کودکی

با میراثک همراه شوید...
حدود یکسال و نیم از اولین روزهایی که بچه‌ها با میراثک آشنا شدند، می‌گذرد. در این مدت بچه‌های زیادی با او همراه شدند. او حالا به نوعی در میان بچه‌ها به عنوان «سفیر میراث فرهنگی و گردشگری» شناخته شده است. ما همراه با میراثک به شمال ایران رفتیم و خنکای امواج دریاچه خرز را حس کردیم. به شرق ایران رفتیم...
موزه ای برای 3 تا 99 ساله ها
این موزه هم برای کودکان ۳ ساله جذاب است هم برای بزرگسالان،‌ مجموعه‌ای که شما را به گذشته‌های دور پرت می‌کند تا بتوانید با تماشای بسیاری از اسباب بازی‌ها و لوازم التحریرهای قدیمی خاطره بازی کنید. چند هفته‌ای می‌شود که سالن گنجینه اسناد ملی ایران میزبان نمایشگاه - موزه‌ای شده که رویای ۱۸ ساله موسسه...
انتشار چهارده عنوان کتاب از مجموعه گنجینه تاریخ ادبیات کودکان ایران
«گنجینه تاریخ ادبیات کودک و نوجوان» گزیده و بازنشر نو از ۱۴ عنوان کتاب و رساله انتشار یافته برای کودکان و نوجوانان و درباره کودکان و مسائل آن‌ها (آموزش، ادبیات و...) برای بزرگ‌سالان است که تا پایان دوره قاجار (۱۳۰۴ ش. / ۱۹۲۵ م.) منتشر شده. کتاب‌هاي مجموعه «گنجینه تاریخ ادبیات کودک و نوجوان» را...
موزه كودكی ایرانک، سفری در حجم زمان
به کودکی برگردیم. جای شما خالی. چند روز پیش به دعوت دوستان کوشایم به موزه کودکی رفتم. در این روزگار غمزده در آن عصر جمعه سفری خوش داشتم در تونل زمان از گذشته‌های دور تا دیروز. موزه کودکی که به همت موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان بر پا شده کاری است سترگ، ماندنی و دیدنی زیرا ما بسیاری از نام‌آوران...
رنگ و بوی کودکی در موزه کودکی ایرانک
سلام و درود به همه دوستداران کودکی، به همه بزرگان عرصه کودکی و ادبیات کودکان، به همه هنرمندان، به همه شما که کودکان را می‌بینید و به آن‌ها می‌اندیشید و برای بهتر شدن زندگی آن‌ها در هر کجا که هستید، گام بر می‌دارید. امروز برای من و همکارانم و همه شما که در این‌جا حضور دارید، روز ویژه‌ای است. روزی که...
گزارشی از مراسم گشایش موزه کودکی ایرانک
مکانی برای جوانه‌ها و نازک‌برگ‌ها «به سرایی که در آن هرچه هست رنگ و بوی کودکی دارد، خوش آمدید» عصرگاه آدینه‌ی یازدهمین روز از امرداد هزار و سیصد و نودوهشت، کوشندگان عرصه کودکی از نهادهای مختلف به دعوت موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان در سالن گنجینه سازمان اسناد ملی ایران گرد هم آمدند تا با سفر به...
دل نوشته ثریا قزل ایاغ پس از دیدن موزه کودکی ایرانک
دیروز، سرانجام تلاش‌های جانانه‌ی پژوهشگرانِ دل‌سپرده به کودکان در موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات‌‌ کودکان، به بار نشست و موزه کودکی برای مدت ده ماه در سالن گنجینه اسناد‌ ملی برای بازدید عموم گشایش یافت‌. گنجینه‌ای دیدنی و‌غرورآفرین از چند هزار سال کودکی در ایران! از مولاژهای دوره هخامنشی و ‌روند آموزش...
تابستان کودکی با عطر گل‌ های شمعدانی
نمی‌دانم چرا‌ هر وقت گل‌های شمعدانی را می‌بینم،‌ یاد تابستان‌های کود‌کی‌ام می‌افتم. آن حیاط نه چندان بزرگ که برای ما ‌باغ بود‌، با آن درخت توت تناور که سایه‌ی مهر خود را بر آن حوض زیبا ‌که آبش خنک بود و تمیز و ‌جولانگاه ماهیان قرمز، پهن کرده‌ بود. با‌ گلدان‌های شمعدانی قرمز و صورتی بر لبه‌های آن و...
آرزو شاطاهری از نوروز و کودکی‌ها می‌گوید
بابا روستازاده بود. کودکی خوشی را توی روستا گذرانده‌بود. تا نه‌سالگی در تاکستان‌های روستا دویده‌بود. چنان از سرخی شاهانی و شیرینی عسگری می‌گفت که دهانمان آب‌می‌افتاد. نمی‌دانم روستا برایش خیلی شیرین بود یا زندگی شهری خیلی تلخ. می‌دانم تا نه‌سالگی نازپرورده پدر بوده. پدر سیدزاده بود؛ در روستای...
عیدی عمه سلطان
سال‌هاست نزدیک عید که می‌شویم و هوا از عطر ریه درخت‌ها و سبزه‌ها پر می‌شود، خاطره‌ای غریب تمام ذهنم را پر می‌کند. خاطره‌ای که قدرت جادویی بنفشه‌ها، تخم‌مرغ‌های رنگی، کلوچه‌های خانگی، سمنوها و سبزه‌های هفت‌سین، هوپ‌هوپ خنده‌های کودکی و حتی آوای بوی عیدی فرهاد هم نتوانسته‌اند زهرش را بگیرند و پاکش...
بوی کلوچه در نفس کوچه‌های کودکی
ما در کودکی بیش از هرچی، با عطر کلوچه‌های شیرمال خوشمزه بی‌بی زینب به استقبال نوروز می‌رفتیم؛ این بو، وقتی با عطر شکوفه‌های باغچه در هم می‌آمیخت، هوای خانه را نوروزانه می‌کرد. صبح، برف‌های مسیر عبور بی‌بی زینب را تا تنور نان، پارو می‌کردم که بهانه‌ای برای برگشتن و نپختن نداشته باشد. این اواخر خسته...
خانم برنجم دیرشده
خانم برنجم دیر شده، یکی از اقوام ما بود که وابستگی عاطفی عمیقی به خوراکی هایش داشت. برای همین هروقت حرف سفر و رفتن به خانه اش می شد، فوری می گفت:«وای برنجم دیر شده!» و گوشی تلفن را می گذاشت و مثلا می رفت سراغ قابلمه ی روی اجاقش. از بخت بدش، آن سال بخش عمده ای از فامیل تصمیم گرفتند که در ایام عید،...
معصومه انصاریان از نوروز و کودکی‌ها می‌گوید
کلوچه‌های تنوری، کلوچه‌های نوروزی وقتی بچه بودم عاشق اسفند بودم. زندگی  پر می‌شد از رنگ و بوی عید و هر روز یک اتفاق تازه‌ی نوروزی می‌افتاد. یکی از آن اتفاق‌های دوست داشتنی کلوچه‌های تنوری بود که مادرم می‌پخت. یکی از روزهای اسفند لانجین، ظرف بزرگ سفالی از زیر زمین می‌آمد توی حیاط.  کنا رحوض گرد...
حوض‌تكانی و ماهی‌گلی‌های هفت‌سین
هوا سرد است و ابری. انگار همیشه روزهای خانه‌تكانی هوا سرد است. این‌قدر كه این در و پنجره‌ها را باز می‌كنند و همه‌ی بادها و سوزها می‌‌آید توی خانه. در مازندران به این سرما می‌گوییم «بیز بِزه.» فارسی‌اش را نمی‌دانم، اما سرمایی است كه به استخوان می‌نشیند؛ از این سرماهای مزاحم. اما این روزها مامان به...
محمدرضا شمس از نوروز و کودکی‌ها می‌گوید
خاطره‌ای که می‌خواهم تعریف کنم بر می گردد به زمانی که کلاس ششم بودم. آن سال عید افتاده بود به صبح. من برای این که ایام نوروز راحت باشم و به بازی و عید دیدنی بروم از دو روز قبل تمام تکالیفم را انجام داده بودم و منتظر بودم سال نو بشود و عیدی‌ام را از پدرم بگیرم و با پسر عمویم رحمت به سینما برویم. ما...
بیوک ملکی از نوروز و کودکی‌ها می‌گوید
عید ما با پهن شدن سفره نوروزی مادر بزرگ در سرتاسر اتاق بزرگ خانه درندشت روستایی شروع می‌شد. سفره، قبل از تحویل سال پهن می‌شد و تا پایان عید هم جمع نمی‌شد. دراتاق میهمان انواع و اقسام شیرینی و آجیل بود به علاوه بشقاب‌های لعابی پر از سمنوی خشک شده که مرتب روی رف‌های دوطبقه اتاق چیده شده بود. سمنوهایی...
اولین عاشقانه‌های من
آبا مادربزرگم بود، مادر پدرم که در روستایی در اطراف بیجار زندگی می‌کرد و خانه‌اش آن روزها برایمان درست چیزی شبیه به خانه پیرزن قصه مهمان ناخوانده بود بس که همیشه پر بود از مهمان. تا جایی که یادم هست، هر سال چند روز مانده به عید، ساکمان را می‌بستیم و راهی روستا می‌شدیم. این برنامه مخصوص ما نبود، همه...
موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان ۱۸ ساله شد
هژده سال گذشت، از آن روز که موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان به عنوان نهادی پژوهشی راه‌اندازی شد و تا امروز که به برنایی رسیده، بارهایی بسیار سنگین را بر دوش داشته است، که انجام هر کدام از آن‌ها به سختی به باور می‌گنجد، از مجموعه ده جلدی تاریخ ادبیات کودکان، تا ایرانک، کتابک، آموزک، با من بخوان،...
طاهره ایبد از نوروز و کودکی‌ها می‌گوید
خیال نکنید وقتی ما بچه بودیم، خانه تکانی و بشوی و بروب فقط کار بزرگترها بود. ما بچه‌ها هم باید کار می‌کردیم، می‌شستیم و جارو می‌زنیم. تار عنکبوت‌ها را از روی دیوار پاک می‌کردیم و گرد و خاک را با دستمال می‌گرفتیم و شیشه‌های خالی آبغوره و آبلیمو را جوری می‌شستیم که وقتی انگشت رویش می‌کشیدی، صدای...
سوسن طاقدیس از نوروز و کودکی ها می‌گوید
اين پسرها و ما دخترها قرار بود با همه‌ی بچه‌هاى فاميل پول عيدى‌های‌مان را روی هم بگذاریم و توپ وسبد بسكتبال بخریم. پسرها اول كار گفتند شما دخترها هم با ما باشيد تا پول‌مان به اندازه بشود. خيلى خوشحال شديم ولى وقتى پول‌ها را شمردند، ديدند پول‌های‌شان هم به توپ مى‌رسد هم به سبد و زدند زير حرفشان. على...