی اُتو از خانه‌اش بیرون می‌آید جلوی در یک گلوله‌ی سبزِ خاردار عجیب‌وغریب می‌بیند. با تعجب می‌گوید: «این دیگر چیست؟! این دیروز اینجا نبود.»

ديدگاه شما