گزیده‌هایی از کتاب‌های کودک و نوجوان

گزیده‌هایی از کتاب
درخت بخشندهدرخت بخشنده

درخت گفت :"متاسفم .من پول ندارم .فقط برگ وسیب دارم.
پسرم، سیب های مرا به شهر ببر وبفروش تا شاد شوی."

افسانه درخت خرما و بزیافسانه درخت خرما و بزی

دیو در بند!
مثل یک میخ
یا که یک سیخ
چسبیده‌ای بر خاک نرم
در ساحل‌های خیلی گرم
حالا دیدی خرما جان
این بزی هست قهرمان؟

یه بچه ی دیگه؟ چه بامزه!یه بچه ی دیگه؟ چه بامزه!

اما مامانم عصبانی شد وگفت:
"گودون! دست از مسخره بازی بردار!
من جواب دادم:
"اگر این کارها مسخره بازی اند، پس چرا می خواهید یک بچه ی مسخره بیاورید؟"
مامان با ناراحتی داد زد:
"ساکت باش، بچه!

بازی با انگشتهابازی با انگشتها

پنج انگشت بودندکه روی یک دست زندگی می کردند .
در یک روز بارانی...
اوّلی گفت: وای داره بارون می آد
دومی می گفت: شُرشُر ناودون می آد
سومی گفت: چتر ندارم بریم خونه، تر می شیم
چهارمی گفت: کوچک وکوچک تر می شیم
انگشت شست گفت: نمی ریم
روی سرمان چتر می گیریم
دستو با هم بچرخانیم
تا زیرِ بارون نمانیم

دوستی، تولد سنجاب کوچولودوستی، تولد سنجاب کوچولو

حالا همه آنجا هستند!
می روم عسل بیاورم ونان هم برشته کنم.
بهترین هدیه برای یک دوست آن چیزی است
که خودت بیشتر از همه دوستش داری!

کنار درياچه نیمکت هفتمکنار درياچه نیمکت هفتم

حالا وقتش بود. خودکار قرمزی برداشتم تا مشق ها را خط بزنم.
فکر کردم من که دهانم سوخته، بگذار آشش را هم بخورم. بگذار
کتک های ننه بی علت نباشد. بگذار صبح که سهیلا دفترش را جلو
خانم معلمش باز می کند، مشقی برای خط زدن نداشته باشد، تا
دروغش راست شود و انتقام کتک هایی را که خورده بودم، گرفته باشم.

بچه‌های روزنامهبچه‌های روزنامه

اما این حقیقت نداشت! زمین اسکیت فرو نریخته بود باید
قبل از این که خیلی دیر می شد کاری می کردم.
قبل از این که پارک برای همیشه بسته شود!

سرود درختسرود درخت

"آقای هیزم شکن! یک جنگل بارانی متروک
یعنی مرگ موجوداتی که در آن زندگی می کنند.
اگر این درخت بزرگ را قطع کنی، بسیاری از ما را
بی خانمان خواهی کرد. امّا می دانی چه بر سر شما
انسان ها می آید؟

شازده غوک شاخدارشازده غوک شاخدار

غوک دوباره پرسید:" کی پاسا سینوریتا؟" و او با گریه جواب
داد :"باد کلاه نوی نویی را که بابام برایم خریده بود، انداخت
توی این چاه قدیمی بوگندو! من که نمی توانم درش بیاروم و اگر بابام بفهمد
که من این جا نزدیک این آرویو بازی می کنم، حسابی به درد سر می افتم."

روزی که رفتیم سفر!روزی که رفتیم سفر!

گاستون بغض کرد ونزدیک بود از آن گریه های وحشتناک کند.ولی من فوری دویدم
واز آشپزخانه یک تکه شیرینی آوردم تا صدایش را بخوابانم.

گل‌های ختمی بر دیوارگل‌های ختمی بر دیوار

برای همین هم دخترک با چوب کبریت، نخ نازک و قسمتی از یک
سوزن یک چوب ماهی گیری کوچک برای تام درست کرد.
به نظر دخترک که این چوب ماهیگیری خیلی واقعی می آمد،
و تام هم که چیز بهتری نمی شناخت. چون اصلا هیچ وقت
ماهی گیری نکرده بود.

خرگوشی كه نمی خواست بخوابدخرگوشی كه نمی خواست بخوابد

گوش های مامان دراز بودند،با این وجود، در این لحظه هیچ چیز نمی شنیدند.
خرگوش مادر گفت:"دیر است، خواهر کوچک ات خیلی وقت است که خوابیده،
تو فردا باید به مهد کودک بروی، و باید دندان هایت را مسواک بزنی."
خرگوش گفت:"من بازی ام تمام نشده ."

لالایی‌های ایرانلالایی‌های ایران

الالالا گل زیره
که ممدخان به زنجیره
ازاین زنجیرنمی‌میره
که تا دنیا قرار گیره

الالالا علی گویم
که لالا بر تو می‌گویم
علی برترعلی سرور
علی داماد پیغمبر
لالالالا عسل باشی

دلم می‌خواس پسر باشی
قیزیل گوله باتاسان
قیزیل گولون ایچینده
شیرین یوخو تاپاسان

قورباغه و وزغ تمام سالقورباغه و وزغ تمام سال

 وزغ فریاد زد: " اگر قورباغه گیر یک حیوان بزرگ
با دندان های نیز افتاده باشد چی؟
اگر آن حیوان او را خورده باشد چی؟
من و دوستم کریسمس دیگری را با هم نخواهیم بود!"

نان و گل سرخنان و گل سرخ

رزا می‌فهمی چه اتفاقی افتاده؟ آنها هفته‌ای دو ساعت کمتر به ما حقوق می‌دهند. این مقدار با پنج قرص نانی که اصلا نداریم برابر است. من کار کنم، بچه‌هایم از گرسنگی می‌میرند؛ اعتصاب کنم بچه‌هایم از گرسنگی می‌میرند. هر کاری بکنیم از گرسنگی می‌میریم. اما آدم مبارزه کند و از گرسنگی بمیرد بهتراست تا کار کند و از گرسنکی بمیرد! (ص ۳۶)

,

مامان به نرمی شروع کرد:
«من فکر می‌کنم، من فکر می‌کنم ما فقط ... فقط نان برای شکم‌مان نمی‌خواهیم. ما برای دلمان، برای روحمان هم خوراک می‌خواهیم. ما می‌خواهیم ... چه‌طور بگویم، ما می‌خواهیم ... ما برای بچه‌هایمان هم کمی زیبایی می‌خواهیم ... ما گل سرخ می‌خواهیم.» (ص ۹۰)

,

رُزا، تصویر تازه‌ای از آنا و مامان را در ذهنش می‌کشید. آن‌ها در زندان بودند اما مامان سرود می‌خواند و تمام زنان و کودکان هم با او می‌خواندند. نگهبانان ماتشان برده بود و با شنیدن آن موسیقی دل‌انگیز از گلوی کسانی که آنها را حقیر شمرده بودند و با آنها بد رفتاری کرده بودند، احساس شرمساری می‌کردند.

رزا در فضایی مه‌آلود و مبهم سرگردان بود.

«ز جا هرگز، ز جا هرگز نمی‌جنبیم…» مامان این سرود را می‌خواند و همه او را همراهی می‌کردند:

«ز جا هرگز، ز جا هرگز نمی‌جنبیم

درخت ریشه در آبیم

ز جا هرگز نمی‌جنبیم…» (ص ۲۵۷)

نان و گل سرخنان و گل سرخ

رزا می‌فهمی چه اتفاقی افتاده؟ آنها هفته‌ای دو ساعت کمتر به ما حقوق می‌دهند. این مقدار با پنج قرص نانی که اصلا نداریم برابر است. من کار کنم، بچه‌هایم از گرسنگی می‌میرند؛ اعتصاب کنم بچه‌هایم از گرسنگی می‌میرند. هر کاری بکنیم از گرسنگی می‌میریم. اما آدم مبارزه کند و از گرسنگی بمیرد بهتراست تا کار کند و از گرسنکی بمیرد! (ص ۳۶)

,

مامان به نرمی شروع کرد:
«من فکر می‌کنم، من فکر می‌کنم ما فقط ... فقط نان برای شکم‌مان نمی‌خواهیم. ما برای دلمان، برای روحمان هم خوراک می‌خواهیم. ما می‌خواهیم ... چه‌طور بگویم، ما می‌خواهیم ... ما برای بچه‌هایمان هم کمی زیبایی می‌خواهیم ... ما گل سرخ می‌خواهیم.» (ص ۹۰)

,

رُزا، تصویر تازه‌ای از آنا و مامان را در ذهنش می‌کشید. آن‌ها در زندان بودند اما مامان سرود می‌خواند و تمام زنان و کودکان هم با او می‌خواندند. نگهبانان ماتشان برده بود و با شنیدن آن موسیقی دل‌انگیز از گلوی کسانی که آنها را حقیر شمرده بودند و با آنها بد رفتاری کرده بودند، احساس شرمساری می‌کردند.

رزا در فضایی مه‌آلود و مبهم سرگردان بود.

«ز جا هرگز، ز جا هرگز نمی‌جنبیم…» مامان این سرود را می‌خواند و همه او را همراهی می‌کردند:

«ز جا هرگز، ز جا هرگز نمی‌جنبیم

درخت ریشه در آبیم

ز جا هرگز نمی‌جنبیم…» (ص ۲۵۷)

نان و گل سرخنان و گل سرخ

رزا می‌فهمی چه اتفاقی افتاده؟ آنها هفته‌ای دو ساعت کمتر به ما حقوق می‌دهند. این مقدار با پنج قرص نانی که اصلا نداریم برابر است. من کار کنم، بچه‌هایم از گرسنگی می‌میرند؛ اعتصاب کنم بچه‌هایم از گرسنگی می‌میرند. هر کاری بکنیم از گرسنگی می‌میریم. اما آدم مبارزه کند و از گرسنگی بمیرد بهتراست تا کار کند و از گرسنکی بمیرد! (ص ۳۶)

,

مامان به نرمی شروع کرد:
«من فکر می‌کنم، من فکر می‌کنم ما فقط ... فقط نان برای شکم‌مان نمی‌خواهیم. ما برای دلمان، برای روحمان هم خوراک می‌خواهیم. ما می‌خواهیم ... چه‌طور بگویم، ما می‌خواهیم ... ما برای بچه‌هایمان هم کمی زیبایی می‌خواهیم ... ما گل سرخ می‌خواهیم.» (ص ۹۰)

,

رُزا، تصویر تازه‌ای از آنا و مامان را در ذهنش می‌کشید. آن‌ها در زندان بودند اما مامان سرود می‌خواند و تمام زنان و کودکان هم با او می‌خواندند. نگهبانان ماتشان برده بود و با شنیدن آن موسیقی دل‌انگیز از گلوی کسانی که آنها را حقیر شمرده بودند و با آنها بد رفتاری کرده بودند، احساس شرمساری می‌کردند.

رزا در فضایی مه‌آلود و مبهم سرگردان بود.

«ز جا هرگز، ز جا هرگز نمی‌جنبیم…» مامان این سرود را می‌خواند و همه او را همراهی می‌کردند:

«ز جا هرگز، ز جا هرگز نمی‌جنبیم

درخت ریشه در آبیم

ز جا هرگز نمی‌جنبیم…» (ص ۲۵۷)

زمانه صلح

تلاش برای صلح بسیار دشوارتر از به کار بردن زور است.
گاه باید شجاع تر و قدرتمندتر باشید.
گاه باید مهارت های تازه ای فرا گیرید.
اندیشه های تازه و طرح های نو.

بازیافت برای کودکانبازیافت برای کودکان

در بازیافت یک بطری
شیشه ای مقداری انرژی
صرفه جوی می شود که
با آن می توان یک لامپ
معمولی را به مدت ۴
ساعت روشن نگه داشت.

نجات حیات وحشنجات حیات وحش

  برخی مردم، حاضرند پول هنگفتی برای کالاهایی که از استخوان ببر یا اعضای دیگر حیوانات کمیاب ساخته می‌شوند بپردازند. در هندوستان، اکنون قانون از ببرها حمایت می‌کند، اما هنوز هم قاچاقچیان روزانه یکی از آن‌ها را می‌کشند.

ديدگاه شما

کپچا
این پرسش برای آزمایش این است که آیا شما یک بازدید کننده انسانی هستید یا خیر و نیز برای جلوگیری از ارسال خودکار هرزنامه.