داستان کوتاه طنز برای نوجوانان

عمو ژنرال
عمو جانم یک افسر بازنشسته است ... مرد مهربان و خونگرمی است. ویلای بزرگش به قدری ساکت و آرام و زیباست که آدم خیال می‌کند بهشت همین جاست ... همیشه هم با اصرار زیاد از ما دعوت می‌کند به دیدش برویم، «سورهای» خوبی می‌دهد، اما از بس‌ که حرف می‌زند طرف سرسام می‌گیرد. لذت سور خوردن و استراحت در ویلا از...
وقتی که دزد به دزد می‌رود!
زن زیبا و شیک پوشی سر پل بزرگ استانبول داد می‌کشید: «آهای ... آهای کمک کنین .... کیفم رو برد ... کمک.. دزد رو بگیرین نذارین فرار کنه.» در یک لحظه رفت و آمد عابرین قطع شد و همه متوجه جهتی که آن زن نشان می‌داد شدند. مرد پا برهنه و ژنده پوشی که کف زن را قاپیده بود با تقلای عجیبی پله‌ها را چهار تا یکی...
اول باید خرها را از بین برد...
وقتی بخش‌دار تغییر کرد تمام اهل قصبه از ته دل خوشحال شدند...  علتش هم این بود که بخش‌دار قبلی می‌خواست سکوهای جلوی خانه‌ها و دکان‌های ما را بردارد ... هرچی می‌گفتیم: «جناب بخش‌دار این سکوها برای سوار و پیاده شدن از روی الاغ‌ها لازمه وما نمی‌تونیم بدون (سکو) الاغ سواری کنیم. به‌خرجش نمی‌رفت که نمی‌...
شلوارهای وصله‌دار نوشته رسول پرویزی
غم و شادی با هم مسابقه داشتند،‌ حیاط مدرسه غرق درخنده و گریه بود. شاگردی كه از دالان مدرسه می‌گذشت. لب و لوچه‌اش آویزان بود. اما وقتی به حیاط می‌رسید، موج شادی بچه‌ها محاصره‌اش می‌كرد و آن‌وقت او هم مثل همه‌ی بچه‌ها می‌خندید. این خنده‌ها، خنده‌ قبا سوختگی بود. ماجرا چه بود؟ آقای ناظم صد بار گفته...
‌به من چه مربوطه...!!!
دایی‌جونم همیشه به ما نصیحت می‌کرد: -تا می‌تونین به مردم کمک کنین ... عدم همکاری و کمک به هم‌نوع حال ملت و مملکت ما را به این روز انداخته.. یادتون باشه کلمه «به‌من چه مربوطه» را از زندگی‌تان حذف کنین همیشه طرف‌دار حق و حقیقت باشین و پیوسته به هم‌وطنانتان کمک کنین. ما جز اطاعت کردن و (چشم گفتن) چاره...
نشانه‌ی چپی‌‌ها و راستی‌‌ها
برای کتک خوردن یک انسان دلایل و بهانه‌‌های متعددی وجود دارد... یکی به دلیل لاغری زیادش کتک می‌خورد و دیگری به دلیل اینکه خیلی چاق است، کتک نوش جان می‌‌کند. من در عرض بیست سال دو بار کتک خوردم، دفعه‌‌ی اول به دلیل لاغری‌ام بود و بار دوم به دلیل چاقی‌‌ام.... باور کنید به‌جز این دو موضوع تقصیر دیگری...
مردی که عقب عدالت می‌گشت
پدرم گفت : دورموش، پسرم، این سودای شهر رفتن که به سرت زده، بیا و محض رضای خدا فراموش کن، شهر مثل ده نیست. اگه وسط خیابون از تشنگی جون بدی هم هیچ‌کسی پیدا نمی‌شه یه قطره آب بریزه تو حلقت. ولی من به حرف‌هایش گوش ندادم و گفتم: آخه پدر، با هزار لیره‌‌ای که تو سال بهم می‌دی که نمی‌تونم زندگی کنم. بس که...
مملکت به‌ طرف پرتگاه می‌ره!
صدای شترق سیلی محکمی توی قهوه‌خانه پیچید... مشتری‌ها که مشغول بازی تخته‌نرد و دومینو بودند و آن‌ها که صحبت می‌کردند، در آن واحد ساکت شدند. حتی شاگرد قهوه‌چی‌‌ها و چای‌‎ریز که همیشه عادت دارند مرتب با استکان ‌و نعلبکی بازی کنند و سروصدا راه بیندازند، سکوت کردند. تمام سرها به طرف محلی برگشت که صدای...
گران‌ترین تخت‌خواب دنیا!
داخل سالن پر از کسانی بود که برای شرکت در حراج آمده بودند. توی این شلوغ‌پلوغی یکی از رفقای قدیمی هم را دیدم... پرسید: تو اینجا چی‌کار داری؟ همون کاری که تو داری!  در حقیقت هیچ‌کدامِ ما کاری نداشتیم... رفیق‌ قدیمی گفت: من پارسال بازنشسته شدم. الان یک‌ساله که هرجا می‌شنوم اثاثیه حراج می‌کنن، می‌رم...
بله قربان!
بله قربان! اطاعت می‌شه قربان! قسمتِ پخش ۹ نفر کارمند داشت. دور تا دور اتاق نشسته بودیم و سرمان گرم کار خودمان بود. تمام کارمند‌ها قدیمی بودند، به‌جز من و کریم که تازه استخدام شده بودیم. به همین دلیل، هنوز رئیس‌کل را نمی‌شناختم و وقتی وارد اتاق ما شد،  از جایم بلند نشدم؛ اما یکی از رفقا که پشت سرم...
مگر در مملکت شما خر نیست؟!
مثل کسی که دندانش درد می‌کند، یک دستش را روی صورتش گرفته و دست دیگرش را روی سرش گذاشته بود. ناراحت و پریشان وارد اتاق شد و با عصبانیت شروع به غرغر کرد: تف! آبرومون رفت! بیچاره شدیم! قیافه و سرووضعش نشان می‌داد آدم آبروداری است. خیلی تعجب کردم و گفتم: بفرمایید بشینید... انگار حرف مرا نشنیده باشد،...