شعر برای نوجوانان

شعر امروز، شعر از اسدالله شعبانی
... زیرا که آفتاب خود ذره‌ای ز پیکره‌ی کهکشان ماست باید همیشه بود   تا آفتاب شد. بی­پرده و کنایه بگوییم که شعر، چیزی نیست جز گفت‌وگوی ساده‌ی دل‌ها البته حرف­‌های دل ما، باید به ژرفناكی دریا باشد. زیرا که در نهفت کلام آفتاب معنایی‌ست، چونان که در صدف...   اسفند ۹۲
شعر گل سرخ زیبای من از ویلیام ‌بلیک
به دستم داد روزی مهربانی گلی از روشنی در شب چراغی که زیباتر از آن هرگز نیاورد  بهار مهربان درهیچ باغی ولیکن من گل زیبای او را  به دستش دادم و با مهر گفتم: «گلی در باغچه دارم شکفته که صبح از خنده‌اش چون گل شکفتم!» به دیدار گل خود رفته، گفتم که با پروردنش شادم شب و روز دمی زیبایی و شادابی او نخواهد...
شعر کودکان شعله‌ور از اسدالله شعبانی
به همراهم منیژه و مهربانی‌هایش به پیشوازم درا سراسيمه، با گیسوانی در باد و میخکی بر لبان. خیابان تا خيابان کجاوه‌ی خورشید از شیشه‌های شکسته می‌گذرد. پشت پرچین‌هایی از آتش صدایم کن، با دستانی که از لایه‌های ویرانی می‌جنبند. در بی‌تو انتهایی تمام درختان را می‌گریم بر زمینی نا استوار می‌گذرم در بی‌...
شعر آمدن از اسدالله شعبانی
ترا به آمدنی بزرگ می‌خواهم که دریچه‌ها آسمان را همه در آغوش گیرند و خورشيد در ادامه‌ی زمین، بوسه‌هایمان باشد بر ایمان باشد   مرداد۶۷
شعر بیا دوباره برويم از اسدالله شعبانی
تو مهربان بودی و تکه تکه، دلت را به برگ‌ها دادی و از نهایت اندیشه‌های ویرانی, به اعتماد عظیم گاه تکیه زدی و دست‌هایت - مانند رودهای بلند - تمام پنجره‌ها را به کوچه مهمان کرد و عشق آبی شد که ما به دانش سبز گیاه تازه شویم تو مهربان بودی و خوب می‌دانستی که دوستی زیباست و خوب می‌دانستی که مهربانی...
شعر ادامه‌ی ما با هم از اسدالله شعبانی
بر آب‌های نقره می‌گذری در سادگی ماه با جزیره‌هایی از ستاره بر گیسوان سالیانی بر این، عشق را با من به دور ترين آسمان می‌خواهی به بدايت گندم، تا بلوغ دست‌ها را به آفتاب برسانیم در آفتاب اگر تکه زمینی از آن ماست، بگذار  تا ادامه‌ی ما باشد ادامه ما با هم تا زندگی را در جام‌های سادگی بنوشیم  و عشق را در...
شعر خواب پنجم از صفورا نیری
خواب ديدم: پنج گنجشک بازیگوش  از راه رسیدند و یکی یکی نشستند لب پنجره. شروع کردند به گفت‌­وگو. زبان‌شان را می‌­فهمیدم اما نمی­‌توانستم به همان زبان جای دانه‌ها را نشان‌شان بدهم  نمی­‌توانستم بگویم: ارزن‌های لذیذ و تازه در پاکتی قهوه‌­ای  گوشه­‌ی ایوان مانده‌­اند منتظر. چیزهای دیگری هم هست،  من هم...
شعر ای ماه از دبلیو.اچ.دیویز
ای ماه، ‌ای زیبای نزدیک و درخشان جان و دلم را کرده زیباییت سرشار از شوق تو چون کودکی هستم که گاهی خواهد تو را از آسمان با گریه‌ی‌زار  دستان خود را می‌گشاید، می‌برد پیش  تا گرم بفشارد تو را بر سینه‌ی خویش امشب بسی مرغان که می‌خوانند آواز  تور تو ریزد بر گلوی نرم آن‌ها اما سکوت ژرفی من دارد نوایی...
شعر رستگاری دل از اسدالله شعبانی
زمانه تیره‌تر از چشم­‌های بسته­‌ی ماست جهان شکسته‌­تر از قامت شکسته­‌ی ماست یکی شکوفه نمی‌­بندد این درختان را که خاک، خسته از اندیشه‌های خسته­‌ی ماست چرا نه آنکه به نه توی خویش بگریزیم که آنچه مانده هم از آتش نشسته­‌ی ماست گسسته باد همان دست‌های پیوسته کز این معامله خواهان دسته دسته­‌ی ماست به...
شعر پرسه‌های شبانه از اسدالله شعبانی
حساس می‌کنم همه مدارهای فضایی ترا به غفلت پرسه می‌کشند می‌خواهم در اکنون تو تست برآرم ما که زمین را به سرگردانی نمی‌خواستيم  ما، بر لبخند و تعارف پیر می‌شویم. من، تو را به آبی‌ترین لحظه‌ها آرزو مندم اگر چه دیگران عشق را به افسانه‌ها می‌برند و تو را معمولی می‌خواهند من هرگز زمین را بی‌تو نپذيرفته‌ام...
شعر راه عشق از اسدالله شعبانی
به دوستانم، پراکنده در میهن ... و ما دریغ و درد را نشسته‌ایم چون آبگینه در صفای خویشتن شکسته‌ایم تمام لب تمام بال، بسته‌ایم و برگ‌های دوستی به دست باد می‌رود و حرف‌ها و عشق‌ها یکی یکی زباع یاد می‌رود که شاخه‌های دست ما شکسته است تو رفته‌ای و راه عشق بسته است بیا که با درخت‌ها یکی شویم بهار جاودانه...
شعر مثل توکا از اسدالله شعبانی
سبز، مانند بهار رنگ دستان تو را می‌گویم من، دلم می‌خواهد مثل باران باشم که بیارم خود را قطره قطره قطره روی موسیقی خاک. من دلم می‌خواهد آفتابی باشم يا اناری به درخت، یا دلی باشم بر نیزه­ی عشق من دلم می­خواهد توی هر کوچه که آوازی هست، مثل توکا باشم  روی یک شاخه ی سبز بسرایم خود را با توام ! - گوش بده...