شعر از اسدالله شعبانی

شعر ای ایران از اسدالله شعبانی
زیبا زیبا زیبایی ای ایران میهن خوب مایی ای ایران هم کوه و جنگل داری هم صحرا هم باغ و بوستان داری هم دریا من یک دنیا خاکت را دارم دوست من این خاک پاکت را دارم دوست هرجای تو قشنگ است سرتا سر تو مهربان با مایی چون مادر زیبا زیبا زیبایی ای ایران میهن خوب مایی ای ایران
شعر اندام‌های نارس از اسدالله شعبانی
در آوار بی‌هودگی انبوهی مرگ را بر اندام‌­های نارس می‌گیریم و انتظاری بلند خورشید را فرو می‌ریزد. در تالاب غوک‌ها صدا در صدا می‌اندازند و سکوت، تنهایی ماست به خلوت يک ستاره    
شعر از دير سال عشق از اسدالله شعبانی
آه نگاهی که‌مان بر آب سپردند آیینه را بر درنگ خواب سپردند از تن من هر چه بار تازگی افتاد همچو درختی که بر سراب سپردند با تو من از دير سال عشق بگویم این همه ما را در اضطراب سپردند باد و‌شان، از تمام باغ گذشتند کاه کشان، راه انتساب سپردند از همه سویی ز چشمگان من آويخت شعله‌ی اشکی که بی‌جواب سپردند...
شعر تابستان و ساحل دریا از اسدالله شعبانی
ساحل دریا چقدر گرم است شن‌های ساحل چقدر نرم است نشسته‌ام من کنار دریا یه حوض کوچک کنده‌ام اینجا ساحل دریا رنگ به رنگ است گوش ماهی‌هایش خیلی قشنگ است سنگ‌های رنگی دانه به دانه می‌سازم الان از آنها خانه افتاده یک سو یه ماهی ناز دهان خود را هی می‌کند باز تشنه و غمگین کنار آب است ماهی زیبا حالش خراب...
شعر خواهرم شیرین است از اسدالله شعبانی
خواهر کوچک من مثل یک شاخه گل است با دوتا لپ گلی خنده‌رو و تپل است خواهرم شیرین است مثل یک حبه نبات خنده‌هایش شکر است بوسه‌هایش شکلات می‌تواند بدود مثل یک موش زرنگ می‌کند دنبالم مثل یک بچه پلنگ یک کمی شیطان است می‌دهد آزارم باز خیلی خیلی دوستش می‌دارم
شعر داغی به جاودانه از اسدالله شعبانی
از تنگ خاک، خانه برآوردم از سنگ و شن جوانه برآوردم خورشید را که گوهر دانایی‌ست، از ظلمت شبانه برآوردم آتش بر آشيانه‌ی غم بستم آه از دل زمانه بر آوردم با هر پرنده بال زدم، خواندم آواز عاشقانه برآوردم با هر گیاه، ياد ترا رُستم چون سرخ گل، زبانه برآوردم با هر چه کس من از تو سخن گفتم با هر که، بس بهانه...
شعر ترانه تولد از اسدالله شعبانی
خنده شادی امشب به روی لب‌های ماست جشن تولد تو جشن تمام گل‌هاست ای گل ناز کوچک تولدت مبارک شمع سفید روشن کنار شیرینی است میوه و چای و شربت در سبد و سینی است ای گل ناز کوچک تولدت مبارک سال گذشته بودی مثل جوانه کوچک غنچه شدی گل شدی یک گل سرخ میخک ای گل ناز کوچک تولدت مبارک
شعر قالی سبز چمن از اسدالله شعبانی
باز بهار آمده به باغ و صحرا پر شده از بوی گل تمام دنیا قالی سبز چمن خیلی قشنگ است شکوفه درختان رنگ به رنگ است به شاخه‌ها نشسته صدها جوانه کرده میان شاخه  پرنده لانه درخت کرده دعوت پرنده‌ها را چقدر شاد و زیباست نغمه آنها
شعر من بهارم از اسدالله شعبانی
من بهارم فصل باران سبز و خرم شاد و خندان دوست دارم دانه‌‌ها را بازی پروانه‌ها را دوست دارم آسمان را آفتاب مهربان را دوست دارم روی گل را رنگ گل را بوی گل را دوست دارم ماهیان را توی چشمه توی دریا دوست دارم هر کجا را باغ و بوستان کوه و صحرا دوست دارم دوست دارم من بهارم من بهارم  
شعر بی تو جهان تهی‌ست از اسدالله شعبانی
 به شعله دولت آبادی .... بی‌تو تمام راه پریشانی‌ست بی شعله‌ای همیشه به تاریکی. بگذار تا برای همیشه دست تو را که شاخه دانایی‌ست با این دل شکسته بپیوندم  زیرا که عشق، پیوند باستانی دل‌ها و دست‌هاست. من با تو از یگانگی دست‌های انسانی وز اشتياق بال زدن در هوای آزادی، من با تو از یگانگی حرف‌ها سخن دارم...
شعر گل وا شد از اسدالله شعبانی
من تو او ما هستیم ما با هم پیوستیم من ابرم می‌بارم می‌گریم نم نم نم من خاکم من پاکم از باران  نمناکم من نورم تابانم خوشحالم خندانم ما ابریم ما نوریم ما خاکیم پرشوریم کو کو کو پیدا شد از هر جا گل وا شد
شعر ارتفاع شب پره از اسدالله شعبانی
بر پای غم نشسته دل کوه-پر مرا دریای بی‌کران شده دامان‌­تر مرا  تا در کلاف مهر تو دستی برآورم  در بند خاک مانده كمان كمر مرا در تنگ پست واقعه، دل را حکایتی ست با آسمانی این همه سنگی، به سر مرا تا ارتفاع شب پره، بالی نمی‌زنند پروانگان چشم تو، شب تا سحر مرا درهای­وهوی بی‌هنران مانده‌ام هنوز تا سنگواره...
شعر شبانه‌های زمین از اسدالله شعبانی
تو مرگ را نپذیرفتی و هوشیاری اندامت درخت را معنا کرد و خاک را، که با تمامی اجساد بی‌پناه یکی شد که با تمامی آوارها به هم پیچید و ما، در آتش و فریاد خویش دانستيم که زندگی رازی‌ست که از نهایت آوار و مرگ برمی‌خیزد. جوانه‌ای ست که بعد از هزار سال دوباره می‌روید. چرا که با من و تو آفتاب پیغامی‌ست، که...
شعر عینک بابا از اسدالله شعبانی
اتاق بابا پر از کتاب است یک و دو سه چه بی‌حساب است به خواب رفته دو چشم بابا هست کنارش عینک زیبا می‌زنم آن را به چشم‌هایم آه بزرگ است کمی برایم وای عوض شد اتاق بابا بزرگ‌تر شد تمام دنیا  
شعر ساعت دریا از اسدالله شعبانی
در ساکتی بلند سوگوارترين لب‌ها را به آفتابی تازه می‌خواهم هنگام، که ساعت دریا می‌غلتد مروارید صداها را با نگاهی از سفال مانداب را به صدای غوک‌ها می‌سپارم و خواب جلبک‌ها در پرتو ستاره می‌آشوبد.
شعر امروز، شعر از اسدالله شعبانی
... زیرا که آفتاب خود ذره‌ای ز پیکره‌ی کهکشان ماست باید همیشه بود   تا آفتاب شد. بی­پرده و کنایه بگوییم که شعر، چیزی نیست جز گفت‌وگوی ساده‌ی دل‌ها البته حرف­‌های دل ما، باید به ژرفناكی دریا باشد. زیرا که در نهفت کلام آفتاب معنایی‌ست، چونان که در صدف...   اسفند ۹۲
شعر کودکان شعله‌ور از اسدالله شعبانی
به همراهم منیژه و مهربانی‌هایش به پیشوازم درا سراسيمه، با گیسوانی در باد و میخکی بر لبان. خیابان تا خيابان کجاوه‌ی خورشید از شیشه‌های شکسته می‌گذرد. پشت پرچین‌هایی از آتش صدایم کن، با دستانی که از لایه‌های ویرانی می‌جنبند. در بی‌تو انتهایی تمام درختان را می‌گریم بر زمینی نا استوار می‌گذرم در بی‌...
شعر آمدن از اسدالله شعبانی
ترا به آمدنی بزرگ می‌خواهم که دریچه‌ها آسمان را همه در آغوش گیرند و خورشيد در ادامه‌ی زمین، بوسه‌هایمان باشد بر ایمان باشد   مرداد۶۷
شعر بیا دوباره برويم از اسدالله شعبانی
تو مهربان بودی و تکه تکه، دلت را به برگ‌ها دادی و از نهایت اندیشه‌های ویرانی, به اعتماد عظیم گاه تکیه زدی و دست‌هایت - مانند رودهای بلند - تمام پنجره‌ها را به کوچه مهمان کرد و عشق آبی شد که ما به دانش سبز گیاه تازه شویم تو مهربان بودی و خوب می‌دانستی که دوستی زیباست و خوب می‌دانستی که مهربانی...
شعر ادامه‌ی ما با هم از اسدالله شعبانی
بر آب‌های نقره می‌گذری در سادگی ماه با جزیره‌هایی از ستاره بر گیسوان سالیانی بر این، عشق را با من به دور ترين آسمان می‌خواهی به بدايت گندم، تا بلوغ دست‌ها را به آفتاب برسانیم در آفتاب اگر تکه زمینی از آن ماست، بگذار  تا ادامه‌ی ما باشد ادامه ما با هم تا زندگی را در جام‌های سادگی بنوشیم  و عشق را در...