داستان برای کودکان ۱۰ - ۱۲ سال

بلبل سرگشته
بچه‌ها! «شب دراز است و قلندر بیدار و بیکار»... بنابراین پس از افسانه زنگوله به پا داستان بلبل سرگشته را بشنوید! این هم از همان افسانه‌های کهن است که به همه جا رفته است. یکی بود، یکی نبود، یک زن و شوهری بودند، که خیلی باهم مهربان بودند و هم دیگر را دوست می‌داشتند. این‌ها یک پسر و یک دختر داشتند. پسر...
کک به تنور
یکی بود، یکی نبود. ککی بود با مورچه‌ای، که باهم یار و یاور بودند و یک روز کک به مورچه گفت: «من خیلی گرسنه‌ام، باید با یک چیزی شکمم را وصله پینه کنم.» مورچهه گفت: «منم مثل تو» گفتند: «خوب، چه بگیریم، چه نگیریم، اگر گردو بگیریم پوست دارد، کشمش بگیریم دم دارد، سنجد بگیریم هسته دارد. بهتر این است که...
کلاغ و روباه
یکی بود، یکی نبود. در جنگلی کلاغی برای خودش میان درخت نارونی لانه‌ای درست کرده بود که اگر روزی تخم بگذارد بتواند تخم‌ها را جوجه کند و جوجه‌ها را پرورش بدهد و بزرگ کند و به پرواز درآورد. پس از چندی پنج شش تا تخم کرد و بیست و یک روز روی تخم‌ها خوابید و از گرمی بدنش به آن‌ها دمید تا جوجه‌ها سر از تخم...
فرشته‌ی نگهبان
پدرش پیش از تولد او در جنگ کشته شده بود. وقتی که مادرش هم مرد، «کیت» تنهای تنها شد. عمو «ناگی» و خاله «میلی» کیت را پیش خودشان به مزرعه بردند. مزرعه‌ی عمو ناگی در یکی از دهکده‌های مجارستان بود. او با زنش خاله میلی و پسرشان جانسی در آن مزرعه زندگی می‌کردند. جانسی سه سال از کیت بزرگ‌تر بود. کار عمو...
مروارید در شکم ماهی
در زمان‌های پیش، وقتی که حضرت سلیمان بر قوم یهود حکومت می‌کرد، در شهر اورشلیم زن و شوهر پیری زندگی می‌کردند. پیرزن پنبه می‌ریسید و نخ درست می‌کرد. پیرمرد نخ ها را به بازار می‌برد و می فروخت. با پولی که از فروش نخ‌ها به دست می‌آورد بازهم پنبه می‌خرید و غذای روزانه‌ی خود و زنش را تهیه می‌کرد. یک روز...
بر لبه‌ی پرتگاه
جلال و محسن فکر می‌کردند که مزرعه‌ی آن‌ها زیباترین جای دنیاست. مزرعه‌ی آن‌ها زیباترین جای دنیا نبود، ولی مزرعه‌ی کوچک و قشنگی بود. مزرعه خیلی کوچک بود. محصولی که از آن به دست می‌آمد حتی برای خوراک یک سال خانواده‌ی آن‌ها هم کافی نبود. دور تا دور این مزرعه تپه‌های سبز و خرم بود. پشت یکی از تپه‌ها...
پنج‌تا لوبیا در یک غلاف
در مزرعه‌ای، بوته‌ی لوبیایی روییده بود. لای برگ‌های این بوته، توی یک غلاف، پنج‌تا لوبیا پهلوی هم نشسته بودند. لوبیاها سبز بودند و غلاف هم سبز بود. برای همین بود که لوبیاها فکر می‌کردند که همه‌ی دنیا سبز است. غلاف هر روز بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شد. لوبیاها خانه‌ی گرم و راحتی داشتند. روزها آفتاب به آن‌...
پوپک
یکی بود، یکی نبود. پوپکی در جنگل برای خودش لانه و آشیانه داشت. روزی هوای تماشای شهر به سرش زد، آمد توی شهر و بالای دیوار بلندی نشست و آواز را ول داد. بچه‌ها که صدای آواز پوپک را شنیدند رفتند توی این فکر که دامی بگسترند و پوپک را بگیرند. سرگرم دام گستری شدند. پوپک وقتی این را دید خنده را سر داد. در...
دوازده برادر
در روزگاران گذشته پادشاه و ملکه‌ای در کمال صلح و صفا زندگی می‌کردند. آن‌ها دوازده فرزند داشتند که همه پسر بودند. روزی از روزها پادشاه به همسرش گفت: «اگر فرزند سیزدهم که قرار است متولد شود، دختر باشد کاری می‌کنیم که همه پسرها بمیرند تا دخترمان ثروت‌های سرشار داشته‌باشد و تنها وارث کشور ما بشود.» و...
روباه پیر
در زبان فارسی درباره‌ی روباه مثل‌ها داریم و چنان که گفته‌ام او را جانوری حیله گر و نادرست و دو رو دانسته‌اند و افسانه‌ها از او آورده، اینک افسانه‌هایی که از روباه حیله گر به دستم آمد چاپ و پخش می‌کنم، بشنوید: روباهی بود که در میان روباهان به افسونگری زبان زد همه شده بود و نه تنها مرغ و خروس‌ها از...
هانسل و گرتل
هیزم‌شکن بینوایی با زن و دو فرزندش، یکی پسر به نام هانسل و دیگری دختر به نام گرتل در حاشیه جنگل بزرگی زندگی می‌کردند. هیزم‌شکن غذای چندانی برای سیرکردن شکم خود و خانواده‌اش نداشت و یک‌بار که سراسر کشور را قحطی فراگرفته‌بود فراهم‌کردن نان روزانه آن‌ها نیز برایش میسر نبود. یک شب که هیزم‌شکن بسیار...
شغال
بعضی‌ها به جای روباه گفته‌اند که شغال این کارها را کرد و در کتاب مثنوی هم که یک بخش از این افسانه را آورده است آنجا هم شغال است و آن افسانه این است: شغالی رفت در خُم رنگ. وقتی بیرون آمد دید سبز و زرد شده است. پیش شغال‌ها رفت و خودنمایی کرد. شغال‌ها دورش جمع شدند و گفتند: «ای شغال کی مرده که تو عزیز...
غوزه
بچه‌ها! «باد آورده را باد می‌برد». این مثل را شنیده‌اید؟ اگر شنیده‌اید پس داستانش را هم بشنوید: گنجشکی بود، بالای دیوار بلندی لانه داشت. روزی توی بیابان دنبال آب و دانه می‌گشت، که باد از پنبه زار یک پنبه دانه آورد و جلوش بر زمین زد. گنجشک زود آن را به نوکش گرفت و برد توی لانه‌اش، به همسایه‌اش نشان...
شیر شکر
یکی بود، یکی نبود. خارکنی بود، که خری داشت. هر روز به دشت و بیابان می‌بردش. خار بارش می‌کرد، کار از گرده‌اش می‌کشید، آخر شب هم یک مشت کاه پاک نکرده جلوش می‌ریخت. خر از این زندگی به ستوه آمد. رفت توی این فکر که چه جور ریشش را از چنگ خارکن در بیاورد؟ عقلش به اینجا قد داد که دیگر کاه نخورد و خودش را...
ناهاری برای چهل پسر عمو
روزگاری در سرزمین هندوستان، در ایالات کُجرات، مردی زندگی می‌کرد که «بالوشا» نام داشت. بالوشا مردی پولدار، ولی خسیس و ترسو بود. دلش نمی‌خواست حتی یک شاهی از پول‌هایش را خرج کند. بالوشا چهل پسر عموی فقیر داشت ولی هیچ یک از این پسر عموها حتی خانه‌ی بالوشا را هم ندیده بود. روزی بالوشا از کنار نخلستانی...
دُرنای سفید تنها
«هر سال درست روز اول بهار، دُرنای تنهای کوه‌های قفقاز، از پناهگاه زمستانیش از میان ابرهای قله‌ی کوه، پروازکنان پایین می‌آید. از حرکت بال‌های او موجی از گرما به وجود می‌آید. این گرما سبب می‌شود که گیاهان کوه سر از خواب زمستانی بردارند. درنای سفید و تنها پروازکنان می‌آید تا به آبگیر ته دره برسد. در...
شعر ای ایران از اسدالله شعبانی
زیبا زیبا زیبایی ای ایران میهن خوب مایی ای ایران هم کوه و جنگل داری هم صحرا هم باغ و بوستان داری هم دریا من یک دنیا خاکت را دارم دوست من این خاک پاکت را دارم دوست هرجای تو قشنگ است سرتا سر تو مهربان با مایی چون مادر زیبا زیبا زیبایی ای ایران میهن خوب مایی ای ایران