گزیده‌هایی از کتاب‌های کودک و نوجوان

گزیده‌هایی از کتاب
بازآوری، بازگردانی و بازیافتبازآوری، بازگردانی و بازیافت

بازآوری، بازگردانی و بازیافت کلماتی هستند که به ما راه‌های مبارزه با آلودگی را یاد می ‌دهند.

بازآوری یعنی به کار بردن اشیایی که هنوز قابل استفاده هستند، مثلا ژاکت برادر بزرگ تان را که برایش تنگ شده و حالا اندازه شماست، بپوشید.

بازگردانی یعنی از اشیایی که می خواهیم دور بیاندازیم (مثلا کاغذهای باطله) دوبراه به شکلی دیگر استفاده کنیم.

بازیافت یعنی از اشیا کهنه اشیا نو بسازیم. مثلا می‌توانیم با یک جوراب کهنه یک عروسک خیمه شب بازی درست کنیم!

مرد صد ساله‌‌‌ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شدمرد صد ساله‌‌‌ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد
  • پدر آلن، با عمل به همین پند، قطعا روزی که مشتش را حواله یک مسافر معصوم کرد و بابت همین بلافاصله از راه‌آهن کشوری اخراجش کردند کاملا هوش و حواسش سرجایش نبود. همین هم مادر آلن را برآن داشته بود که کلام حکمت‌‌‌آمیز خودش را به پسرش بگوید: از آدم‌های مست برحذر باش، آلن. این کاری است که من باید می‌کردم.
  • مادر آلن آهی خش‌‌‌دار کشید و این نهایت عزاداریش بود. با لحنی فلسفی به آلن گفت که «کاری است که شده و از آن به بعد هرچه قرار باشد پیش بیاید پیش می‌‌‌آید.»
  • انتقام چیز خوبی نیست. انتقام انگیزه‌‌‌ی حقیری است برای ادامۀ زندگی.
آرزوی قطره‌ هاآرزوی قطره‌ ها

قطره آب اولی گفت: «اگر من روی یک مزرعه ببارم، یک مزرعه‌ی گندم. آن‌ها را سیراب می‌کنم،  کشاورزان خوشحال می‌شوند، آن قدر که جشن می‌گیرند.» قطره آب سومی به قطره‌های دیگر نگاه کرد و گفت آرزوهای قشنگی دارید، اما دوستان من دلم می‌خواهد به دریای بزرگ و آبی بروم و با دریا همسفر شوم دریایی که مثل آسمان بزرگ و به رنگ آبی باشد آخر من تا حال در دریا زندگی نکرده‌ام.

وینی خرسه وینی خرسه
  • کول توی ایستگاه قطار بود که چشمش به یک خرس افتاد. او خرس را از شکارچی خرید و با خودش سوار قطار کرد. چیزی نگذشت که خرس هم عضوی از ارتش شد.
  • گاهی اوقات بهترین داستان‌ها واقعی هستند.
  • بعضی وقت‌ها باید بگذاریم یک داستان تمام شود تا داستان بعدی شروع شود.
از طرف آبری با عشقاز طرف آبری با عشق

هر لحظه ممکن بود هر کسی بمیرد چه آماده باشی چه نباشی ممکن بود ماهی خانگی‌ات باشد یا خواهرت یا خودت هیچ چیز برای همیشه همان جوری نمی‌ماند. ... آدم هیچ وقت نمی‌داند چه قدر وقت دارد.

خود دوست داشتنی منخود دوست داشتنی من
  •     ژرالدین به اینجا تبعید شده؛ چون دخترهای چادر خودشان او را بیرون کرده‌اند. دلیلش هم چیزی مربوط به عدالت گروهی است که او نخواسته به آن تن بدهد.
  •     در راه برگشت به چادر، کافه تریا، اتوبوس، بزرگراه، مونرئال، همه‌ی دنیا ناگهان از کلمه‌های ژرالدین لبریز می‌شود
خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقتخاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت
  • وقت‌هایی هست که آدم آخرین چیزی که می‌خواهد بشنود حقیقت است.
  • هر کتاب یه رازه و اگه هر کتابی ‌و که تا حالا نوشته شده بخونی به این می‌مونه که یه راز عظیمو خونده باشی.
  • برای این که آدم بزرگی بشی باید رویاهای بزرگ داشته باشی.
  • می‌دانید شنیدن «تو می‌تونی» از زبان یک بزرگسال چه هیجانی دارد؟ می‌دانید شنیدن این حرف از زبان هر کسی چه هیجانی دارد؟ یکی از ساده‌ترین جمله‌های دنیاست که دو کلمه هم بیش‌تر ندارد، اما همین دو کلمه وقتی کنار هم قرار می‌گیرند به نیرومندترین کلمات دنیا تبدیل می‌شوند.
  • به دوستان خوب بیش‌تر از رؤیاهای مالامال از شهوت احتیاج دارم.
  • فقیر بودن چیز خیلی گندی است. این‌هم که آدم احساس کند یک‌جورهایی حقش است فقیر و بیچاره باشد گند است. آدم یواش‌یواش باورش می‌شود که به‌خاطر این فقیر شده که زشت و کودن است. بعد باورش می‌شود که به خاطر این زشت و کودن است که سرخ‌پوست است. و حالا که سرخ‌پوست است باید قبول کند سرنوشتش این است که فقیر باشد. دورِ زشت و باطلی است. کاریش هم نمی‌شود کرد. نداری نه به آدم قوت و قدرت می‌دهد، نه درس استقامت. نه، نداری فقط به آدم یاد می‌دهد که چه‌طور با فقر زندگی کند.
  • یک‌بند کاریکاتور می‌کشم.كاریکاتور پدر و مادرم، خواهر و مادربزرگم، بهترین دوستم راودی و هر کسی که توی قرارگاه هست. می‌کشم چون کلمات، خیلی بوقلمون صفت‌اند. می‌کشم چون کلمات خیلی‌خیلی محدودند. اگر به انگلیسی یا اسپانیایی یا چینی یا هر زبانِ دیگری حرف بزنید و بنویسید، فقط درصد معینی از آدم‌ها منظورتان را می‌فهمند اما وقتی تصویری می‌کشید، همه می‌توانند منظورتان را بفهمند. اگر کاریکاتور گلی را بکشم، هر مرد و زن و کودکی توی دنیا نگاهش می‌کند، می‌گوید: «این گُله.» پس تصویر می‌کشم چون می‌خواهم با مردم دنیا حرف بزنم و می‌خواهم مردم دنیا به حرفم توجه کنند. وقتی قلم توی دستم است احساس می‌کنم آدم مهمی هستم. احساس می‌کنم وقتی بزرگ شدم شاید آدم بزرگی بشوم. مثلاً یک هنرمند مشهور. شاید هم یک هنرمند ثروتمند. برای من این تنها راه ثروتمند شدن و مشهور شدن است.
  • قبلنا فکر می‌کردم دنیا از رو قبیله‌ها تقسیم می‌شه. قبیله‌ی سیاها و قبیله‌ی سفیدا. قبیله‌ی سرخ‌پوستا و قبیله‌ی سفیدپوستا. ولی حالا می‌فهمم درست نیس. دنیا فقط به دو تا قبیله تقسیم می‌شه: قبیله‌ی آدمایی که بی‌شعورن و قبیله‌ی آدمایی که بی‌شعور نیستن.
پی‌یر و لوسیپی‌یر و لوسی
  • در این خانواده، چنانکه غالبا متداول است، محبت زیاد بود و صمیمیت هیچ.
  • افکار چگونه می‌توانند آزادانه در تبادل باشند وقتی که هر فردی از تعمق در اندیشههای خویش سرباز میزند؟
  • ممتازترینِ این نوجوانان، ضعیفتر از آن‌که سر به شورش بردارند و مغرورتر از آنکه شکوه کنند، پیشاپیش   می-دانستند که به تیغ جنگ سپرده خواهند شد.... اگر از دنباله روی افکار عمومی ـ این دختر هرجایی ـ بیزار بود در عوض نیاز داشت آزادانه با افرادی به انتخاب خود متحد شود. پراحساس‌تر از آن بود که بتواند فقط به خود بسنده کند. از رنج بشر رنج می‌برد. از وزن این رنج له می‌شد و آن را برای خود بیش از اندازه بزرگ می‌کرد: اگر بشر این همه رنج را طاقت می‌آورد به خاطر آن بود که پوستی کلفت‌تر از پوست نازک نوجوانی نحیف داشت. اما آن‌چه را برای خود بزرگ نمی‌کرد، و آن‌چه او را بیشتر از رنج بشری آزار می‌داد، بلاهت بشر بود.
  • رنج کشیدن مهم نیست، مردن مهم نیست اگر معنایی در آن باشد. فداکاری خوب است اگر توجیه‌پذیر باشد. اما مفهوم دنیا با این همه مصیبت‌هایش برای یک نوجوان چیست؟... برای همه که جای عبور بود پس این جنون خودویرانگری چیست؟
  • هنر چیزی بیش از فراموشی گذرای واقعیت نیست.
  • برای این‎که فعالیت معنایی داشته باشد، برای این‌که علم معنایی داشته باشد، زندگی باید معنا داشته باشد. این معنا را نتوانسته بود با هیچ تلاش روحی و قلبی پیدا کند و اکنون خود به خود این معنا را می‌فهمید... زندگی معنایی داشت...
  • در این برهه از نوجوانی که آدمی عاشق عشق است، آن را در تمام چشم‎ها میبیند، و قلب حریص و مردد از یاری به یار دیگر می‌رود: شتابی برای انتخاب یار نیست، تازه ابتدای سفر است. اما در این روزگار، روز کوتاه است: باید شتافت.
  • طولانی‌ترین مسیر را انتخاب می‌کردند و اشتباه‌شان را به حساب مِه می‌گذاشتند. چون سرانجام با تمام کوششی که برای نیافتن مقصدشان می‌کردند، به آن نزدیک می‌شدند، پییر در جایی دور از مغازه می‌ماند.
  • ... گاهی سکوت میان‌شان حکمفرما می‌شد، نه معنای کلمات بلکه نوید زندگانی نهفته در آن‌ها بود که برای‌شان اهمیت داشت... روح آن‌ها، رها از کلمات، گفتگویی مهم‌تر و عمیق‌تر را دنبال می‌کرد.
  • ... بورژواها بی آنکه بدذات باشند به جای اینکه اذعان کنند شاید حق با آن‌ها نبوده، می‌گذارند در کنارشان بمیری، ذره ذره.
  • پییر به ناگاه و از دید دختر جوان متوجه فقدان احساسات قلبی و خشکی برهوت‌گونه‌ی این طبقه‌ی بورژوا شد که خودش به آن تعلق داشت. خاک خشک و بایری که رفته‌رفته تمامی شیره‌ی حیات را مکیده بود بی‌آن‌که برای تجدید آن کاری کند. ... حتی هنگامی که می‌پندارند کسی را دوست دارند، دوستی‌شان مالکانه است و او را قربانی خودخواهی و غرور خویش میکنند. قربانی کوتهنظری و لجاجتشان.
  • ... پییر می‌گوید: به هرحال آن‌چه من می‌دانم این است که وقتی به جبهه بروم هیچ‌کس را نمی‌کشم. و فیلیپ بی‌آن‌که با او مخالفتی کند لبخندی غمبار بر لب آورد زیرا خوب می‌دانست قدرت بی‌امان جمعیت با افراد ضعیف و اراده‌ی آنان چه می‌کند.
  • ... آن‌چه آنان را حفظ می‌کرد قلب پاک و شرم غریزی‌شان بود.
  • ... لحظاتی هست که آدم از انسان بودنش خجالت می‌کشد... چه خوب است که بزودی می‌میریم!...  نفرت‌انگیزترین چیز این است که جزو آدم‎هایی شویم که به ویران کردن می‌بالند، به تحقیر کردن می‌بالند...
دوست بزرگدوست بزرگ
  • یک روز کلاغ کوچک پیش مادرش آمد و با خوشحالی گفت: بالاخره یک دوست خوب پیدا کردم. الان جلوی خانه‌ی ما ایستاده است. خانم کلاغ رفت بیرون... ولی چی دید؟ خدای من!!!
حقیقت و مرد داناحقیقت و مرد دانا
  • گذرنده‌ای که می‌شنید، گفت: « باید حقیقت را نشان بدهد؛ فقط حقیقت است که ارزش دیدن دارد.»
  • صدای پیرمرد از میان کوه کتاب‌هایش برخاست: « چه پاسخ روشنی بدهم درباره‌ی چیزی که خودش روشن نیست؟ حقیقت شکل ندارد. در کلمه نمی‌گنجد. به عبارت درنمی‌آید. آن را باید حس کرد. باید جست و چون یافتی، می‌بینی که از قالب گریزان است.»
  • ... جزئی از حقیقت در همه چیز هست. پس با هرچه روبه‌رو شوی، می‌توانی از آن حقیقتی دریابی.
  • ... حقیقت، فهم درست دنیای واقعی است. حقیقت، همان چیزهایی است که بین همه‌ی مردم جریان دارد.
  • هشیار باش که حقیقت را از زبان چه کسی می‌شنوی. حقیقت را می‌توان به دل‌خواه با کلمات تغییر داد. چنان دل‌خواه که دیگر حقیقت نباشد.
  • ... پيرمرد در برابر او سه چيز قرار می‎دهد. یک قلم، نیزه و نی: وقتی هست برای نوشتن، وقتی برای جنگيدن، و وقتی برای نغمه سر دادن. زمانی بايد نوشت. زمانی بايد جنگيد، و زمانی بايد به صدای خود گوش داد.
  • پيرمرد گفت: ‌« حقيقت بين ماست. حقيقت، انسان است. حقيقت من و توييم پسرجان، من و توييم. چيزی بيرون از بشر وجود ندارد. حقيقت، فهمِ درستِ دنيای واقعی است. حقيقت، همان چيزهايی‌ست که بين همه‌ی مردم جريان دارد. تو بارها با آن روبرو شده‌ای.»

و کتاب با این گفت‌وگوی زیبا به پایان می‌رسد:

  • پيرمرد لحظه‌اي چشم‌هايش را بر هم گذاشت. ولي صداي پسرك را مي‌شنيد: به من گفته‌اند كسي هست كه مي‌داند چگونه با قلم مي‌توان جنگيد و با نيزه مي‌توان نغمه ساخت و با ني مي‌توان نوشت. اي پير چه مي‌گويي در باب نيزه و قلم و ني؟

هوم! من اين هر سه را يكي مي‌بينم. حقيقت اين هر سه، آن ني است كه كنار كلبه‌ي من، سبز شده. اين آيينه‌اي است چون همه‌ي آيينه‌ها.

چطور ساقه‌ي ني را آيينه مي‌خواني، كه چيزي نشان نمي‌دهد؟

  • پيرمرد با حيرت گفت: نشان نمي‌دهد؟ نگاه كن تا ببيني. اين آيينه‌ي تن نيست. آيينه‌ي روح است. هان تو  خشم كن و آن نيزه مي‌شود. شعر بپرداز و آن قلم مي‌شود. فرياد درد برآور و آن ني بند بند مي‌شود. خشم و شعر و فرياد. آيا يك ني، خودت را به خودت نشان نداد؟
  • براي زماني دراز كسي چيزي نگفت. پشت پنجره، ابري آرام مي‌گذشت. عاقبت پسرك سكوت را شكست: اي پير! اي پدر! آيا تو داناتريني؟

ـ     نه، نه، كسي هست كه بسيار از من داناتر است. او پس از اين مي‌آيد.

ـ     او را چگونه بشناسم؟

  • پدر لبخندي زد و به دور خيره شد: . . . او ـ اینک - پسرکی‌ست، در سن و سال تو. او، دریای پرسش است و می‌خواهد، بداند. [من نشسته‌ام و او راه مي‌رود. من به آخر رسيده‌ام و او آغاز مي‌كند. او هرگز يك‌ جاي نمي‌ماند. او اينك پسركي است در سنّ و سال تو. او درياي پرسش است و مي‌خواهد بداند.
جسیکا کجاست؟جسیکا کجاست؟
  • وقتی بهترین دوستتون توی یه بعدازظهری که انتظار دارید مثل بقیه‌ی بعدازظهرها باشه در ساعت چهار و پنج دقیقه بهتون می‌گه سر کلاس جغرافی آرنج دستتون نامرئی شده بود و خودتون هم داشتین کم‌کم نامرئی می‌شدین چه احساسی بهتون دست می‌ده؟ شاید فکر کنید دوستتون دیوونه شده اما... همیشه هم چشم‌ها اشتباه نمی‌کنن! شاید یه‌کم جا هم برای قهرمان‌بازی باشه! کیه که دلش نخواد؟!
  • گفتم: «ایزی، نگاه کن!»به سراپای بدنم زل زده بودم، تصحیح می کنم؛ به شانه‌هایم زل زده بودم که انگار در وسط هوا معلق بودند و در زیر آنها فضایی خالی به اندازه‌ی بدن من بود .ایزی هورا کشید و دست زد. «فوق‌العاده است! حالا ببینیم می‌توانی بدون بستن چشم‌هات این کار رو بکنی یا نه؟» نامرئی شده بودم که مامان وارد اتاقم شد و گفت: «بس کنید دخترها، از وقت خواب خیلی گذشته. حالا دیگر ... و حرفش را قطع کرد و نگاهی به دور اتاق انداخت و پرسید: « جسیکا کجاست؟ »
کتاب روزهای مردهکتاب روزهای مرده

برای بعضی از ثروتمندان شهر، آن موقع از سال زمان ولخرجی‌ها و هدیه‌های بی‌حساب بود. اما هدف جشن‌ها یک چیز بود: ساختن بهشتی با نور شمع در اعماق زمستان. حالا، در روزهای پیش از فرا رسیدن سال نو، سکونی همه جا را فرا گرفته بود. پسر فکر می‌کرد زمان، زمان غیرمعمولی‌ست، و می‌دانست که همیشه همین احساس را داشته است. حتی پیش از روزهای زندگی با ولرین، وقتی مثل موشی در گوشه و کنار مخفی شهر، تنها زندگی می‌کرد، همیشه حس می‌کرد چند روز پیش از سال نو با بقیه‌ی روزها فرق دارند. این زمان، فاصله‌ی عجیب و خاموشی بود و انگار جایی خارج از باقی سال، خارج از زمان قرار داشت. انگار بقیه‌ی سال زنده بودند و این روزها نه!

- اگر قرار بود پسر واقعا وارد جهانی رویایی شود، تعجبی نمی‌کرد که این اتفاق در روزهای مرده بیفتد. تاریکی.

- دو ساعت مانده به نیمه‌شب. پسر توی جعبه نشسته بود. آن‌طور که در فضای تنگ و تاریک داخل اتاقک نشسته بود، مثل همیشه پاهایش زیر بدنش خواب رفته بودند. از بالای سرش، صدای ولرین را می‌شنید که نمایشش را پیش می‌برد. صدا به حدی ضعیف بود که انگار از جای خیلی دوری به گوش پسر می‌رسید و پسر سعی می‌کرد بفهمد به کجای نمایش رسیده است. خوب نبود علامت را نشنود، اصلاً خوب نبود. اما پسر می‌دانست که لازم نیست نگران باشد. قبلاً عادت داشت مراحل رسیدن به علامت را بشمرد و همیشه جایی قاتی می‌کرد، اما باز هم، نیازی به این کار نبود، علامت به اندازه‌ی کافی واضح بود. پسر سعی کرد خیلی آرام وزنش را جابه‌جا کند تا کمی حس به پاهایش برگردد. اما فایده‌ای نداشت. جعبه مخصوص او طراحی شده بود و ولرین حواسش بود کاری کند که از هر طرف، چیزی بیش از نیم سانتی‌متر فضای اضافی نداشته باشد. ناگهان تقه‌ی محکمی به جعبه خورد: اولین علامت، که یعنی: آماده‌ باش پسر.

هفت دختر، هفت پسرهفت دختر، هفت پسر

سیصد سال، دویست سال و حتی صد سال پیش، دختر به دنیا آمدن به هیچ وجه موجب شوربختی و نگرانی نبود. من در کتاب‌هایی که پدرم از عمویم امانت می‌گرفت و اجازه می‌داد من هم آن‌ها را بخوانم، خوانده بودم که شهرزاد قصه‌گو به واسطه‌ی هوش و خرد خود، هزار و یک شب خود را از خطر مرگ رهانده و پس از آن نیز به مقام همسری شهریار رسیده بود. در گذشته، زن‌ها موسیقی می‌نواختند، درس می‌دادند، شعر می‌گفتند، در جنگ‌ها شرکت می‌کردند و به تجارت مشغول می‌شدند. اما کسانیکه پس از خلفا بغداد را به تسخیر خود درآوردند، این میراث گذشتگان را از یاد بردند.

ما یک نفر ما یک نفر

«مامان ما را با ماشین به بیمارستانِ تخصصیِ کودکان در رد آیلند می‌برد تا معاینه‌های فصلی‌مان را انجام دهیم و مطمئن شویم اعضای بدنمان به اشتباه برنامه‌ریزی نکرده‌اند. و امروز دکتر دریک مثل دفعه‌های قبل کار آموزهایش را با چشم‌های از حدقه درآمده دور خودش جمع کرده و از ما می‌پرسد ناراحت نمی‌شویم شاگردهایش شاهد معایناتمان باشند؟ ناراحت می‌شویم! البته که ناراحت می‌شویم! اما چطور می‌توانیم با دکرت دریک با آن روپوش سفید و گوشیِ معاینه‌ی قلبش مخالفت کنیم؟ بنابراین شانه‌‌هایمان را بالا می‌اندازیم و اجازه می‌دهیم کارآموزهای دکتر با دهان‌های به‌هم فشرده و نگاه‌های شگفت‌زده خودشان را آنقدر جلو بکشند که پاهای همدیگر را لگد کنند و تماشایمان کنند.»

پشت و روپشت و رو

رایلی توی اتاق ساکت و خالی‌اش تنها بود. کتاب‌هایش را از کوله‌پشتی بیرون کشید و لباس‌هایش را برداشت تا آن‌ها را توی کوله بگذارد. بعد، مکثی کرد و صورتش تغییر حالت داد.
ترس، کنترل اوضاع را به دست گرفته بود. « واقعا می‌خوایم اینکار رو بکنیم؟ منظورم اینه که... این کار خیلی خطرناکه!»
عصبانیت، ترس را کنار زد و خودش پشت میز ایستاد. «ببین هیچ خاطره ی اصیلی نداریم. می‌خوای رایلی خوشحال باشه یا نه؟ باید برگردیم مینه‌سوتا و چندتا خاطره‌ی جدید بسازیم.»
حالت مضطرت رایلی جایش را به حالتی عصبی داد، لباس‌هایش را توی کوله گذاشت و از اتاق خارج شد.

دایناسور حافظ محیط زیستدایناسور حافظ محیط زیست

یکی از راه‌های حفاظت محیطزیست مصرف دوباره است. یعنی چیزهایی را که قبلا استفاده کرده‌ایم دوباره مصرف کنیم. مثلا شما پاک‌کن را نمی‌توانید دوباره مصرف کنید، اما می‌توانید از جعبه، کیسه نایلون و ظرف‌های مختلف دوباره استفاده کنید. با این کار در مصرف کاغذ، پلاستیک و مواد دیگر صرفه‌جویی می‌کنید و با مصرف کمتر انرژی برای تولید این مواد، محیط‌زیست سالم‌تر باقی می‌ماند.

بچه دایناسورها می‌گویند:

  • قلم‌مو را بشویید تا خشک نشود.
  • در روان نویس و ماژیک را ببندید تا خشک نشوند.
  • من از این پاکت شیر دوباره استفاده می‌کنم.

و دایناسور بی‌خیال می‌گوید:

  • وقتی شیر را خوردی پاکتش را دور بینداز!»

بخشی از متن کتاب:
«شما هم چیزی به محیط‌زیست بدهید.
ما نباید فقط از نعمت‌های روی زمین استفاده نماییم، بلکه بایستی با مراقبت از محیط‌زیست، به طبیعت کمک کنیم.»

 

 

آشپزخانه‌ خانم گیلاس آشپزخانه‌ خانم گیلاس

بخشی از داستان این یک کت و شلوار معمولی نیست از کتاب « آشپزخانه خانم گیلاس »

مکس کت و شلوار فقط مخصوص کار نمی‌خواست. او کت و شلواری می‌خواست که بتواند تمام سال همان را تنش کند، کت و شلواری می‌خواست که بتواند موقع انجام دادن هر کاری همان را تنش کند، خیلی کت و شلوار شق و رقی نمی‌خواست یا کت و شلوار مخصوص تعطیلات و جشن تولد، مکس کت و شلوار تجملاتی نمی‌خواست. کت و شلواری می‌خواست که بتواند برای مدرسه رفتن همان را بپوشد و با همان هم عصرها سراغ گاوها در صحرا برود و به خانه بیاوردشان. کت و شلواری که برای پیاده‌روی در تابستان خیلی گرم نباشد و برای سر خوردن روی برف‌ها خیلی نازک و سرد نباشد. شاید اگر مکس می‌توانست کت و شلواری برای طول سال پیدا کند، قصاب و نانوا و آهنگر، زرگر، تعمیرکار، کشیش، خیاء صاحب مسافرخانه، معلم، بقال، زنان خانه‌دار، و شهردار و همه اهالی وینکل برگ وقتی مکس با کت و شلوارش بیرون می‌آمد دم در و پنجره‌ها می‌ایستادند و با هم زمزمه می‌کردند: «وای ی ی ی... نگاه کنید، او ماکسی میلیان است با کت و شلوار حیرت انگیزش.

کلیدهای آموزش و مراقبت از سلامت جنسی در کودکان و نوجوانانکلیدهای آموزش و مراقبت از سلامت جنسی در کودکان و نوجوانان
  •  احساس تعلق، نیازی همگانی است که به فرد معنا و احساس پیوستگی می‌دهد.
  • فرزندان را با اعضای فامیل خود آشنا کنید. بچه‌هایی که به گذشته خود به خوبی آگاهند، بیش‌تر احساس امنیت می‌کنند.
  • مهارت‌هایی که کودکان برای برقراری و حفظ دوستی می‌آموزند، مشابه مهارت‌هایی است که در آینده برای تقویت و رشد رابطه تعهدآمیز زناشویی به آن نیاز دارند.
  • باید به طور مکرر به کودکان یادآوری کرد که روابط جنسی فقط بخشی از جنسیت انسان را تشکیل می‌دهد.
  • بگذارید بچه هایتان بدانند که شما آن ها را بدون قید و شرط دوست دارید.
  • به صورت انفرادی برای فرزند خود وقت بگذارید و به کار مورد علاقه او بپردازید. این کار می‌تواند به آیینی تبدیل شود که شما را به هم پیوند می‌دهد و بعدها جزء خاطرات مهم فرزند شما به شمار خواهد آمد.
  • اگر انسان خود را نسبت به مسائل اطرافش پاسخ‌گو بشمارد، احساس قدرت درونی و خودمختاری می‌کند.
  • والدین باید در مقابل نیاز فرزندانشان برای داشتن فضای خصوصی، پاسخ مناسب از خود نشان بدهند.
  • بچه‌هایی که برای جسم خود ارزش و احترام قائلند، کم‌تر در خطر سوءاستفاده قرار می‌گیرند.
  • شما چه به طور جدی در باره جنسیت با فرزندتان صحبت کرده باشید یا نه، باید بدانید که روند غیررسمی آموزش جنسی آن‌ها از همان لحظه تولد آغاز شده است.
  • حفظ حریم خصوصی بدن، محافظت از اندام‌های جنسی و جلوگیری از سوء استفاده قرار گرفتن کودکان اهمیت به سزایی دارد. از این رو تربیت جنسی کودکان باید در اولویت والدین قرار بگیرد.
  • نزد فرزندتان اعتراف کنید  که سخن گفتن در باره جنسیت گاهی با شرم و حیا همراه است چون موضوع خیلی حساس و خصوصی است و همین می‌تواند زمینه مشترکی باشد تا گفت و گویتان را آغاز کنید. به یاد داشته باشید که لازم نیست همه اطلاعات را یک جا در اختیار او بگذارید. فراگیری آموزش جنسی نیز مانند دروس ریاضی و علوم باید به تدریج و در طی زمان صورت گیرد. از مفاهیم پایه‌ای شروع کنید و همگام با رشد کودک‌تان که قدرت درک او نیز برای دریافت جزئیات بیشتر می‌شود، بر میزان مفاهیم پایه بیفزائید.
  • جنسیت هم بر جنبه‌های جسمی تاثیر دارد و هم بر جنبه‌های عاطفی هم چون روابط، مهارت‌های زندگی و مهارت‌های تصمیم‌گیری.
خودت داستان بنویسخودت داستان بنویس

این کتاب کمک می کند تا:

  •  بفهمید داستان‌ها چگونه سرهم مي‌شوند،
  • سلول‌هاي خاكستري مغزتان را به كار بيندازيد و به ايده‌هاي بزرگ برسيد،
  • داستان تان را بنویسید و به دیگران ارائه کنید،
  • با واقعيت‌هاي هيجان‌انگيز درباره نويسندگان و دنياي نوشتن آشنا شويد!
  • می توانید این کتاب را صفحه به صفحه از اول تا آخر بخوانید...
  • یا این که به هر کجای آن که خواستید، شیرجه بزنید و هی در صفحات عقب و جلو بروید!
  • تمرين‌هاي جالب اين كتاب، پر است از نكته‌ها و فوت‌وفن‌هاي داستان‌نويسي!
جادوی میخکجادوی میخک

 دلم میخواست از آشپزخانه فرار کنم. مادر میخک خیلی مشکوک به نظر میرسید. او لبخند مصنوعی به لب داشت و ترانهای را بیوقفه و ناموزون زیرلب زمزمه میکرد. انگار در آن اتاق مخوف، بدبو و تاریک، پاک یادش رفته بود که ترانه باید ریتم داشته باشد. وزوز ترسناک  تمام نشدنی او، مثل صدای روباتی بود که سعی میکرد شبیه انسانها آواز بخواند.

عضویت در کانال تلگرام