پروین دولت‌آبادی

شعر قصه‌های مادر از پروین دولت‌آبادی
به قصه قصه، مادر، مرا به خواب بردی در آسمان روشن به آفتاب بردی به اختران شب تاب به ماهتاب بردی به قصه قصه گفتی: جهان چه خوب و زیباست! جهان و هر چه در اوست برای شادی ماست تو خوب و مهربان باش جهان زِ مهر برپاست.
شعر اسب سفید از پروین دولت‌آبادی
اسب سفید نقره سُم هم چشم سیاه، هم یال و دُم حیوان رام و مهربان گفتی سخن‌ها بی زبان سبزه‌ی تَر غذای تو نُقل آورم برای تو زین می‌نهم بر پشت تو خوش می‌جهم بر پشت تو پا در رکاب آماده‌ام ای یار خوب و ساده‌ام باهم به صحرا می‌رویم اینجا و آنجا می‌رویم اسب سفید نقره سُم هم چشم سیاه، هم یال و دُم.
شعر می‌روم تا رسم به دریایی از پروین دولت‌آبادی
چشمه جوشید و آب روشن آن گشت در جویبار پاک روان سبزه‌ها در کنار جو رُستند خزه‌ها تن در آب جو شستند نرگس آن تاج زر گرفت به سر آب آیینه دار داد خبر که چه زیباست نرگس خوش بو! خوش نشسته است شاد بر لب جو! بید آشفته کرد گیسو را دید در پای خویش چون جو را رفت آرام جوی تا بَرِ رود ریخت در رود و راه خویش گشود...
شعر روزگارت جاودان نوروز باد از پروین دولت‌آبادی
می‌دَمَد خورشید و می آرد نُوید کز بهاران تازه گردد زندگی مژده آرد سبزه‌ی رقصانِ شاد از جوانی، سرخوشی، پایندگی در بهار عُمری، ای باغ امید برگ و بار زندگی از آنِ توست کشتزار زندگانی پیکرت مایه‌ی هستی همه در جان توست روزگارت جاودان نوروز باد راستی را، روز تو نوروز توست دانش اندوزی، هنرآموز باش کامیاری...