اشباح جنگل سوخته

اشباح جنگل سوخته
شناسنامه کتاب
نویسنده: 
مهدی رجبی
تصویرگر: 
محبوبه اسفندیاری
ویراستار: 
شیوا حریری
سال نشر: 
۱۳۹۷
نگارنده معرفی کتاب: 

کتاب «اشباح جنگل سوخته» سوگ‌نامه‌ای است برای محیط زیست، برای جنگل‌هایی که به دست آدمیان نابود و برای حیوان‌هایی که منقرض شده‌اند.

کتاب «اشباح جنگل سوخته» داستان سیری‌ناپذیری انسان است در ساخت‌وسازهای بی‌رویه و کسب سودهای هنگفت. «اشباح جنگل سوخته» حکایت جهل و نادانی انسان‌هاست که راه را برای سودگران در نابودی منابع طبیعی هموار می‌کند. سوختن درختان جنگل، خشک‌سالی و شکار جغدها و توسل به خرافات (برای توجیه این اتفاقات) نشان می‌دهد که حفاظت از محیط زیست نیازمند آگاهی و دانایی است.

داستان کتاب «اشباح جنگل سوخته» در شهری نزدیک به یک جنگل روی می‌دهد. جنگلی که بخاطر منافع عده‌ای سودجو دچار آتش‌سوزی عمدی شده است. اهالی این روستا به‌قدری با جنگل احساس نزدیکی و دوستی دارند که نام کودکانشان را از نام درختان جنگل وام گرفته‌اند. نام‌هایی چون بلوط، توسکا، افرا، نارون و ...

داستان بر زندگی دختری به نام بلوط متمرکز است. بلوط که مادرش را از دست داده است رابطه عاطفی عمیقی با خانواده عمویش دارد و در اختلاف نظر بین پدر و عمویش (درباره شوم بودن یا نبودن جغدها) دچار سردرگمی می‌شود. به باور پدر بلوط، جنگل در اثر نفرین آتش گرفته و بیماری بلوط هم ناشی از شومی جغدی است که در چشمان بلوط خیره شده است. بلوط ابتدا با پدرش هم‌عقیده بود اما ...

درباره نویسنده کتاب «اشباح جنگل سوخته»:

مهدی رجبی، زاده ۱۳۵۹، در شهرستان خمین به دنیا آمد. او دانش‌آموخته کارشناسی سینما و کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی است. رجبی نویسنده داستان و رمان کودک و نوجوان است و تاکنون برای آثارش جوایز زیادی کسب کرده است. کتاب برگزیده کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، جایزه سپیدار، کتاب شایسته تقدیر شورای کتاب کودک، کتاب برگزیده جشنواره کتاب‌های برتر، کتاب برگزیده کتابخانه بین‌المللی مونیخ آلمان در سال ۲۰۰۹، ۲۰۱۵ و ۲۰۱۶ ازجمله این جوایزند. از آثار او می‌توان به «کنسرو غول» اشاره کرد.

 

حس خوب خواندن
  • وقتی شاه‌بوف را از جعبه بیرون آوردند، تا مدتی بی‌حرکت مقابلشان روی یک تخته‌سنگ نشست. مثل حیوانی اهلی نگاهشان می‌کرد. به آن‌ها عادت کرده بود. نور زرد آفتابِ عصر روی پرهایش افتاده بود و از همیشه زیباتر و شگفت‌انگیزترش کرده بود. توسکا و بلوط هر دو بغض کرده بودند و دلشان نمی‌خواست از شاه‌بوف جدا شوند.
راهنما

عضویت در کانال تلگرام