قصه شب صوتی

شنیدن قصهٔ شب مزایای زیادی برای کودکان دارد. در این برگه قصه‌های شب به صورت صوتی برای کودکان دبستانی و کودکان پیش‌دبستانی قابل دسترس است. اگر امکان قصه گفتن ندارید اینجا به شما کمک می‌کند.

اگر خودتان دوست دارید برای فرزندتان قصه بگویید به صفه قصهٔ شب مراجعه کنید.

آیرین شکمو، قصه صوتی
آیرین هر روز یک ظرف پُر از بستنی می‌خورد. البته این که زیاد اشکالی نداشت؛ اشکال اینجا بود که آیرین تنها به خوردن بستنی راضی نمی‌شد. اون یک ظرف شکلات کاکائویی، یک آبنبات چوبی، یک پاکت سیب‌زمینی سرخ‌شده، و سه تا بطری نوشابهٔ گازدار می‌خورد. مامان به آیرین هشدار داد: «آیرین، نباید این قدر هله‌هوله...
پیشی تازه، قصه صوتی
مامان برای بریجت یک گربه خرید. – «اسم پیشی، ملوسکه و خیلی بازیگوشه. اگر چه خوشش نمیاد، باید اون رو هفته‌ای یک بار بشویی، و هر روز صبح باید بهش غذا بدی.» بریجت گفت: «باشه… باشه….» مامان به بریجت هشدار داد و گفت: «باید مواظب باشی به پیشی خیلی خوراکی ندی، چون چاق و تنبل می‌شه و نمی‌تونه دنبال موش‌ها...
بچه گربه روی درخت، قصه صوتی
رایلی دوست داشت گربه‌ها رو دنبال کنه. توی خونهٔ اون‌ها چهار تا گربه بود و رایلی همیشه دنبالشون می‌دوید و سعی می‌کرد دُمشون رو بکشه. مادر رایلی می‌گفت: «بسه دیگه رایلی، این کار رو نکن! با این کار گربه‌ها رو می‌ترسونی و ممکنه اتفاقی براشون بیفته.» اما رایلی به حرف‌هایی که مادرش می‌گفت توجه نمی‌کرد....
 یکی از روزهای مامان عنکبوت، قصه صوتی
مامان عنکبوت، رنگ سیاهی داشت و به تازگی شوهرش را از دست داده بود و حالا چهار بچه‌اش را تماشا می‌کرد. اون همهٔ چیزهایی را که یک مامان عنکبوت باید به بچه‌هاش بیاموزه،‏ به اون‌ها یاد داده بود: این که چطور تار بتنند و شکار کنند. چطور شبنم صبحگاهی روی تارها را بنوشند. اون هر روز بهشون الفبا یاد می‌داد....
چهل تیکه، قصه صوتی
اسباب‌بازی که گریگوری بیشتر از همه دوست داشت، یک زرافهٔ پارچه‌ای بود به اسم «چهل‌تیکه». هر جا که می‌رفت، چهل‌تیکه رو با خودش می‌برد. اگر گریگوری و خانواده‌اش برای خوردن غذا به غذاخوری شیک می‌رفتند، چهل‌تیکه هم می‌رفت. اگر برای گردش به پارک می‌رفتند، چهل‌تیکه در همهٔ گشت‌وگذارها همراه گریگوری بود....
ویولت گل‌گلی، قصه صوتی
گونه‌های ویولت سرخ می‌شد. وقتی که کسی در بارهٔ چشم‌ها، لبخند، یا لپ‌های گوشتالود ویولت به او چیزی می‌گفت، سرخ می‌شد. گونه‌هاش مثل آتش، گل می‌انداخت و مژه‌هاش می‌لرزید. مامان ویولت برای اون یک کلاه زیبا و یک لباسِ زرشکی قشنگ خرید. ویولت برای امتحان، اون‌ها رو پوشید و وقتی که دید چقدر به موهای تیره‌...