قصه شب

موش گمشده
موش نوزاد در آغوش مادرش جابه‌جا شد و خودش رو محکم‌تر به اون چسبوند. مادر، گرم و مهربون بود و موش نوزاد، مادرش رو خیلی دوست داشت. بعد از این که نوزاد به خواب رفت، مادر دوید تا مقداری دونهٔ آفتابگردون جمع کنه. اون می‌دونست که فقط چند دقیقه بیشتر نباید فرزندش رو ترک کنه و خیالش از این که اون رو تنها...
یک صبح پاییزی
امروز صبح برای قدم زدن به جنگل رفتم. یک سبد برداشتم و دستکش‌های گرمی پوشیدم. هدفم جمع کردن چند بلوط و برگ درخت، و دیدن چند زاغ کبود، فنچ، و کبوتر بود. باد ملایمی می‌وزید، که بسیار برام خوشایند بود؛ هوا تمیز بود و من، بازدم خودم رو می‌دیدم. در گذر از کوره‌راهی که از میون درخت‌ها می‌گذشت، در خیال فرو...
کرم رو بگیر!
کریسی بیرون مرغدونی راه می‌رفت و دونه‌هایی رو که جک کشاورز برای اون و مرغ‌های دیگه ریخته بود از زمین برمی‌چید. کریسی عاشق زندگی در مزرعه بود. هر چی که دلش می‌خواست اونجا بود: هر نوع دونه‌ای که دلش می‌خواست بخوره، زندگی در کنار مرغ‌های دیگه در مرغدونی، و امنیت در برابر حیوونای وحشی. تنها چیزی که از...
نرگس ویکتوریا
ویکتوریا گل نرگس رو از همهٔ گل‌ها بیشتر دوست داشت. بهار که می‌شد، توی باغ، گل نرگس می‌رویید. به نظر ویکتوریا اینطور می‌اومد که گل نرگس شبیه یک شیپور زرد روشنه. پروانه‌های صورتی‌رنگ به سراغ گل‌ها می‌اومدن تا شهد اون‌ها رو بنوشن و گرده جمع کنن. زنبورعسل‌های درشت و پرمو، وزوزکنان از گلی به گل دیگه پر...
قایق‌سواری
لیلا و لئون توی یک غلاف نخود نشستن و روی آبگیر شناور شدن. اون‌ها که دو تا کفشدوزک بودن، گرمای خورشید رو روی بال‌های قرمز خال‌خالی‌شون احساس می‌کردن.     دو تا اردک شناکنان گذشتن. لیلا و لئون برای اون‌ها دست تکون دادن. اردک‌ها هم براشون «کواک» کردن و رد شدن. قورباغه‌ای از یک طرف آبگیر به طرف دیگه...
به اردک‌ها غذا بده
تام و سام، دو اردک زردرنگ، در آبگیر توی بوستان زندگی می‌کردن. بعضی روزها پسرکی به نام امی به آبگیر می‌اومد و به تام و سام تکه‌های نون می‌داد. تام و سام شناکنان می‌چرخیدن و به این خوراکی‌های خیس، نوک می‌زدن. گاهی هم سرشون رو زیر آب می‌کردن تا اگه ماهی از اون دور و بر رد می‌شه، بگیرن. در یک روز سرد،...
بادکنک صورتی
هر بهار در پارک پاندا یک نمایشگاه برگزار می‌شد. بستنی‌فروش‌ها بستنی‌های توت‌فرنگی، شکلات، و وانیل رو با قاشق‌های مخصوص توی قیف بستنی می‌گذاشتن. دستگاه‌های پشمک‌سازی می‌چرخیدن و شکر رو به کلاف‌های درهم‌پیچیده شیرین تبدیل می‌کردن. یک بادکنک‌فروش با بادکنک‌های رنگی، شکل حیوانات مختلف رو می‌ساخت، و...
بریم رانندگی!، قصه صوتی
هر روز صبح، بابای مری با ماشین قرمزرنگش به سرِ کار می‌رفت. بابا پیش از این که از گاراژ بیرون بیاد، می‌ایستاد و برای مری دست تکون می‌داد. مری هم برای پدرش دست تکون می‌داد و به داخل خونه برمی‌گشت. یک روز وقتی که مری برای پدر دست تکون داد و توی خونه برگشت، از مادرش پرسید: «آخه چرا شما و بابا رانندگی...
بسته شکلات
فلیکر- کرم شبتاب- وزوزکنان توی پارک می‌گشت و از آسمون که با نور ماه روشن شده بود لذت می‌برد. بوته‌های پرگل و درختان سربه‌زیر انداخته، هوا رو معطر کرده بودن. از روی چند تا نیمکت، که در کنارهٔ جادهٔ باریکی قرار گرفته بودن، پروازکنان گذشت. سطل‌های زباله که کنار اون‌ها گذاشته شده بود از کاغذ ساندویچ،...
آیرین شکمو، قصه صوتی
آیرین هر روز یک ظرف پُر از بستنی می‌خورد. البته این که زیاد اشکالی نداشت؛ اشکال اینجا بود که آیرین تنها به خوردن بستنی راضی نمی‌شد. اون یک ظرف شکلات کاکائویی، یک آبنبات چوبی، یک پاکت سیب‌زمینی سرخ‌شده، و سه تا بطری نوشابهٔ گازدار می‌خورد. مامان به آیرین هشدار داد: «آیرین، نباید این قدر هله‌هوله...
یک روز تازه بهار
همراه با شقایق‌ها و نرگس‌ها و با روزهای گرم و آفتابی، بهار با خودش نوزاد حیوانات رو هم می‌آورد. اولین بچهٔ بتی و بابی خرگوشه هم به دنیا اومده بود که اسمش بن بود. بن کوچولو دوست داشت هویج بخوره و جوجه‌ها و پرنده‌ها رو تماشا کنه. موقعی که تونست بنشینه، اون رو به علفزار بردن. بتی یک سبد سیب با خودش...
 سگم کجاست؟
ادوارد و سگ کوچولوش به نام لیستون، هر روز با هم بازی می‌کردن. ادوارد، لیستون رو خیلی دوست داشت و خیلی خوب از اون مراقبت می‌کرد. اون موهای لیستون رو شونه می‌زد، ظرف غذای اون رو پر می‌کرد و آب تمیز براش می‌گذاشت، و اون رو برای پیاده‌روی با خودش به پارک می‌برد. یک روز عصر، مامان ادوارد بهش یادآوری کرد...
روز و شب
سیندی خرسه روی تختی از گل‌ها نشست. پروانه‌ها و زنبورها دور و برش پرواز می‌کردن و مشغول جمع‌کردن گردهٔ گل بودن. سیندی بوی گل‌ها رو خیلی دوست داشت؛ چون این بو خیلی دلپذیر و عطرآمیز بود. هر روز صبح که خورشید بالا می‌اومد، سیندی برای صبحانه یک ظرف عسل می‌خورد و بعد به باغ گل‌ها می‌رفت. سیندی آفتاب رو...
حباب جادویی
امی و رمی دویدن لای علف‌های بلند. گربهٔ سیاهی داشت اون‌ها رو دنبال می‌کرد. امی رو به دوستش فریاد زد: «بیا اینجا قایم بشیم!» اون‌ها پنهون شدن و صبر کردن تا گربه به دنبال کار خودش بره. رمی سرک کشید تا ببینه می‌تونه ببینه گربه کجاست یا نه. «ببینم حالا می‌شه نفسی بکشیم یا نه!» بعد رو به بالا نگاه کرد...
زمستان در آبگیر اردک‌ها
لیزی کیسهٔ پلاستیکی پر از تکه‌های نون رو قاپید و از در جلویی آپارتمانش دوید بیرون. لباس گرمی پوشیده بود: کت زمستونی، دستکش، کلاه و چکمه. باد آرومی می‌وزید، اما شدتش اونقدر نبود که سرماش، هوا رو پر کنه. لیزی به طرف آبگیر پشت ساختمون خونه‌شون رفت. چون نیمه‌های زمستون بود، قسمتی از آب آبگیر یخ زده بود...
گشتی در باغ‌وحش
روی تابلو نوشته بود: باغ‌وحش. کالی روی درختی که درست کنار در ورودی باغ‌وحش بود نشست. بعد، از روی تابلو پرواز کرد و جلوی فلامینگوها نشست روی زمین. بالش رو باز کرد و به رنگ آبی اون، و بعد به رنگ نارنجی‌صورتی‌رنگ پرهای فلامینگوها نگاه کرد. فلامینگوها قشنگ بودن، اما کالی رنگ آبی پرهای خودش رو بیشتر...
رودخانه و ماه
موقعی که فلیکر- کرم شبتاب- داشت نزدیک رودخونه پرواز می‌کرد، ماه کامل رو دید که در آسمون می‌درخشه و نور اون در آب، می‌تابید و می‌لرزید. ماه، بسیار قشنگ و درخشان بود. در حالی که فلیکر از میان درختان بلند پرواز می‌کرد، سروصدای ترسناکی شنید. دور و برش رو نگاه کرد، اما نتونست چیزی ببینه. حتماً تنهٔ...
سینتیا، کرم صدپا
روزگاری کرم صدپایی بود که سی‌تا پا داشت. اسمش سینتیا بود و خیلی بامزه بود. اما یک مشکلی داشت که دیگران هم در بارهٔ اون صحبت می‌کردن: وقتی می‌رفت پیاده‌روی، گالش‌های قرمز می‌پوشید. اون کفش‌ها رو موقع خوابیدن هم به پاش می‌کرد. مادرش می‌گفت: «نمی‌شه که اون گالش‌ها رو هم شب‌ها پات کنی هم روزها! دیگران...
بزرگ‌ترین ماهی
دونالد، ادوارد، و کارلا خرس‌های بزرگ و قهوه‌ای بودن. اون‌ها توی چمن‌های نرم و سبزرنگ نزدیک آبگیر نشسته بودن. ادوارد گفت: «من می‌خوام امروز بزرگ‌ترین ماهی رو بگیرم. آخه من بهترین ماهیگیر توی جنگل‌ام!» دونالد در جوابش گفت: «منم که می‌خوام بزرگ‌ترین ماهی رو بگیرم! ممکنه که تو ماهیگیر بزرگی باشی، اما...
چند تا زنبور، غلغله زنبور
«ها! ها! ها! این باغ گل همه‌اش مال منه!» ادی از خنده ریسه رفت: «من که این دور و بر زنبور دیگه‌ای نمی‌بینم. حالا هر چقدر که دلم بخواد گردهٔ گل می‌خورم.» وزوزکنان به سراغ یک گل خشخاش قرمز روشن رفت و شروع کرد به جمع‌کردن گردهٔ گل. چند دقیقه بعد، چند زنبور دیگه هم وارد باغ شدن. ادی به اون‌ها نگاه کرد...