نوشته‌های مرتبط با: قصه

در این صفحه نوشته‌های مرتبط با «قصه» آمده است. چنانچه نوشته ای به اشتباه در این صفحه آمده است به ما بگویید.
از مادرت دور نشو!

از مادرت دور نشو!

کواک! کواک! کواک! مامان اردک و دو تا بچه‌اش توی آبگیر شنا می‌کردن. مامان به بچه‌اش گفت: «عسل، باید به من نزدیک‌تر باشی. چرا اینقدر دور رفته‌ای؟»

ادامهٔ نوشته ...
گندمی

گندمی

هر شب مثل شب قبل بود. مارتی و میمسی، دو موش تپلی،اونقدر صبر می‌کردن که ماه کاملاً در آسمون بالا بیاد و بعد، با عجله به سمت مزرعهٔ گندم ادوارد به راه می‌افتادن. اون‌ها که خیلی گرسنه بودن، خوشه‌های گندم رو می‌خوردن و در چند ثانیه، از گندم فقط ساقه‌اش رو باقی می‌گذاشتن.

ادامهٔ نوشته ...
اختلاف نظر که اشکالی نداره!

اختلاف نظر که اشکالی نداره!

جمی خرسه آفتاب رو خیلی دوست داشت. دوست داشت به ساحل بره و روی شن‌ها بازی کنه. گاهی قلعهٔ شنی می‌ساخت؛ گاهی گوش‌ماهی جمع می‌کرد؛ و گاهی هم توپ بزرگش رو به هوا می‌انداخت و سعی می‌کرد اون رو بگیره.

ادامهٔ نوشته ...
موش گمشده

موش گمشده

موش نوزاد در آغوش مادرش جابه‌جا شد و خودش رو محکم‌تر به اون چسبوند. مادر، گرم و مهربون بود و موش نوزاد، مادرش رو خیلی دوست داشت. بعد از این که نوزاد به خواب رفت، مادر دوید تا مقداری دونهٔ آفتابگردون جمع کنه. اون می‌دونست که فقط چند دقیقه بیشتر نباید فرزندش رو ترک کنه و خیالش از این که اون رو تنها می‌گذاشت راحت بود.

ادامهٔ نوشته ...
بادکنک صورتی

بادکنک صورتی

هر بهار در پارک پاندا یک نمایشگاه برگزار می‌شد. بستنی‌فروش‌ها بستنی‌های توت‌فرنگی، شکلات، و وانیل رو با قاشق‌های مخصوص توی قیف بستنی می‌گذاشتن. دستگاه‌های پشمک‌سازی می‌چرخیدن و شکر رو به کلاف‌های درهم‌پیچیده شیرین تبدیل می‌کردن. یک بادکنک‌فروش با بادکنک‌های رنگی، شکل حیوانات مختلف رو می‌ساخت، و همهٔ خرس‌های ساکن گریزلی‌ویل به نمایشگاه می‌اومدن تا هندوانه‌های آبدار، ذرت بودادهٔ کره‌ای، و عسل غلیظ و چسبناک بخورن.

ادامهٔ نوشته ...
بریم رانندگی!

بریم رانندگی!

هر روز صبح، بابای مری با ماشین قرمزرنگش به سرِ کار می‌رفت. بابا پیش از این که از گاراژ بیرون بیاد، می‌ایستاد و برای مری دست تکون می‌داد. مری هم برای پدرش دست تکون می‌داد و به داخل خونه برمی‌گشت.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌گویی کتاب «گلدان خالی» به مناسبت روزجهانی زمین

قصه‌گویی کتاب «گلدان خالی» به مناسبت روزجهانی زمین

روز جهانی زمین از سال ۱۹۷۰، هرساله در تاریخ ۲۲ آوریل جشن گرفته می‌شود تا به هر یک از ما یادآوری کند که این زمین و اکوسیستم آن است که زندگی و معاش را برایمان فراهم می‌کند.

قصه‌گو:مریم قاسم‌پور

 

ادامهٔ نوشته ...
بسته شکلات

بسته شکلات

فلیکر- کرم شبتاب- وزوزکنان توی پارک می‌گشت و از آسمون که با نور ماه روشن شده بود لذت می‌برد. بوته‌های پرگل و درختان سربه‌زیر انداخته، هوا رو معطر کرده بودن. از روی چند تا نیمکت، که در کنارهٔ جادهٔ باریکی قرار گرفته بودن، پروازکنان گذشت.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌گویی کتاب «قورباغه دوست پیدا می کند» توسط زهرا ناظری

قصه‌گویی کتاب «قورباغه دوست پیدا می کند» توسط زهرا ناظری

داستانی است لطیف درباره مهربانی، دوستی و قدرت عشق نوشته‌ی نویسنده و تصویرگر برجسته هلندی ماکس فلت هاوس.

نویسنده و تصویرگر: ماکس فلت هاوس

برگردان: هورزاد عطاری

ناشر:مؤسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان

ادامهٔ نوشته ...
کتاب «شب بخیر خرگوش کوچولو» توسط مرجان رحیمی‌فرد

کتاب «شب بخیر خرگوش کوچولو» توسط مرجان رحیمی‌فرد

داستان خرگوش کوچولویی است که نمی‌خواهد بخوابد. کتاب به یکی از مشکلات رایج خانواده‌ها می‌پردازد: فرستادن کودکان به رختخواب؛ موقعیتی که هم برای کودک و هم پدر و مادر بسیار تنش‌زاست.

ادامهٔ نوشته ...
آیرین شکمو

آیرین شکمو

آیرین هر روز یک ظرف پُر از بستنی می‌خورد. البته این که زیاد اشکالی نداشت؛ اشکال اینجا بود که آیرین تنها به خوردن بستنی راضی نمی‌شد. اون یک ظرف شکلات کاکائویی، یک آبنبات چوبی، یک پاکت سیب‌زمینی سرخ‌شده، و سه تا بطری نوشابهٔ گازدار می‌خورد.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌گویی طوطی و بقال توسط مژگان آقایی

قصه‌گویی طوطی و بقال توسط مژگان آقایی

نویسنده:محمد هادی محمدی

 

 

ادامهٔ نوشته ...
 قصه‌گویی گنجشک که بال و پر داشت به روش کامی‌شی‌بای توسط مژگان آقایی

قصه‌گویی گنجشک که بال و پر داشت به روش کامی‌شی‌بای توسط مژگان آقایی

کامی‌شی‌بای یا کارت قصه‌گویی گونه ای از قصه‌گویی دیداری است که در ژاپن رواج یافت. در ابتدا کارت های تصویری در یک جعبه یا صحنه کوچک چوبی قرار داده می شدند و قصه‌گو کارت های تصویری را به گونه ای که مخاطب آنها ببیند قرار می داد و شروع به بازگو کردن قصه می کرد.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌گویی کتاب داستانک‌های نخودی (نخودی و کلاغ)  توسط مرجان رحیمی‌فرد

قصه‌گویی کتاب داستانک‌های نخودی (نخودی و کلاغ) توسط مرجان رحیمی‌فرد

بچه ها تا حالا نخود را با گردو اشتباه گرفتین؟

 

 

ادامهٔ نوشته ...
یک روز تازه بهار

یک روز تازه بهار

همراه با شقایق‌ها و نرگس‌ها و با روزهای گرم و آفتابی، بهار با خودش نوزاد حیوانات رو هم می‌آورد. اولین بچهٔ بتی و بابی خرگوشه هم به دنیا اومده بود که اسمش بن بود. بن کوچولو دوست داشت هویج بخوره و جوجه‌ها و پرنده‌ها رو تماشا کنه.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌گویی کتاب هفت رویای کلاغ توسط سودا آزادحیدری

قصه‌گویی کتاب هفت رویای کلاغ توسط سودا آزادحیدری

داستان هفت رویای کلاغ داستان کلاغی است که نمی‌خواهد مانند همه کلاغ‌ها زندگی کند. او می‌خواهد به جهان به گونه‌ای دیگر نگاه کند. نگاه از دریچه رویاها. برای این کار او هر بار پوشاک یک جانور را می‌پوشد و به رنگ او درمی آید تا سرانجام به رنگ آبی آسمان می‌رسد.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌گویی کتاب آدم کوچک و خواب‌های بزرگ توسط مریم عبدالرزاق

قصه‌گویی کتاب آدم کوچک و خواب‌های بزرگ توسط مریم عبدالرزاق

قصه‌گویی «آدم‌کوچک و خواب‌های بزرگ»

نویسنده: محمدهادی محمدی

تصویرگر: پرستو حقی

ناشر: موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان

روایت آدم کوچک و خواب‌های بزرگ به یکی از کلیدی‌ترین نگرش‌های کودکان خردسال درباره زود بزرگ شدن می‌پردازد.

 

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌گویی نخودی و پستانک توسط مرجان رحیمی‌فرد

قصه‌گویی نخودی و پستانک توسط مرجان رحیمی‌فرد

قصه‌گویی کتاب داستانک‌های نخودی

شما هم نوزاد بودین پستانک داشتین ؟ 
بیاین به داستان "نخودی و پستانک" گوش دهیم ببینیم چه اتفاقی می افتد؟

نویسنده: محمدهادى محمدى
 تصویرگر: کیوان اکبری
 ناشر: کتاب‌های کودک و نوجوان تاک 

 

ادامهٔ نوشته ...
 سگم کجاست؟

سگم کجاست؟

ادوارد و سگ کوچولوش به نام لیستون، هر روز با هم بازی می‌کردن. ادوارد، لیستون رو خیلی دوست داشت و خیلی خوب از اون مراقبت می‌کرد. اون موهای لیستون رو شونه می‌زد، ظرف غذای اون رو پر می‌کرد و آب تمیز براش می‌گذاشت، و اون رو برای پیاده‌روی با خودش به پارک می‌برد.

ادامهٔ نوشته ...
روز و شب

روز و شب

سیندی خرسه روی تختی از گل‌ها نشست. پروانه‌ها و زنبورها دور و برش پرواز می‌کردن و مشغول جمع‌کردن گردهٔ گل بودن.

ادامهٔ نوشته ...
حباب جادویی

حباب جادویی

امی و رمی دویدن لای علف‌های بلند. گربهٔ سیاهی داشت اون‌ها رو دنبال می‌کرد. امی رو به دوستش فریاد زد: «بیا اینجا قایم بشیم!»

ادامهٔ نوشته ...
زمستان در آبگیر اردک‌ها

زمستان در آبگیر اردک‌ها

لیزی کیسهٔ پلاستیکی پر از تکه‌های نون رو قاپید و از در جلویی آپارتمانش دوید بیرون. لباس گرمی پوشیده بود: کت زمستونی، دستکش، کلاه و چکمه. باد آرومی می‌وزید، اما شدتش اونقدر نبود که سرماش، هوا رو پر کنه. لیزی به طرف آبگیر پشت ساختمون خونه‌شون رفت. چون نیمه‌های زمستون بود، قسمتی از آب آبگیر یخ زده بود: در کناره‌ها یخ کلفت بود و روز به روز، یخزدگی به سمت وسط آبگیر پیش می‌رفت.

ادامهٔ نوشته ...
گشتی در باغ‌وحش

گشتی در باغ‌وحش

روی تابلو نوشته بود: باغ‌وحش. کالی روی درختی که درست کنار در ورودی باغ‌وحش بود نشست. بعد، از روی تابلو پرواز کرد و جلوی فلامینگوها نشست روی زمین. بالش رو باز کرد و به رنگ آبی اون، و بعد به رنگ نارنجی‌صورتی‌رنگ پرهای فلامینگوها نگاه کرد. فلامینگوها قشنگ بودن، اما کالی رنگ آبی پرهای خودش رو بیشتر دوست داشت.

ادامهٔ نوشته ...
رودخانه و ماه

رودخانه و ماه

موقعی که فلیکر- کرم شبتاب- داشت نزدیک رودخونه پرواز می‌کرد، ماه کامل رو دید که در آسمون می‌درخشه و نور اون در آب، می‌تابید و می‌لرزید. ماه، بسیار قشنگ و درخشان بود. در حالی که فلیکر از میان درختان بلند پرواز می‌کرد، سروصدای ترسناکی شنید. دور و برش رو نگاه کرد، اما نتونست چیزی ببینه. حتماً تنهٔ درختی بوده که در آب رودخونه شناوره.

ادامهٔ نوشته ...
سینتیا، کرم صدپا

سینتیا، کرم صدپا

روزگاری کرم صدپایی بود که سی‌تا پا داشت. اسمش سینتیا بود و خیلی بامزه بود. اما یک مشکلی داشت که دیگران هم در بارهٔ اون صحبت می‌کردن: وقتی می‌رفت پیاده‌روی، گالش‌های قرمز می‌پوشید.

ادامهٔ نوشته ...
بزرگ‌ترین ماهی

بزرگ‌ترین ماهی

دونالد، ادوارد، و کارلا خرس‌های بزرگ و قهوه‌ای بودن. اون‌ها توی چمن‌های نرم و سبزرنگ نزدیک آبگیر نشسته بودن. ادوارد گفت: «من می‌خوام امروز بزرگ‌ترین ماهی رو بگیرم. آخه من بهترین ماهیگیر توی جنگل‌ام!»

ادامهٔ نوشته ...
چند تا زنبور، غلغله زنبور

چند تا زنبور، غلغله زنبور

«ها! ها! ها! این باغ گل همه‌اش مال منه!» ادی از خنده ریسه رفت: «من که این دور و بر زنبور دیگه‌ای نمی‌بینم. حالا هر چقدر که دلم بخواد گردهٔ گل می‌خورم.» وزوزکنان به سراغ یک گل خشخاش قرمز روشن رفت و شروع کرد به جمع‌کردن گردهٔ گل.

ادامهٔ نوشته ...
گل‌های مینا

گل‌های مینا

دیزی پوسوم روی یک درخت چنار، که برگ‌هایی به اندازهٔ توپ فوتبال و شاخه‌های کلفت‌تر از تنهٔ فیل داره، زندگی می‌کنه. دیزی خیلی تنبله؛ تموم روز از دمش آویزون می‌شه و می‌خوابه، یا به عقب و جلو تاب می‌خوره؛ اونقدر که گاهی سرش گیج می‌ره. موهای تن دیزی قهوه‌ایه، به رنگ آبهای یک رودخونهٔ گل‌آلود.

ادامهٔ نوشته ...
دیزی و سگ

دیزی و سگ

دیزی اونقدر صبر کرد و منتظر موند تا بالاخره خورشید غروب کنه. بعد، از شاخهٔ درخت چنار پایین اومد. دیزی در شب خیلی خوب می‌بینه؛ به همین خاطر خیلی دوست داشت وقتی که ستاره‌ها توی آسمون می‌درخشن، به این طرف و اون طرف بدوه و زیر تخته‌سنگ‌ها رو نگاه کنه تا حشرات رو پیدا کنه و بخوره.

ادامهٔ نوشته ...
چشمه‌های خلوت

چشمه‌های خلوت

آب‌های نیلگون که مثل شیشه صاف و شفاف بودن، به یک آبگیر کوچک می‌ریختن. دانی اردک هم با جریان آب، وارد آبگیر شد. آب خیلی سرد، و تقریباً به سردی یخ بود. دانی دایره‌وار شنا می‌کرد. چیزی که متوجه شد این بود که اردک دیگه‌ای اون دوروبر نیست و خبری هم از جست‌وخیز ماهی‌ها نیست؛ اما نمی‌فهمید چرا.

ادامهٔ نوشته ...
نور شمع

نور شمع

هانی خرسه شمع رو روشن کرد. شمع، بو کرد و اتاق از عطر دارچین پر شد. هانی عاشق دارچین بود. نور شمع روی دیوارهای غار می‌لرزید، و به بلورهای کوچک کوارتز که در دیوارهٔ سنگی غار بود برخورد می‌کرد، و بلورها برق می‌زد.

ادامهٔ نوشته ...
طرف دیگه دریاچه

طرف دیگه دریاچه

یکی از اون روزهای خواب‌آور تابستون بود. آفتاب، داغ بود؛ رودخونه کم‌آب بود و انگار هیچکس دوست نداشت کاری بکنه. اما خانم هیپو اینطوری نبود. به نظر اون، چهار فرزندش باید هر روز کارهای روزانه‌شون رو – هر چی که باشه –  انجام بدن. برای همین صداشون زد: «بچه‌ها، وقت کاره.»

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌گویی موش و گربه عبید‌ زاکانی توسط مژگان آقایی

قصه‌گویی موش و گربه عبید‌ زاکانی توسط مژگان آقایی

اگر داری تو عقل و دانش و هوش 
بیا بشنو حدیث گربه و موش 
بخوانم از برایت داستانی 
که درمعنای آن حیران بمانی 
ای خردمند عاقل و دانا 
قصه موش و گربه برخوانا 
قصه موش و گربه مظلوم 
گوش کن همچو در غلطانا

 

ادامهٔ نوشته ...
فرزند گمشده

فرزند گمشده

خانم و آقای پوسوم با بچه‌هاشون پولی، پائولا و پرسی روی یک درخت بلند زندگی می‌کردن. اون‌ها خونوادهٔ خوشبختی بودن و در کنار همدیگه از زندگی لذت می‌بردن. هر شب در حالی که از دمشون آویزون بودن به خواب می‌رفتن. بله، خوابیدن خونوادهٔ پوسوم اینطوری بود. خانم و آقای پوسوم روی بالاترین شاخه‌ها می‌خوابیدن و سه فرزندشون روی شاخه‌های پایین‌تر.

ادامهٔ نوشته ...
سرای سوپ

سرای سوپ

ساختمون «سرای سوپ» به شکل چکمه بود. اتاق‌های زیادی داشت که همه‌شون پنجره داشتن و هر کسی که دلش می‌خواست، می‌تونست اونجا زندگی کنه. گربه‌ها، سگ‌ها، خرس‌ها، خرگوش‌ها، موش‌ها، و پرنده‌ها، همگی در کنار هم زندگی می‌کردن.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌گویی به به لیمو و کاکلی توسط سودا آزادحیدری

قصه‌گویی به به لیمو و کاکلی توسط سودا آزادحیدری

کتاب به به لیمو و کاکلی روایت منظومی است که درباره‌ی آلودگی‌ محیط‌زیست و پیامد آن یعنی نابودی ساکنان زمین هشدار می‌دهد.

ادامهٔ نوشته ...