گزیده‌هایی از کتاب‌های کودک و نوجوان

گزیده‌هایی از کتاب
کتاب کودک و نوجوان: آد و غول های یخیآد و غول های یخی

پدر هنگام حمله به روستای ما در اسکاتلند با مادرم روبه‌رو شد. آنجا در سمت جنوب اینجاست. پدر دید که مادر سعی دارد گوسفندهای پدرش را در غاری پنهان کند و او زیباترین موجودی بود که پدر تا آن زمان دیده بود. پس او و گوسفندها را با خود آورد. تا زمانی که زبان خود را به او نیاموخت و به او نگفت که او را به همسری می‌خواهد به او دست نزد؛ اما گفت که در راه بازگشت به خانه مادر چنان زیبا بود که جهان را نورانی می‌کرد؛ و چنین بود. مادر جهان را پرنور می‌کرد، مثل آفتاب تابستان.


بعضی وقت‌ها در یخ هم رنگین‌کمان دیده‌ام، همین‌طور در کناره‌ی ساختمان‌ها، وقتی خورشید از میان قندیل‌ها می‌تابد؛ و با خودم می‌گفتم یخ همان آب است، پس آن‌هم باید رنگین‌کمان داشته باشد. وقتی آب یخ می‌زند رنگین‌کمان در آن به دام می‌افتد، مثل یک ماهی در حوضچه‌ای کم‌عمق؛ و نور خورشید می‌تواند آن را آزاد کند.

کتاب کودک و نوجوان: ایزی و راسوایزی و راسو
ایزی از درخت بالا رفت.
همه تماشا می کردند.
چیزی نمانده بود راسو بیفتد.
که ایزی به آن بالا رسید.
همه نفس درسینه شان حبس
شده بود.ا یزی راسو را گرفت.
وقتی از درخت پایین می آمد.
همه برای او دست زدند.
کتاب کودک و نوجوان: میک هارته این‌جا بودمیک هارته این‌جا بود

معمولا وقتی کارهای احمقانه می کنیم، شانس می آوریم و جان سالم به در می بریم. اگر دفعاتی که شانس می آوریم زیاد شود، خیال می‌کنیم که هر دفعه قرار است خوش‌شانسی بیاوریم. یعنی تا ابد. مثلا من حساب دفعاتی که بدون زانوبند فوتبال بازی کرده‌ام از دستم در رفته بود، تا بالاخره یکبار به پایم لگد زدند و از آن به بعد همیشه موقع بازی زانوبند می‌بندم. ولی فکر می‌کنم بیشتر از سی بازی طول کشید تا بفهمم همیشه خوش‌شانس نیستم. میک هم در دوازده سال و پنچ ماه حتی یکبار هم با دوچرخه‌اش زمین نخورده بود. بنابراین کلاه ایمنی نمی‌گذاشت. و این تنها کار میک است که سعی می‌کنم فراموش کنم و به خاطر آن او را ببخشم. متاسفم، ولی انگار هیچکدام از این دو کار را نمی‌توانم بکنم.


من و پدر و مادرم، با ماشین تا محل خاکسپاری میک رفتیم. در طول راه یک کلمه هم حرف نزدیم.
من عقب نشسته بودم و حواسم بود که از خط فرضی وسط صندلی که همیشه طرف من را از طرف میک جدا می‌کرد رد نشوم...
دستم را جلو بردم و به موهای مادرم کشیدم. او یک دستش را روی دست من گذاشت و با دست دیگرش دست بابا را گرفت... مثل یک زنجیر خانوادگی با حلقه‌ای گمشده...

کتاب کودک و نوجوان: شیر النشیر الن

آلن گفت:" امکان دارد تو سرخگ گرفته باشی."
"مادرت مرا ضدعفونی کرد. سه روز روی بند رخت ماندم تا
توی آفتاب کاملا خشک بشوم.رنگ موهایم رفت."

کتاب کودک و نوجوان: گیس پنجول دیو زمینیگیس پنجول دیو زمینی

"اصلا  حرفش را نزن! ققققرررر، آخ جان! چقدر حال می دهد! گلوم
غلغلک می آید! تنم مورمور می شود! مثل دیدن بزاق لیز حلزون لذت
دارد، آخ جانمی!"

کتاب کودک و نوجوان: روبیروبی

روبی محکم دمش را به زمین کوبید وگفت: "حرف آخرمه!"
مادر روبی نرم شد.
-حتی اگه تمام تعطیلات بفرستمت قطب، پیش شوهر خاله است تا شکار خرگوش قطبی یاد بگیری؟
روبی محکم تر دمش را کوبید به زمین وگفت:"مامی ...
من تو قطب سینه پهلو می کنم...بذار کاری رو بکنم که دوست دارم!"

دردسرسازدردسرساز

 چرا مرغان نوروزی دست از سرش برنمی داشتند؟
چرا نمی توانستند اندکی دندان روی جگر بگذارند تا او بمیرد؟
آیا لازم بود زنده زنده، گوشت هایش را از استخوان هایش جدا کنند؟
نوک زدن ها، نه فقط قطع نشد، بلکه شدیدتر شد. اکنون مرغان نوروزی
با نوک های بزرگ شان، پاها و شانه های او را می کشیدند و می کوشید بلندش کنند.

کتاب کودک و نوجوان: عاشقانه های یونس در شکم ماهیعاشقانه های یونس در شکم ماهی

بلافاصله آهسته گفت:« من موسیقی رو دوست دارم، ولی خیلی سر
از موسیقی در نمی آرم. اگه نتونستی از روی صندلی بلند بشی، یه موسیقی بساز،
اسمشو بذار« عاشقانه های یونس در شکم ماهی» . مهم نیست کی می سازی.
مهم اینه که قول بدی اونو بسازی.»

کتاب کودک و نوجوان: تقصیر من بود!تقصیر من بود!

توپ کوچولو هوا رفت وبه سقف هم رسید! اما وقتی به خورد
دوباره هوا رفت واین بار درست به طرف گلدان نازنین مامان موشی پرواز کرد:
همان گلدان زردی که خال های قرمز داشت.جیرینگ!
رنگ از روی موشی پرید وفریاد زد:" وای، نه!"

کتاب کودک و نوجوان: اختراع هوگو کابره اختراع هوگو کابره (رمان کلامی - تصویری)

مادر خانده ی ایزابل گفت:« منظورت چیه که پیداش کردی؟»
هوگو گفت:« بعد از آتش سوزی موزه پیداش کردم. اون
وقت با قطعه هایی از اسباب بازی فروشی شوهرتون درستش
کردم. بعدش هم با کلید ایزابل تونستم کوکش کنم.»
-کدوم کلید؟
رنگ از چهره ی ایزابل پرید.
-کدوم کلید، ایزابل؟

کتاب کودک و نوجوان: جیپ و داستان زندگی اوجیپ و داستان زندگی او

شاید لازم بود بالای درختی برود و خود را میان شاخه ها پنهان کند. به این
ترتیب می توانست همه چیز را زیر نظر داشته باشد. هم مراقب برده گیر باشد و
خانه ی روستایی را ببیند و هم حواسش به هر کسی که از طرف جاده می آمد
باشد باید بی صداتر از سنجاب از درخت بالا می رفت.

کتاب کودک و نوجوان: عقرب های کشتی بمبکعقرب های کشتی بمبک

دلم می خواست گروگان را ببینم. از دریچه ی خن نگاه کردم.
چشم هایش را با دستمالی بسته بودند. نور آسمان افتاده بود روی
شانه هاش، لب و چانه اش چه قدر شبیه گلدونه بود.
دلم یک هو برای گلدونه تنگ شد و هوس آش کردم.

کتاب کودک و نوجوان: وقتی به من می رسیوقتی به من می رسی

اگر امروز به سینما می رفتیم و از بلیت فروش می پرسیدیم
چهارشنبه ی قبل تو را در سینما دیده یا نه، می گفت،نه. برای این که
شعورش بهش می گوید تو نمی توانی یک پیرزن شصت و دو ساله باشی و
آن پیرزن هم نمی تواند تو باشی. فهمیدی؟

 

کتاب کودک و نوجوان: لطفا چراغ را روشن بگذارلطفا چراغ را روشن بگذار

شاهزاده کوچولو با خودش گفت:" شرط
می بندم که شبح ها هم از تاریکی می ترسند."

کتاب کودک و نوجوان: میکل آنژ: پیکرتراش و نقاش میکل آنژ: پیکرتراش و نقاش

"استعداد هنری او، به رغم بی میلی پدرش، از همان سنین کم آشکار بود. پدرش هنر را شکلی از حرفه های دستی، نظیر لوله کشی، کشاورزی یا نجاری می دانست. او امیدوار بود پسرانش حرفه هایی را دنبال کنند که نیازی به کثیف شدن دست آدم نداشته باشد. با این همه، استعداد جر و بحث بر نمی داشت. میل میکل آنژ با طراحی، آینده اش را رقم زد. هنر تقدیر او بود."

کتاب کودک و نوجوان: آبی کوچولوآبی کوچولو

آبی کوچولو گفت:" خانه ی من درختانی به رنگ آبی،
با سیب هایی مانند توپ های آبی آسمانی دارد.
من واقعا دلم برای سیب هایم تنگ شده است."

کتاب کودک و نوجوان: مسافرخانه ی ماه نصفهمسافرخانه ی ماه نصفه

سمسار، نعره زنان گفت:" پسر جان، بهتر است در مورد کیف پول من دروغ نگفته
باشی، وگرنه دستم را فرو می کنم توی حلقت ومثل هویج قلبت را بیرون می کشم."

کتاب کودک و نوجوان: رازراز

لاک پشت پرسید این جا چی پنهان کردی؟
این رازم است وهیچ وقت به کسی نخواهم گفت.

کتاب کودک و نوجوان: بوته زار کیتبوته زار کیت

نشانم می دهد که اول از شر چیزهایی که عصبی ام می کند خلاص شوم.
از شر چیزهایی که دوست ندارم و آزارم می دهد، خلاص شوم مثل کلم و
کتاب های ریاضی. بعد از چیزهای زنده شروع می کنم : سگی که خیلی
پارس می کند، پرنده ای که صبح بیدارم می کند. وبعد چیزهای بدتر،
و می رسم به برادرم که مدام تذکر می دهد که بد نباشم و خوب باشم، آن وقت با جادو غیبش می کنم.

کتاب کودک و نوجوان: سوال بزرگسوال بزرگ

سگ می گوید:
"گمان می کنم برای این روی زمینیم که
واق واق کنیم وگاهی در شب های مهتابی زوزه بکشیم.

عضویت در کانال تلگرام