نوشته‌های مرتبط با: ازوپ

در این صفحه نوشته‌های مرتبط با «ازوپ» آمده است. چنانچه نوشته ای به اشتباه در این صفحه آمده است به ما بگویید.
ماهی‌گیر و ماهی کوچولو- افسانه‌های ازوپ شماره 20

ماهی‌گیر و ماهی کوچولو- افسانه‌های ازوپ ۲۰

یک روز ماهی‌گیر تهیدستی که زندگی‌اش را با ماهی‌گیری می‌گذراند، بدشانسی آورد و به جز ماهیِ کوچولویی، ماهی دیگری صید نکرد. او هنگامی که  ماهی را در سبدش می‌خواست بیندازد، ماهی کوچولو گفت:

ادامهٔ نوشته ...
خرگوش صحرایی و گوش‌هایش - افسانه‌های ازوپ شماره 19

خرگوش صحرایی و گوش‌هایش - افسانه‌های ازوپ ۱۹

شیر جنگل بزی که خورده بود که شاخ هایش به او خیلی صدمه زده بود. شیر خیلی عصبانی بود و فکر می کرد هر حیوانی که می خواهد بخورد آن قدر گستاخ است که چیزی مثل این شاخ های خطرناک دارد و به او آسیب می‌رساند. پس دستور داد فردا همه جانوران شاخ‌دار از قلمرو شیر بیرون بروند.

ادامهٔ نوشته ...
مورچه و کبوتر- افسانه‌های ازوپ شماره 18

مورچه و کبوتر- افسانه‌های ازوپ ۱۸

کبوتر مورچه‌ای را دید که در جوی آب افتاده است. مورچه کوشش بیهوده می‌کرد که به کنار آب برسد، و کبوتر با دلسوزی تکه‌ای نی را نزدیک او انداخت. مورچه مانند ملوانی که کشتی‌اش غرق شده، تکه نی را گرفت تا به سلامت به خشکی رسید.

ادامهٔ نوشته ...
روباه و کلاغ - افسانه‌های ازوپ شماره 17

روباه و کلاغ - افسانه‌های ازوپ ۱۷

یک روز صبحِ آفتابی که روباه به‌دنبال طعمه‌ای در جنگل بود، کلاغی را روی شاخه‌ی درخت بالای سرش دید. این نخستین‌بار نبود که روباه کلاغی را می‌دید، اما چیزی که توجه روباه را جلب کرد و باعث شد بایستد و دوباره نگاه کند، این بود که کلاغِ خوش‌شانس یک تکه پنیر در منقارش داشت.

ادامهٔ نوشته ...
سگ و تصویر او در آب - افسانه‌های ازوپ شماره 16

سگ و تصویر او در آب - افسانه‌های ازوپ ۱۶

سگ باشتاب می‌دوید و استخوانی را که قصاب برایش انداخته بود، به خانه‌اش می‌بُرد. سگ هنگامی که روی پُل باریکی رسید، پایین پُل را نگاه کرد و تصویرش را در آب دید. سگِ حریص گمان کرد یک سگ واقعی دیده است که استخوان بسیار بزرگ‌تر از استخوان خودش دارد.

ادامهٔ نوشته ...
مادر و گرگ  - افسانه‌های ازوپ شماره  15

مادر و گرگ - افسانه‌های ازوپ ۱۵

گرگ گرسنه‌ای که یک روز صبحِ زود دوروبر یک کلبه‌ی روستا می‌پلکید، صدای گریه کودکی را شنید. گرگ صدای مادر کودک را شنید که می‌گفت:

ادامهٔ نوشته ...
عقاب و سوسک - افسانه‌های ازوپ شماره  14

عقاب و سوسک - افسانه‌های ازوپ ۱۴

روزی سوسک از عقاب خواهش کرد از خوردن خرگوشی که به او پناه آورده است، بگذرد، اما عقاب با چنگال‌هایش به خرگوش حمله کرد و با حرکت بال‌های بزرگش سوسک را نیز تا فاصله‌ی دوری پرتاب کرد.

ادامهٔ نوشته ...
قورباغه و موش - افسانه‌های ازوپ شماره 13

قورباغه و موش - افسانه‌های ازوپ ۱۳

موش جوانی برای سرگرمی کنار برکه‌ای گردش می‌کرد، همان‌جایی که قورباغه زندگی می‌کرد. هنگامی که قورباغه، موش را دید، کنار آب آمد و قورقور کرد:

ادامهٔ نوشته ...
گرگ در لباس گوسفند - افسانه‌های ازوپ شماره 12

گرگ در لباس گوسفند - افسانه‌های ازوپ ۱۲

نگهبانی بیش از اندازه‌ی چوپان از گوسفندها، باعث شده بود گرگ گرسنه بماند. گرگ یک شب پوست گوسفندی را پیدا کرد که در گوشه‌ای افتاده و فراموش شده بود.

ادامهٔ نوشته ...
روباه و پلنگ - افسانه‌های ازوپ شماره 11

روباه و پلنگ - افسانه‌های ازوپ ۱۱

روباه و پلنگ پس از خوردن شامِ فراوان، با تنبلی دراز کشیده بودند و ظاهرشان را به رخ هم می‌کشیدند. پلنگ با غرور از پوست خال‌دار و براق خود می‌گفت و شکل و ریخت روباه را مسخره می‌کرد.

ادامهٔ نوشته ...
روباه و بز- افسانه‌های ازوپ شماره 10

روباه و بز- افسانه‌های ازوپ ۱۰

روباه درون چاهی افتاد که فکر می‌کرد بسیار عمیق نیست، اما کم‌کم فهمید که از چاه نمی‌تواند بیرون بیاید. روباه به ناچار مدّت زیادی در چاه ماند، تا این که بز تشنه‌ای به لبه‌ی چاه آمد. بز که گمان کرد روباه درون چاه رفته تا آب بخورد، پرسید: «آب چاه خوب است؟!»

ادامهٔ نوشته ...
خروس و روباه -افسانه‌های ازوپ شماره 9

خروس و روباه -افسانه‌های ازوپ ۹

در یک بعد از ظهر آفتابی که خورشید درحال غرق شدن در دنیای باشکوه بود، خروس پیر دانا برای استراحت روی درخت رفت. خروس پیش از این که آماده استراحت شود، بال‌هایش را دو سه‌بار به‌هم زد و با صدای بلند قوقولی‌قوقو کرد. خروس هنوز سرش را زیر بال‌هایش نکرده و چشم‌های درشت و گِردش را روی هم نگذاشته بود که نگاه کوتاهی به دماغ درازش کرد و پایین درخت آقای روباه را دید که ایستاده است.

ادامهٔ نوشته ...
گوزن و بازتاب تصویرش در آب - افسانه‌های ازوپ شماره 8

گوزن و بازتاب تصویرش در آب - افسانه‌های ازوپ ۸

گوزنِ تشنه از چشمه‌ی زلالی آب می‌خورد که تصویرش را در آب چشمه دید. گوزن از دیدن قوس‌های بزرگ و زیبای شاخ‌هایش در آب، بسیار لذّت بُرد، اما با دیدن پاهای تازک و لاغرش شرمنده شد.

ادامهٔ نوشته ...
روباه و لک‌لک - افسانه‌های ازوپ شماره 7

روباه و لک‌لک - افسانه‌های ازوپ ۷

روباه در این فکر و نقشه بود تا خودش را با لک‌لک بتواند سرگرم کند. روباه همیشه به ظاهر عجیب لک‌لک می‌خندید.

ادامهٔ نوشته ...
مرغ ماهی خوار- افسانه‌های ازوپ شماره 6

مرغ ماهی خوار- افسانه‌های ازوپ ۶

مرغ ماهی‌خوار آهسته و با وقار در ساحل دریا راه می‌رفت و چشمش به آب زلال بود. گردن دراز و منقار نوک تیزش آماده بود تا لقمه‌ا‌ی را برای صبحانه‌اش قاپ بزند. درونِ آب زلال پُر از ماهی بود، اما آن روز مرغ ماهی‌خوار مشکل‌پسند شده بود.

ادامهٔ نوشته ...
گرگ و مرغ ماهی‌خوار- افسانه‌های ازوپ شماره 5

گرگ و مرغ ماهی‌خوار- افسانه‌های ازوپ ۵

گرگ در یک مهمانی که با ولع بسیار گوشت خورده بود، استخوانی در گلویش گیر کرده‌بود. او نه می‌توانست استخوان را قورت بدهد و نه آن را از دهانش بیرون بیاورد، و همچنین نمی‌توانست چیزی بخورد. این وضعیّت برای گرگ حریص بسیار وحشتناک بود.

ادامهٔ نوشته ...
روباه و انگور- افسانه‌های ازوپ شماره 4

روباه و انگور- افسانه‌های ازوپ ۴

روزی روباه خوشه‌های رسیده‌ی انگوری را پیدا کرد که گرداگرد درخت دیگری پیچیده بود. دانه‌های انگورها بسیار آبدار بود. روباه هم که زیاد به انگورها نگاه کرده‌ و گرسنه بود، دهانش آب افتاده بود.

ادامهٔ نوشته ...
موش روستایی و موش شهری - افسانه‌های ازوپ شماره 3

موش روستایی و موش شهری - افسانه‌های ازوپ ۳

موش روستایی به دیدن یکی از بستگانش که در شهر زندگی می‌کرد، رفت. موش شهری برای ناهار با ساقه‌ی گندم، ریشه‌ی گیاهان، میوه‌ی درخت بلوط و آب خُنک، از او پذیرایی کرد. موش روستایی بسیار باملاحظه و کم‌کم از هر کدام می‌خورد و به‌سادگی با رفتارش نشان داد که می‌خواهد ادب را رعایت کند.

ادامهٔ نوشته ...
بستن زنگوله به گردن گربه - افسانه‌های ازوپ شماره 2

بستن زنگوله به گردن گربه - افسانه‌های ازوپ ۲

روزی همه موش‌ها دور هم جمع شدند تا نقشه‌ای بکِشند و جان‌شان را از دست دشمن‌شان گربه، بتوانند آزاد کنند. موش‌ها آرزو داشتند دستِ‌کم راهی پیدا کنند تا هنگامی که گربه به آن‌ها نزدیک می‌شود، متوجه شوند و فرصت برای فرار داشته باشند. موش‌ها که همیشه از پنجه‌های گربه می‌ترسیدند و جرأت نمی‌کردند شب و روز از لانه‌شان بیرون بیایند، حتماً باید کاری می‌کردند.

ادامهٔ نوشته ...
قورباغه و گاو نر - افسانه‌های ازوپ شماره ۱

قورباغه و گاو نر - افسانه‌های ازوپ ۱

گاو نری کنار نی‌زار آمد تا آب بخورد، پای‌اش سُر خورد و وقتی شلپی در آب افتاد، بچه‌قورباغه‌ی کم سن‌وسالی که در گل و لای نیزار بود، زیر پای او له شد.

ادامهٔ نوشته ...
افسانه‌های ازوپ

افسانه‌های ازوپ

«ازوپ» (که به یونانی «آیسوپوس»۱ نامیده می‌شود)، از چهره‌هایی است که برپایه نقل قول‌ها، با مجموعه «فابل‌ها»۲ (افسانه‌ها) یی با نام خودش شناخته شده است. او فردی یونانی بود و هم‌دوره‌ی با «کراسوس»۳ و «سولُن»۴ در میانه سده شش پیش از میلاد زندگی می‌کرد. گمان می‌رود او بَرده‌ای بود که آزاد شد، اما به‌دست مردم «دِلفی«کشته شد. هیچ سند معتبری درباره‌ی ازوپ نیست و ابهام‌هایی را در زندگی او پدید آورده و موجب شده است پژوهشگران حتی به بودن او شک کنند.

ادامهٔ نوشته ...