کودکان و افسانه های ملل

قاضی طمعکار
در زمان‌های قدیم دو برادر بودند، یکی از آن دو ثروت زیادی داشت و دیگری هم برعکس برادرش آدم بدبختی بود، حتی برای گرم کردن جایی که در آن زندگی می‌کرد هیزم نداشت. در یکی از سال‌ها سرما و یخبندان زیاد شده بود، ناچار تصمیم گرفت به جنگل برود و هیزم تهیه کند اما چون اسب نداشت نمی‌دانست، به ‌چه وسیله باید...
شهیداله تنبل
در زمان‌­های بسیار قدیم مردی بود به نام شهیداله. این مرد واقعا آدم تنبلی بود. هیچ‌کاری از دستش به عمل نمی‌­آمد. به همین دلیل زن و بچه‌­هایش همیشه گرسنه بودند و لباس­‌های آن‌ها به‌قدری پاره بود که جرأت نمی­‌کردند آن‌را بپوشند و میان مردم ظاهر شوند. زن شهیداله او را ملامت می­‌کرد که نمی‌­خواهد تن به...
اسب طلایی
مردی سه پسر داشت. دو پسر بزرگ‌اش بچه‌های شوخ و خوبی بودند و کارهای خانه را انجام می‌دادند، اما پسر کوچک‌اش ایوان که جوان بی‌آزاری بود وضع دیگری داشت. او یا در جنگل می‌رفت و قارچ‌ها راجمع می‌کرد و یا در خانه کنار بخاری دراز می‌کشید و استراحت می‌نمود. وقتی پیرمرد حس کرد که مرگ‌اش نزدیک شده است، هر سه...
شاهدخت شریفه و والتر شجاع
کتاب «شاهدخت شریفه و والتر شجاع» شامل دو داستان بازنویسی شده از دو افسانه قدیمی است از کشورهای مصر و آلمان است با موضوع‌های آزادی، زیرکی و ذکاوت یک زن و تردستی در تیراندازی. در داستان اول که عنوان آن «شاهدخت شریفه» است پادشاه همه زنان را از کشورش بیرون می‌کند و معتقد است مردان بدون زنان می‌توانند...