گزیده‌هایی از کتاب‌های کودک و نوجوان

گزیده‌هایی از کتاب
آسفالتی هاآسفالتی ها

تا به ساختمان خالی برسم، دوباره خیس بودم و می‌لرزیدم. از پله‌ها که بالا رفتم، "طاعون" واق واق کرد، ولی بقیه روی زمین یا روی تشک لای پتو و لباس‌های ژنده و تکه پاره‌های ملافه‌ها خواب بودند. دنبال رنگین کمان گشتم، اما نبود. چند تا لباس کهنه، شلوار و پیراهن پاره جمع کردم و از آن‌ها برای خودم لانه‌ای ساختم و تویش خریدم. تقریبا تمام شب قبل دنبال رنگین کمال گشتم، اما او را پیدا نکردم. خیلی نگرانش بودم. ولی با شکم پر از دونات می‌توانستم خوب بخوابم.
_ شایدی بلند شو!
یک نفر شانه‌هایم را تکان داد. چشم‌هایم را باز کردم. نفسم در آن اتاق تاریک مثل ابر بود. هوا خیلی سرد بود. نمی‌توانستم جلوی لرزم را بگیرم، دندان‌هایم را به هم فشار می‌دادم تا به هم نخورند.
اشکی روی من خم شده بود و گفت: «تومورو برای امشب دو تا کارت ورودی مجانی برای کریدل گیر آورده.»
_ چطوری؟
خمیازه کشیدم...

مجموعه ی خانه درختی ۱۳ طبقه مجموعه ی خانه درختی ۱۳ طبقه

اگر شما هم مثل بیشتر خواننده های ما باشید حتما فکر می کنید ما این همه داستان را برای کتاب نوشتن از کجا میآوریم. خب، بعضی وقت ها از خودمان می سازیم شان، بعضی وقت ها هم اتفاق های واقعی را می نویسیم، مثل همین کتاب. 

همه چیز از آن رو زصبح شروع شد که من از خواب بیدار شدم و رفتم پایین صبحانه بخورم.

تری زودتر از من رفته بود تو آشپزخانه و داشت یک گربه را رنگ می زد. و وقتی هم م یگویم یک گربه را رنگ می زد منظورم نقاشی یک گربه نیست! منظورم یک گربه ی واقعی واقعی است که تری داشت با زرد روشن رنگش می کرد! 

گفتم: «سوال احمقانه ایه تری، ولی چرا زردش کردی؟»

تری گفت: «چون که دارم تبدیلش می کنم به قناری.»

آنتوان و شازده کوچولو (چگونه آنتوان دو سنت اگزوپری، شازده کوچولو را خلق کرد)آنتوان و شازده کوچولو (چگونه آنتوان دو سنت اگزوپری، شازده کوچولو را خلق کرد)

«سکوت تهی نیست. بلکه یک پیش درآمد پرمعناست، صفحه ای خالی که باید نوشتن را در آن آغاز کرد. نوشتن هم راه دیگری برای پرواز کردن است. نوشتن هم بالهایی دارد که ما را به دور دست می برد.»

کودک دریاکودک دریا
  • فهمیدم که چرا آن ها این قدر نزدیک به در ایستاده و به مغازه خیره شده بودند. مفهومش این بود:«ما مشتری معمولی نیستیم, بنابراین جلوتر نمی آییم.» فکر می کنم واقعا کم رویی آن ها و همچنین وضع لباس هایشان بود که مرا تحت تاثیر قرار داد. هفت سال است که این مغازه را اداره می کنم و قبل از این هم مغازه ای در آنگولوم داشتم، اما هرگز کسی با چنین ساده دلی و معصومیت چیزی از من نخواسته بود: ما نون می خوایم، اما پول نداریم. زیاد معطل نکردم و جواب دادم مهم نیست...
  • داستان این بود که تعداد آن ها کاملا مشخص بود؛ هفت برادر؛ سه تا دوقلو و کوچکترین برادر، آدم نحیف و ضعیفی به کوچکی انگشت شست و کسی که قطعا قهرمان داستان شده است.
  • در مورد یان آخرین پسربچه ترجیح می دهم سکوت کنم زیرا به اندازه کافی درباره او شایعه پراکنی شده است. گویی مردم در دوران کودکی کم قصه می شنوند و بعدها سعی می کنند با شایعه پراکنی این کمبود را جبران کنند.
  • هر اتفاقی که بیفتد باید به راهمان ادامه دهیم. این همان چیزی بود که ما به خودمان می گفتیم. به نظر می آید که رسیدن به هر چیزی بهایی دارد.
  • یان جادوگر نیست که برای ما جهت یابی کند . اما انگار در سرش ، قطب نما، انتن یا چیز دیگری اصلا نمی دانم چیست وجود دارد. او هرگز زیاد مکث نمی کند، سر کوچکش را به سوی آسمان بلند می کند، به هر طرف می چرخاند و سپس با انگشتش جهت را نشان می دهد و ما آن را دنبال می کنیم...... از او پرسیدم چطوری این کارو می کنی؟ گفت: نور ....  نور توی آسمون، به طرف غرب روشن تره اما من فرقی نمی بینم.
  • به نظرم آمد که او یک بچه واقعی نیست و یک راست از میان افسانه ای بیرون آمده است. ای کاش حق داشتم برای لحظه ای هم که شده وارد آن افسانه بشوم. ای کاش او قبول می کرد که مرا به آنجا راه بدهد.
  • بااحتیاط کنارش نشستم، چون می ترسیدم این افسون را در هم بشکنم.
اسب سفید در مرداباسب سفید در مرداب
  • ظاهرا توی قلعه طی سال ها پدیده های فراهنجار زیادی اتفاق افتاده که تا امروز هیچ توجیه عقلانی براشون پیدا نشده.
  • ناگهان آفتاب از میان ابر پرتوافشانی کرد و یک ردیف پنجره به طرز اسرارآمیزی برق زد. انگار کسی با شمعدان در اتاق ها قدم می زد. ..... به یاد داستان ریش آبی افتادم که وقتی زن هایش در اتاق ممنوعه قدم می گذاشتند، می مردند. آیا داستانی که مردم از قلعه تعریف می کردند مشابه آن داستان بود.
  • ناگهان هوا سرد شد. چیزی شبیه مه از دره ها بالا آمد. غبار خاکستری مه از هرسو به طرفم می آمد. ولی بدتر از همه آن سکون ناگهانی بود. انگار زیر درپوشی شیشه ای ایستاده بودم.عین حشره ای که در کهربا محبوس شده باشد. بعد آن را دیدم. نگاهم را بالا انداختم. روی یک صخره ایستاده و مه اطرافش را فراگرفته بود. اسبی سفید بود، سفید نقره ای، بزرگ و قوی با سری باریک و کشیده......
  • بعضی اوقات با خودم می گفتم: آیا صحت دارد که نیرویی برتر ، ما را به سوی انسان ها و مکان هایی که در موقعیت خاصی از زندگی مان برای ما مهم هستند هدایت می کند؟
  • پدر گفت: این جا به سنت ها خیلی پایبندن. البته این تعلق خاطر به سنت ها از جاذبه های انگلیسی هاست. به او گفتم: پابند بودن به همه سنت ها زیاد هم جاذبه نداره، سنت ها باید پسندیده باشن. 
  • پدرم گفت: من فکر می کنم آدم می تونه توی شرایط خاصی، به زمان گذشته برگرده؛ بعضی جاها هستن که ویژگی های ماورایی دارن. توی این مکان های خاص، قوانین طبیعی زمان و مکان و فناپذیری صدق نمی کنه.
  • چشمم به ساعت آفتابی افتاد. زیر عقربه آن متنی نوشته شده بود که نوشته های روی معابد قدیمی را تداعی می کرد، نگاه کردم:

بنگر که زمان با چه شتابی می گذرد

پس، هر ساعت و هر دقیقه را 

تا آنجا که در توان داری ، دریاب

وقتی خورشید سربرآورد

زمان پرواز خواهد کرد

و هرگز آنچه رفته، برنخواهد گشت. هرگز!

  • آدم ها برداشت های مختلفی از خوشبختی دارن.. ارزش های زندگیشون با هم فرق می کنه.
     
جعبه نقاشی پرصدا (رنگها و صداهای هنر انتزاعی کاندینسکی)جعبه نقاشی پرصدا (رنگها و صداهای هنر انتزاعی کاندینسکی)

 من می توانستم صدای رنگ ها را وقتی با هم مخلوط می شدند بشنوم. من فارغ بال بودم و احساساتم را پنهان نمی کردم. خیلی به فکر کشیدن خانه و گل و گیاه نبودم. دوست داشتم با کاردک تخته رنگم، خط ها و شکل های رنگی روی بوم بکشم و به هر ترتیبی می توانستم با قدرت آن ها را به صدا در بیاورم.

احترام (شهامت انصاف و همدلی با دیگران)احترام (شهامت انصاف و همدلی با دیگران)

احترام یک ارزش است. احترام، راهی برای خوب زندگی کردن و راهی خوب برای زندگی کردن است. راهی برای حفاظت از دیگران، خودمان و دنیای مان. ما با کمک احترام، سعی می کنیم از مردم و تمام دنیا با عشق و محبتی بیشتر از گذشته، مراقبت کنیم.
به یاد داشته باش، حرفهایی که می زنی یا نمی زنی و کارهایی که می کنی یا نمی کنی، می تواند به دنیا کمک کند یا به آن آسیب برساند. انتخاب با توست.
 

مردمان روی زمینمردمان روی زمین

 

هم اکنون جهان بیش از هفت میلیارد نفر جمعیت دارد و اگر بخواهیم یک ساعته خواندن این کتاب را تمام کنیم، بیش از شش هزار نفر به جمعیت زمین اضافه می شود! 
تا سال ۱۴۳۰، جمعیت جهان به حدود ۹ میلیارد نفر می رسد. یعنی اگر دست هایمان را به هم دهیم، صفی درست می کنیم که بیش از دویست بار به دور کره زمین می چرخد. یا بیست و چهار برابر فاصله ی زمین تا کره ی ماه می شود. 
بیش از هفت میلیارد انسان که هیچ یک شبیه دیگری نیست. هر کدام از ما با دیگران متفاوت هستیم. هر فردی کاملا یگانه و بی مانند است.
 

قصه ما، جیک + لی لیقصه ما، جیک + لی لی
  • پدر و مادرمان اعتقاد به خریدن چیزهایی که خودمان می توانیم درست کنیم ندارند. شعارشان این است: «اگه اونو می خوای، خودت بسازش.»
  • مامان بزرگ وقتی داشت سعی می کرد درختان سکویا را نجات دهد مرد. او ۸ روز بالای یک درخت سکویا ۶۰ متری نشست و پایین نیامد تا اینکه ماموران تصمیم گرفتند درخت ها را قطع نکنند.
  • ما همیشه می پرسیدیم: «چرا پاپا به دیدن ما نمیاد؟» تنها جوابی که همیشه می گرفتیم این بود «اون داره سعی می کنه خودشو پیدا کنه.» که برای ما بی معنی بود.
  • پاپا برای ما از «درهمتنیدگی» گفت. او گفت :درهمتنیدگی نشان میدهد که درجهان هستی همه چیز بههم مربوط و مرتبط است. گفت که نور از ذراتی بهنام فوتون ساخته شده است و گفت گاهی فوتون ها جفت جفت میان و به این می گن: «درهم تنیدگی». به ما نگاه کرد که روی صندلی تنگ هم نشسته بودیم می تونین اسم اونا رو دوقلو بذارین. 
  • پاپا گفت اگر فوتونهای دوقلو از هم جدا شوند، باز هم طوری عمل می کنند که انگار با هم هستند. حتی اگر آن ها را دو طرف جهان هستی هم بگذارید، هیچ فرقی نمی کند. گفت یک فوتون رو بکشین یا تکون بدین، جفتش تو اون سر جهان هستی کشیده می شه و تکون می خوره.
  • پاپا گفت: زمان می گذره، زمان آدمو تسکین می ده. حال بدو خوب می کنه. به او خیره شدم و گفتم: پاپا، شما دوقلو ندارین. نمی دونین از دست دادن نیمه ی وجودتون یعنی چه!
  • دیگه تلاش نکن. به زندگی فرصت بده که فقط اتفاق بیفته و جلو بره..... زندگی خودش تو رو پیدا می کنه.
     
کتاب های کودک و نوجوان: گزیدگیگزیدگی
  • واهو باید به خودش یاداوری می کرد که خیلی ها نمی دانند برنامه های مربوط به حیات وحش و طبیعت چطور تولید می شود. وقت و پول زیادی صرف می شد تا مواجهه با هر حیوانی واقعی به نظر برسد.
  • مارهای دهان پنبه ای مثل مار آبی بسیار بدذات هستند و کار کردن با آن ها خیلی سخت است. در ضمن خیلی هم سمی هستند.
  • مارهای آبی بوی خیلی بدی از خود آزاد می کنند ولی زهرآلود نیستند. خزندگان موجوداتی خونسردند. یعنی انرژی و هوشیاری آن ها تا حد زیادی به دما وابسته است.
  • قصه تونا واهو را عصبانی و درعین حال شرمنده کرده بود؛ عصبانی از پدر تونا به خاطر کتک زدن او و شرمنده از زندگی خودش که آنقدر خوب و راحت بود. در مقایسه با او، دنیای واهو بهشت بود. هیچ کس در زندگی او مست نکرده بود و خانه اشان را به باد نداده بود. هیچ کس زیر چشمش را با مشت کبود نکرده بود.
  • در همین احوال، رئیس ریون توی کالیفرنیا خیلی هم از ناپدید شدن ستاره اش نگران به نظر نمی رسید. این طبیعت دنیای سینما و تلویزیون بود. هر کسی هر قدر هم مشهور باشد، قابل جایگزینی است.
  • تا حالا چیزی از داروی بی اثر به گوشت خورده؟ وقتی داروی جدیدی رو امتحان می کنند، به نصفی از بیمارا اون دارو رو می دن ولی به نصف دیگه قرصایی می دن که اون دارو توش نیست. فقط قند دارند. هیچکی هم نمی دونه که به کی داروی واقعی داده شده و به کی داروی بی اثر. اما قسمت جالب داستان اینجاست؛ بعضی از بیمارانی که داروی بی اثر بهشون داده شده هم خوب  می شن. ردخور نداره. تونا گفت: «نیروی قدرتمند ذهن برای شفابخشی. اگه باور داشته باشی که چیزی می تونه درمونت کنه، ممکنه این اتفاق بیفته.»
می میرم برای دیدنتمی میرم برای دیدنت

اینکه ایگناتیوس ب. گرامپلی عمارت اسپنس را اجاره کند کاملا با عقل جور می آید. چون مرحوم آلیو س.اسپنس بوده در سال ۱۸۷۴، این خانه سبک دوره ی ویکتوریا را به این منظور ساخت که جایی برای نوشتن داشته باشد. 
در مدتی که اسپنس در این خانه سه طبقه زندگی می کرد، ده ها داستان غم انگیز نوشت و تصویرگری آن ها را انجام داد. 
او به افتخار تمام شدن هر یک از دست نوشته هایش، مهمانی های مفصلی با حضور همه ی اهالی شهر برگزار می کرد. اما چیزی که باعث درماندگی بسیار اسپنس شد پیدا نکردن ناشری بود که مایل باشد داستان های اسرارآمیز مصورش را بخرد، داستان هایی که بدون شک از زمانه خودشان پیش بودند و خوانندگان آن زمان قدرشان را نمی دانستند. 
کسانیکه اسپنس را می شناختند می گویند وقتی ناشرها پشت سر هم نوشته هایش را رد کردند، او از مردم کناره گرفت. اسپنس که هیچوقت ازدواج نکرده بود و فرزندی نداشت، به ندرت از خانه بیرون می آمدو نود و هفت سال پیش علت مرگ او را شکسته شدن قلب بخاطر ناکامی از حرفه ی ادبی اعلام کردند.
گفته می شود اسپنس کمی پیش از مرگش سوگند خورده بود که اگر دست کم یکی از داستان های اسرارآمیزش چاپ نشود ( فرقی نمی کند کدامیک از داستان ها) شبحش تا ابد هم در خانه خودش و هم در شهر خواهد ماند. گزارش ها حاکی از آن است که در خلال این سال ها، چندین بار تصویر اسپنس در یک آیینه قدیمی د رمغازه عتیقه فروشی شهر ظاهر شده است. ...
وقتی دوازده سال پیش لس  و دیان هوپ عمارت اسپنس را که بیش از هشت دهه خالی مانده بود را خریدند، از همه ی این جریان ها با خبر بودند. خانم و آقای خوپ که از اساتید رشته ی تحقیقات امور غیر عادی هستند، قصد داشتند درباره شبح آلیو س.اسپنس تحقیق کنند و با ارائه سندی وجود آن را به اثبات برسانند.
روزی که لس هوپ و زنش به خانه مزبور اسباب کشی کردند، لس گفت: « اگر بتوانیم کاری کنیم که شبح الیو برنامه ای اجرا کند، به گنج دست پیدا خواهیم کرد.» ... اما وقتی آزمایش های مکرر آن ها برای پیداکردن هر نوع مدرکی درباره ی وجود اشباح در عمارت اسپنس با شکست روبرو شد، لس و دیان هوپ خانه را برای فروش گذاشتند. آن ها تابستان امسال یک سفر دور اروپا دارند که طی آن نتایج تحقیقات شان را در یک سخنرانی با عنوان « فقط احمق ها و بچه ها به وجود اشباح اعتقاد دارند» توضیح می دهند و نظرات شان را بیان می کنند.
خانم و آريالای هوپ تنها فرزند خود، سیمور را به دلایل کاری همراه خود نبرده اند. 
 

دانشمندان و آزمایش های حیرت انگیزدانشمندان و آزمایش های حیرت انگیز

خیلی طول کشید تا کار علم به این جا رسید، چون دانشمندها برای موفق شدن باید هم باهوش می بودند، هم شجاع، هم وقت می داشتند، هم پول و هم تصمیم و اراده ی قوی و باید در زمان و مکان مناسب هم دنیا می آمدند. چرا؟ چون متاسفانه در طول تاریخ، اکثر زمان ها و محل ها – حتی خیلی از جاهای امروزی – پر بود از آدم هایی که اگر جرأت کنی و بگویی چیزهایی را که آن ها بهت دیکته می کنند، باور نداری، حاضرند گردنت را بزنند یا تو را زنده تو آتش بسوزانند...... و همه ی آن هایی را که می خواهند به راه خودشان بروند و برای خودشان فکر و عقیده ای داشته باشند، از روی زمین بردارند، از جمله آدم های اهل علم را.
آزادی فکر و این که بتوانی ایده هایت را به گوش مردم برسانی، چیزی است که معمولاً وجود ندارد، اما اگر آدم ها این آزادی را داشته باشند، ایده های نابی به سرشان می زند.
 

توتان خامون و گور گنجینه هایشتوتان خامون و گور گنجینه هایش

همه ی ما هر چند وقت یک بار، یک چیزی را پیدا می کنیم. مگر نه؟ 

بعضی هامان آن مداد عزیزی را که یک زمانی لیز خورده و رفته لای پشت کاناپه، پیدا می کنیم. یک عده ی دیگر از پیدا کردن گربه شان که غیبش زده، یا لنگه جورابی که مدت هاست گم شده، از خوشحالی بال در می آورند. اما پیگیری، پیدا کردن و از زیر خاک درآوردن چیزی که در حد یک مقبره ی ۳۰۰۰ ساله ی پر از گنج و جسد جواهر نشان یک پادشاه مصری و افسانه ای باشد، کار هرکس نیست و مردی با هوش و مقاوم مثل «هاوارد کاتر» را می خواهد!

پادشاهی از مصر باستان، که زیر دستان باهوش و باکلاس و ماهرش، خواندن و نوشتن بلد بودند، تحقیقات علمی می کردند، پزشکی پیشرفته ای داشتند، محاسبات ریاضی پیچیده ای انجام می دادند، ساختمان ها و شهرهای خوشگلی می ساختند، در حالی که همزمان با آن ها بقیه ی ما، ماقبل تاریخی ها هنوز داشتیم دست و پا می زدیم که از عصر شکوفای حجر بیرون بیاییم.
 

به خاطر آقای تراپتبه خاطر آقای تراپت

نمی دانم چه طوری اتفاق افتاد، داشتم دنبال لکسی می گشتم که یک نفر از پشت زد به شانه ام و از بالای تپه با شکم افتادم پایین. لکسی دوید طرفم و با پا به صورتم برف پاشید. از عصبانیت داغ کردم. زدن هم دیگر یک چیز است و پاشیدن برف توی صورت کسی چیز دیگری... کار بدی بود. عصبانی شدم. روی زانوهایم ایستادم و بومب دوباره کوبیده شدم زمین! این دفعه با سر خوردم زمین. حالا هم داغ کرده بودم و هم دود از سرم بلند می شد. این دفعه من را با صورت زده بود زمین. از جایم پریدم و بلند شدم و گلوله ی برفی را از توی جیبم درآوردم و بعد با تمام قدرتم پرتش کردم.

نیروی برتر لاکینیروی برتر لاکی
  • ... پس نتیجه می گرفت به جای فکر کردن به بهترین نامادری، باید به بهترین بچه بودن فکر کند.
  • اصلا همین اتفاق بود (مرگ مادرش) که از لاکی یک نگهبان ساخت. کسی که حواسش بود تا برای دیگران اتفاق خطرناکی نیفتد. کسی که همیشه مراقب بود و کوله اش را همه جا می برد و مدام نشانه های خطر را می پایید.
  • گفت وگوی لاکی با حیوان دست آموزش: وقتی ده ساله ای،محال است بتوانی افسار زندگی ات را در دست بگیری! این کار فقط مال بزرگ ترهاست، آن ها هستند که زندگی تو را کنترل می کنند. چرا؟ چون می توانند به راحتی آب خوردن رهایت کنند و بروند. می توانند بمیرند، مثل مادر لاکی. می توانند تصمیم بگیرند که هیچ وقت تو را نخواهند، مثل پدر لاکی و می توانند یکهو برگردند فرانسه؛ همان قدر ساده و ناگهانی که ترکش کرده بودند، مثل بریجیت. و حتی اگر همیشه یک کیف امداد با خودت این ور و آن ور می بردی، هیچ ضمانتی برای ایمن ماندنت وجود نداشت.هیچ کیف امدادی توی دنیا نمی تواند تو را از اتفاق های بدی که برایت رخ می دهند دور نگه دارد… ـ اما امیدت را از دست نده.
بخت پریشانبخت پریشان
  • ... تو نارنجک نیستی هازل، برای ما نیستی. فکر کردن به مرگ تو ما را ناراحت می کند، اما تو نارنجک نیستی. تو یک هدیه ای. تو این را نمی فهمی عزیزم، چون بچه ای نداشته ای که با این سن و سال خوره ی کتاب شود و عاشق برنامه های مزخرف تلویزیونی باشد؛ شادی ای که تو با بودنت به ما هدیه   کرده ای هزار برابر بیشتر از غم مریضی ات است.
  • ترس از فراموش شدن چیز دیگری است. ترس از این که در قبال زندگی ام چیزی ندارم بدهم. اگر زندگی ات را وقف چیزی بهتر نکنی، حداقل مرگت باید در راه چیزی بهتر باشد. می فهمی؟ و از این می ترسم که نه زندگی و نه مرگم هیچ معنا و مفهومی نداشته باشد.
  • معتقدم همیشه در این دنیا، انتخاب با ماست که داستان های غم انگیز را چطور تعریف کنیم و ما نوع خنده دار را انتخاب کردیم.
  • دنیا کارخانه ی برآوردن حاجات نیست.
  • ... غیر از این نتوانستم چیز دیگری بگویم. گوس برای هر نوع دلداری که من می خواستم به او بدهم، زیادی باهوش بود.
  • اگر زمانی خواستی بروی آن جا (موزه ی ریک) ... تعداد زیادی نقاشی از مردگان را می بینی؛... مردمانی را می بینی که در دریا مرده اند، در جنگ کشته شدهاند یا صفی طولانی از شهدایی که بر خاک افتاده اند. اما، حتی یک بچه هم که از سرطان مرده باشد نمی بینی.هیچ کس را نمی بینی که به طاعون یا آبله یا تب زرد مبتلا باشد، چون هیچ شکوهی در بیماری نیست. هیچ مفهومی ندارد. از چیزی مردن، مرگ افتخارآمیزی نیست.
  • آبراهام مازلو، اجازه دارم آگوستوس واترز را که کنجکاوی اگزیستانسیالیستیاش، موجودیت هم نوعان دوست داشتنی و صحیح و سالمش را که تغذیه ی خوبی هم دارند، زیر سوال می برد، به شما معرفی کنم؟ در حالی که جمعی از آدمیان در تمام زندگی شان بدون آن که دغدغه ی فکری داشته باشند، فقط هیولاوارانه مصرف می کنند، دغدغه ی فکری آگوستوس واترز دیدن مجموعه آثار موزه ی ریک حتی از دور است.
آبشار یخآبشار یخ

نمی دانم منظور آلریک از این که من دنیا را تکان یا شکل می دهم، چه بود. اما می دانم که حس میکنم انگار تازه دارم بیدار می شوم. من زیبایی آسا را ندارم، اما می دانم که داستان هایم دارند. من قدرت هرالد را ندارم، اما در درونم قدرتی را احساس میکنم که متعلق به خودم است.

من می دانم کی هستم.
من سولویگ هستم.

پسر نان و نمک پسر نان و نمک 

در ذات قدرت نطفه ی داد و بیداد به یکسان شکل می گیرد. از داد غافل شوی، بیداد در تو قد می کشد و وجودت را می گیرد.

روزنامه فروشروزنامه فروش

آقای اسپیرو اسمم را پرسید!!
آقا پسر، پیش از آنکه دادوستدمون رو تموم کنیم باید از اسمت اطلاع پیدا کنم! آرتور جوان فراموش کرد هفته ی پیش این اطلاعات مهم رو در اختیارم بذاره.
چیزی که آقای اسپیرو نمی دانست این بود که گفتن اسمم برایم به سختی از بر خواندن سخنرانی گتیسبورگ بود! ...
به دلیل خاصی گفتن اسمم برایم سخت ترین کار دنیا بود! البته اسمم با صدای « ب» یا « پ» شروع نمی شد اما با صدایی شروع می شد که هرچه نفسم را بیرون می دادم و همزمان سه – سه – سه – سه می کردم آن صدا از دهانم بیرون نمی آمد که نمی آمد! ...
با آن که بیشتر وقت ها ترفند پرتاب مداد در مورد این صدای لعنتی جواب نداده بود دستم را در جیب عرق کرده ام فرو بردم تا مدادم را در بیاورم. گلویم چنان کیپ شده بود که انگار داشتم خفه می شدم و چون دست هایم می لرزید نمی توانستم مدادم را پیدا کنم! ... دندان بالایی ام را روی لب پایینی ام فشار دادم و تلاش کردم آن صدا را تلفظ کنم. اما فایده ای نداشت.بیشتر تلاش کردم. باز هم بی فایده بود! ... بنابراین برخلاف عقل و منطق و برخلاف راهنمایی های مربی ام نفسم را در سینه حبس و با تمام قدرت سعی کردم اسم را بگویم!
آخرین چیزی که یادم می آید وزوز پشه ای در اطراف چراغ ایوان آقای اسپیرو است. ... به هوش که آمدم روی ایوان آقای اسپیرو نشسته و به دیوار چوبی خانه اش تکیه داده بودم. پول خردهایی هم که او در دستم ریخته بود به اطراف پخش و پلا شده بودند.
آقای اسپیرو پارچه نم داری روی سرم گذاشته بود و داشت با پارچه ی دیگری که خونی شده بود لب هایم را به آرامی پاک می کرد. ...
 

ایوان منحصر به فردایوان منحصر به فرد

توی قفسم دراز می‌کشم. باب روی شکمم می‌خوابد. هر دو جولیا را تماشا می‌کنیم که مشق‌هاش را می‌نویسد. به نظر نمی‌آید این کار را دوست داشته باشد، چون بیشتر از همیشه آه می‌کشد. دوباره، برای بار صدم، شاید هم هزارم، به تکه‌ی گمشده در نقاشی‌ام فکر می‌کنم. و برای بار صدم، شاید هم هزارم، به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسم.

جورج با جاروش از کنارمان رد می‌شود. جولیا می‌گوید: «بابا، می‌شود یک چیزی بپرسم؟» جورج جمله‌ی او را تصحیح می‌کند: «ممکن است؟ درستش این است، حالا بپرس.» جولیا نگاهی به کاغذش می‌اندازد: «چه فرقی هست بین ناظم و نظام؟» جورج لبخندی می‌زند و می‌گوید: «اولی یعنی کسی که توی مدرسه مواظب رفتار بچه‌هاست مثل خانم گارسیا. دومی یک جور عقیده است و غلط یا درست بودن یک کار را نشان می‌دهد؛ مثلا طبق نظامی که من بهش اعتقاد دارم، اجازه ندارم به جای دخترم مشق‌هاش را بنویسم.»

عضویت در کانال تلگرام