گزیده‌هایی از کتاب‌های کودک و نوجوان

گزیده‌هایی از کتاب
وقتش رسیده کمی پسته بشکنیموقتش رسیده کمی پسته بشکنیم

فراموشی 
فراموشی می آید 
مثل پاییز
با ابرهای سهمگینش.
دیروز
برگ خشکی دیدم
که نمی دانست 
از کدام شاخه جدا شده

ازدواج مادرم و بدبختی های دیگرازدواج مادرم و بدبختی های دیگر

چرا نمی نویسند که ناپدری واقعا چه معنایی دارد. چرا نمی نویسند که معنی اش کنار ایستادن و نگاه کردن به مردی است که پدرت نیست و دست مادرت را در دست گرفته. چرا نمی نویسند نا برادری یعنی کنار ایستادن و راه دادن به یک بچه کوچولو که تاتی تاتی می رود و روی صندلی کنار مادرتان می نشیند تا او برایش کلاه کاغذی درست کند. چرا نمی نویسند که نا خواهری یعنی کنار ایستادن و لال شدن جلوی دختر نوجوانی که جای مورد علاقه ات را پای تلویزیون اشغال کرده و حالا تو مجبوری روی صندلی گوشه ی اتاق بنشینی و از آن جا تلویزیون نگاه کنی. موضوع این نیست که من از خانواده ی روسو متنفر باشم. اگر وضعیت فرق می کرد، ممکن بود حتی کم کم از توماس خوشم بیاید. اما من که فرش قرمز با نوشته ی « خوش آمدید» جلوی در خانه ام پهن نکرده بودم و دعوتشان نکرده بودم به زندگی ام وارد شوند.

از من نخواهید لبخند بزنماز من نخواهید لبخند بزنم

«طلاق». من هیچ وقت این کلمه را درست نفهمیده بودم. فکر می کنم مثل مرگ از آن کلمه هایی است که می دانی که برای خیلی از آدم ها پیش می آید. اما تا وقتی دور و بر خودت پیش نیامده، توجهی به آن نمی کنی.
اصلا راستش فکر می کنم تا قبل از این، دیکته ی کلمه ی طلاق را بلد نبودم. چون نوشته اش را ندیده بودم. مطمئنم تا حالا توی لیست نبوده. لابد دیکته ی کلمه های ناراحت کننده را آدم باید خودش یاد بگیرد. 

مادر جون! چرا اسمم یادت رفته؟مادر جون! چرا اسمم یادت رفته؟

مامان می گوید که باید
برگزدم به مدرسه.
به گروه تک نفره
به شعرهای با قافیه
و به دزدین « عزیزترین» دوست دیگران
بدون قصد و منظور.
انگار از مدرسه دور بوده ام 
مدت های زیاد.
گروه ها هنوز سرجای شان هستند
اما چیزی فرق کرده است.
من نمی توانم گروه یک نفره ام را پیدا کنم!
هنگامیکه بچه ها می خواهند
به نوازش، دستی به شانه ام بزنند
و بازگشتنم را خوش آمد بگویند
جایی برای یک نفر نیست!
شاید هم من هرگز
در گروهی یک نفره نبوده ام.

بنفشه های عمو نوروزبنفشه های عمو نوروز

ننه سرما، با لباس بلندِ گل یخی، با موهای سفید برفی، کاری نداشت، جز این که سرمای دنیا را افزون کند. ابرها را سرد کند.
برف کند. بادها را به زیرِبرف ها بدمد. برف ها را از روی کوه ها، توی دشتها بكشد. از دلِ دشت ها روی بام ها بگذارد. از روی بام ها توی باغ ها ببرد.
تا تو کوچه ها، لب دیوارها، روی شاخه ها، برف ببارد.
گوله گوله برف بیاید.
کار ننه سرما، آوردن و گستراندنِ زمستان بود.

جمجمک برگ خزونجمجمک برگ خزون

جمجمک برگ خزون
دخترم غوره خاتون
کاش غوره ها انگور بشه
چشم های او پر نور بشه

جمجمک برگ خزون
دخترم غوره خاتون
ابروهاش شکل کمون

گیسوش پروانه داره
زیر لبش چانه داره

خرسی به نام پدینگتونخرسی به نام پدینگتون

پدینگتون که داشت بشقاب را با یک پنجه به سمت خودش می کشید، گفت: « خوشحالم که مهاجرت کردم. فکر می کنید اگر بروم روی میز و کیک و چایم را بخورم، اشکالی دارد؟»

قبل از اینکه آقای براون فرصت کند جوابی بدهد، پدینگتوون پرید روی میز و پنجه ی راستش را محکم روی کلوچه گذاشت. کلوچه ی بزرگی بود، بزرگترین و نوچ ترین کلوچه ای که آقای براون توانسته بود پیدا کند، و در عرض چند لحظه کل محتویات لای کلوچه چسبیده بود به موهای اطراف دهان پدینگتون. آدم هایی که توی بوفه بودند با آرنج به هم می زدند و همه ی نگاه ها برگشته بود به سمت آن دو. آقای براون آرزو می کرد که کاش یک کلوچه ی ساده انتخاب کرده بود، اما او هیچ تجربه ای در مراقبت از خرس ها نداشت. او شروع کرد به هم زدن چایش و از پنجره به بیرون خیره شد، انگار چای خوردن با یک خرس در ایستگاه پدینگتون برایش عادی ترین کار دنیاست.

فراتر از یک رویافراتر از یک رویا

او همه کارها را خیلی راحت انجام می داد. گویی در هوا شناور است.
و من هم کم کم شناور شدم. چیزی نگذشت که هر دو بالای درخت بودیم.
برگ ها لای چرخ ها می رفتند و خِرچ و خُروچ می کردند.
پرنده هایی که روی شاخه ی درخت ها خوابیده بودند، با زنگ دوچرخه های ما بیدار می شدند و از روی شاخه ها به هوا می پریدند.

خرسی که می خواست قصه بگویدخرسی که می خواست قصه بگوید

ناگهان روباه دوان‌دوان از لابه‌لای درختان بیرون آمد.
پرنده پرسید: خرس را ندیده‌ای؟
روباه گفت: نه. ببخشید ها، نمی‌توانم معطل کنم. دارم می‌روم به خز کمک کنم. آخر سقف لانه‌اش خراب شده برف توی لانه‌اش می‌ریزد.
و با عجله از آن‌جا رفت.

کتاب کودک و نوجوان: آرش کماندار جلد ۱آرش کماندار
  • ایران سرزمین من! تو را دوست دارم چنان که پرنده‌ای درختان را و زنبوران عسل شکوفه ها را
  • پدر آرش فرزندانش را به سفر می‌برد تا کودکان او بیاموزند آب پاک هستی‌بخش زندگی است. تا شیوه زندگی مردم را از نزدیک ببینند و بدانند که ایران سرزمین بزرگی است.
  • آرش پهلوان پهلوانان همیشه با ماست و مهربانی نگاهش را به دشت‌ها و کوه‌های سرزمین‌اش بخشیده است.
کتاب کودک و نوجوان: کنسرو غولکنسرو غول

 تکان نمی‌خورد. غلت زدم روی پهلوی راست و چشم‌هام را به زور باز کردم. رنگش زرد شده بود. عینکم را از بالای تخت برداشتم و به چشم زدم. زبانم از ترس بند آمد. چندبار محکم زدم تو گوش خودم که مطمئن شوم بیدارم. گفتم که یه‌کم روانی‌ام! بعضی‌وقت‌ها می‌زنم تو گوش خودم. پشم‌های نرم و زرد تمام بدنش را پوشانده بود. دوتا چشم گرد سیاه و درشت داشت با مژه‌های فِر بلند. دماغش گرد بود با پره‌های گشاد. گوش‌های پهن و بزرگی دو طرف کله‌اش را گرفته بودند. روی گوش چپش عددی سیزده رقمی خالکوبی شده بود: ۶۲۶۰۲۳۰۱۷۰۰۱۱
بالای عددها خط‌های سیاه کلفت و نازک کنار هم یک مستطیل درست کرده بودند. درست مثل همان شماره‌های رمزی که روی قوطی کنسرو و جنس‌های دیگر توی فروشگاه چاپ می‌کنند و با دستگاه مخصوص رویش نور قرمز می‌اندازند. پشت دست‌ها و بازوهاش هم پر از پشم‌های زرد بودند. پسر!‌ بدنم بدجوری می‌لرزید. می‌ترسیدم بلایی سرم بیاورد. خودم را گوله کردم گوشه تخت. مثل همیشه از ترس نیشم باز مانده بود. گفتم: «تو.. تو کی هستی؟»
درست همان کاری را می‌کرد که دکتر اوووم هم بهش عادت داشت، پشم‌های روی دستش را دور هم می‌پیچاند و گوله‌های پشمی زرد درست می‌کرد. با تعجب زل زده بود به لامپ خاموش مهتابی که گوشه‌هاش ریزریز پت‌پت می‌کرد و جرقه می‌زد. صداش درنیامد.
دوباره پرسیدم: «مامانم کو؟» برگشت رو به من و گفت: «قوطیش کو؟»...
 

کتاب کودک و نوجوان: یک جعبه پیتزا برای ذوزنقه ی کباب شدهیک جعبه پیتزا برای ذوزنقه ی کباب شده
  • یک تجربه‌ی فراموش نشدنی به من می‌گوید به عکس‌ها باید خوب دقت کنیم. در بعضی از عکس‌ها چیزی هست که خبر از یک حادثه یا اتفاق غیرمنتظره می‌دهد. من خیلی خوب می‌دانم که عکس‌ها جان ندارند، ولی وقتی پای حادثه‌ای در میان باشد، همه‌چیز مثل برف زمستانی آب می‌شود و دوباره جان می‌گیرد، درست مثل عکسی که پشت ستون، روی دیوار پذیرایی خانه‌ی جدید ما جا مانده بود.
  • بابا گفت: « نه، طرز حرف‌زدنش یه جوریه که آدمو یاد فیثاغورس می‌ندازه. تو نمی‌دونی چه‌جوری از عدد و واحد و پول شارژ حرف می‌زنه. خیلی محترمانه و مهربون بهت می‌گه دنیا تابع عدده. مثل فیثاغورس.»
  • آدم‌ها مثل اعدادند جسارتا. ۱ ـ ۲ ـ ۳ ـ۴ ـ ۵. اعداد رو نمی‌شه برای مدت طولانی توی یک جای تنگ نگه داشت.
  • اگه ... اگه مغز ریاضیاتی بابات خوب کار می‌کرد، ما حالا صاحب خونه بودیم. یه خونه از خودمون...
  • به نظر من همیشه پشت چیزهای عجیب و شگفت‌آور، یک ماجرای ساده، اما دقیق وجود داره.
  • ریاضیات را مثل زندگی دوست دارم، چون امن‌ترین و سرراست‌ترین جای دنیاست. و هر چیزی سرِ جای خودش قرار دارد. و برای هر چیزی جواب مشخصی وجود دارد. با این همه، ریاضیات زندگی نیست، چون در زندگی خیلی وقت‌ها جواب‌های درست خودشان را پنهان می‌کنند. و تو به جواب‌های نادرست می‌رسی. و نمی‌دانی که این جواب‌ها نادرست‌اند...
  • کلافگی را نمی‌شود با شمردن اعداد اول از بین برد. کلافگی یک حالت است. حالتی که نشان می‌دهد... نشان می‌دهد که یک نفر مثل من، از رودررو شدن با ... با یک وضعیتی که ... که آزارم می‌دهد، بله با یک وضعیتی که آزارم می‌دهد، ناراحت و بی‌تاب می‌شوم. مثل گرما، گرما آزارم می‌دهد. من با شمردن اعداد اول نمی‌توانم گرما را از بین ببرم. نمی‌توانم. باید کولر را روشن کنم. این‌جوری گرما از بین می‌رود. ولی ... ولی اگر کولر نبود چی؟ ... اگر ... کولر...
صحرا زیستگاه ماستصحرا زیستگاه ماست

آن گاه که دنیا زاده شد،
وهمچون نوزادی بر خود می لرزید،
عنکبوت ها نیز آنجا بودند،
و زمین و آسمان را به یکدیگر دوختند،
وتا به امروز
زمین و آسمان همچنان به
هم چسبیده اند.......

کتاب کودک و نوجوان: سار کوچولو نمی تواند پرواز کند سار کوچولو نمی تواند پرواز کند

خیلی بد است که به پرنده ای بگویند:کرم
این جور موقع ها کلوین با غصه پرهایش را جمع
می کرد وزیر لب می گفت:خیلی ناراحت کننده
است که با زخم زبان دل کسی را بشکنند.

کتاب کودک و نوجوان: کاکل قرمزی وسط کتاب خواندن پدرش می پرد کاکل قرمزی وسط کتاب خواندن پدرش می پرد

«جوجه جان!»
«بله بابا.»
«باز که وسط قصه پریدی. سعی کن خودت را وارد ماجراهای قصه نکنی.»
«ببخشید بابا، آخر آن پیرزن راستی راستی جادوگر بود.»

کتاب کودک و نوجوان: یک توپ برای همهیک توپ برای همه

بلیندا اعتراض کرد،" مکس، تو دیوانه شده ای؟ امکان ندارد ریکو برای بازی
بیاید. اگر پشت گوش ات را دیدی، توپمان را هم می بینی.

 

کتاب کودک و نوجوان: روزی که همه چیز خوب می شود روزی که همه چیز خوب می شود

روزی، گل قاصدک پرسید، "به من اعتماد داری؟"
بُرونو که کمی تعجب کرده بود، گفت:" البته که به تو اعتماد دارم."
گل قاصدک برای این که مطمئن شود، دوباره پرسید،"هر اتفاقی هم بیفتد، باز به من اعتماد داری؟"
بُرونو گفت:"هر اتفاقی هم بیفتد، باز به تو اعتماد دارم."
گل قاصدک گفت:" پس می خواهم نفس عمیقی بکشی وتا می توانی محکم
فوت کنی.همه چیز خوب می شود.قول می دهم."

سیاسیا در شهر مارمولک هاسیاسیا در شهر مارمولک ها
  • نشست روی توپ‌اش و بغض کرد. خسته شده بود و نفس‌نفس می‌زد. دست‌اش را زیر چانه‌اش زد و نزدیک بود بغض‌اش بترکد که عجیب‌ترین چیز زندگی‌اش را دید و گریه از یادش رفت.درست وسط بیابان؛ پیش چشم سیا؛ در تاریکی شب؛ زیر نور ماه و ستاره‌ها؛ یک مارمولک سی‌چهل سانتی عصایی زیر بغل‌اش زده بود و با یک پای چوبی تندتند می‌دوید و می‌پرید؛ انگار داشت از چیزی فرار می‌کرد. ولی سیا به جای تعجب از دیدن مارمولک به این بزرگی، بی‌حرکت به عینک آفتابی‌اش نگاه می‌کرد. مارمولک همین‌طور که با عجله می‌رفت چشم‌اش به سیا افتاد و نظرش جلب شد. سیا سر جای‌اش خشک شده بود و مستقیم به مارمولک خیره شده بود. همه می‌دانند خیره شدن به دیگران کار چندان درستی نیست و خیلی وقت‌ها باعث دردسر می‌شود. مارمولک هم وقتی دید سیا اصلا متوجه این مسئله نیست با لهجه‌ غلیظ مارمولکی گفت:ها چیه؟ تمساح ندیدی؟
  • سیاسیا خیلی تعجب می‌کرد از این‌که می‌دید این افراد با همه‌ی مشکلاتی که دورشان را گرفته است، مدام می‌خندند.
  • لنی اول با شرمندگی اطراف را نگاه کرد و بعد ماجرایش را تعریف کرد: «من گربه‌ی حساسی‌ام. از گوشت بدم می‌آد. از این‌که همه ازم متنفر باشن بدم می‌آد. من دلم می‌خواد بقیه دوسم داشته باشن. وقتی حمله کنین یه جایی رو بگیرین دیگه هیچ‌کس دو ستون نداره. حتی خود گربه‌ها هم دیگه همدیگه‌رو دوست ندارن. نمی‌تونن همدیگه‌رو دوست داشته باشن. همه ته دل‌شون از همدیگه بدشون می‌آد. برا همین هر روز عصبانی‌تر و خشن‌تر می‌شن. من هم از عصبانیت بدم می‌آد هم از خشونت. من فوتبال دوست دارم. اما دیگه فوتبال هم نمی‌شه بازی کرد. الان فوتبال هم خراب شده. من دلم می‌خواد به خاطر فوتبال، فوتبال بازی کنم نه به خاطر بیرون کردن شما از شهرتون... .»
  • سیاسیا می‌دانست گل‌زدن به تیم گربه‌ها کار فوق‌العاده سختی است و گل‌نخوردن از گل‌زدن هم سخت‌تر است.
  • نخست‌وزیر بالاخره حرف آخرش را زد: «تیم شما بهتره این بازی رو ببازه، به نفع همه‌س.» همه‌ی اعضای تیم از تعجب و عصبانیت با هم هان بلندی گفتند. این همه تمرین نکرده بودند که ببازند. همه منتظر بودند ناخدا جاسم حرف بزند. ناخدا گفت: «چه‌طور ممکنه باختن تیم ما بهتر باشه؟ امید همه‌ی کسایی که جنوب شط زندگی می‌کنن به این بازیه نخست‌وزیر! اگه ما ببازیم دیگه هیچ‌کس روحیه‌ی هیچ‌کاری را نداره... . ما بهترین بازی‌مون را می‌کنیم.»
  • سیا با بغض گفت: «می‌تونستی بمونی و کمکم کنی.» مادر جواب داد: «جایی که خودم آروم آروم نابود می‌شدم جه‌طور می‌تونستم به تو کمک کنم سیاوشم؟ به خاطر همه‌ی این سال‌ها ازت معذرت می‌خوام.»
  • ... به هر حال حتی خشن‌ترین موجودات هم وقتی مقابل سی‌هزار موجود دیگر قرار می‌گیرند سعی می‌کنند کمی خودشان را کنترل کنند.
  • سیاسیا چند لحظه مکث کرد و گفت: «خوش‌حالم که تو جنگ پیروز شدین ناخدا جاسم.» ناخدا جواب داد: «جنگ چیز بدیه سیاسیا. هیچ‌وقت نباید از جنگ خوشت بیاد. می‌بینی او پایین چند تا مارمولک از بین رفت؟ این اصلا خوب نیست.»
  •  سیاسیا گفت: «من نمی‌خوام با بابام زندگی کنم. فکر می‌کنه من مفت‌خورم.» ناخدا جواب داد: «شاید این هفته که تو نبودی نظرش عوض شده باشد، تازه مگه همه‌زندگی باباته؟ تو قراره بهترین بازیکن دنیای آدمیزادی بشی. وقتتو این‌جا بین مارمولکا تلف نکن سیاسیا.»
کتاب کودک و نوجوان: مرغ سرخ پاکوتاه مرغ سرخ پاکوتاه

آردُ خمیر کرد ونشست
نون به تنور زد دست به دست
وقتی که نون آماده شد
مشکل کارها ساده شد
نون خور تنبل پیدا شد
دور تنور هم غوغا شد

کتاب کودک و نوجوان: زمین سرماخوردهزمین سرماخورده

خودم همین امروز صبح صدای سرفه¬هایش را شنیدم...
فکر کنم تب هم دارد
سرش داغ داغه
آنقدر داغ که آب دریا چند درجه ای گرم شده ...
... رفت وسط دنیا، روی بلندترین کوه بلندترین شهر ایستاد، سرش به ابرها رسید و آرام گفت:
هیس!
هیس! ...
...زمین داشت گریه می کرد....

عضویت در کانال تلگرام