هلن وارد

جنگل حلبی
در میان برهوتی بادگیر، پر از خرت و پرت های فلزی دور ریخته شده، پیرمردی غمگین و تنها زندگی میک ند، او با وجود فضای غمبار دور و برش هر شب خواب جنگلی زنده و پرنشاط را می بیند، سرشار از پرندگان و جانوران. یک روز در میان آت و آشغال ها به چراغ شکسته ای برمی خورد که به یک گل شباهت دارد و از آنجا اندیشه ای...