نوشته‌های مرتبط با: یک نویسنده، یک اثر

در این صفحه نوشته‌های مرتبط با «یک نویسنده، یک اثر» آمده است. چنانچه نوشته ای به اشتباه در این صفحه آمده است به ما بگویید.
چرا هیچ‌کس مژی را ندید؟

چرا هیچ‌کس مژی را ندید؟

یک اثر یک نویسنده
وقتی که مژی گم شد
گفت و گوی محمدهادی محمدی با حمیدرضا شاه آبادی

«وقتی که مژی گم شد» یکی از داستان‌هایی است که به نظرم هرکسی دست اش بگیرد، اگر چند صفحه آن را بخواند دیگر آن را نمی‌تواند زمین بگذارد. این همان چیزی است که در جهان مخاطب شناسی به آن می‌گوییم چسب ادبیات. ملاط این چسب را چگونه فراهم کردید؟

ادامهٔ نوشته ...
کنسروی که غول زاد!

کنسروی که غول زاد!

یک نویسنده، یک اثر
کنسروی که غول زاد! 
گفت‌وگوی محمدهادی محمدی با مهدی رجبی

کنسرو غول یک شروع نامتعارف دارد. راوی که توکا یا کرم خاکی است، خودش را با زشت‌انگاری معرفی می‌کند «خودم هم وقتی که هیکل مردنی و بدقواره‌ام را تو آینه می‌دیدم حالم به هم می‌خورد. عینک هم قضیه را بدتر می‌کرد. کلاً بچه ضعیفی بودم. نصفی از سال مریض می‌شدم. تب و لرز. سرماخوردگی. گوش درد. چشم درد. شب‌ها دل پیچه. یک دوبار هم تو هفته اسهال. یک چیز افتضاحی بودم.»

ادامهٔ نوشته ...
ساعت ۵:۲۶ دقیقه بامداد جمعه ۵ دی ماه ۱۳۸۲

ساعت ۵:۲۶ دقیقه بامداد جمعه ۵ دی ماه ۱۳۸۲

یک نویسنده، یک اثر
حتی یک دقیقه کافی است!
گفت‌وگوی محمدهادی محمدی با آتوسا صالحی

زمان، بخشی از هستی ما، در این داستان نقش بسیار پر رنگی دارد. چنان‌که روی نام داستان هم آمده است. گاهی حتا تیک‌تاک ساعت را و حس زود یا دیر گذشتن‌اش را توصیف می‌کنید مانند (ص ۶۷). گاهی زمانی که کش می‌آید یا زمانی که کوتاه می‌شود. گاهی هم توصیف‌های زیبایی از همین زمان‌شمار یا ساعت دارید، مانند (ص ۷۰ و ۷۱). «به ساعت نگاه می‌کند: هفت و سی‌وهفت دقیقه. دو دقیقه و ساعت‌ها فکر و خیال... عقربه‌ها هم‌دیگر را بغل کرده‌اند و از هم جدا نمی‌شوند.» به نظر من از این بهتر نمی‌شود، چسبندگی زمان را نشان داد. به عنوان نویسنده این روایت، چه نگاهی به زمان دارید، به عنوان انسان بیرون از این روایت زمان را چگونه می‌اندیشید؟

ادامهٔ نوشته ...
شمع سارا را چه کسی روشن می‌کند؟

شمع سارا را چه کسی روشن می‌کند؟

یک نویسنده، یک اثر
برایم یک شمع روشن کن
گفت‌و‌گوی محمدهادی محمدی با مریم محمدخانی

«توی یخچال همه چیز نصفه نصفه بود، عین زندگی‌مان. بی‌خیال شدم، فقط وقتی آمدم بروم بیرون، چشمم خورد به آن گردنبند مامان که شکل پرنده بود و از روزی که رفته بود، مانده بود روی جاکفشی. گردنبند را انداختم گردنم و بعد یک لحظه حس کردم زندگی‌مان به زودی کامل می‌شود، به زودی.» (برایم شمع روشن کن، ص ۱۳۵)

ادامهٔ نوشته ...

عضویت در کانال تلگرام