افسانه ازوپ

روباه و لک‌لک - افسانه‌های ازوپ شماره 7
روباه در این فکر و نقشه بود تا خودش را با لک‌لک بتواند سرگرم کند. روباه همیشه به ظاهر عجیب لک‌لک می‌خندید. روباه به کلکی که برای لک‌لک می‌خواست انجام دهد، می‌خندید. روباه هنگامی که با لک‌لک روبه‌رو شد گفت: «امشب به خانه‌ی من بیا تا باهم شام بخوریم.» لک‌لک دعوتِ شام روباه را پذیرفت، و به‌موقع و...
مرغ ماهی خوار- افسانه‌های ازوپ شماره 6
مرغ ماهی‌خوار آهسته و با وقار در ساحل دریا راه می‌رفت و چشمش به آب زلال بود. گردن دراز و منقار نوک تیزش آماده بود تا لقمه‌ا‌ی را برای صبحانه‌اش قاپ بزند. درونِ آب زلال پُر از ماهی بود، اما آن روز مرغ ماهی‌خوار مشکل‌پسند شده بود. ماهی‌خوار با خودش گفت: «چیز بی‌ارزش نمی‌خواهم؛ این غذاهای ناچیز درخور...
گرگ و مرغ ماهی‌خوار- افسانه‌های ازوپ شماره 5
گرگ در یک مهمانی که با ولع بسیار گوشت خورده بود، استخوانی در گلویش گیر کرده‌بود. او نه می‌توانست استخوان را قورت بدهد و نه آن را از دهانش بیرون بیاورد، و همچنین نمی‌توانست چیزی بخورد. این وضعیّت برای گرگ حریص بسیار وحشتناک بود. گرگ با عجله نزد مرغ ماهی‌خوار رفت. او مطمئن بود که ماهی‌خوار با نوک و...
روباه و انگور- افسانه‌های ازوپ شماره 4
روزی روباه خوشه‌های رسیده‌ی انگوری را پیدا کرد که گرداگرد درخت دیگری پیچیده بود. دانه‌های انگورها بسیار آبدار بود. روباه هم که زیاد به انگورها نگاه کرده‌ و گرسنه بود، دهانش آب افتاده بود. خوشه‌های انگور از شاخه‌ای بلند آویزان بود و روباه برای به‌دست آوردن آن‌ها باید جست می‌زد. بار اول که روباه جست...
موش روستایی و موش شهری - افسانه‌های ازوپ شماره 3
موش روستایی به دیدن یکی از بستگانش که در شهر زندگی می‌کرد، رفت. موش شهری برای ناهار با ساقه‌ی گندم، ریشه‌ی گیاهان، میوه‌ی درخت بلوط و آب خُنک، از او پذیرایی کرد. موش روستایی بسیار باملاحظه و کم‌کم از هر کدام می‌خورد و به‌سادگی با رفتارش نشان داد که می‌خواهد ادب را رعایت کند. پس از خوردن ناهار، آن...
بستن زنگوله به گردن گربه - افسانه‌های ازوپ شماره 2
روزی همه موش‌ها دور هم جمع شدند تا نقشه‌ای بکِشند و جان‌شان را از دست دشمن‌شان گربه، بتوانند آزاد کنند. موش‌ها آرزو داشتند دستِ‌کم راهی پیدا کنند تا هنگامی که گربه به آن‌ها نزدیک می‌شود، متوجه شوند و فرصت برای فرار داشته باشند. موش‌ها که همیشه از پنجه‌های گربه می‌ترسیدند و جرأت نمی‌کردند شب و روز...
قورباغه و گاو نر - افسانه‌های ازوپ شماره ۱
گاو نری کنار نی‌زار آمد تا آب بخورد، پای‌اش سُر خورد و وقتی شلپی در آب افتاد، بچه‌قورباغه‌ی کم سن‌وسالی که در گل و لای نیزار بود، زیر پای او له شد. قورباغه‌ی پیر، سراغ بچه‌قورباغه را از برادرها و خواهرهایش گرفت و پرسید: چه اتفاقی افتاد؟ یکی از بچه‌قورباغه‌ها گفت: «هیولایی بزرگ با یکی از پاهای بزرگش...
شرح حال و تاریخچه افسانه‌های ازوپ
فهرست دبیاچه زندگی ازوپ افسانه‌های ازوپ پیشینه افسانه‌های ازوپ افسانه‌های ازوپ به زبان‌های دیگر اقتباس‌ها نام برخی از حکایت‌های ازوپ پی‌نوشت دیباچه فهرست افسانه‌های ازوپ از شماره ۱ تا ... «ازوپ» (که به یونانی «آیسوپوس»۱ نامیده می‌شود)، از چهره‌هایی است که برپایه نقل‌قول‌ها، با مجموعه «فابل‌ها»۲ (...