قصه‌های خنده‌دار برای نوجوانان

جای نشستن
زن و شوهر خسته و وامانده وارد دفتر معاملاتی شدند، روی دیوارها  پر از نقشه زمین‌های فروشی و آگهی آپارتمان‌های اجاره‌ای بود، توی دفتر دو تا میز تحریر بزرگ دیده می‌شد. کسی که پشت میز بالای دفتر نشسته بود عینک به چشم داشت و روزنامه مطالعه می‌کرد. دومی که داشت با تلفن حرف می‌زد کچل بود. مرد عینکی سرش را...
می‌خواست خانه بسازد
از دوران کودکی، معنی مستأجری را می‌دانست و برای همین همیشه با خودش می‌گفت: «هر چه بادا باد، باید صاحب‌خانه‌ای بشوم.» مهم‌ترین خاطرات زمان کودکی‌اش رفتن از یک خانه مستأجری به خانه مستأجری دیگر بود، یادش می‌آمد که در هر اسباب‌کشی پدر و مادرش با هم دعوا و بعد قهر می‌کردند. همیشه لوازم شکستنی را لابه...
راه جلوگیری از بیکاری!
نماینده حزب که از مرکز آمده بود راجع به پیشرفت شهرها و طرق مختلف مبارزه با بیکاری و اثر کمک‌های دولت در انجام این امر صحبت می‌کرد: «اگر نظر بنده را بخواهید معتقدم تنها با کمک‌های دولت می‌توان بیکاری را از شهرها ریشه‌کن کرد.» یعقوب آقا یکی از معتمدترین شهر که تابه‌حال ساکت و آرام در گوشه‌ای نشسته...
مشکوک می‌شوم!
اوایل سال‌های جنگ دوم جهانی، اسماعیل آقا صندوقدار یک شرکت بود... اسماعیل آقا یک زن و سه تا بچه داشت و با خودش چهار نفر می‌شدند. در آن سال‌های قحطی و گرانی نان دادن یک خانواده‌ی چهار نفری کار آسانی نبود. به همین جهت کاری که نباید بشود شد و اسماعیل آقا صندوقدار صاحب شرکت فوراً متوجه کسری موجودی صندوق...
در دنیا چه آدم‌های احمقی پیدا میشه!
انور چاخان، یکی از مشتری‌های پر و پا قرص زندان بود... امروز می‌رفت بیرن فردا برمی‌گشت. یک بار برنامه‌اش به هم خورد... دوران آزادیش سه هفته طول کشید رفقاش تو زندان خیلی بهانه شو می‌گرفتند چون هر وقت (انور) توی بند بود سر بچه‌ها را گرم می‌کرد و داستان‌های خنده دارش باعث می‌شد زندانی‌ها غم و غصه...
ما به استقبال نمی‌رویم...!
سرگروهبان با دو ژاندارم سوار بر اسب وارد دهکده «ایلخیک» شدند. قیافه هر سه نفر سوار اخم‌آلود بود و روی اسب‌هایشان ماندند. فرماندهان خشمگین نشسته بودند وقتی وارد میدان ده شدند سرگروهبان شلاقی به اسب خود زد حیوان روی دو پایش بلند شد، بچه‌های پابرهنه ده که اطراف چشمه مشغول گل بازی بودند پا به فرار...
ضیافت
دو سر طنابی را که به کمر شلوار وصله دارش به جای کمربند بسته بود توی شلوارش فرو کرد و به طرف عده زیادی از مردم که دور مردی را گرفته بودند رفت... ناطق با هیجان و شور زیادی مشغول سخنرانی بود. مرد فقیر وقتی چشمش به تریبون و ظرف آب افتاد خوشحال شد و با خود گفت: - حتماً اینجا جشن هست؟ اگه به خاطر افتتاح...
آدم عصبانی...!
چند نفر آدم ریز و درشت و چاق و لاغر، پیرمردی مسن و استخوانی را درحالی‌که دست‌ و پایش می‌لرزید، داخل اتاق افسر کشیک کلانتری هل دادند و یک‌صدا گفتند: «جناب سروان ما از دست این پیرمرد شاکی هستیم، این آقا به همه‌ی ما فحش داده.» جناب سروان روبه جوان خوش‌تیپی که جلوتر از همه ایستاده بود کرد و پرسید: «...
تلافی...!
توی اتوبوس یک نفر برای دوستش تعریف می‌کرد: «امروز صبح زود از خانه بیرون آمدم... می‌خواستم سوار اتوبوس بشوم...از کوچه که بیرون آمدم دیدم اتوبوس توی ایستگاه ایستاده، با سرعت شروع به دویدن کردم...چیزی نمانده بود دستم را به دستگیره بگیرم و سوار شوم که اتوبوس حرکت کرد!...دنبال اتوبوس دویدم و صدا زدم:...
سگ فلان آقا
احسان بیک یکی از بهترین مأمورین اداره آگاهی است و تابه‌حال سرقت‌های بزرگی را کشف کرده و سارقین زبردستی را دستگیر نموده. به همین جهت همیشه دست و بالش بند است و در مدت ۱۴ سال خدمت پلیسی موفق نشده یک هفته مرخصی بگیرد و تمدد اعصابی بکند!!. ماه پیش، از پس دوندگی‌های زیاد و اصرار و خواهش بسیار موفق شد...
اول باید خرها را از بین برد...
وقتی بخش‌دار تغییر کرد تمام اهل قصبه از ته دل خوشحال شدند...  علتش هم این بود که بخش‌دار قبلی می‌خواست سکوهای جلوی خانه‌ها و دکان‌های ما را بردارد ... هرچی می‌گفتیم: «جناب بخش‌دار این سکوها برای سوار و پیاده شدن از روی الاغ‌ها لازمه وما نمی‌تونیم بدون (سکو) الاغ سواری کنیم. به‌خرجش نمی‌رفت که نمی‌...
شلوارهای وصله‌دار نوشته رسول پرویزی
غم و شادی با هم مسابقه داشتند،‌ حیاط مدرسه غرق درخنده و گریه بود. شاگردی كه از دالان مدرسه می‌گذشت. لب و لوچه‌اش آویزان بود. اما وقتی به حیاط می‌رسید، موج شادی بچه‌ها محاصره‌اش می‌كرد و آن‌وقت او هم مثل همه‌ی بچه‌ها می‌خندید. این خنده‌ها، خنده‌ قبا سوختگی بود. ماجرا چه بود؟ آقای ناظم صد بار گفته...
‌به من چه مربوطه...!!!
دایی‌جونم همیشه به ما نصیحت می‌کرد: -تا می‌تونین به مردم کمک کنین ... عدم همکاری و کمک به هم‌نوع حال ملت و مملکت ما را به این روز انداخته.. یادتون باشه کلمه «به‌من چه مربوطه» را از زندگی‌تان حذف کنین همیشه طرف‌دار حق و حقیقت باشین و پیوسته به هم‌وطنانتان کمک کنین. ما جز اطاعت کردن و (چشم گفتن) چاره...
نشانه‌ی چپی‌‌ها و راستی‌‌ها
برای کتک خوردن یک انسان دلایل و بهانه‌‌های متعددی وجود دارد... یکی به دلیل لاغری زیادش کتک می‌خورد و دیگری به دلیل اینکه خیلی چاق است، کتک نوش جان می‌‌کند. من در عرض بیست سال دو بار کتک خوردم، دفعه‌‌ی اول به دلیل لاغری‌ام بود و بار دوم به دلیل چاقی‌‌ام.... باور کنید به‌جز این دو موضوع تقصیر دیگری...
مردی که عقب عدالت می‌گشت
پدرم گفت : دورموش، پسرم، این سودای شهر رفتن که به سرت زده، بیا و محض رضای خدا فراموش کن، شهر مثل ده نیست. اگه وسط خیابون از تشنگی جون بدی هم هیچ‌کسی پیدا نمی‌شه یه قطره آب بریزه تو حلقت. ولی من به حرف‌هایش گوش ندادم و گفتم: آخه پدر، با هزار لیره‌‌ای که تو سال بهم می‌دی که نمی‌تونم زندگی کنم. بس که...
مملکت به‌ طرف پرتگاه می‌ره!
صدای شترق سیلی محکمی توی قهوه‌خانه پیچید... مشتری‌ها که مشغول بازی تخته‌نرد و دومینو بودند و آن‌ها که صحبت می‌کردند، در آن واحد ساکت شدند. حتی شاگرد قهوه‌چی‌‌ها و چای‌‎ریز که همیشه عادت دارند مرتب با استکان ‌و نعلبکی بازی کنند و سروصدا راه بیندازند، سکوت کردند. تمام سرها به طرف محلی برگشت که صدای...
گران‌ترین تخت‌خواب دنیا!
داخل سالن پر از کسانی بود که برای شرکت در حراج آمده بودند. توی این شلوغ‌پلوغی یکی از رفقای قدیمی هم را دیدم... پرسید: تو اینجا چی‌کار داری؟ همون کاری که تو داری!  در حقیقت هیچ‌کدامِ ما کاری نداشتیم... رفیق‌ قدیمی گفت: من پارسال بازنشسته شدم. الان یک‌ساله که هرجا می‌شنوم اثاثیه حراج می‌کنن، می‌رم...
بله قربان!
بله قربان! اطاعت می‌شه قربان! قسمتِ پخش ۹ نفر کارمند داشت. دور تا دور اتاق نشسته بودیم و سرمان گرم کار خودمان بود. تمام کارمند‌ها قدیمی بودند، به‌جز من و کریم که تازه استخدام شده بودیم. به همین دلیل، هنوز رئیس‌کل را نمی‌شناختم و وقتی وارد اتاق ما شد،  از جایم بلند نشدم؛ اما یکی از رفقا که پشت سرم...
مگر در مملکت شما خر نیست؟!
مثل کسی که دندانش درد می‌کند، یک دستش را روی صورتش گرفته و دست دیگرش را روی سرش گذاشته بود. ناراحت و پریشان وارد اتاق شد و با عصبانیت شروع به غرغر کرد: تف! آبرومون رفت! بیچاره شدیم! قیافه و سرووضعش نشان می‌داد آدم آبروداری است. خیلی تعجب کردم و گفتم: بفرمایید بشینید... انگار حرف مرا نشنیده باشد،...