نوشته‌های مرتبط با: قصه

در این صفحه نوشته‌های مرتبط با «قصه» آمده است. چنانچه نوشته ای به اشتباه در این صفحه آمده است به ما بگویید.
حباب جادویی

حباب جادویی

امی و رمی دویدن لای علف‌های بلند. گربهٔ سیاهی داشت اون‌ها رو دنبال می‌کرد. امی رو به دوستش فریاد زد: «بیا اینجا قایم بشیم!»

ادامهٔ نوشته ...
زمستان در آبگیر اردک‌ها

زمستان در آبگیر اردک‌ها

لیزی کیسهٔ پلاستیکی پر از تکه‌های نون رو قاپید و از در جلویی آپارتمانش دوید بیرون. لباس گرمی پوشیده بود: کت زمستونی، دستکش، کلاه و چکمه. باد آرومی می‌وزید، اما شدتش اونقدر نبود که سرماش، هوا رو پر کنه. لیزی به طرف آبگیر پشت ساختمون خونه‌شون رفت. چون نیمه‌های زمستون بود، قسمتی از آب آبگیر یخ زده بود: در کناره‌ها یخ کلفت بود و روز به روز، یخزدگی به سمت وسط آبگیر پیش می‌رفت.

ادامهٔ نوشته ...
گشتی در باغ‌وحش

گشتی در باغ‌وحش

روی تابلو نوشته بود: باغ‌وحش. کالی روی درختی که درست کنار در ورودی باغ‌وحش بود نشست. بعد، از روی تابلو پرواز کرد و جلوی فلامینگوها نشست روی زمین. بالش رو باز کرد و به رنگ آبی اون، و بعد به رنگ نارنجی‌صورتی‌رنگ پرهای فلامینگوها نگاه کرد. فلامینگوها قشنگ بودن، اما کالی رنگ آبی پرهای خودش رو بیشتر دوست داشت.

ادامهٔ نوشته ...
رودخانه و ماه

رودخانه و ماه

موقعی که فلیکر- کرم شبتاب- داشت نزدیک رودخونه پرواز می‌کرد، ماه کامل رو دید که در آسمون می‌درخشه و نور اون در آب، می‌تابید و می‌لرزید. ماه، بسیار قشنگ و درخشان بود. در حالی که فلیکر از میان درختان بلند پرواز می‌کرد، سروصدای ترسناکی شنید. دور و برش رو نگاه کرد، اما نتونست چیزی ببینه. حتماً تنهٔ درختی بوده که در آب رودخونه شناوره.

ادامهٔ نوشته ...
سینتیا، کرم صدپا

سینتیا، کرم صدپا

روزگاری کرم صدپایی بود که سی‌تا پا داشت. اسمش سینتیا بود و خیلی بامزه بود. اما یک مشکلی داشت که دیگران هم در بارهٔ اون صحبت می‌کردن: وقتی می‌رفت پیاده‌روی، گالش‌های قرمز می‌پوشید.

ادامهٔ نوشته ...
بزرگ‌ترین ماهی

بزرگ‌ترین ماهی

دونالد، ادوارد، و کارلا خرس‌های بزرگ و قهوه‌ای بودن. اون‌ها توی چمن‌های نرم و سبزرنگ نزدیک آبگیر نشسته بودن. ادوارد گفت: «من می‌خوام امروز بزرگ‌ترین ماهی رو بگیرم. آخه من بهترین ماهیگیر توی جنگل‌ام!»

ادامهٔ نوشته ...
چند تا زنبور، غلغله زنبور

چند تا زنبور، غلغله زنبور

«ها! ها! ها! این باغ گل همه‌اش مال منه!» ادی از خنده ریسه رفت: «من که این دور و بر زنبور دیگه‌ای نمی‌بینم. حالا هر چقدر که دلم بخواد گردهٔ گل می‌خورم.» وزوزکنان به سراغ یک گل خشخاش قرمز روشن رفت و شروع کرد به جمع‌کردن گردهٔ گل.

ادامهٔ نوشته ...
گل‌های مینا

گل‌های مینا

دیزی پوسوم روی یک درخت چنار، که برگ‌هایی به اندازهٔ توپ فوتبال و شاخه‌های کلفت‌تر از تنهٔ فیل داره، زندگی می‌کنه. دیزی خیلی تنبله؛ تموم روز از دمش آویزون می‌شه و می‌خوابه، یا به عقب و جلو تاب می‌خوره؛ اونقدر که گاهی سرش گیج می‌ره. موهای تن دیزی قهوه‌ایه، به رنگ آبهای یک رودخونهٔ گل‌آلود.

ادامهٔ نوشته ...
دیزی و سگ

دیزی و سگ

دیزی اونقدر صبر کرد و منتظر موند تا بالاخره خورشید غروب کنه. بعد، از شاخهٔ درخت چنار پایین اومد. دیزی در شب خیلی خوب می‌بینه؛ به همین خاطر خیلی دوست داشت وقتی که ستاره‌ها توی آسمون می‌درخشن، به این طرف و اون طرف بدوه و زیر تخته‌سنگ‌ها رو نگاه کنه تا حشرات رو پیدا کنه و بخوره.

ادامهٔ نوشته ...
چشمه‌های خلوت

چشمه‌های خلوت

آب‌های نیلگون که مثل شیشه صاف و شفاف بودن، به یک آبگیر کوچک می‌ریختن. دانی اردک هم با جریان آب، وارد آبگیر شد. آب خیلی سرد، و تقریباً به سردی یخ بود. دانی دایره‌وار شنا می‌کرد. چیزی که متوجه شد این بود که اردک دیگه‌ای اون دوروبر نیست و خبری هم از جست‌وخیز ماهی‌ها نیست؛ اما نمی‌فهمید چرا.

ادامهٔ نوشته ...
نور شمع

نور شمع

هانی خرسه شمع رو روشن کرد. شمع، بو کرد و اتاق از عطر دارچین پر شد. هانی عاشق دارچین بود. نور شمع روی دیوارهای غار می‌لرزید، و به بلورهای کوچک کوارتز که در دیوارهٔ سنگی غار بود برخورد می‌کرد، و بلورها برق می‌زد.

ادامهٔ نوشته ...
طرف دیگه دریاچه

طرف دیگه دریاچه

یکی از اون روزهای خواب‌آور تابستون بود. آفتاب، داغ بود؛ رودخونه کم‌آب بود و انگار هیچکس دوست نداشت کاری بکنه. اما خانم هیپو اینطوری نبود. به نظر اون، چهار فرزندش باید هر روز کارهای روزانه‌شون رو – هر چی که باشه –  انجام بدن. برای همین صداشون زد: «بچه‌ها، وقت کاره.»

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌گویی موش و گربه عبید‌ زاکانی توسط مژگان آقایی

قصه‌گویی موش و گربه عبید‌ زاکانی توسط مژگان آقایی

اگر داری تو عقل و دانش و هوش 
بیا بشنو حدیث گربه و موش 
بخوانم از برایت داستانی 
که درمعنای آن حیران بمانی 
ای خردمند عاقل و دانا 
قصه موش و گربه برخوانا 
قصه موش و گربه مظلوم 
گوش کن همچو در غلطانا

 

ادامهٔ نوشته ...
فرزند گمشده

فرزند گمشده

خانم و آقای پوسوم با بچه‌هاشون پولی، پائولا و پرسی روی یک درخت بلند زندگی می‌کردن. اون‌ها خونوادهٔ خوشبختی بودن و در کنار همدیگه از زندگی لذت می‌بردن. هر شب در حالی که از دمشون آویزون بودن به خواب می‌رفتن. بله، خوابیدن خونوادهٔ پوسوم اینطوری بود. خانم و آقای پوسوم روی بالاترین شاخه‌ها می‌خوابیدن و سه فرزندشون روی شاخه‌های پایین‌تر.

ادامهٔ نوشته ...
سرای سوپ

سرای سوپ

ساختمون «سرای سوپ» به شکل چکمه بود. اتاق‌های زیادی داشت که همه‌شون پنجره داشتن و هر کسی که دلش می‌خواست، می‌تونست اونجا زندگی کنه. گربه‌ها، سگ‌ها، خرس‌ها، خرگوش‌ها، موش‌ها، و پرنده‌ها، همگی در کنار هم زندگی می‌کردن.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌گویی به به لیمو و کاکلی توسط سودا آزادحیدری

قصه‌گویی به به لیمو و کاکلی توسط سودا آزادحیدری

کتاب به به لیمو و کاکلی روایت منظومی است که درباره‌ی آلودگی‌ محیط‌زیست و پیامد آن یعنی نابودی ساکنان زمین هشدار می‌دهد.

ادامهٔ نوشته ...
مهمان ناخوانده

مهمان ناخوانده

رومپر رفت بیرون تا دونه و هستهٔ میوه جمع کنه. وقتی که برگشت، دید که یک بچه‌راکون توی لونه‌اش خوابیده. رومپر دونه‌ها و هسته‌ها رو کف لونه گذاشت و به راکون درحال خواب خیره شد: خاکستری، با حلقه‌های سیاه و سفید به دور چشم‌ها. دمش هم نوارهای رنگی داشت و به نظر خیلی خسته می‌رسید.

ادامهٔ نوشته ...
طناب ‌بازی

طناب‌ بازی

لیزا بهترین طناب‌باز تمام روستا بود. بعضی از دوستان اون، وقت‌شون رو با عروسک‌بازی، یا حل معما، یا نقاشی با مداد شمعی می‌گذروندن؛ ولی لیزا وقتش رو با طناب‌بازی می‌گذروند. حالا می‌تونست بالاتر و سریع‌تر بپره و بدون این که خسته بشه، مدت‌ها طناب‌بازی کنه.

ادامهٔ نوشته ...
روی تخت خواب پرش نکن

روی تخت خواب پرش نکن

کاری که برادلی خیلی دوست داشت این بود که روی تختش بالا و پایین بپره. مادر همیشه به اون می‌گفت: «برادلی روی تخت نپر. یک بار پرت می‌شی و می‌افتی روی چیزی و آسیب می‌بینی.»
اما برادلی اصلاً به حرف‌های مادرش گوش نمی‌کرد. هر روز صبح، بعد از بیدار شدن از خواب، روی تخت خوابش بالا و پایین می‌پرید. گاهی بالشش و گاهی هم پتوهاش روی زمین می‌افتاد.

ادامهٔ نوشته ...
داستان پیشی تازه

داستان پیشی تازه

مامان برای بریجت یک گربه خرید.

– «اسم پیشی، ملوسکه و خیلی بازیگوشه. اگر چه خوشش نمیاد، باید اون رو هفته‌ای یک بار بشویی، و هر روز صبح باید بهش غذا بدی.»

بریجت گفت: «باشه… باشه….»

ادامهٔ نوشته ...
جشن تولد

جشن تولد

ابیگل، ورونیکا و ناتالی به جشن تولد دوست‌شون کاتارین رفته بودند.اون‌ها با هم بازی کردند و کیک و بستنی خوردند. وقتی کاتارین هدیه‌های تولدش رو باز کرد، همهٔ روبان‌های هدیه‌ها رو به موهاش بست. ابیگل، ورونیکا و ناتالی از این کار او خنده‌شون گرفت.

ادامهٔ نوشته ...
بچه گربه روی درخت

بچه گربه روی درخت

رایلی دوست داشت گربه‌ها رو دنبال کنه. توی خونهٔ اون‌ها چهار تا گربه بود و رایلی همیشه دنبالشون می‌دوید و سعی می‌کرد دُمشون رو بکشه.

مادر رایلی می‌گفت: «بسه دیگه رایلی، این کار رو نکن! با این کار گربه‌ها رو می‌ترسونی و ممکنه اتفاقی براشون بیفته.»

ادامهٔ نوشته ...
رختخواب شلوغ

رختخواب شلوغ

جولی، پنج برادر و دو خواهر داشت. جولی خواهر و برادرهاش را خیلی دوست داشت، اما یک مشکلی بود: اون‌ها همه در یک رختخواب می‌خوابیدن. هر شب بعد از این که جولی موهای خرمایی‌رنگ بلندش رو شونه می‌کرد و دندون‌هاش رو مسواک می‌زد، به رختخواب می‌رفت.

ادامهٔ نوشته ...
اسباب‌ بازی تازه

اسباب‌ بازی تازه

تنها کاری که گارت می‌کرد، گریه کردن بود. از وقتی چشمش رو باز می‌کرد و از خواب بیدار می‌شد، تا وقتی که مادر اون رو دوباره می‌خوابوند، گریه می‌کرد. نه دلش درد می‌کرد و نه گوشش؛ گریه می‌کرد، چون چیزی نبود که اون رو خوشحال کنه

ادامهٔ نوشته ...
 کی با من میاد ماهیگیری؟

کی با من میاد ماهیگیری؟

دونالد می‌خواست به ماهیگیری بره. از پدرش خواست تا باهاش بیاد، اما پدر خیلی کار داشت. از مادر خواست تا باهاش بیاد، ولی مادر ظرف‌ها رو می‌شست و کارهای دیگه‌ای هم داشت. برادر و خواهر هم که نداشت. با خودش گفت: «مثل این که باید خودم تنها برم.»

ادامهٔ نوشته ...
بالا کدام طرفه؟

بالا کدام طرفه؟

جیمی- عروس دریایی- در اعماق دریا زندگی می‌کرد. اونجا بسیاری عروس دریایی‌ها و همینطور ماهی‌های دیگه در اندازه‌های مختلف زندگی می‌کردن. جیمی دنباله‌های بلندی داشت که ازش آویزون بودن. اون از این دنباله‌ها برای گرفتن میگوهای کوچولو و غذای ناهارش استفاده می‌کرد.

ادامهٔ نوشته ...
موش سرماخورده

موش سرماخورده

بلوط، اسم موش کوچولویی بود که توی یک درخت پیر زندگی می‌کرد. در فصل بهار که گل‌ها شکوفه می‌کردن و پروانه‌ها به پرواز درمی‌اومدن، بلوط توی لونه‌اش می‌نشست و رقص گل‌های صورتی، آبی، و زرد رو در نسیم ملایم بهاری تماشا می‌کرد.

ادامهٔ نوشته ...
 یکی از روزهای مامان عنکبوت

یکی از روزهای مامان عنکبوت

مامان عنکبوت، رنگ سیاهی داشت و به تازگی شوهرش را از دست داده بود و حالا چهار بچه‌اش را تماشا می‌کرد. اون همهٔ چیزهایی را که یک مامان عنکبوت باید به بچه‌هاش بیاموزه،‏ به اون‌ها یاد داده بود: این که چطور تار بتنند و شکار کنند. چطور شبنم صبحگاهی روی تارها را بنوشند.

ادامهٔ نوشته ...
خداحافظ عروسک‌های پارچه‌ای

خداحافظ عروسک‌های پارچه‌ای

حیوون‌های پارچه‌ای همه جای اتاق میندی پخش و پلا بودند. مامان در رو باز کرد و گفت: «میندی، این شلوغ پلوغی رو مرتب کن، وگرنه همهٔ این حیوون‌های پارچه‌ای رو می‌برم و می‌دم به کسی.»

میندی سرش رو از روی بالش برداشت و گفت: «من خسته‌ام مامان. بعداً مرتب می‌کنم.»

ادامهٔ نوشته ...
چهل‌تیکه

چهل‌تیکه

اسباب‌بازی که گریگوری بیشتر از همه دوست داشت، یک زرافهٔ پارچه‌ای بود به اسم «چهل‌تیکه». هر جا که می‌رفت، چهل‌تیکه رو با خودش می‌برد. اگر گریگوری و خانواده‌اش برای خوردن غذا به غذاخوری شیک می‌رفتند، چهل‌تیکه هم می‌رفت.

ادامهٔ نوشته ...
فُک گرسنه

فُک گرسنه

در دوردست شمال، جایی که باد، نفس یخ‌آلودش رو بر زمین می‌دمید، پسر کوچکی به نام کیمو زندگی می‌کرد. اون و خونواده‌اش در یک ایگلو زندگی می‌کردن که از قطعات بریده‌شدهٔ برف یخ‌زده ساخته شده بود. اون‌ها لباس گرم به تن می‌کردند و همیشه، هر وقت که بیرون می‌رفتند دستکش، چکمه، و پالتوی کلفت می‌پوشیدند.

ادامهٔ نوشته ...
ویولت گل‌گلی

ویولت گل‌گلی

گونه‌های ویولت سرخ می‌شد. وقتی که کسی در بارهٔ چشم‌ها، لبخند، یا لپ‌های گوشتالود ویولت به او چیزی می‌گفت، سرخ می‌شد. گونه‌هاش مثل آتش، گل می‌انداخت و مژه‌هاش می‌لرزید.

 

ادامهٔ نوشته ...
لبخند نهنگ

لبخند نهنگ

زیردریایی توی آب پایین و پایین و پایین‌تر رفت… اون قدر پایین که رنگ آب، آبی تیره شده بود… نزدیک به رنگ سیاه. سارا و چاد از پنجرهٔ زیردریایی بیرون رو نگاه کردند. سارا گفت: «بابا من که هیچی نمی‌تونم ببینم. فکر نمی‌کنم ماهی‌ها بتونن در چنین عمقی زندگی کنن.»

ادامهٔ نوشته ...
دوره تکمیلی تحلیل قصه

دوره تکمیلی تحلیل قصه

تمام دوستانی که دوره سفر قهرمانی رو گذرانده‌اند می‌توانند در این دوره شرکت کنند. در صورت نگذراندن دوره هم اگر تمایل داشته باشند و با مباحث تحلیل قصه آشنا باشند، قابل استفاده است.

ادامهٔ نوشته ...
قصه قو قور غار

قصه قو قور غار

  • راوی: زینب محمدیاری
  • گروه سنی: الف و ب

این قصه مهارت نه گفتن در کودکان را تقویت می‌کند و هم‌چنین از صدای حیوانات برای تقویت آواورزی استفاده شده است.

ادامهٔ نوشته ...
جهانی متنوع، نگاهی به آثار هانس کریستیان آندرسن

جهانی متنوع، نگاهی به آثار هانس کریستیان آندرسن

کدام نویسنده مشهوری شخصیت‌های اصلی قصه‌هایش را با حوادثی چون یخ زدن در سرما، سوختن در آتش، فرو رفتن در چاله آب و ناپدید شدن می‌کُشد؟

ادامهٔ نوشته ...