قصه‌های کودکانه

قصه قو قور غار

قصه قو قور غار

  • راوی: زینب محمدیاری
  • گروه سنی: الف و ب

این قصه مهارت نه گفتن در کودکان را تقویت می‌کند و هم‌چنین از صدای حیوانات برای تقویت آواورزی استفاده شده است.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌های جنگلستون: اندر حکایت صدای شکم در روز روشن (قصه سوم)

قصه‌های جنگلستون: اندر حکایت صدای شکم در روز روشن (قصه سوم)

صبح یک روز زیبا، نزدیکی‌های مجتمع مسکونی جنگل، صدای عجیبی به گوش می‌رسید:

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌های جنگلستون: اندر حکایت لاغری بدون درد و خونریزی (قصه دوم)

قصه‌های جنگلستون: اندر حکایت لاغری بدون درد و خونریزی (قصه دوم)

توی جنگلستون هر کسی زندگی خودش را داشت. بعضی‌ها از بعضی‌ها حساب می‌بردند. بعضی‌ها حساب و کتاب سرشان نمی‌شد. بعضی‌ها سرشان توی کتاب بود و از حساب بویی نبرده بودند.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌های جنگلستون: اندر حکایت شکار خرمگس (قصه اول)

قصه‌های جنگلستون: اندر حکایت شکار خرمگس (قصه اول)

شیرهای جنگلستون این جور نبودند که بروند شکار کنند و دلی از عزا در بیاورند. از وقتی اینترنت آمده بود همه‌اش می‌نشستند پای کامپیوتر و یا چت می‌کردند یا تو شبکه‌های اجتماعی سرک می‌کشیدند. اما بشنوید از یکی از روزهای زمستان که شیر نر و شیر ماده‌ای گرسنه و وامانده توی آپارتمانشان نشسته بودند و درباره شکار حرف می‌زدند.

ادامهٔ نوشته ...
نارنج یلدا داستانی صوتی برای شب یلدا

نارنج یلدا داستانی صوتی برای شب یلدا

داستان صوتی «نارنج یلدا» داستانی نوشته محمدهادی محمدی با گویندگی سهیلا فلاح‌پور است.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌‌ی ننه گلاب

قصه‌‌ی ننه گلاب

‏‎یک روز صبح، وقتی ننه‌ گلاب از خواب بیدار شد،‌ دید دنیا خیلی کثیف شده است. چادرش را بست به کمرش و آمد کنار حوض مرمرش. دنیا را برداشت، انداخت توی طشت.

ادامهٔ نوشته ...
نمایش‌نامه الاغی روی پل

نمایش‌نامه الاغی روی پل

برگرفته از نوشته بانوراما جافا ترجمه به قصه از سرور پوریا
نویسنده نمایش‌نامه: بهروزغریب پور

نمایشنامه «الاغی روی پل»، نمایش مناسبی است که به شیوه «اجرای نمایش با نقاب» قابل اجراست. برای این کار نقاب حیوانات را با استفاده از الگوهای وسط جنگ و همچنین طرح چهره حیوانات مختلف بسازید و سپس با آن‌ها نمایش را اجرا کنید.

ادامهٔ نوشته ...
داستان صوتی «نارنج یلدا»

داستان صوتی «نارنج یلدا»

داستان صوتی «نارنج یلدا» داستانی نوشته محمدهادی محمدی با گویندگی سهیلا فلاح‌پور است که به مناسبت جشن شب یلدای ۱۳۹۶ از سوی تارنمای کتابک، وابسته به موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان منتشر می‌شود.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌ی قدیمی آقا کوزه

قصه‌ی قدیمی آقا کوزه

قصه قدیمی آقا کوزه، یک متل آذربایجانی

یکی بود، یکی نبود. در افسانه ها و فرهنگ توده مردم آمدست؛ یه کوزه ئی بود. یه روز صبح سرپوششو گذاشت و راه افتاد بره شیره دزدی. رفت و رفت و رفت ... تا تو راه رسید به یه کژدم.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌ی پوپک

قصه‌ی پوپک

یکی بود یکی نبود، پویکی در جنگل برای خودش لانه و آشیانه داشت. روزی هوای تماشای شهر به سرش زد، آمد توی شهر و بالای دیوار بلندی نشست و آواز را ول داد. بچه که صدای آواز پوپک را شنیدند رفتند توی این فکر که دامی بگسترند و پوپک را بگیرند.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌ی دختر پادشاه

قصه‌ی دختر پادشاه

توجه: آنچه می‌خوانید از قصه‌های عامیانه جهان است و بارگذاری آن در سایت کتابک تنها به‌منزله‌ی آشنایی با این‌ گونه‌ی ادبی است. محتوای این قصه‌ها شاید مناسب کودکان امروز ما نباشد. لطفاً در انتخاب و خواندن این قصه‌ها برای فرزندان‌تان دقت کنید.

در زمان قدیم پادشاهی بود که هفت پسر داشت و از دختر بدش می آمد. زنش حامله بود و پادشاه قصد سفر داشت. مسافرت‌های قدیم هم خیلی طول می کشید. پادشاه پسرانش را صدا زد و گفت: «من به سفر می روم اگر مادرتان پسر زایید تاج مرا سر او بگذارید و در کالسکه‌ی زرین بنشانیدش و روزی که از سفر پرگشتم به پیشواز من بیاوریدش، اما اگر دختر بود بکشیدش و خونش را در شیشه‌ای بریزید و موقع بازگشت من بالای دروازه آویزان کنید تا من آن را سر بکشم.»

ادامهٔ نوشته ...
روباه و خروس

قصه‌ی روباه و خروس

یکی بود یکی نبود خروسی بود دنیا دیده که چند بار گرفتار روباه شده بود و هر بار با افسونی از چنگ روباه در رفته بود، روزی در بیرون ده سرگرم دانه چینی بود که از دور دید روباهی به سمتش بدو بدو می آید. خروس نتوانست بگریزد و خودش را به ده برساند. ناچار به بالای درخت نارون کهنی که در آن نزدیکی بود پرید. روباه پایین درخت آمد و گفت: ای خروس! چرا تا مرا دیدی بالای درخت پریدی؟ خروس گفت: پس می خواستی بیایی و دست به گردنت شوم.

ادامهٔ نوشته ...
بز زنگوله پا

قصه‌ی بز زنگوله پا

یکی بود – یکی نبود، بزی بود که بهش می گفتن بز زنگوله پا، این بز سه تا بچه داشت، شنگول، منگول، حپه ی انگور. این ها با مادرشان در خانه ایی نزدیک چراگاه زندگی می کردند.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌ی خاله سوسکه

قصه‌ی خاله سوسکه

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. یک خاله سوسکه بود، که در این دار دنیا، جز یک پدر کسی را نداشت. یک روز پدره گفت: "من دیگر نمی توانم خرج تو را بدهم، پیر شده ام و زمین گیر، پاشو، فکری به حال خودت بکن!" گفت: "چه کنم، کجا برم؟" گفت: "شنیده ام در همدان عمو رمضانی است پولدار که از دخترهای ریز نقش خوشش می آید، پاشو برو خودت را به او برسان، که اگر همچین کاری بکنی و خودت را توی حرم سرایش بیندازی نانت توی روغن است." 

ادامهٔ نوشته ...
 پیرزن

قصه‌‌ی قدیمی پیرزن

یکی بود یکی نبود، یک پیرزن بود، خانه ای داشت. به اندازه ی یک غربیل. اطاقی داشت، به اندازه یک بشقاب. درخت سنجدی داشت، به اندازه ی یک چیله جارو. یک خرده هم جل و جهاز سرهم کرده بود، که رف و طاقچه اش خشک و خالی نباشد.

ادامهٔ نوشته ...
قصه‌ دم دوز

قصه‌ دم دوز

یکی بود یکی نبود. پیرزنی بود که توی خانه ایی زندگی می کرد و به اندازه ی خودش بخور و نمیر اندوخته داشت، که نیازش به در وهمسایه نیفتد. یک روز نشسته بود. موشی از لانه اش درآمد و آمد سر حوض که آب بخوره.

ادامهٔ نوشته ...

عضویت در کانال تلگرام