افسانه

خرگوش صحرایی و گوش‌هایش - افسانه‌های ازوپ شماره 19
شیر جنگل بزی که خورده بود که شاخ هایش به او خیلی صدمه زده بود. شیر خیلی عصبانی بود و فکر می کرد هر حیوانی که می خواهد بخورد آن قدر گستاخ است که چیزی مثل این شاخ های خطرناک دارد و به او آسیب می‌رساند. پس دستور داد فردا همه جانوران شاخ‌دار از قلمرو شیر بیرون بروند. این دستور باعث وحشت جانوران شد. همه...
مورچه و کبوتر- افسانه‌های ازوپ شماره 18
کبوتر مورچه‌ای را دید که در جوی آب افتاده است. مورچه کوشش بیهوده می‌کرد که به کنار آب برسد، و کبوتر با دلسوزی تکه‌ای نی را نزدیک او انداخت. مورچه مانند ملوانی که کشتی‌اش غرق شده، تکه نی را گرفت تا به سلامت به خشکی رسید. پس از این اتفاق، مورچه مردی را دید که با سنگ می‌خواهد آن کبوتر را بکُشد، اما...
روباه و کلاغ - افسانه‌های ازوپ شماره 17
یک روز صبحِ آفتابی که روباه به‌دنبال طعمه‌ای در جنگل بود، کلاغی را روی شاخه‌ی درخت بالای سرش دید. این نخستین‌بار نبود که روباه کلاغی را می‌دید، اما چیزی که توجه روباه را جلب کرد و باعث شد بایستد و دوباره نگاه کند، این بود که کلاغِ خوش‌شانس یک تکه پنیر در منقارش داشت. روباه زیرک با خودش فکر کرد: «...
سگ و تصویر او در آب - افسانه‌های ازوپ شماره 16
سگ باشتاب می‌دوید و استخوانی را که قصاب برایش انداخته بود، به خانه‌اش می‌بُرد. سگ هنگامی که روی پُل باریکی رسید، پایین پُل را نگاه کرد و تصویرش را در آب دید. سگِ حریص گمان کرد یک سگ واقعی دیده است که استخوان بسیار بزرگ‌تر از استخوان خودش دارد. اگر اندکی باحوصله فکر کرده بود، بهتر متوجه می‌شد، اما...
مادر و گرگ  - افسانه‌های ازوپ شماره  15
گرگ گرسنه‌ای که یک روز صبحِ زود دوروبر یک کلبه‌ی روستا می‌پلکید، صدای گریه کودکی را شنید. گرگ صدای مادر کودک را شنید که می‌گفت: «هیس بچه، هیس! گریه نکن وگرنه تو را به گرگ می‌دهم!» گرگِ متعجب ولی خوش‌حال در انتظار غذایی خوش‌مزه زیر پنجره‌ی کلبه نشست و هر لحظه منتظر بود مادر کودکش را از پنجره بیرون...
عقاب و سوسک - افسانه‌های ازوپ شماره  14
روزی سوسک از عقاب خواهش کرد از خوردن خرگوشی که به او پناه آورده است، بگذرد، اما عقاب با چنگال‌هایش به خرگوش حمله کرد و با حرکت بال‌های بزرگش سوسک را نیز تا فاصله‌ی دوری پرتاب کرد. سوسک که از بی‌احترامی عقاب عصبانی بود، به لانه عقاب رفت و تخم‌های او را به بیرون از لانه قِل داد. سوسک به هیچ‌کدام از...
قورباغه و موش - افسانه‌های ازوپ شماره 13
موش جوانی برای سرگرمی کنار برکه‌ای گردش می‌کرد، همان‌جایی که قورباغه زندگی می‌کرد. هنگامی که قورباغه، موش را دید، کنار آب آمد و قورقور کرد: «به دیدن من نمی‌آیی؟ قول می‌دهم به تو خوش بگذرد.» موش نیاز به خواهش و تمنا نداشت، چون دلش می‌خواست دنیا و هرچه در آن هست را ببیند؛ اما چون خیلی شنا بلد نبود،...
گرگ در لباس گوسفند - افسانه‌های ازوپ شماره 12
نگهبانی بیش از اندازه‌ی چوپان از گوسفندها، باعث شده بود گرگ گرسنه بماند. گرگ یک شب پوست گوسفندی را پیدا کرد که در گوشه‌ای افتاده و فراموش شده بود. روز بعد، گرگ پوست گوسفند را پوشید و آرام آرام به چراگاه گوسفند‌ها رفت. خیلی زود، برّه کوچکی به دنبال گرگ راه افتاد و شکار گرگ شد. آن روز عصر بازهم گرگ...
روباه و پلنگ - افسانه‌های ازوپ شماره 11
روباه و پلنگ پس از خوردن شامِ فراوان، با تنبلی دراز کشیده بودند و ظاهرشان را به رخ هم می‌کشیدند. پلنگ با غرور از پوست خال‌دار و براق خود می‌گفت و شکل و ریخت روباه را مسخره می‌کرد. روباه هم از دُم زیبا و پرپشتش که نوک سفیدی داشت، می‌گفت. اما روباه آن‌اندازه باهوش بود و می‌دانست که با پلنگ نمی‌تواند...
روباه و بز- افسانه‌های ازوپ شماره 10
روباه درون چاهی افتاد که فکر می‌کرد بسیار عمیق نیست، اما کم‌کم فهمید که از چاه نمی‌تواند بیرون بیاید. روباه به ناچار مدّت زیادی در چاه ماند، تا این که بز تشنه‌ای به لبه‌ی چاه آمد. بز که گمان کرد روباه درون چاه رفته تا آب بخورد، پرسید: «آب چاه خوب است؟!» روباه حیله‌گر گفت: «بهترین آب همه‌ی سرزمین‌...
خروس و روباه -افسانه‌های ازوپ شماره 9
در یک بعد از ظهر آفتابی که خورشید درحال غرق شدن در دنیای باشکوه بود، خروس پیر دانا برای استراحت روی درخت رفت. خروس پیش از این که آماده استراحت شود، بال‌هایش را دو سه‌بار به‌هم زد و با صدای بلند قوقولی‌قوقو کرد. خروس هنوز سرش را زیر بال‌هایش نکرده و چشم‌های درشت و گِردش را روی هم نگذاشته بود که نگاه...
گوزن و بازتاب تصویرش در آب - افسانه‌های ازوپ شماره 8
گوزنِ تشنه از چشمه‌ی زلالی آب می‌خورد که تصویرش را در آب چشمه دید. گوزن از دیدن قوس‌های بزرگ و زیبای شاخ‌هایش در آب، بسیار لذّت بُرد، اما با دیدن پاهای تازک و لاغرش شرمنده شد. گوزن آهی کشید و گفت: «چرا باید برای چنین پاهایی شرمنده شَوَم در حالی که تاجی زیبا و عالی بر سر دارم.» در این هنگام گوزن بوی...
روباه و لک‌لک - افسانه‌های ازوپ شماره 7
روباه در این فکر و نقشه بود تا خودش را با لک‌لک بتواند سرگرم کند. روباه همیشه به ظاهر عجیب لک‌لک می‌خندید. روباه به کلکی که برای لک‌لک می‌خواست انجام دهد، می‌خندید. روباه هنگامی که با لک‌لک روبه‌رو شد گفت: «امشب به خانه‌ی من بیا تا باهم شام بخوریم.» لک‌لک دعوتِ شام روباه را پذیرفت، و به‌موقع و...
مرغ ماهی خوار- افسانه‌های ازوپ شماره 6
مرغ ماهی‌خوار آهسته و با وقار در ساحل دریا راه می‌رفت و چشمش به آب زلال بود. گردن دراز و منقار نوک تیزش آماده بود تا لقمه‌ا‌ی را برای صبحانه‌اش قاپ بزند. درونِ آب زلال پُر از ماهی بود، اما آن روز مرغ ماهی‌خوار مشکل‌پسند شده بود. ماهی‌خوار با خودش گفت: «چیز بی‌ارزش نمی‌خواهم؛ این غذاهای ناچیز درخور...
گرگ و مرغ ماهی‌خوار- افسانه‌های ازوپ شماره 5
گرگ در یک مهمانی که با ولع بسیار گوشت خورده بود، استخوانی در گلویش گیر کرده‌بود. او نه می‌توانست استخوان را قورت بدهد و نه آن را از دهانش بیرون بیاورد، و همچنین نمی‌توانست چیزی بخورد. این وضعیّت برای گرگ حریص بسیار وحشتناک بود. گرگ با عجله نزد مرغ ماهی‌خوار رفت. او مطمئن بود که ماهی‌خوار با نوک و...
روباه و انگور- افسانه‌های ازوپ شماره 4
روزی روباه خوشه‌های رسیده‌ی انگوری را پیدا کرد که گرداگرد درخت دیگری پیچیده بود. دانه‌های انگورها بسیار آبدار بود. روباه هم که زیاد به انگورها نگاه کرده‌ و گرسنه بود، دهانش آب افتاده بود. خوشه‌های انگور از شاخه‌ای بلند آویزان بود و روباه برای به‌دست آوردن آن‌ها باید جست می‌زد. بار اول که روباه جست...
موش روستایی و موش شهری - افسانه‌های ازوپ شماره 3
موش روستایی به دیدن یکی از بستگانش که در شهر زندگی می‌کرد، رفت. موش شهری برای ناهار با ساقه‌ی گندم، ریشه‌ی گیاهان، میوه‌ی درخت بلوط و آب خُنک، از او پذیرایی کرد. موش روستایی بسیار باملاحظه و کم‌کم از هر کدام می‌خورد و به‌سادگی با رفتارش نشان داد که می‌خواهد ادب را رعایت کند. پس از خوردن ناهار، آن...
بستن زنگوله به گردن گربه - افسانه‌های ازوپ شماره 2
روزی همه موش‌ها دور هم جمع شدند تا نقشه‌ای بکِشند و جان‌شان را از دست دشمن‌شان گربه، بتوانند آزاد کنند. موش‌ها آرزو داشتند دستِ‌کم راهی پیدا کنند تا هنگامی که گربه به آن‌ها نزدیک می‌شود، متوجه شوند و فرصت برای فرار داشته باشند. موش‌ها که همیشه از پنجه‌های گربه می‌ترسیدند و جرأت نمی‌کردند شب و روز...
قورباغه و گاو نر - افسانه‌های ازوپ شماره ۱
گاو نری کنار نی‌زار آمد تا آب بخورد، پای‌اش سُر خورد و وقتی شلپی در آب افتاد، بچه‌قورباغه‌ی کم سن‌وسالی که در گل و لای نیزار بود، زیر پای او له شد. قورباغه‌ی پیر، سراغ بچه‌قورباغه را از برادرها و خواهرهایش گرفت و پرسید: چه اتفاقی افتاد؟ یکی از بچه‌قورباغه‌ها گفت: «هیولایی بزرگ با یکی از پاهای بزرگش...
شرح حال و تاریخچه افسانه‌های ازوپ
فهرست دبیاچه زندگی ازوپ افسانه‌های ازوپ پیشینه افسانه‌های ازوپ افسانه‌های ازوپ به زبان‌های دیگر اقتباس‌ها نام برخی از حکایت‌های ازوپ پی‌نوشت دیباچه فهرست افسانه‌های ازوپ از شماره ۱ تا ... «ازوپ» (که به یونانی «آیسوپوس»۱ نامیده می‌شود)، از چهره‌هایی است که برپایه نقل‌قول‌ها، با مجموعه «فابل‌ها»۲ (...