افشین علاء

شعر شهر از افشین علاء
آی شهر  آی شهر  ما شدیم  با تو قهر  در تو جز  دود نیست  در دلت  رود نیست  نه گلی  نه درخت  زندگی  در تو سخت  خسته‌ایم از تو ما  می‌رویم  روستا 
شعر بلدم شعر بگویم از افشین علاء
بلدم شعر بگویم  بلدم قصه بخوانم  بلدم خستگی‌ات را به سلامی بتکانم  بلدم پاک و مرتب  بزنم شانه به مویم  بلدم آینه باشم  بلدم راست بگویم  بلدم لانه بسازم ببرم پیش کبوتر  بلدم بیست بگیرم بدهم هدیه به مادر بلدم روی لب تو  گل لبخند بکارم  بلدم مردم دنیا همه را دوست بدارم
شعر بنفشه و بهار از افشین علاء
وقتی که مشکل برف  با آب چشمه حل شد  زنبور پر در آورد  کندو پر از عسل شد  هرجا که قهوه‌ای بود  شد سبز پسته‌ای رنگ هم روی دامن خاک  هم روی صورت سنگ  با این که سبز خوب است  با این که سبزه زیباست  اما دل زمین باز  یک رنگ تازه می‌خواست  این را بهار فهمید  با خود بنفشه آورد  سرتاسر چمن را  رنگ بنفشه پر...