قصه گویی

دوستان تازه بوریس
بوریس هیچ دوستی نداشت. اون خرس ترشرویی بود و به همهٔ حیوون‌های دیگه‌ای که سر راهش می‌دید، غرش می‌کرد. بعد با خودش می‌گفت: « هیچکس منو دوست نداره.» و به قسمت دیگه‌ای از جنگل می‌رفت. یک روز که از این همه راه رفتن خسته شده بود، روی تپه‌ای دراز کشید و خوابش برد. چند تا از حیوون‌ها، اون کپهٔ بزرگ قهوه‌...
شکار بزرگ تیم
تیم و پدرش می‌خواستن به ماهیگیری برن. تیم باید روی زانو می‌نشست و با دست، زمین رو می‌کند تا کرم پیدا کنه. بالاخره ده تا کرم پیدا کرد و اون‌ها رو توی یک قوطی گذاشت. پدر گفت: «تیم، دیگه وقت رفتنه. تو که کرم داری، نه؟» پدر هم یک قوطی کرم داشت. «من که دیگه نمی‌تونم صبر کنم … می‌خوام برم و از رودخونه...
برام ماهی بیارین!
پیتر، پت و پنی، روی صخره‌های شمال غربی اسکاتلند زندگی می‌کردن. تمام روز، اون‌ها مدام از صخره‌ها به دریا و از دریا به روی صخره‌ها پرواز می‌کردن. یک روز،پنی خمیازه‌ای کشید و پرهاش رو تکون داد: «از این همه پرواز تکراری دیگه خسته شده‌ام. از این به بعد ازتون می‌خوام که هر کدومتون برام یک ماهی بیارین. من...
دُم دِیزی
وقتی که خورشید غروب کرد، دیزی داشت روی شاخه‌اش به عقب و جلو تاب می‌خورد. وقتی که خورشید ناپدید شد، آسمون پر شده بود از رنگ‌های قرمز، زرد، نارنجی، و صورتی. دیزی معمولاً روزها می‌خوابید و شب که می‌شد برای بازی و غذاخوردن، بیرون می‌رفت. خواست دمش رو که به شاخه قلاب کرده بود باز کنه، اما نشد! دمش انگار...
جرج شنا کردن یاد می‌گیره
جرج پرسید: «مامان! امروز شناکردن بهم یاد می‌دی؟ من که حالا دیگه بزرگ شده‌ام.» مادرش لبخند زد: «پسرم تو هنوز یک لاکپشت کوچولویی. هنوز خیلی چیزها هست که باید یاد بگیری. … اما فکر می‌کنم اشکالی نداشته باشه که بری توی آبگیر و یک شنای کوچولو بکنی.» جرج گفت: «خیلی ممنون مامان!» و به دنبال مادر، به طرف آب...
یک استخوان به سگ بدین
بازیگوش‌ترین گربه در اون دور و بر، ببری بود. ببری پروانه‌ها رو دنبال می‌کرد و ساعت‌ها می‌نشست و به صدای قناری‌هایی که توی قفس پرنده‌های خانم تابلر می‌خوندن، گوش می‌داد. ببری دنبال موش‌ها نمی‌کرد؛ در عوض به اون‌ها خرده‌پنیر می‌داد. یک روز، ببری دور و بر سطل‌های زباله می‌دوید و دنبال کلهٔ ماهی یا ته‌...
تاویش در باغستان
تاویش دور باغ پشتی می‌دوید و دمش رو تکون می‌داد. صاحبش نیال پرسید: «چی شده که اینقدر بالا و پایین می‌پری؟ ما که جایی نمی‌ریم … می‌خوایم بریم یک‌کم سیب بچینیم.» تاویش دست‌های نیال رو لیسید. اون، رفتن به باغستان رو خیلی دوست داشت. فقط در پاییز و در فصل چیدن سیب‌ها بود که اون می‌تونست به باغستان بره....
اون درخت چقدر بزرگه؟
بونی به نوک درخت بلوط نگاه کرد: «چرا بعضی از درخت‌ها اینقدر بلندن و بقیه‌شون اینطوری نیستن؟» بابا گفت: «بلوط، درخت بزرگیه. نخل، درخت بلندیه. بیشتر وقت‌ها، درخت هر چه عمرش بیشتر باشه، بزرگتر می‌شه.» بعد به نهال کوچکی که تازه کاشته بودن نگاه کرد و گفت: «این درخت رو می‌بینی؟ تازه توی همین هفته بود که...
خرس رنگین‌کمان
سال‌های سال پیش و در سرزمینی بسیار دور، خرسی به نام آیسیس زندگی می‌کرد. پشم تن آیسیس مثل برف، سفید بود. بعضی روزها می‌شد که آیسیس، پشم سفیدش رو دوست نداشت. یعنی این پشم سفید براش خسته‌کننده شده بود. یکی از همین روزها، آیسیس روی یک کندهٔ درخت نشسته بود و به همهٔ پرنده‌ها و حیوون‌هایی که به این طرف و...
سوار بر بالن
پدر، دخترش جسی رو به همراه خودش بُرد تا سوار بالُنی به رنگ قرمز و زرد و آبی راهراه بشن. بالُن از زمین برخاست و در آسمون شناور شد. جسی از اون بالا، بر روی زمین، جنگل‌های کاج، غان و بلوط، و آبگیرها و رودخانه‌های زیبا رو می‌دید. آب برخی از آبگیرها اونقدر آبی و خُنک و نشاط‌آور به نظر می‌رسید که جسی دلش...
موسیقی آشنا
فلیکر- کرم شبتاب- دور و بر درخت سرو پرواز می‌کرد. رشته‌های بلند خزهٔ اسپانیایی به سمت زمین آویزون بود. یک خونهٔ چوبی قدیمی در اون نزدیکی بود. مردی که یک کلاه حصیری به سر داشت و روی پیراهن شطرنجی آبی‌وسفیدش، لباس کار پوشیده بود، توی ایوون جلوی خونه، روی یک صندلی نشسته بود و به عقب و جلو تاب می‌خورد...
آموزش زبان انگلیسی به‌‌عنوان زبان دوم به کمک قصه‌گویی
سازمان‌ها و انجمن‌های فرهنگی ایتالیا، به کمک شیوه‌های گوناگون قصه‌گویی، ادبیات کودک و لذّت خواندن را ارتقا می‌دهند. این قصه‌گویی‌ها موجب پیشرفت خواندن از دوران کودکی تا نوجوانی می‌شود، از هنگامی که مادران و پدران آغاز به قصه‌گویی برای فرزندان‌شان می‌کنند و اندک اندک به فعالیّت‌های مستقلی با کتاب می...
کیک تولد بِنی‌خرسه
روز جشن تولد هر کسی، فقط یک بار در ساله؛ اما همین یک روز، خیلی لذتبخشه. بنی از مادرش خواست بزرگ‌ترین کیکی رو که تابه‌حال دیده براش بپزه. مادر صدوبیست‌تا تخم‌مرغ، بیست‌وپنج کیلو آرد، شیر، وانیل، و شکر رو با هم توی یک ظرف خیلی بزرگ ریخت. بعد هم باید روی یک صندلی می‌ایستاد و با یک بیل، مخلوط کیک رو هم...
بچه‌های فراوان
جاکوب، جید، جیمز، جارد، جانت، جنیفر، جرمی، جسیکا، جس، جردن، جوی، جودی، جاستین، جیل، جین، جولی، جوآن، جان، جولیان و جمیما نام بیست فرزند مامان الینور بود که باید همیشه حواسش به اون‌ها می‌بود. جاکوب، بزرگ‌ترین فرزند مامان الینور تا جایی که می‌تونست به مادرش کمک می‌کرد، اما بچه‌های کوچک‌تر، جاکوب رو...
آواز دیزی
دیزی همیشه وقتی توی رودخونه آبتنی می‌کرد و خودش رو می‌شست، آواز می‌خوند. البته آوازخوندنش خوب نبود، اما دوست داشت که آواز بخونه. یک روز صبح، وقتی که توی رودخونه بود، شروع کرد به آواز خوندن با صدای بلند، بلندترین صدایی که می‌تونست. کلاغی که داشت از اون طرف می‌گذشت صدای آواز اون رو شنید. صدا اونقدر...
پُرخوری
مادر اندرو برای انجام کارهاش از خونه بیرون رفت و اندرو را یک ساعت در خونه تنها گذاشت. اندرو می‌دونست وقتی که در خونه تنهاست چه چیزهایی رو باید رعایت کنه: او باید در خونه بمونه، پشت میز آشپزخونه بنشینه و نقاشی بکشه، اون رو رنگ کنه، و گِل‌بازی کنه. یکی از چیزهایی که مامان فراموش کرد به اندرو بگه این...
 پسرک و سگش
«فکر می‌کنم باید برای آلبرت یک حیوون خونگی بگیریم. اون یک سالش شده. نظر شما چیه؟» این پرسشی بود که خانم اپل‌باتم از شوهرش پرسید. آقای اپل‌باتم گفت: «حیوون خونگی؟… ماهی قرمز چطوره؟» و لبهاش رو غنچه کرد و مثل ماهی توی آب، اون‌ها رو حرکت داد. «ماهی قرمز؟ نه، منظورم این نبود.»«راسو چطوره؟» خانم اپل‌...
جادوی قصه‌گویی درباره‌ی طبیعت
قصه‌گویی به گسترش واژگان کودک و پرورش مهارت روایت‌گری او کمک می‌کند. قصه‌ها دریچه‌ای به جهان خیال کودک می‌گشایند. از این رو، قصه‌گویی به مادر و پدر کمک می‌کند با جهان کودکان بهتر پیوند برقرار کنند. اگر در گردش‌های کوتاه مدّت بیرون از خانه (در وضعیت کنونی با پیروی از فاصلهٔ دو تا چهار متری با دیگران...
ساخت و اجرای کامی‌شی‌بای به زبان عربی
این مقاله درباره‌ی تجربه یک کتابدار از تبدیل کردن داستان‌های پریان ژاپنی به کامی‌شی‌بای و اجرای آن‌ها به زبان عربی برای کودکان عرب است. «سنت‌ها در داستان‌گویی به‌معنای اشتراک و انتقال آن‌ها به نسل‌ها و فرهنگ‌های دیگر است. این داستان‌نویس ژاپنی، با توجه به ارزش‌های فرهنگی کودکان عرب، راهی را برای...
از مادرت دور نشو!
کواک! کواک! کواک! مامان اردک و دو تا بچه‌اش توی آبگیر شنا می‌کردن. مامان به بچه‌اش گفت: «عسل، باید به من نزدیک‌تر باشی. چرا اینقدر دور رفته‌ای؟» عسل گفت: «من دوست دارم اینجا شنا کنم. می‌خوام تنهایی شنا کنم.» مامان اردک آهی کشید: «وای عزیزم، شکوفه‌رو نگاه کن. اون نزدیک من شنا می‌کنه. اونجوری خیالش...