قصه و داستان برای کودکان ۳ - ۶ سال

سارا و ببری
عصر بود. یک دختر کوچک قشنگ با مادرش از کوچه‌ای می‌گذشت. این دختر سارا بود. سارا با مادرش به خانه‌ی خاله مریم می‌رفت تا ببری را ببیند. خاله مریم گربه‌ی بزرگ و قشنگی داشت. گربه‌ی خاله مریم یک ماه بود که پنج تا بچه زاییده بود. همه‌ی بچه گربه‌ها قشنگ بودند. سارا، روزی که بچه گربه‌ها را دید یکی از آن‌ها...
موهای علی
مادر توی خانه بود. علی و دوستش فرید، پیش مادر آمدند. علی گفت: «مادر، فرید می‌خواهد برود و موهایش را کوتاه کند. اجازه می‌دهید که من هم با او بروم و موهایم را کوتاه کنم؟» مادر گفت: «بله، تو هم برو.» علی و فرید از خانه بیرون آمدند. سر کوچه‌ی آن‌ها یک آرایشگاه بود. علی و فرید توی آرایشگاه رفتند....
خرگوش کوچولو و دوستانش
پاییز بود. هوا سرد شده بود. صبح زود خرگوش کوچولو از خانه بیرون آمد. رفت که غذایی پیدا کند. توی مزرعه را گشت دوتا هویج پیدا کرد به خانه برگشت. یکی از هویج‌ها را خورد. خواست هویج دوم را هم بخورد، به یاد دوستش بره‌ی کوچولو افتاد. با خودش گفت: «شاید بره‌ی کوچولو چیزی پیدا نکرده باشد که بخورد. خوب است...
دیو کوچولوی مهربان
سال‌ها پیش، در جایی دور، جنگل بزرگی بود. کنار آن جنگل کوه بزرگی بود. در آن کوه غار بزرگی بود، توی آن غار چند تا دیو بزرگ و یک دیو کوچک زندگی می‌کردند. دیوهای بزرگ خیلی زشت بودند. هرکدام دوتا شاخ و یک دم خیلی زشت داشتند ولی دیو کوچولو اصلاً زشت نبود. دوتا شاخ و یک دم کوچک داشت که آن‌ها هم زشت نبودند...
قور، قور، قور
مریم دختر عموی جمشید بود. مریم در دهی نزدیک شهر زندگی می‌کرد. چند روز بود که با پدر و مادرش به خانه‌ی جمشید آمده بود. زمستان بود. هوا خیلی سرد بود. یک شب مریم و جمشید توی اتاق نشسته بودند و باهم بازی می‌کردند. مریم گفت: «جمشید، تو می‌توانی صدای گربه دربیاوری؟» جمشید گفت: «بله، آن وقت مثل گربه...
همسایه‌های تازه
مهرداد خواهر و برادر نداشت. او و پدر و مادرش در خانه‌ای بیرون از شهر زندگی می‌کردند. توی کوچه‌ی آن‌ها فقط دوتا خانه بود. توی یکی از این خانه‌ها مهرداد و پدر و مادرش زندگی می‌کردند. خانه‌ی دیگر خالی بود. مهرداد خیلی تنها بود. راه کودکستان دور بود مهرداد نمی‌توانست به کودکستان برود. خیلی دلش می‌خواست...
خرس کوچولوی شکمو
روزی بود، روزگاری بود. توی یک جنگل بزرگ، خرس کوچولویی با مادرش زندگی می‌کرد. این خرس کوچولو، خوب خرسی بود. هر کار که مادرش می‌گفت می‌کرد. تمیز و خوش اخلاق بود فقط یک عیب داشت. هرچه غذا می‌خورد سیر نمی‌شد. برای همین بود که هر جا، هر غذایی پیدا می‌کرد می‌خورد. مادرش می‌گفت: «اگر این قدر غذا بخوری،...
لاک‌پشتی که لاکش کج بود
وقتی که لاک پشت کوچولو از تخم بیرون آمد، مادرش آنجا بود. مادر اسم او را سنگی گذاشت. بعد رویش را به لاک پشت‌هایی که دور او جمع شده بودند کرد و گفت: «سنگی لاک پشت قشنگی است، نه؟» لاک پشت‌ها نگاهی به سنگی انداختند و سرشان را تکان دادند. هیچ یک از آن‌ها چیزی نگفت. آن‌ها نمی‌خواستند مادر سنگی را ناراحت...
سوت بابک
عصر بود. بابک و پدر بزرگش به گردش رفته بودند. وقتی که به خانه برمی‌گشتند، پدر بزرگ برای بابک یک سوت خرید، یک سوت قرمز و قشنگ. سوت بابک صدای خوبی داشت. بابک از صدای سوت خودش خوشش آمد. شب شده بود. پدر بزرگ و بابک به خانه رسیدند. بابک شام خورد و خوابید. بابک صبح زود از خواب بیدار شد. از رختخواب بیرون...
شعر ای ایران از اسدالله شعبانی
زیبا زیبا زیبایی ای ایران میهن خوب مایی ای ایران هم کوه و جنگل داری هم صحرا هم باغ و بوستان داری هم دریا من یک دنیا خاکت را دارم دوست من این خاک پاکت را دارم دوست هرجای تو قشنگ است سرتا سر تو مهربان با مایی چون مادر زیبا زیبا زیبایی ای ایران میهن خوب مایی ای ایران