الدورادو

الدورادو
شناسنامه کتاب
عنوان اصلی: 
Eldorado, 200
نویسنده: 
Lauren Gaude
لوران گوده
برگردان: 
حسین سلیمانی‌نژاد
ناشر: 
سال نشر: 
چاپ اول ‭ ۱۳۸۹
نگارنده: 
ویکتوریا فاتحی

داستان « الدورادو » ماجرای مهاجرانی را نقل می‌کند که در جست‌وجوی سعادت و به قیمت دست شستن از زندگی، برای رسیدن به سرزمین رویایی، هرگونه رنج و سختی را به جان می‌خرند. تب مهاجرت و رویای زندگی در اروپا، زنان و مردان بسیاری را وا می‌دارد که در رویارویی با مرگ، بیماری، تشنگی، گرسنگی و برای حفظ بقا، هویت و منش انسانی خود را از دست دهند و به شنیع‌ترین اعمال دست بزنند.

 در داستان « الدورادو » این تغییر هویت، از زاویه‌ای دیگر نیز دنبال می‌شود: سالواتوره پیراچی، فرمانده‌ی کشتی، مامور نجات مهاجرانی است که در دام قاچاقچیان انسان گرفتار شده‌اند. او مهاجران را از طوفان و امواج سهمگین دریا نجات می‌دهد ولی باید آن‌ها را به کشورشان بازگرداند. سالواتوره پیراچی که این همه تناقض در رفتارِ خود را تاب نمی‌آورد، برمی‌آشوبد، به گذشته‌اش پشت می‌کند و سرزمین خود را به قصد نامعلومی ترک می‌کند.
داستان « الدورادو » با دو راوی پیش می‌رود: یک بخش از زبان سلیمان، جوانی که برای زندگی بهتر روانه‌ی اروپا است، روایت می‌شود و بخش دیگر را سالواتوره پیراچی، فرمانده‌ی کشتی‌ای که روانه‌ی افریقا است، روایت می‌کند. و سرانجام در بخش پایانی کتاب، این دو در برابر هم قرار می‌گیرند.
نویسنده با بیانی تراژیک، داستان مهاجرانی را به تصویر می‌کشد که با انبوهی از خیال و آرزو سرزمین مادری خود را ترک می‌کنند و در رویای رسیدن به آرمان‌شهر از همه چیز خود می‌گذرند. « الدورادو » روایتگر داستان تلخ تغییر هویت انسانی و دیگر پیامدهای مهاجرت است. موضوعی که مسئله‌ و دغدغه‌ی روز جوانان ماست. داستان « الدورادو » در فهرست منتخب آثار برگزیده‌ی گروه بررسی رمان شورای کتاب کودک قرار گرفته است.

درباره‌ی واژه‌ی « الدورادو »

واژه‌ی « الدورادو » از واژه‌ی ارلانا ریشه گرفته است. ارلانا کشوری خیالی است که مردم آن را در میان آمازون و ارنوک تصور می‌کرده‌اند و گمان بر این بوده که این کشور مملو از معادن طلا است. به مرور واژه‌های « الدورادو » و « نیوالدورادو » با الهام از این افسانه‌های قرون وسطایی به داستان‌ها راه پیدا کرده‌اند. معمولا منظور از این دو واژه، سرزمینی خیالی است که خوشبختی و سعادت در آن جریان دارد.

درباره‌ی نویسنده‌ی کتاب « الدورادو »

لوران گوده (متولد ۶ ژوئیه ۱۹۷۲) نویسنده‌ی فرانسوی، تحصیل‌کرده‌ی رشته‌ی تئاتر است و در سال ۲۰۰۴ برای رمان آفتاب اسکورتا برنده جایزه‌ی گنکور شد. از این نویسنده، کتاب‌های فریادها، دروازه‌‌ی دنیای مرگ، مرگ شاه سونگور، تندباد و آفتاب اسکورتا نیز به فارسی ترجمه شده است.

گزیده ای از کتاب

•    چمن‌ها سرسبزند و درخت‌ها پربار، کف جویبارها طلا جاری است و معدن‌های الماس، زیر سقف آسمان، نور خورشید را منعکس می‌کنند. جنگل‌ها از صید زیاد می‌لرزند و دریاچه‌ها پر از ماهی‌اند. همه چیز اینجا شیرین است و زندگی مثل نوازشی سپری می‌شود. الدورادو. فرمانده آنها در عمق چشم‌هاشان این سرزمین رویایی را می‌دید. تا لحظه‌ای که قایق‌شان واژگون شد خواهانش بودند. در این باره آنها ثروتمندتر از من و شما بودند. عمق نگاه ما خشک است و زندگی‌مان کند.
•    دیگر هیچ‌وقت برنمی‌گردم. قرار است خیابان‌های زندگی‌مان را ترک کنیم. دیگر از فروشنده‌های این خیابان چیزی نمی‌خریم. دیگر این‌جا چای نمی‌خوریم. این قیافه‌ها به‌زودی مبهم می‌شوند و ناشناس.این‌ جمله‌ها را سلیمان می‌گوید؛ با تلخی ناشی از دلتنگی ترک دیار و شیرینی رویارویی با زندگی آزاد و رها در بهشت آرزوها.
ن    ...از بزرگ‌منشی کسانی برخوردار است که دست روزگار بی‌هیچ دلیلی سیلی‌شان می‌زند و با این حال سرپا می‌مانند.
•    ...هرچند به‌خاطر چالاک بودنم می‌توانستم رد شوم ولی منفور می‌شدم. سلیمان به حیوان زشتی تبدیل می‌شد که برادرهایش را لگدمال کرده بود. مسلما به همین دلیل بود که سمت ابوبکر رفتم و نجاتش دادم . نه فقط برای نجات او، بلکه برای نجات خودم.
•    ... پشت سر ما چیزی برای جا گذاشتن نیست، جز لباس سنگین فقر.
ی    ... به نمونه‌هایی فکر کرد که بدن‌ها، روح را پیش از موعد ترک می‌کنند، همه‌ی موجوداتی که  به‌خاطر از بین رفتن بدن‌شان می‌میرند اما موردِ او برعکس شده بود. بدنش می‌توانست باقی بماند. او نه پیر بود و نه بیمار. اما روحش خشک شده بود. پس دو راه داشت: باقی ماندن تا وقتی که خودِ بدن کنار بکشد یا رفتن ِ همین حالا. هیچ دردی نداشت. هیچ فریاد یاسی در وجودش نمانده بود. فقط زندگی از او فاصله گرفته بود.

راهنما

عضویت در کانال تلگرام