صفورا نیری

شعر خواب هشتم از صفورا نیری
خواب دیدم:  بشقابی سفید  زیر درختی سبز، جا مانده  با یک سیب زرد و صورتی در دلش. سیب­‌ها، زیبا هستند اما آن سبب چیز دیگری بود... با خودم گفتم: برش می‌­دارم تماشا می‌­کنم می‌­بویم دوباره در بشقاب می­‌گذارم...! دوباره در بشقاب می­‌گذارم...! بیدار شدم از خواب. همه جا را گشتم دنبال سیب نه برای تماشا نه...
شعر خواب هفتم از صفورا نیری
خواب دیدم: یاد آن قدر تند می‌­آمد که پرنده­‌ها را با خود می‌­برد... پرستوها درست مثل تصویرشان در نقاشی­‌ها بودند.  پس از ماه‌­ها دوری می‌­آمدند تا برای مدتی پیش ما بمانند.  برگشته بودند بی‌اشتباه به همان نقطه‌­ای که ترکشی کرده بودند چندی پیش،  بی‌خبر از حمله­‌ی باد که غافلگیرانه، آن­‌ها را با خود...
شعر خواب ششم از صفورا نیری
خواب دیدم: زیر آفتاب ظهر  ایستاده­‌ام در حیاط مدرسه به انتظار دوستی که عادت داشت تا لحظه‌­ی آخر بماند در جلسه‌ی هر امتحانی. زیر آفتاب ظهر ذهنم هم گرم شده بود! جواب‌های درست  یکی یکی یادم می‌­آمد! می­‌خواستم راهی پیدا کنم  ورقه‌­ام را پس بگیرم  بنشینم تا لحظه‌­ی آخر  سر فرصت، جواب­‌ها را دوباره...
شعر خواب پنجم از صفورا نیری
خواب ديدم: پنج گنجشک بازیگوش  از راه رسیدند و یکی یکی نشستند لب پنجره. شروع کردند به گفت‌­وگو. زبان‌شان را می‌­فهمیدم اما نمی­‌توانستم به همان زبان جای دانه‌ها را نشان‌شان بدهم  نمی­‌توانستم بگویم: ارزن‌های لذیذ و تازه در پاکتی قهوه‌­ای  گوشه­‌ی ایوان مانده‌­اند منتظر. چیزهای دیگری هم هست،  من هم...