گزیده‌هایی از کتاب‌های کودک و نوجوان

گزیده‌هایی از کتاب
کتاب کودک و نوجوان: جنگ سیب

پادشاه گفت:" حق با تو است"
پاک فراموش کرده بود.
اما نمی توانم در آخرین لحظه
جنگ را به هم بزنم.
از نزاکت دور است.
تازه، آدم نباید زیر قولش بزند.

کتاب کودک و نوجوان: ببخشید! این کتاب من استببخشید! این کتاب من است

من می گویم":لولا!ساکت!"
لولا می گوید:"آخه چارلی، کتابم گم شده! هیچ جا نیست!"
من می گویم:" لولا،یادت باشد که این جا کتابخانه است.
شاید کسی آن را امانت گرفته باشد."
لولا می گوید:" ولی سوسک ها، ساس ها وسنجاقک ها 
کتاب من است."

کتاب کودک و نوجوان: دوست ندارم دندان لقم بیفتددوست ندارم دندان لقم بیفتد

لوتا می گوید:"باید دندانت را درست 
زیر بالشت بگذاری، شب هم باید زود
به تختت بروی وفوری بخوابی؛ وگرنه
پری نمی آید."
لولا می گوید:"باشد. چون من
واقعا یک زرافه می خواهم."

کتاب کودک و نوجوان: قصه گفتن به کمک حس لامسه (کتاب الکترونیکی)قصه گفتن به کمک حس لامسه (کتاب الکترونیکی)

افراد نابینا بیشتر تجربه ها و دانش خود را از دنیای پیرامون، با حس لامسه به دست می آورند. بنابراین، با توجه به اینکه کودک نابینا صدای خش‌خش برگ‌ها را هنگام قدم زدن در پارک شنیده یا پوست سخت درخت را لمس کرده است، لمس کردن یک برگ یا تکه ای از پوست درخت به عنوان نماد درخت می تواند برای او معنای بیشتری داشته باشد.

این نمونه ها نشان می دهند که با بررسی بیشتر، می توان برای کودکان نابینا تصویرهای لمسی معنادار به کتاب ها افزود. این تصویرها کم وبیش، همان طور که عکس برای کودکان بینا کاربرد دارد، می‌توانند به درک متن کمک کنند. در تمام کتاب‌های کودکان، تصویرها نه تنها جذاب و سرگرم کننده اند، بلکه به افزایش دانش و سواد کودک نیز کمک می کنند.

کتاب کودک و نوجوان: همه آزاد آفریده شده ایمهمه آزاد آفریده شده ایم

ما همه حق داریم در آرامش،
دوستانمان را ملاقات کنیم وبا آن ها
برای دفاع از حق مان همکاری کنیم.
هیچ کس حق ندارد ما را مجبور کند به
گروهی بپیوندیم که دوست نداریم.

کتاب کودک و نوجوان: سوزان می خنددسوزان می خندد

سوزان گاهی اشتباه می کند.
گاهی هم مسئله هایش را
درست حل می کند.
سوزان در بعضی از درس ها
زرنگ است.
ودر درس هایی هم ضعیف
است.

کتاب کودک و نوجوان: بگو سیببگو سیب

توی حیاط مدرسه، لولا دوستش لوتا را می بیند و می گوید:
"امروز که می آمدم مدرسه ، توی هیچ کدام از
چاله های آب شالاپ شلوپ نکردم."
لوتا می گوید:"من هم همین طور."
لولا می گوید:"فکر کنم من توی عکس از همه تمیز تر باشم."
لوتا می گوید:"خوب،شاید."

کتاب کودک و نوجوان:پنگوئن پنگوئن

بن پنگوئن را به شیری که از آنجا می گذشت داد تا بخورد.
پنگوئن هیچی نگفت.
شیر دلش نمی خواست پنگوئن را بخورد.
بن ناراحت شد.
پنگوئن هیچی نگفت.

واقعیت و دروغ هاواقعیت و دروغ ها

او همان طور که دستگاه فکر خوانش را به کار
می اندازد ومن احساس می کنم که دارد از تمام
وجودم سر در می آورد، می گوید:"کلاریس، تو
چیزی را از من پنهان می کنی؟"

می خوای با من دوست بشی؟می خوای با من دوست بشی؟

او بیش تر از این سعی کرده بود خوب به بچه های
کلاس نگاه کند و اسم آن ها را یاد بگیرد. حالا
جَو کمی برایش قابل تحمل تر شده است. بچه ها
همچنان انگار با او قهرند. انگار که یک بیماری
دارد و می خواهد آن را به آن ها منتقل کند! اسم
آن بیماری هم غریبی است.

کتاب کودک و نوجوان: ژاکت گشاد خرس کوچولوژاکت گشاد خرس کوچولو

برادر بزرگ، خرس کوچولو را
بغل کرد وبا مهربانی گفت: "عیبی ندارد.
ژاکت که آن قدر مهم نیست.
ببخشید سرت داد زدم."
خرس کوچولو دماغش را بالا کشید و
گفت :"عیبی ندارد من نباید از تو جدا می شدم."
برادر بزرگ دست او را گرفت
و گفت:"حالا بیا بریم خانه."

کتاب کودک و نوجوان: مداد و نقاشی هایشمداد و نقاشی هایش

خانم گفت:" این کلاه مسخره است!"
آقا گفت:"گوش های من خیلی بزرگ هستند!"
یکی از بابا بزرگ ها گفت:" من که نباید پیپ بکشم!"
مداد دودل بود.اخم کرد؛
مدتی نگران به نظر رسید؛ کمی لرزید؛
واین بار...

کتاب کودک و نوجوان: پیرزنی که در چرخ فلک زندگی می کردپیرزنی که در چرخ فلک زندگی می کرد

جو در تمام راه به مادر بزرگ پِگ و چرخ و فلکش فکر
می کرد. چه قدر عالی است که آدم تمام تابستان ماجراجویی کند.
و همیشه در سفر باشد؛ هر روز در یک محل جدید.

کتاب کودک و نوجوان: خفاش وارونهخفاش وارونه

خفاش های بیشتری جمع شدند تا خفاش جوان عجیبی را که مثل پرنده ها رفتار
می کرد، ببینند. استلالونا ماجرایش را برای آن ها تعریف کرد.
یکی مِن مِن کنان گفت:" یعنی تو راستی راستی حشره می خوردی؟"
یکی با صدای گرفته گفت:"تو شب ها می خوابیدی؟"
وهمه با هم زمزمه کردند:"خیلی عجیب است!"
اما یک خفاش بقیه را کنار زد:" صبر کنید!صبر کنید!" وپرهای استلالونا را بو
کرد:"تو استلالونایی! تو کوچولوی من هستی!"

کتاب کودک و نوجوان: بن در تعطیلاتبن در تعطیلات

یک صدف فوق العاده از نوع کاووری بود.
وقتی او وحنا به خانه برگشتند، اِلن توی آشپزخانه بود.
اِلن فوری فهمید بن چه صدفی پیدا کرده است:"خدای من! یک کاووری
این را همین جا پیدا کردی، بن؟"
بن سرش را تکان داد.
-همین الان، توی ساحل پر از ریگ.
-اوه! چقدر باهوشی!
اِلن مشغول تعریف کردن از آن صدف کوچولو
با سه تا خال قهوه ای شد.

کتاب کودک و نوجوان: پسر ماجراجوپسر ماجراجو

کشیدن مو فایده ای ندارد وگاز گرفتن هم احمقانه است.
یک بار که برتراند، آگوستین را گاز گرفته بود، از جای
دندان هایش که روی ساق پای آگوستین مانده بود، گیر
افتاد، چون چند تا از دندان هایش افتاده بود.

کتاب کودک و نوجوان: عروسکم داگرعروسکم داگر

بلا دنبال او دوید وسعی کرد برای
او توضیح دهد که داگر در اصل مال
دیو است واز او خواهش کردند که
حالا می توانند پولش را بدهند و آن
را از او پس بگیرند؟
اما دخترک گفت:
"نه!"
گفت داگر را با پول خودش خریده
وآن را دوست دارد. وبعد داگر را محکم به خود چسباند.

کتاب کودک و نوجوان: آد و غول های یخیآد و غول های یخی

پدر هنگام حمله به روستای ما در اسکاتلند با مادرم روبه‌رو شد. آنجا در سمت جنوب اینجاست. پدر دید که مادر سعی دارد گوسفندهای پدرش را در غاری پنهان کند و او زیباترین موجودی بود که پدر تا آن زمان دیده بود. پس او و گوسفندها را با خود آورد. تا زمانی که زبان خود را به او نیاموخت و به او نگفت که او را به همسری می‌خواهد به او دست نزد؛ اما گفت که در راه بازگشت به خانه مادر چنان زیبا بود که جهان را نورانی می‌کرد؛ و چنین بود. مادر جهان را پرنور می‌کرد، مثل آفتاب تابستان.


بعضی وقت‌ها در یخ هم رنگین‌کمان دیده‌ام، همین‌طور در کناره‌ی ساختمان‌ها، وقتی خورشید از میان قندیل‌ها می‌تابد؛ و با خودم می‌گفتم یخ همان آب است، پس آن‌هم باید رنگین‌کمان داشته باشد. وقتی آب یخ می‌زند رنگین‌کمان در آن به دام می‌افتد، مثل یک ماهی در حوضچه‌ای کم‌عمق؛ و نور خورشید می‌تواند آن را آزاد کند.

کتاب کودک و نوجوان: ایزی و راسوایزی و راسو
ایزی از درخت بالا رفت.
همه تماشا می کردند.
چیزی نمانده بود راسو بیفتد.
که ایزی به آن بالا رسید.
همه نفس درسینه شان حبس
شده بود.ا یزی راسو را گرفت.
وقتی از درخت پایین می آمد.
همه برای او دست زدند.
کتاب کودک و نوجوان: میک هارته این‌جا بودمیک هارته این‌جا بود

معمولا وقتی کارهای احمقانه می کنیم، شانس می آوریم و جان سالم به در می بریم. اگر دفعاتی که شانس می آوریم زیاد شود، خیال می‌کنیم که هر دفعه قرار است خوش‌شانسی بیاوریم. یعنی تا ابد. مثلا من حساب دفعاتی که بدون زانوبند فوتبال بازی کرده‌ام از دستم در رفته بود، تا بالاخره یکبار به پایم لگد زدند و از آن به بعد همیشه موقع بازی زانوبند می‌بندم. ولی فکر می‌کنم بیشتر از سی بازی طول کشید تا بفهمم همیشه خوش‌شانس نیستم. میک هم در دوازده سال و پنچ ماه حتی یکبار هم با دوچرخه‌اش زمین نخورده بود. بنابراین کلاه ایمنی نمی‌گذاشت. و این تنها کار میک است که سعی می‌کنم فراموش کنم و به خاطر آن او را ببخشم. متاسفم، ولی انگار هیچکدام از این دو کار را نمی‌توانم بکنم.


من و پدر و مادرم، با ماشین تا محل خاکسپاری میک رفتیم. در طول راه یک کلمه هم حرف نزدیم.
من عقب نشسته بودم و حواسم بود که از خط فرضی وسط صندلی که همیشه طرف من را از طرف میک جدا می‌کرد رد نشوم...
دستم را جلو بردم و به موهای مادرم کشیدم. او یک دستش را روی دست من گذاشت و با دست دیگرش دست بابا را گرفت... مثل یک زنجیر خانوادگی با حلقه‌ای گمشده...

عضویت در کانال تلگرام