افسانه

خرگوش، راسو و گربه - افسانه‌های ازوپ شماره 34
خرگوش که برای خوردن شبدر از لانه‌اش بیرون رفت،  فراموش کرد در را قفل کند. پس راسو به‌آرامی وارد لانه‌ی خرگوش شد. هنگامی که خرگوش به لانه‌اش برگشت، راسو را دید که در لانه‌ی او نشسته، دماغش را از در بیرون گذاشته است و هوای تمیز بیرون را تنفس می‌کند. خرگوش،  (در حد یک خرگوش) بسیار عصبانی شد و از راسو...
دیو در قصه‌ها
در کتیبه‌هایی که از ایران باستان به‌دست آمده، خدایان دروغین دیده شده که به آن‌ها «دیوه» می‌گفته‌اند. ما امروز به دیوه، «دیو» می‌گوییم. فردوسی در شاهنامه، دیو را برابر اهریمن (شیطان) می‌داند. در عصر حاضر نیز کسانی هستند که دیگران آن‌ها را به دیو تشبیه می‌کنند، یا این که می‌گویند: این شخص از نسل...
سگ‌ها و پوست گوسفند - افسانه‌های ازوپ شماره 33
چند سگ گرسنه چند تا پوست گوسفند را در جوی آب دیدند. دباغ آن‌ها را در آب خیسانده بود. این پوست‌ها غذایی عالی برای سگ‌های گرسنه بود، اما عمق آب زیاد بود و سگ‌ها به آن‌ها دسترسی نداشتند. پس دور هم جمع شدند و به این نتیجه رسیدند که همه‌ی آب جوی را بخورند. سگ‌ها شروع کردند به نوشیدن آب‌های جوی، و تا...
تعریف و طبقه‌بندی افسانه‌ها و قصه‌های عامیانه
به مجموع اسطوره، قصه‌ی عاميانه، قصه‌ی پريان، مَتَل و حتي چيستان‌ها، فولكلور گفته مي‌‌شود كه به‌معناي «دانش عامه» است. در كتاب‌های لغت، افسانه را قصه، داستان، متل و حتي دروغ، معنی كرده‌اند، اما اكنون، قصه‌های افسانه‌ای را «داستان‌های واقعی» مي‌نامند. چون در افسانه‌ها نشانه‌هایی از واقعیت وجود دارد...
پيدايش قصه‌ها و افسانه‌ها و اساطير
اسطوره و افسانه در تمام نوع بشر وجود دارد. هم‌چنان‌كه در نزد بوميان باستانی و بوميان استراليا هم بوده است. در هرجایی که اسطوره‌ها از آن‌جا آمده،  به انديشه‌های مافوق الطبيعه و نو، ارزشی خاص می‌دادند و يا با اسطوره و افسانه، برای تشريفات و آداب و عبادات قبيله، يک نوع حقانيت و استقلال ايجاد می‌کردند...
هرمزد و اهریمن
فهرست: مقدمه فریب خوردن اهریمن آفریدن جهان جهان ما آفریدن اختران امشاسپندان «جَه» ماده دیو اهریمنی حمله اهریمن پایان نبرد مقدمه  پیش از آن که اسلام ظهور کند ایرانیان کیش زردشتی داشتند. زردشت مردم را به راستی و پاکی و پیکار با بدی خواند و کار و کوشش را تشویق کرد. شاهان ساسانی مانند اردشیر و شاپور و...
 ناگفته‌های ماه‌پیشانی و همتایانش
هر افسانه برای رسیدن به امروز راهی دراز را پیموده است؛ راهی که پیش از دوره‌ی غارنشینی انسان‌ها آغاز شده، از میان فرهنگ‌های گوناگون گذر کرده، با مردمان گوناگون همنشین شده، تن‌پوش آیین‌ها و اسطوره‌های‌شان را پوشیده و باز رهسپار شده است تا دیگر بار، در جایی دیگر، زمانی دیگر و به فراخور مردمانی دیگر،...
پسرک چوپان و گرگ - افسانه‌های ازوپ شماره 32
پسرک چوپان هر روز گله گوسفندان اربابش را نزدیک جنگلی که از روستا دور نبود، به چرانیدن می‌بُرد. مدتی که می‌گذشت چراگاه برای پسرکت کسالت‌بار می‌شد، و برای او برای این که سرگرم می‌شد یا با سگش باید حرف می‌زد یا نی می‌نواخت. روزی که گوسفندها و جنگلِ بی‌صدا را نگاه می‌کرد، با خودش فکر کرد اگر یک گرگ دید...
گاو نر و چرخ‌های ارابه  - افسانه‌های ازوپ شماره 31
دو گاو ارابه سنگین را در راهِ گِلی روستا به دنبال خود می‌کشیدند. آن دو همه‌ی توان‌شان را به‌کار می‌بردند تا ارابه را بکِشند و هیچ شکایت و صدایی نمی‌کردند. با آن که چرخ‌های ارابه در مقایسه با کاری که گاوها انجام می‌دادند، کار سختی نبودند، در هربار چرخیدن، ناله و غژوغژ می‌کردند. گاوهای بیچاره با همه...
خر و صاحب آن  - افسانه‌های ازوپ شماره  30
خری در راهی می‌رفت که به‌سوی دامنه کوه کج شد. ناگهان به ذهن نادانش رسید که راهش را ادامه دهد. او اصطبل را در دامنه کوه می‌دید و به نظرش کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به آن‌جا این بود که از لبه نزدیک‌ترین صخره رد شود. می‌خواست بپرد که صاحبش دُم آن را گرفت و کوشش کرد خر را به عقب بکِشد، ولی خر لجباز...
دسته‌ چوب‌های نازک - افسانه‌های ازوپ شماره 29
پدری چند فرزند پسر داشت که همیشه باهم درگیر بودند و دعوا می‌کردند. هیچ سخنی نیز کم‌ترین تأثیری بر آن‌ها نداشت. پدر در ذهن‌اش به نقشه‌ای کارساز فکر کرد تا پسرها ببینند که دعوا و تفرقه سبب بدبختی آن‌ها می‌شود. یک روز که برادرها دعوای بسیار شدیدی داشتند و هریک گستاخی می‌کرد، پدر به یکی از آن‌ها گفت تا...
بزغاله و گرگ  - افسانه‌های ازوپ شماره 28
چوپان برای اَسیب ندیدن بزغاله،‌ آن را روی بام کاهگلی سرپناهِ گوسفندان گذاشته‌ بود. بزغاله در لبه‌ی پشت‌بام در حال چرا بود که گرگ را دید. بزغاله بدون ترس، و برای خوش‌حالی خودش، گرگ را صدا زد و شروع به مسخره کردن گرگ کرد، زیرا می‌دانست که پنجه‌ها و دندان‌های گرگ به او نمی‌رسد. گرگ از آن پایین به...
هرکول و مرد کشاورز - افسانه‌های ازوپ شماره 27
پس از باران شدیدی که آمده‌بود، کشاورز با گاری‌اش در راه گِلی روستا می‌رفت. اسب‌ها به‌سختی بار گاری را در راه پُر از گل‌ولای می‌کشیدند، و هنگامی که یکی از چرخ‌های گاری در گِل گیر کرد، دیگر نتوانستند حرکت کنند. کشاورز با ناراحتی از گاری پیاده شد، کنار گاری ایستاد و به چرخ آن نگاه کرد، ولی برای بیرون...
پسرک و فندق - افسانه‌های ازوپ شماره 26
پسرک اجازه گرفته بود که چند تا فندق از درون کوزه‌ی فندق بردارد. اما او آن‌قدر فندق برداشته بود که مُشت پُر فندق خود را نمی‌توانست از کوزه بیرون بیاورد. پسرک نمی‌خواست فقط یک فندق بردارد، اما همه فندق‌ها را هم نمی‌توانست یک‌باره بردارد. پسر ناراحت و ناامید شروع کرد به گریه کردن. مادر به پسرش گفت: «...
عقاب و زاغ - افسانه‌های ازوپ شماره 25
عقاب با شتاب از آسمان پایین آمد، و بره‌ای را با چنگال‌هایش گرفت و با بال‌های قدرتمندش آن را به لانه‌اش بُرد. زاغ رفتار عقاب را دید و فکری به مغز کوچکش رسید که او هم آن‌قدر بزرگ و نیرومند است که کار عقاب را انجام بدهد. پس بال‌هایش را تکان داد و با سرعت به قوچی حمله کرد؛ اما هنگامی که خواست دوباره به...
سگ، خروس و روباه - افسانه‌های ازوپ شماره 24
سگ و خروس که دوستان بسیار خوبی بودند، آرزو داشتند جهان را ببینند. پس تصمیم گرفتند کشتزار را تَرک کنند و راه جاده‌ای را که به‌سوی جنگل می‌رفت، در پیش بگیرند. آن دو دوست راه درازی را با حال خوش و بدون هیچ ماجرایی طی کردند. شب که شد، خروس مثل همیشه، به‌دنبال جایی برای استراحت گشت. خروس در آن نزدیکی...
خرچنگ و مادرش - افسانه‌های ازوپ شماره 23
خرچنگ مادر به پسر کوچولویش گفت: «چرا به پهلو راه می‌روی؟ باید همیشه مستقیم راه بروی و پاهایت را به‌سمت بیرون بگذاری.» خرچنگ کوچولویِ حرف‌شنو، پاسخ داد: «مادر جان! به من نشان بده چگونه راه بروم، می‌خواهم یاد بگیرم.» خرچنگ پیر کوشش بسیار کرد که مستقیم راه برود، اما تنها مانند پسرش می‌توانست به پهلو...
لاک‌پشت و مرغابی‌ها  - افسانه‌های ازوپ شماره 22
خانه لاک‌پشت در پشت او است و هر اندازه کوشش کند خانه‌اش را نمی‌تواند رها کند. می‌گویند چون لاک‌پشت بسیار تنبل بوده و در خانه مانده و حتی در مهمانی جانوران هم شرکت نمی‌کرده، این‌طور تنبیه شده است. لاک‌پشت هنگامی که می‌دید پرنده‌ها با خوش‌حالی پرواز می‌کنند، خرگوش و موش‌خرمایی و همه جانوران به‌آسانی...
گرگ و بزغاله - افسانه‌های ازوپ شماره  21
بزغاله کوچولو که شاخ‌های کوچکی روی سرش درآورده بود، گمان کرد بز نرِ بزرگی شده است و از خودش می‌تواند مراقبت کند. یک روز غروب، هنگامی که گله به خانه برمی‌گشت، مادرش او را صدا زد، اما بزغاله توجه نکرد و به خوردن علف‌های تازه چراگاه ادامه داد. اندکی بعد، هنگامی که سرش را برگرداند، گله رفته بود. بزغاله...
ماهی‌گیر و ماهی کوچولو- افسانه‌های ازوپ شماره 20
یک روز ماهی‌گیر تهیدستی که زندگی‌اش را با ماهی‌گیری می‌گذراند، بدشانسی آورد و به جز ماهیِ کوچولویی، ماهی دیگری صید نکرد. او هنگامی که  ماهی را در سبدش می‌خواست بیندازد، ماهی کوچولو گفت: «ماهی‌گیر! خواهش می‌کنم از من چشم‌پوشی کُن! من آن‌قدر کوچکم که بُردنم به خانه ارزشی ندارد. وقتی بزرگ‌تر شدم، وعده...