داستان کوتاه طنز برای نوجوانان

گران‌ترین تخت‌خواب دنیا!
داخل سالن پر از کسانی بود که برای شرکت در حراج آمده بودند. توی این شلوغ‌پلوغی یکی از رفقای قدیمی هم را دیدم... پرسید: تو اینجا چی‌کار داری؟ همون کاری که تو داری!  در حقیقت هیچ‌کدامِ ما کاری نداشتیم... رفیق‌ قدیمی گفت: من پارسال بازنشسته شدم. الان یک‌ساله که هرجا می‌شنوم اثاثیه حراج می‌کنن، می‌رم...
بله قربان!
بله قربان! اطاعت می‌شه قربان! قسمتِ پخش ۹ نفر کارمند داشت. دور تا دور اتاق نشسته بودیم و سرمان گرم کار خودمان بود. تمام کارمند‌ها قدیمی بودند، به‌جز من و کریم که تازه استخدام شده بودیم. به همین دلیل، هنوز رئیس‌کل را نمی‌شناختم و وقتی وارد اتاق ما شد،  از جایم بلند نشدم؛ اما یکی از رفقا که پشت سرم...
مگر در مملکت شما خر نیست؟!
مثل کسی که دندانش درد می‌کند، یک دستش را روی صورتش گرفته و دست دیگرش را روی سرش گذاشته بود. ناراحت و پریشان وارد اتاق شد و با عصبانیت شروع به غرغر کرد: تف! آبرومون رفت! بیچاره شدیم! قیافه و سرووضعش نشان می‌داد آدم آبروداری است. خیلی تعجب کردم و گفتم: بفرمایید بشینید... انگار حرف مرا نشنیده باشد،...