گزیده‌هایی از کتاب‌های کودک و نوجوان

گزیده‌هایی از کتاب
پاهای دردسرساز پاهای دردسرساز
  • در نگاه اول، هیچ‌کس متوجه نمی‌شد. البته این را هم بگویم که بیچاره مامان‌عنکبوته تقصیری نداشت. اگر فقط یک بچه داشت، حتما می‌فهمید.
  • جیمز گفت: «ولی امیلی تو هنوز هم شبیه هیچ عنکبوتی نیستی، تو از همه قشنگ‌تری. فکر کنم خیلی خوب باشد اگر با هم تار ببافیم!»
وای چه جاها که خواهی رفتوای چه جاها که خواهی رفت

می‌ترسم به جایی برسی بی‌فایده‌تر از همه
جای انتظار کشیدن...    
جایی که آدم‌ها چشم به راهند و در انتظار:
انتظار برای حرکت قطار یا اتوبوسی که بیاید
یا نامه‌ای که برسد یا بارانی که ببارد
یا شنیدن یک بله یا یک نه
و یا انتظار برای بلندشدن موهایشان.
همین‌طور دائم همه در انتظار.
نه!
تو اهل این حرف‌ها نیستی
هرطور شده فرار می‌کنی از زیر بار انتظارکشیدن و دست روی دست گذاشتن
جاهای شاد و روشن را پیدا خواهی کرد.

من اَچونه‌ام! در رو باز کنیدمن اَچونه‌ام! در رو باز کنید

ببم چهار زانو نشست.
بامبو غذای چلوخورشت کوبونده رو گذاشت جلوی ببم، گفت: «بیا ببم‌جان! اینم ناهاری که دوست داری! حالا می‌خوریم».
ببم دوباره چهارزانویش رو باز کرد، چهار دست و پا شد مثل گوسفند که می‌چرید و کله‌اش رو کرد توی بشقاب.
بامبو گفت: «آخه آدم این‌جوری غذا می‌خوره ببم‌جان؟! مگه گاوی؟ مگه الاغی؟ اسبی؟»
ببم گفت: «نه نیستم!»
بامبو گفت: «پس پاشو مثل آدم غذا بخور.»
ببم پا شد، ایستاد کنار بشقابش و گفت: «آخه ‌این‌طوری ‌که کله‌ام نمی‌رسه به بشقاب»


مامان در اتاق را قفل کرد و پرده‌ها را کشید. و گفت: «داره خنک می‌شه هوا، نیست؟!» لب‌هایش خنده‌ی کوچکی کرد. با آن لب‌های گوشتالویش شبیه جادوگرهایی بود که قبل از خوردن بچه‌ها از رویای لیسیدن استخوان‌ها خنده‌شان می‌گیرد. تق تق تق «اَچونه‌ام» مامان داد زد: «دوباره چیه؟ برو بخواب دیگه بچه» اَچونه گفت: «منم! اَچونه! در رو باز کنید!»

فرار به موزه نیویورکفرار به موزه نیویورک

ماجرایی که او (کلودیا) نیاز دارد داشتن اسرار است. راز داشتن امن و بی خطر است و خیلی به متفاوت شدن آدم کمک می کند. یعنی آدم را از درون عوض می‌کند و همین نکته است که اهمیت دارد.

دیوار گذردیوار گذر
  • کوپن‌های زندگی به قیمت نجومی فروخته می‌شوند... باید این‌طور فرض کرد که مردم فقیر نسبت به زندگی‌شان خسیس‌تر شده‌اند و ثروتمندان حریص‌تر.
  • «تصمیم گرفته شد که تمام دنیا هفده سال به جلو برود و همه چیز طوری اتفاق افتاد که انسان‌ها تمام هفده سالی که در طی یک ثانیه گذشته بود را واقعا زندگی کرده‌اند...»
  • امروز بالاخره آخرین کوپن زندگی‌ام را مصرف می‌کنم. فردا، در چه تاریخی خواهم بود؟
  • بايد هنوز منتظر بدبختي بمانند چون جنگ تمامی ندارد؛ درست هم‌چون بدبختی آدمی.
  • او می‌داند «دویدن هیچ فایده‌ای ندارد، باید به موقع رفت.» او در «انتظار» است تا شاید «بعضی از شب‌های زمستان، ژان پلِ نقاش گیتارش را بردارد و در دل انزوای پرطنین خیابان نورون پیش رود تا زندانی بی‌نوا را با ترانه‌ای دلداری دهد.»
تجربه‌های مدرسه‌داریتجربه‌های مدرسه‌داری

 ما نیز مانند بسیار دیگر از مدیران مدارس معتقد بودیم که نظام جدید آموزش و پرورش  باید ابتدا به صورت تجربی در چند مدرسه پیاده شود و بعد از شناخت و رفع نواقص اجرایی در سطح کشور تعمیم یابد. به مسئولان امر خاطرنشان می‌کردیم در تمام کشورهای جهان برای تغییر نظام آموزشی چنین راهی را پیش می‌گیرند چنان که تغییر نظام آموزشی ژاپن ده سال به طول انجامید.

پسر زن جادوگرپسر زن جادوگر
  • مکثی کرد، انگشت زخمی‌اش را به لب برد و خون را مکید. برای یک ‌لحظه، انگار که تصمیمی گرفته باشد، چشم‌هایش را بست و باز کرد … الوارهای سقف به جیرجیر افتادند، تیرچه‌ها لرزیدند و دودی بدبو از جرز تخته‌های کف بیرون زد. خانه از جادو بو گرفت: بوی گوگرد، بعد خاکستر، بعد بویی شیرین و ناگهانی. می‌دانست جادو بیدار شده، به‌گوش است و گرسنه. جادو می‌خواست بیرون بیاید.
  • پدر گفت: «هر داستانی حقیقت ندارد. گاهی آن چیزهایی که پلید حسابشان کرده‌ایم، نجاتمان می‌دهند و چیزهایی که خیر حسابشان کرده‌ایم، بدبختی و رنج برایمان رقم می‌زنند. چشم‌هایمان را به آسمان می‌دوزیم، حال آن که روی زمین زندگی می‌کنیم. بیا! بگذار نشانت بدهم.»
جوجه تیغیجوجه تیغی
  • تصمیم‌گیری موقع عصبانیت، مثل باز کردن بادبان کشتی در یک هوای طوفانی است.
  • در واقع ارزش یک چیز در همان لحظه‌هایی است که مورد نیاز است.
  • در این کشور با عواید نویسندگی زندگی‌کردن به سختیِ جمع‌کردن دانه‌های شبنم برای حمام‌کردن است.
  • انتقام را به صورت سرد شده هم می‌‏شود خورد. ... چه کسی گفته انتقام را اگر به صورت گرم شده بخورید، خوشمزه است؟... آیا آن را به صورت نمک‌‏سود، آب‌‏پز، فریز شده، ... امتحان کرده‌‏اید؟ هرکدام دارای طعم خاص و هرکدام به اندازه‌‏ی کافی سیرکننده است. علاوه بر آن باید به این نکته هم توجه داشته باشید که بعد از یک انتظار طولانی، اشتهای انسان تحریک می‌‏شود.
  • سلسه‌ی این بدبختی‏‌ها که با یک دعوای لفظی ساده در صف پرداخت فیش تلفن شروع شد می‌‏تواند برای شما خنده‌‏دار باشد اما شاید ...
  • الان که برمی‏‌گردم و به عقب نگاه می‏‌کنم، چه می‏‌بینم؟ اکثر مردم برای تبدیل زندگی به یک کاریکاتور زشت، از انجام هیچ کاری کوتاهی نمی‏‌کنند، زندگی‌‏ای که می‏‌تواند شبیه یک تابلوی بامفهوم باشد.
هویج پالتوپوشهویج پالتوپوش

خورشید عکس خودش را کف زمین انداخت. هویج پالتوپوش روی آن دراز کشید و کم‌کم تن خیس‌اش گرم شد.

پیکو، جادوگر کوچکپیکو، جادوگر کوچک

پیکو در آن‌جا اندیشه‌های غم‌انگیزی دید مانند کتک‌خوردن، گرسنه‌خوابیدن، این‌که دیگر نتواند به خانه بازگردد و از سرما یخ بزند. پیکو به این فکرها گفت: «غمگین نباشید!» و پسرک که نام‌اش ایوان بود، از اندیشیدن به این ناراحتی‌ها دست کشید و دیگر غمگین نبود.

دفتر خاطرات یک مگسدفتر خاطرات یک مگس

از مامانم پرسیدم چرا من نمی‌توانم مثل کرم، یک اتاق مخصوص خودم داشته باشم. مادر گفت چون تو ۳۲۷ تا خواهر و برادر داری. علتش اینه.

دفتر خاطرات یک کرمدفتر خاطرات یک کرم

کرم بودن همیشه هم آسان نیست. ما خیلی کوچک هستیم و گاهی مردم، حتی فراموش می‌کنند که ما این‌جاییم. اما، همان‌طور که مامان همیشه می‌گوید؛ زمین هرگز یادش نمی‌رود که ما این‌جاییم.

باخانمانباخانمان
  • مادر، فایده‌ی خوبی من به خودم برمی‌گردد، چون شادی و لذت تو شادی و لذت من است.
  • کافی است خوب باشی و با همه مهربان باشی تا محبوب شوی و سعادت را در محبت دیگران بیابی.
  • ما همه در زندگی روزمره گاهی دلیر و سربلند به پیشواز سختی‌ها می‌رویم و گاهی خود را افتاده و درمانده حس می‌کنیم. به همان نسبت، زندگی گاهی به نظرمان سبک و دلفریب می‌آید و گاهی سنگین و طاقت‎فرسا.
اندوه بالاباناندوه بالابان

از وقتی این غریبه پاشو گذاشته بود روی لنج، ناخدا ساکت و مرموز شده بود. مندو پرسید: «ناخدا راست میگه؟ خو یعنی، مار توشه جدی؟» ناخدا داد زد: «لابد هست! صدبار نگفتُمت تو اثاث مردم سرک نکش؟» مندو سرش رو انداخت پایین. برسام زد روی شکم مندو و گفت: «شارجه که رسیدیم انعام تپل میدم بهت.» مندو با اخم دستش رو پس زد. ناخدا زل زد به دریا و گفت: «شبوت آدم‌های خسیسِ وسط تنگه رو می‌اندازه تو دریا! شنا بلدی؟»
برسام خنده‌ای زورکی کرد و بعد چند تا اسکناس گذاشت روی سینی چای و پرسید: «شبوت یعنی چی ناخدا؟ اسم بندریه؟» مندو ذوق زده پول را برداشت. ناخدا با اخم همیشگی‌اش گفت: «شبوت یعنی شبوت.

ماجراجوی جوانماجراجوی جوان
  • آه که کارشان چقدر پر زحمت و چقدر کم درآمد بود و پولشان کجا بود که بچه‌‌ها را برای تحصیل به جاهای دیگر بفرستند؟
  • ... به راستی آیا ممکن بود آدم از این که خواندن و نوشتن بلد نباشد بدبخت بشود. بی‌شک بلی، چون خودش از این که معنی کلمه‌ی ماجراجو را نمی‌دانست بدبخت بود.
  • آدم بخواهد به زور چیزی به خورد کسی بدهد بی‌فایده است چون اگر اشتها نداشته باشد غذا سودی به حال او ندارد. باید صبر کرد که اشتها بیاید.
  • او صد بار بیشتر شنیده بود که پدرش با شعرهایی که خودش می‌ساخت و به آواز می‌خواند گاو سرکش و گاوآهن سنگین و حتی گل‌های چسبنده‌ی شالیزار را در مواقع لزوم به مبارزه می‌طلبید.
  • آنژلا اصلا گرسنه‌اش نبود ولی با عقل پیرزنیش می‌دانست که هیچ چیز به اندازه‌ی انجام دادن اعمال روزانه، به نحوی که تصور شود هیچ اتفاقی نیفتاده است، در تسکین غصه‌ها و نگرانی‌های افراد خانواده، از جمله خود او، موثر نیست.
  • کاپیتان هنری قبول می‌کرد که آدم‌های او به خاطر دانش جان خود را به خطر بیندازند، ولی به خاطر این که شجاعت خود را نشان بدهند و بعدا به آن مباهات کنند و به رخ دیگران بکشند، نه.
  • ... در سن و سال تو آدم هر چه نداند می‌تواند یاد بگیرد. کافی است «درایت نیکی کردن» داشته باشی.
  • و تصمیم گرفت که هرچه کله‌اش نیروی یاد گرفتن داشته باشد چیز یاد بگیرد و در این راه شعار کاپیتان هنری هم‌چون فانوس دریایی چراغی فرا راه همت او باشد... .
  • ... آخر امروز هم  «کشور نجیب ما پرتغال» با «دریای تاریکی‌ها» مواجه است و آن دریا جهل است و بی‌سوادی. من هم مثل کاپیتان
توران، دختر ایرانتوران، دختر ایران
  • آیین او همان بود که امانوئل کانت، برترین فیلسوف روشنگری در دنیای مدرن، دو سده پیش بر زبان رانده است: روشنگری فراخوانی شجاعانه به اندیشیدن است، اندیشیدن برای امور همگانی. توران میرهادی همانند همه‌ی روشنگران، شجاعانه اندیشیده است تا جامعه را با کنش‌های خود در جهت پیشرفت و به‌کارگیری خرد نو برانگیزاند.
  • در نگرش دکرولی، هر کودک دارای دنیایی بی‌همتا و ویژه‌ی خود است که نباید با کودکان دیگر سنجیده شود. او برای ارزش‌گذاری دانش کودکان، قائل به سنجیده شدن آن‌ها با یکدیگر نبود.
  • کنش‌ها و کوشش‌های توران میرهادی به گونه‌ای زنجیروار نشان‌گر این نکته است که او در دگرگونی جامعه‌ی ایران از سنت به مدرن، از ایستایی به پویایی، از سنتی به صنعتی و از خرد بسته به خرد باز، انتقادی، نقش داشته است.
  • آگاه‌سازی و روند تراکمی آگاهی همگانی، روندی کند و زمان‌بر است که از این راه می‎توان به نقطه‌ی مطلوب اجتماعی نزدیک‌تر شد.
  • میرهادی از همان حکمتی پیروی می‌کرد که سعدی حکیم پرآوازه‌ی فرهنگ ایرانی‌، چند سده‌ی پیش‌تر آن را در زیباترین شکل بیان کرده است. پراکندن نیکی، نیکی را پراکنده می‌کند.
دفتر خاطرات یک عنکبوتدفتر خاطرات یک عنکبوت

امروز، روز تولدم بود. به نظر بابابزرگ من آن‌قدر بزرگ شده‌ام که راز یک زندگی شاد طولانی را بدانم. این‌که هیچ‌وقت توی یک کفش خوابم نبرد.

الدورادوالدورادو

•    چمن‌ها سرسبزند و درخت‌ها پربار، کف جویبارها طلا جاری است و معدن‌های الماس، زیر سقف آسمان، نور خورشید را منعکس می‌کنند. جنگل‌ها از صید زیاد می‌لرزند و دریاچه‌ها پر از ماهی‌اند. همه چیز اینجا شیرین است و زندگی مثل نوازشی سپری می‌شود. الدورادو. فرمانده آنها در عمق چشم‌هاشان این سرزمین رویایی را می‌دید. تا لحظه‌ای که قایق‌شان واژگون شد خواهانش بودند. در این باره آنها ثروتمندتر از من و شما بودند. عمق نگاه ما خشک است و زندگی‌مان کند.
•    دیگر هیچ‌وقت برنمی‌گردم. قرار است خیابان‌های زندگی‌مان را ترک کنیم. دیگر از فروشنده‌های این خیابان چیزی نمی‌خریم. دیگر این‌جا چای نمی‌خوریم. این قیافه‌ها به‌زودی مبهم می‌شوند و ناشناس.این‌ جمله‌ها را سلیمان می‌گوید؛ با تلخی ناشی از دلتنگی ترک دیار و شیرینی رویارویی با زندگی آزاد و رها در بهشت آرزوها.
ن    ...از بزرگ‌منشی کسانی برخوردار است که دست روزگار بی‌هیچ دلیلی سیلی‌شان می‌زند و با این حال سرپا می‌مانند.
•    ...هرچند به‌خاطر چالاک بودنم می‌توانستم رد شوم ولی منفور می‌شدم. سلیمان به حیوان زشتی تبدیل می‌شد که برادرهایش را لگدمال کرده بود. مسلما به همین دلیل بود که سمت ابوبکر رفتم و نجاتش دادم . نه فقط برای نجات او، بلکه برای نجات خودم.
•    ... پشت سر ما چیزی برای جا گذاشتن نیست، جز لباس سنگین فقر.
ی    ... به نمونه‌هایی فکر کرد که بدن‌ها، روح را پیش از موعد ترک می‌کنند، همه‌ی موجوداتی که  به‌خاطر از بین رفتن بدن‌شان می‌میرند اما موردِ او برعکس شده بود. بدنش می‌توانست باقی بماند. او نه پیر بود و نه بیمار. اما روحش خشک شده بود. پس دو راه داشت: باقی ماندن تا وقتی که خودِ بدن کنار بکشد یا رفتن ِ همین حالا. هیچ دردی نداشت. هیچ فریاد یاسی در وجودش نمانده بود. فقط زندگی از او فاصله گرفته بود.

باران مرگباران مرگ

یانا به طور غریزی به سمت جنوب دویده بود. هیچ‌کس به آن‌سو نمی‌رفت اما از آن‌سو صدها چهره‌ی وحشت زده به سمت او در حرکت بودند. توفان تکه‌های سرگردان کاغذ را در هوا می‌چرخاند، درختان را خم می‌کرد، آن‌ها را به ناله وا می‌داشت و گیسوان بلند و زیبای یانا را در اطراف صورتش پریشان می‌کرد.
اکنون یانا فقط کشتزار کلم‌قمری را می‌دید و در زیر تاریکی ابر توفان‌زا، به سوی تابش زرد و خیره‌کننده‌ی آن می‌دوید. بدون شک الی مثل سگی که به دنبال اتومبیل دویده بود، مثل کوکوی پدربزرگ، در میان کشتزار قوز کرده بود و نمی‌دانست چرا به حال خود رهایش کرده‌اند. حتما الان از ترس آسمان سیاه و مسموم به گریه افتاده بود و او را صدا می‌کرد. چطور دلش آمده بود او را به حال خود رها کند؟ آن‌هم وقتی مادرش به او اعتماد کرده بود!
توفان همراه رعدوبرق و با تمام قدرت بالای سر او، بالای سر صحنه‌های تصادف، بالای سر پناهندگانی که هراسان و مشوش به دنبال سرپناهی، خانه‌ای، سقفی که آنان را از باران مرگ نجات دهد به هر سو می‌دویدند، می‌غرید.
در آن میان، یانا تنها کسی بود که به دنبال سرپناهی نبود. او فقط به یک‌چیز می‌اندیشید: «کشتزار کلم‌قمری! کشتزار کلم‌قمری!»
یانا در حالی که تا مغز استخوانش خیس شده بود، زیر باران می‌دوید و فریاد می‌کشید: « نترس الی! نترس، من دارم می‌آیم!»

روباهی به نام پکسروباهی به نام پکس
  • هیچ چیز نمی‌تواند پیتر و پکس را از هم جدا کند. هیچ چیز، حتی جنگ.
  • پیتر فهمید که پَکس باید از پیش آن‌ها برود. آن دو روباه، دیگر خانواده‌ی پَکس بودند. پیتر راه درازی آمده بود ... خیلی زیاد. زانو زد، دست خود را روی کمر پَکس گذاشت. پَکس بی‌قرار بود. پیتر به اطراف نگاه کرد. جنگل حالا دیگر خطرناک به نظر می‌رسید. پر از شغال و خرس، و به‌زودی آدم‌ها هم سر می‌رسیدند و جنگ را با خودشان می‌آوردند... . پیتر به روباهش نگاهی انداخت؛  پَکس می‌خواست پیش خانواده‌ی جدیدش برود. پیتر گفت: «برو. مشکلی نیست.» اما پیتر دروغ می‌گفت... برایش خیلی دردناک بود و نفسش داشت بند می‌آمد. انگار که قلبش داشت از جا کنده می‌شد. دستش را از روی کمر پَکس برداشت. می‌دانست که اگر پَکس بفهمد رفتنش برای او چقدر ناراحت‌کننده است، از آن‌جا نمی‌رود. پیتر دوباره گفت: «برو!»

عضویت در کانال تلگرام