محمود کیانوش

شعر اَخم نکن! از محمود کیانوش
کودکم، چهره‌ات آسمان آبی من است. نازنین، خنده‌ات صبح آفتابی من است. اَخم می‌کنی و باغ سینه‌ام خالی از گل و گیاه می‌شود. جان من، که آسمانِ صاف بود، ابر می‌شود، سیاه می‌شود. باز شو، شکفته باش، مثل روی آفتاب و روی ماه. کودک عزیز من، بخند: قاه، قاه، قاه!        قاه، قاه، قاه!
شعر گل‌ها از محمود کیانوش
گل‌ها را من می‌بینم گل می‌چینم گل می دانم گل اما هر یک از این گل‌ها نامی زیبا از رویی خوش می‌گویم گل می‌بویم گل می‌خوانم گل دارد نامی با پیغامی از بویی خوش
شعر کبوتر کاغذی از محمود کیانوش
بادبادک سفیدم باد که آمد هوا رفت کَلّه و دم تکان داد یواش یواش بالا رفت تو آسمان آبی شد مثل یک کبوتر نخ را که شُل می‌کردم بازهم می‌رفت بالاتر کوچک شد و کوچک شد شد قد یک ستاره یک دفعه باد نخش را کشید و کرد پاره انگار که یک شکارچی تیری انداخت به بالش کبوتر کاغذی گیج خورد و بد شد حالش زد چندتایی...
شعر بره‌ی کوچولو از محمود کیانوش
بره‌ی خوشگل سفید کوچک چاق تُپُلی چشم سیاه لب کلفت برف تن زبان گلی بَع بَع تو به گوش من چهچه بلبلان باغ چشم تو با نگاه گرم مثل شب پر از چراغ تو دره‌ها بچر، بدو بگرد و جست و خیز کن آن بدن لطیف را تو چشمه‌ها تمیز کن
شعر منظره از محمود کیانوش
پاشو، پاشو، کوچولو از پنجره نگاه کن با چشم‌های قشنگت به منظره نگاه کن آن بالا، بالا خورشید تابیده در آسمان یک رشته کوه پایین‌تر پایین‌ترش درختان نگاه کن، آن دورها کبوتری می‌پرد شاید برای بلبل از گل خبر می‌برد
شعر قناری از محمود کیانوش
یک روز صبح جمعه دلتنگ و خسته بودم از بس که در اتاقم تنها نشسته بودم دیدم که چشم‌هایم دیگر نمی‌توانند خط درشت را هم با راحتی بخوانند باد بهار از در آمد به هوشم آورد آواز آشنایی با خود به گوشم آورد در خانه‌ی مجاور می‌خواند یک قناری با چهچهی دل انگیز یک نغمه‌ی بهاری بستم کتاب و دفتر رفتم که توی ایوان...
شعر جویبار و رود و دریا از محمود کیانوش
یک روز، چشمه ساری، باریک چون نواری، از کوه سر درآورد، گردید جویباری. با خنده و ترانه بر کوه شد روانه، از مارپیچ دره می‌رفت شادمانه. راهش که تنگ می‌شد خیلی زرنگ می‌شد، با سنگ‌های سر سخت مشغول جنگ می‌شد. شاد از بهار می‌رفت، با پشتکار می‌رفت، از شوق کشتزاران امیدوار می‌رفت. خود را به سنگ می‌زد در خاک...
شعر کجا رفتی؟ از محمود کیانوش
کجا رفتی؟         - کبوتر جان، کجا رفتی؟                           - نمی‌آیم، نمی‌آیم. بیا بر بام ما بنشین.                                   بگو بامت صفایش کو؟ برایت دانه می‌ریزم،                                   بگو شهر پُر از دودت. توتوک، توک توک، توتوک برچین.                هوایش کو، هوایش کو...
شعر باغ الفبا از محمود کیانوش
- کیست؟ کیست؟ - های! هو! باد خَزانَم، بگو باغ الفبا کجاست؟ آمده‌ام، تند و سرد، تا ببرم برگ زرد، بازکن، اینجا کجاست؟ - باد سرد، قاه، قاه! خوب به ما کن نگاه، در بَرِ گل‌های ما نیست تو را هیچ کار، هست همیشه بهار باغ الفبای ما.
شعر دریا از محمود کیانوش
هر کجا چشم می‌رود آب است از افق تا افق همه دریاست. آب آیینه‌ای است پهناور صورت آسمان در آن پیداست. خنده‌ی گرم و روشن خورشید بر تن سردِ آب می‌ریزد. موج در پیش موج می‌خوابد موج از پشت موج می‌خیزد. می‌کشد آب دامنش را نرم بر تن پاک ماسه‌های کبود. می‌برد لذت از نوازش آب ساحل بی خیال خواب آلود. دست دریا...
شعر مرد تنها ستاره‌ای مرده‌ست از محمود کیانوش
مرد تنها ترانه‌­ای غمناک در خیال لبان خاموش است، پیش از آن که­ش به یاد آرد کس در میان کسان فراموش است. مرد تنها شکوفه‌­ای تاریک مانده بر شاخ‌سار پاییز است، نا چشیده بهار را، جامش از زمستان سرد لبریز است. مرد تنها ستاره‌­ای مرده‌­ست در سپهر وجود سرگردان: نه مداری، نه گردشی روشن، بین بود و نبود...
شعر هیچ‌کس تنها نیست از محمود کیانوش
آسمان تاریک است، هیچ‌­جا پیدا نیست. روشنایی مرده‌­ست، خبر از فردا نیست. از کسانم امشب یک نفر این­جا نیست. در دل تاریکم روزنی هم وا نیست. با خودم می­‌گویم: «غمی از این­‌ها نیست: یک نفر از مردم در کنارم تا نیست، در سرم چون امشب باغی از آوا نیست. غیر از این تنهایی هست غم؟ نه!ها؟ نیست!» پچپچی می‌­...
شعر آسمان، ای روشن و تاریک از محمود کیانوش
آسمان، ای­روشن و تاریک، روز و شب بسیار زیبایی؛ شب به رنگ آب­نوس، اما روزها هم­رنگ دریایی. گاه گم هم­چون خیالی، گاه چون حقیقت خوب پیدایی. گاه آن بالا، بسی دوری، گاه پنداری که این‌جایی. شب هزاران چشم بیداری، با همه گرم تماشایی. روز در غربال خورشیدت خرده‌ی الماس پالایی. یک جهان تو زمین ماست، تو پر...
شعر برجی تمام برف از محمود کیانوش
هرگز ندیده‌­ام زیباتر از تو کوه، این‌­قدر سرافراز، این‌­قدر با شکوه. گاهی نهان شوی در آشیان ابر؛ گاهی برآوری سر از میان ابر. قصری تمام سنگ، برجی تمام برف، شهری تمام خواب، خوابی تمام ژرف. با نور ماه در آیینه‌­ای کبود؛ یا گوهری سپید بر سینه‌­ای کبود. با آنکه در دلت آتش نهفته‌­ای، از برف چهره را...
شعر باران و سلام سبز از محمود کیانوش
بیا، ای­‌خوش خبر باران اسفند، سلام سبز فروردین بیاور؛ برای شاخ‌ساران برهنه فراوان جامه‌‌ی رنگین بیاور. بگستر بر زمین فرش زمرد، بریز الماس‌تر در جویباران، که می‌­آید به سوی حجله‌ی باغ عروس دل­فروز نوبهاران. ببار، ‌ای مهربان باران اسفند، که از مهر تو خاک ما بهشت است؛ غروب گریه­‌ات در سینه‌ی دشت...
شعر من زندگی را دوست می‌دارم از محمود کیانوش
تا نور بینایی جان را فروزد در چراغ چشم، تا آفتاب از آسمان مهر گل برمی‌­افشاند به باغ چشم، من دیدن هر چیز را در هر جای این جهان بیکرانه دوست می‌­دارم. این زندگی این است، باید بکوشم در تماشایش، با هر چه دارد، هر چه می‌­بخشد، خوب و بدش را، زشت و زیبایش، با قطره‌های شادی و دریای غم­‌هایش، همیشه،...
شعر پرده‌ی زرد از محمود کیانوش
باد پاییز از میانه‌ی دشت می­‌دود گاه تند و گاه آرام به در باغ می‌­رسد خسته، می­‌کند با زبان سرد سلام. باغ افتاده است خواب­‌آلود، داغ از آفتاب تابستان. نفسش از غبار و گرما تنگ تشنه‌ی یک نسیم و یک باران. به خیالش که در پی مرداد ماه اردیبهشت آمده است؛ دختر پاک و شادمان نسیم ناگهان از بهشت آمده است....
شعر قاصدک از محمود کیانوش
قاصدک، راست بگو، از کجا آمده‌­ای؟ با چه پیغام خوشی نزد ما آمده‌­ای؟ ای که بر اسب نسیم می­‌شوی نرم سوار، می­‌کنی با دل شاد همه­‌جا گشت و گذار، همه در خانه‌ی خود می­‌پذیریم تو را؛ می­‌دویم از پی تو تا بگیریم تو را. ولی از بس سبکی می‌­روی با نفسی؛ خوش نداری که خورد بر تنت دست کسی. هست تا اسب نسیم...
شعر چشم‌هایم را که می‌بندم از محمود کیانوش
چشم­‌هایم را که می‌­بندم شب می‌­آید در جهان سر؛ آفتاب و آن صفای روز می­‌رود از آسمان سر. چشم­‌هایم را که می‌­بندم آن­چه پیدا هست تنهایی است؛ در سیاهی­‌های تنهایی آن­چه پیدا نیست زیبایی است. چشم‌­هایم را که می‌­بندم زندگی دیگر نمی‌­خندد؛ باغ نور و رنگ و زیبایی در به چشم بسته می‌­بندد. چشم­‌های بسته...
شعر درخت شب از محمود کیانوش
شب درختی سیاه و بزرگ است، پخش در آسمان شاخسارش. چون هوا خوب تاریک گردد، گردد آغاز فصل بهارش. شاخه در شاخه و برگ در برگ، سایه بر سایه چون کوه بر کوه، برگ بر برگ: بسیار، بسیار، شاخه بر شاخه: انبوه، انبوه. از غروب این درخت سیاهی رفته رفته برآرد شکوفه، از هزاران هزاران ستاره تا سحرگاه دارد شکوفه...