گزیده‌هایی از کتاب‌های کودک و نوجوان

گزیده‌هایی از کتاب
کلاه شادیکلاه شادی

فیل که از خواب پاشد، حسابی بداخلاق بود.

صدای زنگ در آمد. فیل همین‌طور که پا می‌کوبید، از پله‌ها پایین رفت.

«دست از سرم بردارید! حوصله ندارم»

این بابای منه!این بابای منه!

برخی از تصاویر کتاب «این بابای منه!» را می‌توانید مشاهده کنید:

چروکس کله غازیچروکس کله غازی

زندگی کردن زیر زمین آن قدرها هم بد نبود. چروکس از آن‌جا به بهترین شکل استفاده می‌کرد. خانه نقلی دنجی داشت و آن‌جا را با زباله‌های قدیمی که از سطل زباله بیرون پیدا کرده بود، تزیین کرده بود. چروکس توی آن خانه زیرزمینی روزها و روزها، هفته‌ها و هفته‌ها و سال‌ها و سال‌ها زندگی می‌کرد. تنهای تنها.

موشی کوچک، خرسی بزرگ (مجموعه کتاب خرسی و دوستانش)فعالیت پیشنهادی برای مجموعه کتاب خرسی و دوستان

خرس بزرگ موش کوچک

دوستاهاشون رو الان دیدن

اون‌ها برای دوستاشون

دوتایی دست تکون میدن

 

راسو قدم برمی‌داره

آروم آروم، یواش یواش

خرگوش ولی تند و سریع

می‌پره روی دست و پاش

گربه‌ای که تقلید می‌کرد (مجموعه کتاب قصه‌های دوست داشتنی)گربه‌ای که تقلید می‌کرد (مجموعه کتاب قصه‌های دوست داشتنی)

بلا، آنا را خیلی دوست داشت. راستش بلا آن‌قدر آنا را دوست داشت که می‌خواست درست مثل او باشد.

اگر آنا هولاهوپ بازی می‌کرد... بلا هم دلش می‌خواست درست مثل آنا هولاهوپ بازی کند.

یوگای قورباغه‌اییوگای قورباغه‌ای

آتشفشان

برای شروع، زانوهایت را خم کن، کمی خم شو و تنه‌ات را به زمین نزدیک کن،

 حالا شمارش معکوس با قورباغه‌ی یوگا، و بعد ... بپر هوا!

 سه، دو، یک بووم!

همین کار را تکرار کن

من ترسویم (مجموعه کتاب احساس‌های تو)من ترسویم (مجموعه کتاب احساس‌های تو)

وقتی می‌ترسم...

مثل ژله‌ای می‌شوم که توی بشقاب می‌لرزد.

مثل موشی می‌شوم که یک گربه چاق و گنده به طرفش می‌‌آید.

مثل...

باشگاه کتاب‌خوانی بانیباشگاه کتاب‌خوانی بانی

بانی عاشق کتاب‌ها بود. وقتی برای اولین بار صدای خانم کتابدار را شنید که با عینکی قرمز بیرون از کتابخانه برای بچه‌ها با صدای بلند کتاب می‌خواند، عاشق کتاب شد.

بانی همان‌طور که به قصه‌ها گوش می‌داد، در خیالش بالا رفتن از کوه...، ناخدای کشتی بودن...، حکومت کردن و پادشاهان را تصور می‌کرد.

مهمانی هیولاهای دندانمهمانی هیولاهای دندان

«کودی عاشق شیرینی بود.

او از صبح یک عالمه شکلات، چند تا کلوچه و کلی بستنی و نوشابه‌ی گازدار خورده بود.

کودی گفت: به‌به! جه خوشمزه‌ه‌ه‌ه!»

کودی نمی‌دانست که هم‌زمان خیلی‌های دیگر هم از شیرینی‌خوردن او لذت می‌برند.

ولی آن‌ها کی بودند؟

کودی خیلی زود با آن‌ها آشنا شد.»

کارل و معنای زندگیکارل و معنای زندگی

کارل کرم خاکی بود، او زیر زمین زندگی می‌کرد، حرکت می‌کرد و وول می‌خورد، زمین را سوراخ می‌کرد، تونل می‌زد، برگ‌های مرده را هضم می‌کرد، بریز و بپاش می‌کرد و هر روز خاک سفت را به خاک نرم و پوک تبدیل می‌کرد. چرا؟ این را یک موش صحرایی پرسید که داشت برای خودش دانه جمع می‌کرد.

یک روز با خانم دکتر (مجموعه کتاب کار کودک)یک روز با خانم دکتر (مجموعه کتاب کار کودک)

دوست کوچولو سلام!

این خانم، یک دکتر بسیار خوب و  مهربان است که از بیمارانش به خوبی نگهداری می‌کند. می‌خواهیم یک روز را با او باشیم. آیا می‌توانی عکس دکتر را برای او رنگ‌آمیزی کنی؟

آدم برفی سردشهآدم برفی سردشه

آدم برفی آب شد و رفت توی زمین، چون که نوشیدنی داغ خورده بود!

بچه‌ها داد زدند:«حالا چی‌کار کنیم؟»

صدایی از توی چاله‌ی آب گفت: «من را از نو بسازید.»

فرهنگ تصویری مشاغلفرهنگ تصویری مشاغل

شغل‌هایی که با طبیعت سر و کار دارند:

۱- کشاورزان معمولا در روستا زندگی می‌کنند. آن‌ها روی زمین کار می‌کنند.

۲- دام‌پروران حیوانات را پرورش می‌دهند تا آن‌ها را بفروشند.

۳- نگهبان ماهی‌ها، بر برکه‌ها و رودخانه‌ها نظارت می‌کند و کسانی که بدون مجوز ماهی می‌گیرند، جریمه می‌کند.

۴- زنبوردار، زنبورها را پرورش می‌دهد تا عسل درست کنند.

۵- صیفی کار، سبزی می‌کارد.

یولانته در جستجوی کریسولایولانته در جستجوی کریسولا

یولانته غاز خوشبختی بود.

او هر روز به ملاقات دوست قدیمی‌اش، کریسولا، می‌رفت.

۱۲۷ سال بود که کریسولا در باغچه‌ی سبزیجات و در میان ردیف‌های کاهو زندگی می‌کرد.

یولانته و کریسولا همدیگر را دوست داشتند و روزهای خوشی را با هم می‌گذراندند.

هندسه‌ی عصر حجری - خطهندسه‌ی عصر حجری - خط (مجموعه‌ کتاب ماجراهای نابغه‌ی عصر حجر)

پالاس: خطی که در فاصله دور می‌بینیم و به نظر می‌رسد که زمین و آسمان در آن‌جا به یکدیگر می‌رسند، افق نامیده می‌شود. آیا می‌شود آن‌جا برویم و از نزدیک آن را ببینیم؟

لئو: آن‌جا خیلی خلی دور است و دورترین فاصله‌ای است که من و تو می‌بینیم. هرگز به آن‌جا نمی‌رسیم.

پالاس: چرا؟ حداقل می‌توانیم تا کنار آن درخت برویم. ار آن‌جا می‌توانیم بهتر افق را ببینیم.

لئو: پالاس، حواست را خیلی خوب جمع کن. تو هر جا که باشی، افق دورترین فاصله‌ای است که می‌بینی و در حقیقت افق جایی نیست که بشود به آن‌جا رسید.

ایزدان همایزدان هم

ماجرا مال سی سال پیش بود؛ فردریک هالام شیمی‌دان بود و جوهر مدرک دکترایش هنوز خشک نشده بود و هیچ چیزی در ناصیه‌اش نبود که نشان بدهد قرار است یک روزی دنیا را تکان بدهد. چیزی که رفته رفته دنیا را تکان داد یک بطری گرد و خاک گرفته از یک ماده‌ی شناساگر با برچسب «فلز تنگستن» بود که روی میزش جا خوش کرده بود. مال او نبود؛ هیچ وقت استفاده‌اش نکرده بود. ماترک روزگاری بود که کسی، احتمالاً صاحب آن موقع دفتر، به یک دلیل نامعلوم به تنگستن نیاز داشت. حتی دیگر تنگستن هم نبود. گلوله گلوله شده بود و لایه‌ی ضخیمی اکسید سطح‌اش را پوشانده بود، خاکستری و گرد و غبار مانند. هیچ فایده‌ای برای هیچ کس نداشت.

بغلبغل

خارپشت غمگین بود.

آن‌قدر که یک خارپشت می‌تواند غمگین باشد.

آن قدر غمگین بود که فقط یک چیز می‌توانست حالش را خوب کند.

درخت دستکشیدرخت دستکشی

«آن وقت‌ها همیشه چشم به راه بهار بودم. چون بهارها، شاخ و برگ‌های زیاد برتولت یک مخفیگاه عالی می‌شد. فقط مخفیگاه که نه، خانه، پناهگاه، هزار تو، قلعه!»

«وقتی گربه‌ای می‌میرد، همه‌مان زود می‌فهمیم. وقتی پرنده‌ای می‌میرد هم، همین‌طور. اما وقتی یک درخت می‌میرد، معلوم نمی‌شود»

این کتاب پر از اشتباه استاین کتاب پر از اشتباه است

حتی لکه‌های جوهر که توی آسمان پخش شده بودند، شبیه برگ به نظر می‌رسیدند. انگار همیشه دلشان می‌خواست بروند توی هوا و سوار باد بشوند.

به پروژه خلاقیت خوش آمدیدبه پروژه خلاقیت خوش آمدید

ساختمان هفت طبقه بود و قبل از این که بفهمم دکمه‌های آسانسور شمارهٔ طبقات را نشان نمی‌دهند، در آسانسور بسته شد. هر دکمه به جای یک طبقه یک سال را نشان می‌داد: ۱۷۷۵، ۱۸۵۰، ۱۹۲۰، ۱۹۴۴، ۱۹۶۲، ۱۹۸۰. کنار آخرین دکمه نوشته شده بود: «شگفت زده می‌شوید.» هیچ دکمه‌ای نبود که بتوانم فشارش دهم و در آسانسور دوباره باز شود. هیچ راهی هم برای کمک خواستن نبود. مجبور بودم یکی‌شان را انتخاب کنم... (از داستان:۴۲، تو در این اتاقی)

ديدگاه شما

کپچا
این پرسش برای آزمایش این است که آیا شما یک بازدید کننده انسانی هستید یا خیر و نیز برای جلوگیری از ارسال خودکار هرزنامه.