آیسوپوس

گرگ و بز - افسانه‌های ازوپ شماره 37
گرگ گرسنه به‌دنبال بزی بود که نوک صخره‌ای در حال جست وخیز بود، جایی که پنجه‌ی گرگ به آن نمی‌رسید. گرگ که وانمود می‌کرد نگران سلامت بز است، فریاد زد: «آن‌جا برای تو خیلی خطرناک است،  اگر بیفتی! لطفا به حرفم گوش کن و پایین بیا! این‌ پایین  بهترین چیزها را می‌توانی پیدا کنی، خوش‌مزه‌ترین علف‌های این...
سگ در آخور- افسانه‎های ازوپ شماره 36
سگ در آخوری که پُر از علف‌های خشک بود، خوابش بُرده بود. گله‌ی گاوهای خسته و گرسنه که از مزرعه برگشتند، سگ را بیدار کردند. سگ عصبانی شد و به گاو‌ها اجازه نداد به آخور نزدیک شوند و طوری دندان‌هایش را نشان می‌داد که انگار آخور پُر از گوشت و استخوان است! گاوها با بیزاری به سگ نگاه می‌کردند که یکی از آن...
خرس و زنبور - افسانه‌های ازوپ شماره 35
خرسی در جنگل به‌دنبال نشانه‌های روی درخت‌هایی بود که به زمین افتاده بودند، جایی که زنبورها در آن عسل مخفی کرده بودند. خرس بادقت دماغش را نزدیک تنه‌ی درختی برد تا بداند زنبورها در کندوی‌شان هستند یا نه. در همان هنگام، دسته‌ای زنبور با شهد فراوان از مزرعه‌ی شبدر برمی‌گشتند که خرس را دیدند. آن‌ها که...
خرگوش، راسو و گربه - افسانه‌های ازوپ شماره 34
خرگوش که برای خوردن شبدر از لانه‌اش بیرون رفت،  فراموش کرد در را قفل کند. پس راسو به‌آرامی وارد لانه‌ی خرگوش شد. هنگامی که خرگوش به لانه‌اش برگشت، راسو را دید که در لانه‌ی او نشسته، دماغش را از در بیرون گذاشته است و هوای تمیز بیرون را تنفس می‌کند. خرگوش،  (در حد یک خرگوش) بسیار عصبانی شد و از راسو...
سگ‌ها و پوست گوسفند - افسانه‌های ازوپ شماره 33
چند سگ گرسنه چند تا پوست گوسفند را در جوی آب دیدند. دباغ آن‌ها را در آب خیسانده بود. این پوست‌ها غذایی عالی برای سگ‌های گرسنه بود، اما عمق آب زیاد بود و سگ‌ها به آن‌ها دسترسی نداشتند. پس دور هم جمع شدند و به این نتیجه رسیدند که همه‌ی آب جوی را بخورند. سگ‌ها شروع کردند به نوشیدن آب‌های جوی، و تا...
پسرک چوپان و گرگ - افسانه‌های ازوپ شماره 32
پسرک چوپان هر روز گله گوسفندان اربابش را نزدیک جنگلی که از روستا دور نبود، به چرانیدن می‌بُرد. مدتی که می‌گذشت چراگاه برای پسرکت کسالت‌بار می‌شد، و برای او برای این که سرگرم می‌شد یا با سگش باید حرف می‌زد یا نی می‌نواخت. روزی که گوسفندها و جنگلِ بی‌صدا را نگاه می‌کرد، با خودش فکر کرد اگر یک گرگ دید...
گاو نر و چرخ‌های ارابه  - افسانه‌های ازوپ شماره 31
دو گاو ارابه سنگین را در راهِ گِلی روستا به دنبال خود می‌کشیدند. آن دو همه‌ی توان‌شان را به‌کار می‌بردند تا ارابه را بکِشند و هیچ شکایت و صدایی نمی‌کردند. با آن که چرخ‌های ارابه در مقایسه با کاری که گاوها انجام می‌دادند، کار سختی نبودند، در هربار چرخیدن، ناله و غژوغژ می‌کردند. گاوهای بیچاره با همه...
خر و صاحب آن  - افسانه‌های ازوپ شماره  30
خری در راهی می‌رفت که به‌سوی دامنه کوه کج شد. ناگهان به ذهن نادانش رسید که راهش را ادامه دهد. او اصطبل را در دامنه کوه می‌دید و به نظرش کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به آن‌جا این بود که از لبه نزدیک‌ترین صخره رد شود. می‌خواست بپرد که صاحبش دُم آن را گرفت و کوشش کرد خر را به عقب بکِشد، ولی خر لجباز...
دسته‌ چوب‌های نازک - افسانه‌های ازوپ شماره 29
پدری چند فرزند پسر داشت که همیشه باهم درگیر بودند و دعوا می‌کردند. هیچ سخنی نیز کم‌ترین تأثیری بر آن‌ها نداشت. پدر در ذهن‌اش به نقشه‌ای کارساز فکر کرد تا پسرها ببینند که دعوا و تفرقه سبب بدبختی آن‌ها می‌شود. یک روز که برادرها دعوای بسیار شدیدی داشتند و هریک گستاخی می‌کرد، پدر به یکی از آن‌ها گفت تا...
بزغاله و گرگ  - افسانه‌های ازوپ شماره 28
چوپان برای اَسیب ندیدن بزغاله،‌ آن را روی بام کاهگلی سرپناهِ گوسفندان گذاشته‌ بود. بزغاله در لبه‌ی پشت‌بام در حال چرا بود که گرگ را دید. بزغاله بدون ترس، و برای خوش‌حالی خودش، گرگ را صدا زد و شروع به مسخره کردن گرگ کرد، زیرا می‌دانست که پنجه‌ها و دندان‌های گرگ به او نمی‌رسد. گرگ از آن پایین به...
هرکول و مرد کشاورز - افسانه‌های ازوپ شماره 27
پس از باران شدیدی که آمده‌بود، کشاورز با گاری‌اش در راه گِلی روستا می‌رفت. اسب‌ها به‌سختی بار گاری را در راه پُر از گل‌ولای می‌کشیدند، و هنگامی که یکی از چرخ‌های گاری در گِل گیر کرد، دیگر نتوانستند حرکت کنند. کشاورز با ناراحتی از گاری پیاده شد، کنار گاری ایستاد و به چرخ آن نگاه کرد، ولی برای بیرون...
پسرک و فندق - افسانه‌های ازوپ شماره 26
پسرک اجازه گرفته بود که چند تا فندق از درون کوزه‌ی فندق بردارد. اما او آن‌قدر فندق برداشته بود که مُشت پُر فندق خود را نمی‌توانست از کوزه بیرون بیاورد. پسرک نمی‌خواست فقط یک فندق بردارد، اما همه فندق‌ها را هم نمی‌توانست یک‌باره بردارد. پسر ناراحت و ناامید شروع کرد به گریه کردن. مادر به پسرش گفت: «...
عقاب و زاغ - افسانه‌های ازوپ شماره 25
عقاب با شتاب از آسمان پایین آمد، و بره‌ای را با چنگال‌هایش گرفت و با بال‌های قدرتمندش آن را به لانه‌اش بُرد. زاغ رفتار عقاب را دید و فکری به مغز کوچکش رسید که او هم آن‌قدر بزرگ و نیرومند است که کار عقاب را انجام بدهد. پس بال‌هایش را تکان داد و با سرعت به قوچی حمله کرد؛ اما هنگامی که خواست دوباره به...
سگ، خروس و روباه - افسانه‌های ازوپ شماره 24
سگ و خروس که دوستان بسیار خوبی بودند، آرزو داشتند جهان را ببینند. پس تصمیم گرفتند کشتزار را تَرک کنند و راه جاده‌ای را که به‌سوی جنگل می‌رفت، در پیش بگیرند. آن دو دوست راه درازی را با حال خوش و بدون هیچ ماجرایی طی کردند. شب که شد، خروس مثل همیشه، به‌دنبال جایی برای استراحت گشت. خروس در آن نزدیکی...
خرچنگ و مادرش - افسانه‌های ازوپ شماره 23
خرچنگ مادر به پسر کوچولویش گفت: «چرا به پهلو راه می‌روی؟ باید همیشه مستقیم راه بروی و پاهایت را به‌سمت بیرون بگذاری.» خرچنگ کوچولویِ حرف‌شنو، پاسخ داد: «مادر جان! به من نشان بده چگونه راه بروم، می‌خواهم یاد بگیرم.» خرچنگ پیر کوشش بسیار کرد که مستقیم راه برود، اما تنها مانند پسرش می‌توانست به پهلو...
لاک‌پشت و مرغابی‌ها  - افسانه‌های ازوپ شماره 22
خانه لاک‌پشت در پشت او است و هر اندازه کوشش کند خانه‌اش را نمی‌تواند رها کند. می‌گویند چون لاک‌پشت بسیار تنبل بوده و در خانه مانده و حتی در مهمانی جانوران هم شرکت نمی‌کرده، این‌طور تنبیه شده است. لاک‌پشت هنگامی که می‌دید پرنده‌ها با خوش‌حالی پرواز می‌کنند، خرگوش و موش‌خرمایی و همه جانوران به‌آسانی...
گرگ و بزغاله - افسانه‌های ازوپ شماره  21
بزغاله کوچولو که شاخ‌های کوچکی روی سرش درآورده بود، گمان کرد بز نرِ بزرگی شده است و از خودش می‌تواند مراقبت کند. یک روز غروب، هنگامی که گله به خانه برمی‌گشت، مادرش او را صدا زد، اما بزغاله توجه نکرد و به خوردن علف‌های تازه چراگاه ادامه داد. اندکی بعد، هنگامی که سرش را برگرداند، گله رفته بود. بزغاله...
ماهی‌گیر و ماهی کوچولو- افسانه‌های ازوپ شماره 20
یک روز ماهی‌گیر تهیدستی که زندگی‌اش را با ماهی‌گیری می‌گذراند، بدشانسی آورد و به جز ماهیِ کوچولویی، ماهی دیگری صید نکرد. او هنگامی که  ماهی را در سبدش می‌خواست بیندازد، ماهی کوچولو گفت: «ماهی‌گیر! خواهش می‌کنم از من چشم‌پوشی کُن! من آن‌قدر کوچکم که بُردنم به خانه ارزشی ندارد. وقتی بزرگ‌تر شدم، وعده...
خرگوش صحرایی و گوش‌هایش - افسانه‌های ازوپ شماره 19
شیر جنگل بزی که خورده بود که شاخ هایش به او خیلی صدمه زده بود. شیر خیلی عصبانی بود و فکر می کرد هر حیوانی که می خواهد بخورد آن قدر گستاخ است که چیزی مثل این شاخ های خطرناک دارد و به او آسیب می‌رساند. پس دستور داد فردا همه جانوران شاخ‌دار از قلمرو شیر بیرون بروند. این دستور باعث وحشت جانوران شد. همه...
مورچه و کبوتر- افسانه‌های ازوپ شماره 18
کبوتر مورچه‌ای را دید که در جوی آب افتاده است. مورچه کوشش بیهوده می‌کرد که به کنار آب برسد، و کبوتر با دلسوزی تکه‌ای نی را نزدیک او انداخت. مورچه مانند ملوانی که کشتی‌اش غرق شده، تکه نی را گرفت تا به سلامت به خشکی رسید. پس از این اتفاق، مورچه مردی را دید که با سنگ می‌خواهد آن کبوتر را بکُشد، اما...