داستان کوتاه طنز برای نوجوانان

ما به استقبال نمی‌رویم...!
سرگروهبان با دو ژاندارم سوار بر اسب وارد دهکده «ایلخیک» شدند. قیافه هر سه نفر سوار اخم‌آلود بود و روی اسب‌هایشان ماندند. فرماندهان خشمگین نشسته بودند وقتی وارد میدان ده شدند سرگروهبان شلاقی به اسب خود زد حیوان روی دو پایش بلند شد، بچه‌های پابرهنه ده که اطراف چشمه مشغول گل بازی بودند پا به فرار...
ضیافت
دو سر طنابی را که به کمر شلوار وصله دارش به جای کمربند بسته بود توی شلوارش فرو کرد و به طرف عده زیادی از مردم که دور مردی را گرفته بودند رفت... ناطق با هیجان و شور زیادی مشغول سخنرانی بود. مرد فقیر وقتی چشمش به تریبون و ظرف آب افتاد خوشحال شد و با خود گفت: - حتماً اینجا جشن هست؟ اگه به خاطر افتتاح...
تلافی...!
توی اتوبوس یک نفر برای دوستش تعریف می‌کرد: «امروز صبح زود از خانه بیرون آمدم... می‌خواستم سوار اتوبوس بشوم...از کوچه که بیرون آمدم دیدم اتوبوس توی ایستگاه ایستاده، با سرعت شروع به دویدن کردم...چیزی نمانده بود دستم را به دستگیره بگیرم و سوار شوم که اتوبوس حرکت کرد!...دنبال اتوبوس دویدم و صدا زدم:...
سگ فلان آقا
احسان بیک یکی از بهترین مأمورین اداره آگاهی است و تابه‌حال سرقت‌های بزرگی را کشف کرده و سارقین زبردستی را دستگیر نموده. به همین جهت همیشه دست و بالش بند است و در مدت ۱۴ سال خدمت پلیسی موفق نشده یک هفته مرخصی بگیرد و تمدد اعصابی بکند!!. ماه پیش، از پس دوندگی‌های زیاد و اصرار و خواهش بسیار موفق شد...
چیزی که عوض داره گله نداره!
سن احمد آقا به سی سال رسیده بود ولی هنوز همسر دلخواهش را پیدا نکرده و مجرد زندگی می‌کرد. البته پیدا نکردن همسر دلخواه بهانه بود. دلیل اصلی اینکه احمد آقا نتوانسته بود زن بگیرد نداشتن کار حسابی و درآمد کافی بود. یک آدم بیکار و تنها که هشتش گرو «نه» است وقتی زن هم بگیرد و بچه‌دار هم بشود خدا می‌داند...
مقصر اصلی
حرف‌های مردی که روبرویم نشسته بود، نشان می‌داد دیوانه است و یا لااقل به مرض روحی گرفتار می‌باشد... چیزهای عجیب و غریبی می‌گفت و اصرار داشت من تمام گفته‌های او را باور کنم. دلم نمی‌آمد توی ذوقش بزنم و با هر زحمتی بود خودم را کنترل می‌کردم. او یک ریز و پشت سرهم حرف می‌زد: - خواهش می‌کنم تا وقتی حرف‌...
شعر بگو...!
بدون مقدمه گفت: - شما که یک نویسنده هستید حتماً این مطلب را می‌دانید؟ باتعجب پرسیدم: - چه مطلبی را می‌دانم؟ - در ضمیر اغلب هنرمندان و نویسندگان علاقه به جنایت وجود داره. خیلی خونسرد و آرام گفتم: - منظورتان اینه که هنرمندها و نویسنده‌ها دلشون می خواد آدم بکشند؟ - البته نه به این معنی که شما فکر می‌...
هرکس خوب‌تر بدود برنده است!!!
هفتاد و دو سه سال داشت...ولی قیافه‌اش نشان نمی‌داد برای نوه زیبا و ۲۲ ساله‌اش خواستگار آمده بود... داماد از خانواده‌های سرشناس و متمول شهر بود و درجه دکترا داشت بااین‌حال پیرمرد به پسر و عروسش گفت: لازم نیست شما دخالت کنین من باید شخصاً با داماد حرف بزنم... پسرش با تعجب پرسید: - پدر درباره چی...
لوستر پنج شاخه...!
مدت‌ها بود کار و کسبی و درآمدی نداشتم. روز تا شب بی‌پول و بی‌هدف توی قهوه‌خانه‌ها پرسه می‌زدم و آخر شب دست‌خالی به خانه برمی‌گشتم. توی قهوه‌خانه با مرد کوتوله و چاقی آشنا شدم که کارش خریدوفروش اسباب خانه و ماشین‌آلات اسقاط و خرت‌وپرت بود. تصمیم گرفتم مقداری از اسباب و اثاثیه‌ام را بفروشم. آنچه را...
وقاحت هم حدی داره...!
سوار اتوبوس «ازمیر» شدم...می‌خواستم به «بایرام اوغلو» برم...بایرام اوغلو شصت کیلومتر تا استانبول فاصله دارد... ده دقیقه از ساعت حرکت اتوبوس گذشته بود ولی حرکت نمی‌کرد. مسافرین شروع به غر و...غر...کردند...یکی از مسافرها گفت: - دو نفر نیامدن منتظر اوناست... یکی دیگه سر شو از پنجره اتوبوس بیرون برد و...
سگ اصیل
برای دو هفته به یکی از کشورهای همسایه سفر کردم...در آنجا یک هفته کار داشتم. یک هفته هم میهمان سفیر کبیر که از دوستان دوران تحصیلی‌ام بود می‌شدم... روز اولی که به آنجا رسیدم چون مصادف با افتتاح کنگره سازمان ملل بود نتوانستم سفیر را ملاقات کنم... ناچار شب را توی یکی از هتل‌ها گذراندم. فردای آن روز...
آدم پرکار
بعضی اشخاص مثل درهای دوطرفه میمونن دائماً روی پاشنه‌هاشون حرکت می‌کنند... وقتی هم کسی از میان در عبور نمیکنه تا مدتی درها خودبه‌خود باز و بسته میشن!! «جناب آقا» هم از تیپ آدم‌های فرفره‌ای بود. صبح ساعت ۹ صبح مهمان‌ها را در اسکله بدرقه کرد... ساعت نه و چهل دقیقه به پیشواز هیئت تجارتی خارجی به...
تامین مسکن
در سال ۱۹۳۸ دولت تصمیم گرفت برنامه خانه‌سازی در سرتاسر کشور را شروع کند و برای تمام مردم مملکت اعم از کارمند و کارگر شاغل و بازنشسته حتی پیشه وران جزء، خانه‌های ارزان قیمت با اقساط طویل‌المدت بسازد و تحویل دهد تا خاطر عموم از این مشکل بزرگ راحت شود! از هر وزارتخانه یک نفر نماینده معرفی شد تا به...
عقل مردم به چشمشان است؟
تلفن دفترم زنگ زدم گوشی را برداشتم از اون طرف صدای شخصی که معلوم بود آدم مسنی است به گوشم رسید: - خواهش می‌کنم حسن بیک صحبت کند. - خودم هستم بفرمایین... - حضرتعالی خودتان هستید؟ امیدوارم ناراحتتان نکرده باشم... از کلمات (حضرتعالی) (جنابعالی) و امثال اینا خیلی بدم میاد. گفتم: - خواهش می‌کنم کارتان...
دیوانه
پزشک بیمارستان در حالی‌که با انگشتش یکی از مریضان روحی را نشان می‌داد گفت: - خواهش می‌کنم یک خورده بیشتر دقت کنین منظورم همون مریضیه که زیر آن درخت استراحت می‌کنه. در آن واحد سر ۶ - ۷ نفر از پزشکان متخصص امراض روحی از پشت پنجره مشاهده شد. پزشکی که بین آن‌ها از همه جوان‌تر بود ادامه داد. این دفعه...
عمو ژنرال
عمو جانم یک افسر بازنشسته است ... مرد مهربان و خونگرمی است. ویلای بزرگش به قدری ساکت و آرام و زیباست که آدم خیال می‌کند بهشت همین جاست ... همیشه هم با اصرار زیاد از ما دعوت می‌کند به دیدش برویم، «سورهای» خوبی می‌دهد، اما از بس‌ که حرف می‌زند طرف سرسام می‌گیرد. لذت سور خوردن و استراحت در ویلا از...
وقتی که دزد به دزد می‌رود!
زن زیبا و شیک پوشی سر پل بزرگ استانبول داد می‌کشید: «آهای ... آهای کمک کنین .... کیفم رو برد ... کمک.. دزد رو بگیرین نذارین فرار کنه.» در یک لحظه رفت و آمد عابرین قطع شد و همه متوجه جهتی که آن زن نشان می‌داد شدند. مرد پا برهنه و ژنده پوشی که کف زن را قاپیده بود با تقلای عجیبی پله‌ها را چهار تا یکی...
اول باید خرها را از بین برد...
وقتی بخش‌دار تغییر کرد تمام اهل قصبه از ته دل خوشحال شدند...  علتش هم این بود که بخش‌دار قبلی می‌خواست سکوهای جلوی خانه‌ها و دکان‌های ما را بردارد ... هرچی می‌گفتیم: «جناب بخش‌دار این سکوها برای سوار و پیاده شدن از روی الاغ‌ها لازمه وما نمی‌تونیم بدون (سکو) الاغ سواری کنیم. به‌خرجش نمی‌رفت که نمی‌...
شلوارهای وصله‌دار نوشته رسول پرویزی
غم و شادی با هم مسابقه داشتند،‌ حیاط مدرسه غرق درخنده و گریه بود. شاگردی كه از دالان مدرسه می‌گذشت. لب و لوچه‌اش آویزان بود. اما وقتی به حیاط می‌رسید، موج شادی بچه‌ها محاصره‌اش می‌كرد و آن‌وقت او هم مثل همه‌ی بچه‌ها می‌خندید. این خنده‌ها، خنده‌ قبا سوختگی بود. ماجرا چه بود؟ آقای ناظم صد بار گفته...
‌به من چه مربوطه...!!!
دایی‌جونم همیشه به ما نصیحت می‌کرد: -تا می‌تونین به مردم کمک کنین ... عدم همکاری و کمک به هم‌نوع حال ملت و مملکت ما را به این روز انداخته.. یادتون باشه کلمه «به‌من چه مربوطه» را از زندگی‌تان حذف کنین همیشه طرف‌دار حق و حقیقت باشین و پیوسته به هم‌وطنانتان کمک کنین. ما جز اطاعت کردن و (چشم گفتن) چاره...