نوشته‌های مرتبط با: قصه‌ی قدیمی

قصه‌ی قدیمی

در این صفحه نوشته‌های مرتبط با «قصه‌ی قدیمی» آمده است. چنانچه نوشته ای به اشتباه در این صفحه آمده است به ما بگویید.
قصه‌ی پوپک

قصه‌ی پوپک

یکی بود یکی نبود، پویکی در جنگل برای خودش لانه و آشیانه داشت. روزی هوای تماشای شهر به سرش زد، آمد توی شهر و بالای دیوار بلندی نشست و آواز را ول داد. بچه که صدای آواز پوپک را شنیدند رفتند توی این فکر که دامی بگسترند و پوپک را بگیرند.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌ی دختر پادشاه

قصه‌ی دختر پادشاه

توجه: آنچه می‌خوانید از قصه‌های عامیانه جهان است و بارگذاری آن در سایت کتابک تنها به‌منزله‌ی آشنایی با این‌ گونه‌ی ادبی است. محتوای این قصه‌ها شاید مناسب کودکان امروز ما نباشد. لطفاً در انتخاب و خواندن این قصه‌ها برای فرزندان‌تان دقت کنید.

در زمان قدیم پادشاهی بود که هفت پسر داشت و از دختر بدش می آمد. زنش حامله بود و پادشاه قصد سفر داشت. مسافرت‌های قدیم هم خیلی طول می کشید. پادشاه پسرانش را صدا زد و گفت: «من به سفر می روم اگر مادرتان پسر زایید تاج مرا سر او بگذارید و در کالسکه‌ی زرین بنشانیدش و روزی که از سفر پرگشتم به پیشواز من بیاوریدش، اما اگر دختر بود بکشیدش و خونش را در شیشه‌ای بریزید و موقع بازگشت من بالای دروازه آویزان کنید تا من آن را سر بکشم.»

ادامهٔ نوشته ...
روباه و خروس

قصه‌ی روباه و خروس

یکی بود یکی نبود خروسی بود دنیا دیده که چند بار گرفتار روباه شده بود و هر بار با افسونی از چنگ روباه در رفته بود، روزی در بیرون ده سرگرم دانه چینی بود که از دور دید روباهی به سمتش بدو بدو می آید. خروس نتوانست بگریزد و خودش را به ده برساند. ناچار به بالای درخت نارون کهنی که در آن نزدیکی بود پرید. روباه پایین درخت آمد و گفت: ای خروس! چرا تا مرا دیدی بالای درخت پریدی؟ خروس گفت: پس می خواستی بیایی و دست به گردنت شوم.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌ دم دوز

قصه‌ دم دوز

یکی بود یکی نبود. پیرزنی بود که توی خانه ایی زندگی می کرد و به اندازه ی خودش بخور و نمیر اندوخته داشت، که نیازش به در وهمسایه نیفتد. یک روز نشسته بود. موشی از لانه اش درآمد و آمد سر حوض که آب بخوره.

ادامهٔ نوشته ...

عضویت در کانال تلگرام