عیدی

شعر کتاب عیدی من
عمو نوروز بیا! شاد و پیروز بیا عید اومد، بهار اومد تو هم امروز بیا!                       عید اومده دوباره                       بهاره و بهاره عمونوروز سلام عیدی آوردی برام؟ وای چقدر کتاب داری! عیدی من کتاب می‌خوام                    عید اومده دوباره                     بهاره و بهار
نوروز برایم یادآور بنفشه است...
نوروز برایم یادآور بنفشه است. نه این بنفشه‌های درشت زرد و سفید و بنفشی که جعبه‌جعبه قبل از نوروز می‌خرند و در باغچه می‌کارند. من از بنفشه‌های خودرویی حرف می‌زنم که لب جوی باغمان در روستا می‌رویید. در دو رنگ سفید و یاسی، و با ساقه‌ای کوتاه. از هر بوتهٔ آن می‌شد دوسه‌تا بنفشه چید، و اگر خوش‌شانس...
کتاب عیدی بدهیم!
دوستی که هرگز قهر نمی‌کند تابستان سال ۱۳۵۶ با یکی از دوستانم محسن که منزلش در نارمک بود تصمیم گرفتیم نمایشگاه کتابی در دو بخش کودک و نوجوان و بزرگسال بر پا کنیم. اکرم از دانشکده خودمان (ادبیات دانشگاه تهران) اکبر و شهره از دانشگاه علم و صنعت و مسعود از دانشکده کشاورزی (دانشگاه تهران) که از دوستان و...
شعر هوای نو بهاری از اسدالله شعبانی
هوای نو بهاری نم نم بارون چهچه ی قناری بر لب ِایون سبزه‌ی ریشه ریشه میون ِبشقاب تُنگ ِبلور و ماهی  آینه و آب شاخه‌ی پشت ِشیشه پر از جوونه خنده و دیده بوسی خونه به خونه عید شما مبارک عید شما هم همیشه شاد باشیم همیشه با هم
اولین عاشقانه‌های من
آبا مادربزرگم بود، مادر پدرم که در روستایی در اطراف بیجار زندگی می‌کرد و خانه‌اش آن روزها برایمان درست چیزی شبیه به خانه پیرزن قصه مهمان ناخوانده بود بس که همیشه پر بود از مهمان. تا جایی که یادم هست، هر سال چند روز مانده به عید، ساکمان را می‌بستیم و راهی روستا می‌شدیم. این برنامه مخصوص ما نبود، همه...
جمال الدین اکرمی از نوروز و کودکی‌ها می‌گوید
هفت هشت ساله بودم که اولین عیدی زندگی‌ام را گرفتم، اما...دخترخاله‌ام از دستش دررفت و یک دهشاهی به من عیدی داد. با شادی بی اندازه‌ای رفتم توپ رنگارنگی را، که از مدت‌ها پیش چشمم دنبالش بود، خریدم. وسط خیابان داشتم همراه بچه‌های محل با توپ نویی که خریده بودم، بازی می‌کردم که ناگهان یکی گوشم را کشید و...
سوسن طاقدیس از نوروز و کودکی ها می‌گوید
اين پسرها و ما دخترها قرار بود با همه‌ی بچه‌هاى فاميل پول عيدى‌های‌مان را روی هم بگذاریم و توپ وسبد بسكتبال بخریم. پسرها اول كار گفتند شما دخترها هم با ما باشيد تا پول‌مان به اندازه بشود. خيلى خوشحال شديم ولى وقتى پول‌ها را شمردند، ديدند پول‌های‌شان هم به توپ مى‌رسد هم به سبد و زدند زير حرفشان. على...
قلک های گلی روزگار کودکی
در بساط  یک دست‌فروش، یک قلک گلی دیدم. یادم  آمد از روزگار کودکی وعیدی گرفتن یک قلک نو که آن را با دستلاف‌های نو (اسکناس‌های نوی لای کتاب ) و سکه های براق عیدی تبرک می‌کردیم. و بر اسب رویاها و آرزوها سوار می‌شدیم تا در پایان سال با گرد آورده‌ها چه‌ کنیم ؟خریدن یک توپ لاستیکی رنگی و یک اسباب بازی،...