گفت‌وگو با «رناتا لیوسکا»  تصویرگر کتاب کودک

گفت‌وگو با «رناتا لیوسکا» تصویرگر کتاب کودک

با «رناتا لیوسکا» تصویرگر برنده‌ی جایزه‌ی کتاب کودک، به‌ویژه پر فروش‌ترین کتاب روزنامه «نیویورک تایمز»، «سکوت وقت کتاب خواندن»[۱]، و نویسنده و تصویرگر کتاب «واگن قرمز»[۲] گفت‌وگو انجام داده‌ایم. لیوسکا سه‌بار نامزد دریافت «جوایز ادبی گاورنور جنرال (فرماندار کل)»[۳] کانادا برای تصویرگری کتاب کودکان شده است. او در سال ۲۰۱۰ برای هنر اصیل (تصویرگری کتاب کودکان) از «انجمن تصویرگران»[۴] نشان طلا دریافت کرد. رناتا لیوسکا زاده‌ی شهر ورشو در کشور لهستان است، اما او اکنون در کَلگَری کانادا زندگی می‌کند.

دوره‌ی متوسطه‌ تحصیلی شما در دبیرستانی سپری شد که برروی رشته‌های هنری تمرکز داشت، آیا در آن‌جا به شما مجسمه‌سازی، نقاشی و طراحی آموزش داده شد؟ آیا برای پذیرش در آن‌جا نمونه کارهایی را ارائه داده بودید؟

بله، دبیرستانم در شهر ورشو در کشور لهستان بود، جایی‌ که در آن بزرگ شدم. در آن زمان همه‌ی بچه‌ها تا پایه‌ی هشتم، تحصیلات ابتدایی یکسانی داشتند، و پس از آن، برای ورود به دوره‌ی متوسطه (کالج)، اقدام می‌کردند. به یاد می‌آورم که دبیر ریاضی‌مان از ما دانش‌آموزان کلاس می‌پرسید در چه مدرسه‌ای می‌خواهیم ادامه تحصیل بدهیم. نوبت من که رسید، به بچه‌های کلاس گفتم که می‌خواهم به هنرستان بروم. دبیرمان از درس‌های من خیلی راضی نبود. چون مشکلات فراوانی در درس ریاضیات داشتم، از این رو دانش‌آموز درس‌خوانی نبودم. دبیرمان گفت که من در آزمون ورودی هنرستان پذیرفته نخواهم ‌شد و به‌جای آن باید به‌دنبال تجارت بروم.

خوب، من قصد داشتم توانایی‌هایم را به دبیرمان نشان بدهم! یک معلم سرخانه گرفتم و خیلی سخت درس خواندم. ما مجبور بودیم نمونه‌ی کارهای‌مان را ارائه بدهیم، حتی در آزمون نقاشی از طبیعت بی‌جان و همچنین در مصاحبه باید شرکت می‌کردیم، مقاله می‌نوشتیم و آزمون ریاضی و مواردی از این دست را انجام می‌دادیم. یادم می‌آید پس از مصاحبه مطمئن شدم که در هنرستان پذیرفته نمی‌شوم، زیرا پاسخم به بیش‌تر سؤال‌ها، "نمی‌دانم" بود!

هنگامی که نتایج امتحان‌ها فرستاده شد، نتوانستم نامم را در فهرست پذیرفته‌شدگان ببینم و حس کردم خُرد شدم! اما پدرم ایستاد و به فهرست نگاه كرد و گفت: "نه، نام تو در لیست هست." پرسیدم: کو اسمم كجاست؟ او گفت: "همین‌جا" و اسمم را نشانم داد و مطمئن شدم که نام من در آن‌جا بود!

مدرسه‌ی قبلی‌ برایم خیلی مناسب نبود، چون من متفاوت بودم؛ اما در هنرستان جا افتادم، چون آن‌جا همه متفاوت بودند! همه مثل من بودند. همه‌ی آن‌ها تصورات و تخیلات بزرگی داشتند و می‌خواستند طراحی و نقاشی یاد بگیرند. ناگهان چیزهای مشترک بسیاری با دیگران پیدا کردم که واقعاً یادگیری را بسیار هیجان‌انگیزتر و آسان‌تر می‌کرد. دیدن رشد همه در هنرستان شگفت‌انگیز بود. در مدت بسیار کوتاهی ما هنرمندان واقعی شده بودیم. هیچ کاری نبود که نتوانم انجام بدهم، به طرز حیرت‌انگیزی در زمینه‌ی زندگی و هنر اطلاعات دریافت می‌کردم.

شما نقاشی‌های‌تان را با عنوان زندگی‌نامه توصیف کرده‌اید، آیا خاطرات خاصی از دوره‌ی کودکی شما در کارهای‌تان دیده می‌شود؟

خاطرات متفاوتی است؛ گاه یک خاطره ویژه است، مانند "روز پر سر و صدای ماشین آتش‌نشانی در مدرسه" از «کتاب پر سروصدا»[۵] نوشته «دبورا آندروود»[۶]. در دوره کودکی‌ام نمایشگاهی برای روز جهانی کودک برگزار می‌شد. در این نمایشگاه صف بزرگی تشکیل شده بود، و نمی‌دانستم چه اتفاقی رخ داده است. بنابراین بالا رفتم تا نگاه کنم. شخصی من را با بچه‌های دیگر در سبد ماشین‌ آتش‌نشانی نشاند و ما همه‌ی راه را بالا رفتیم! کاملاً مطمئن بودم که سبد ۳۶۰ درجه به دور خودش می‌چرخد. وحشت داشتم و از ته حلقم جیغ می‌کشیدم! من مشکل سرگیجه و ترس از ارتفاع داشتم، اما پس از ضربه‌های آن حادثه، گمان می‌کنم درمان شدم، زیرا دیگر از ارتفاع نمی‌ترسم.

گفت‌وگو با «رناتا لیوسکا»  تصویرگر کتاب کودک کانادا

نمونه‌های بیش‌تر مربوط می‌شود در به ‌خاطر سپردن احساسی که در کودکی داشتم. برای نمونه "سکوت وقتی ی که می‌خواهی نامرئی باشی" از کتاب «سکوت وقت کتاب خواندن»، تصویری است که درباره‌ی هر چیزی می‌تواند باشد؛ می‌تواند یک نقاشی بسیار خارق‌العاده باشد. اما هنگامی که آن را تصویرگری کردم، به این می‌اندیشیدم که چه موقع دوست دارم نامرئی شوم. به یاد نمی‌آورم به‌طور خاص احساسی داشته باشم و آرزو کنم کاش هنگام آمپول زدن نامرئی می‌شدم. اما به‌شدت از آمپول می‌ترسیدم و مطمئناً آرزو می‌کردم کاش نامرئی می‌شدم تا آن‌ها نتوانند مرا پیدا کنند و با سوزن آمپول، سوراخم کنند!

به هر حال، چه یک موقعیت داستانی باشد و چه یک زندگی‌نامه، هدفم این است که نقاشی آن اصیل باشد. می‌کوشم به یاد بیاورم که در کودکی چه احساسی داشتم. به این ترتیب کودکان با این احساس می‌توانند همذات‌پنداری کنند و والدین نیز خودشان احساس مشابهی را می‌توانند تجربه کنند.

 

تجربه‌ی تدریس در «کالج هنر و طراحی اَلبرتا»[۱] چه تأثیری بر کار شما در جایگاه یک هنرمند و نویسنده داشته است؟

چند سالی است که تدریس نمی‌کنم، اما دوران بسیار الهام‌بخشی بود. تدریس باعث می‌شود به این فکر کنید که چگونه اثر هنری می‌آفرینید، زیرا درباره‌ی کارهایی که انجام می‌دهید، باید صحبت کنید. و هنگامی که به کار دانش‌جویان نگاه می‌کنید، این کار روند خلاقیت را تصریح میکند، اما شما با آثار دانش‌جویان که به شما چشمانداز و دیدگاه میدهند، از نظر احساسی درگیر نیستید.

می‌دانیم که شما دفترهای طراحی زیادی را پر کرده‌اید. آیا این اتودها نقطه اصلی برای پرورش ایده‌ها و تصویرهای داستانی شما هستند؟

بله، من عاشق نقاشی کردن در دفتر طراحی‌ام هستم؛ چه برای سرگرمی و چه برای کار. گرچه به‌تازگی خیلی روی برچسب‌ها و پوشه‌های کاغذی (که خودم آن‌ها را برش زدم) نقاشی کردم، چون هر سطحی را که روی آن بتوان نقاشی کرد، دوست دارم. شیوه‌ی دلخواهم برای نقاشی، این است که فقط شروع به طراحی کنم و ببینم مدادم مرا به کجا می‌کشاند. مردم اشاره می‌کنند که نقاشی‌های دفتر طراحی‌ام بسیار پیچیده و تمام و کمال است، اما هدفم این نیست. در حقیقت، اگر به این فکر کنم که نقاشی پس از به پایان رسیدنش چگونه خواهد بود، به وجود آوردن یک نقاشی خوب را برایم بسیار دشوار می‌کند. می‌کوشم بر روی به پایان رساندن نقاشی‌ام تمرکز نکنم. بهترین حالت هنگامی است که توجهی نمی‌کنم و فقط نقاشی می‌کنم - تا هنگامی که خودش به پایان برسد.

با این همه، چون در پدید آوردن یک کتاب تصویری باید با دیگران (ویراستارتان) کار کنید، ایده‌های اولیه‌ام را تقریباً به شکل طرح‌های کوچک و بند‌انگشتی و بیش‌تر بر روی برچسب‌های زرد نقاشی می‌کنم. بیش‌تر این طرح‌ها ساده و با بیش‌ترین ریزه‌کاری‌ها نگه‌داری می‌شوند، فقط به اندازه‌ای که امیدوار باشم ویراستار آن‌چه را می‌خواهم نقاشی کنم، درک خواهد کرد. از این راه بیش از اندازه به یک ایده وابسته نیستم. هنگامی که نقاشی‌ را در دفتر طراحی‌ام کامل انجام بدهم، می‌کوشم دوباره به تصویر بندانگشتی نگاه نکنم، چنان که هنگامی که آن را در دفتر طراحی‌ام نقاشی می‌کنم انگار آن را در لحظه خلق می‌کنم، که به‌نظرم همیشه بهترین کارکرد را برایم دارد.

به‌روشنی ابزار اصلی شما در نقاشی‌های‌تان به‌کارگیری از مداد است که پس از آن به کمک نرم‌افزار فتوشاپ، رنگ به‌شکل لایه به آن‌ها افزوده می‌شود. آیا روند کاری‌تان را در آفرینش تصویرهایی با ریزه‌کاری‌های بسیار می‌توانید بیش‌تر شرح دهید؟

نقاشی‌ها با بهره‌گیری از انواع گرافیت (مغز مداد) مداد نوکی ترسیم می‌شوند. سپس نقاشی‌ها با وضوح بسیار اسکن می‌شوند و در نرم‌افزار فتوشاپ باز می‌شوند. برای شفاف‌سازی نقاشی و افزودن لایه‌های رنگی در زیر آن‌ها، چندین لایه‌ در صفحه به‌کار می‌برم؛ لایه‌های فراوان! من بیش‌تر با پرونده‌هایی روبه‌رو می‌شوم که حجم آن‌ها از سه تا پنج گیگابایت است. دوست دارم گزینه‌هایم را در صفحه‌ی فتوشاپ باز نگه دارم، بنابراین تغییرهای فراوانی در چگونگی رنگ‌آمیزی و به پایان رساندن تصویرهای نهایی، انجام می‌دهم. به‌کارگیری از رایانه این توانایی را به من می‌دهد که شادابی یک نقاشی را از دست ندهم، در حالی که اگر مجبور به رنگ‌گذاری دوباره‌ی آن باشم، بسیاری از اتفاق‌های خودانگیخته و شاد یک نقاشی را از دست می‌دهم.

هنگامی که در نرم‌افزار فتوشاپ نقاشی می‌کنم، همچون نقاشی کردن با مداد است و همه‌ی جذابیت و بافت نقاشی را حفظ می‌کند. پوشاندن نقاشی با رنگ باعث از دست رفتن بافت نقاشی می‌شود.

آیا در به‌کارگیری از مداد‌رنگی به‌جای رنگ‌گذاری دیجیتال اندیشیده‌اید؟ درباره‌ی آفرینش طراحی‌های اولیه‌تان در تبلت چه‌طور؟

مدادرنگی مرا جذب نمی‌کند، و اشتیاق و نیازی را در به‌کار بردن آن در خودم احساس نمی‌کنم. این تکنیک به‌راستی مرا هیجان‌زده نمی‌کند، واقعاً مهم است که کارها را به روشی انجام بدهم که طبیعی‌ترین حالت را داشته باشند. من در حال تجربه‌ی نقاشی بر روی صفحه تبلت هستم، و کتاب‌های اخیرم نقاشی‌های زیادی دارند که فقط دیجیتالی هستند. این روش نقاشی گاهی پیش از نقاشی کردن با مداد یا کاملاً به‌جای آن انجام می‌شود. فکر نمی‌کنم که تفاوت آن‌ها را بتوانید تشخیص بدهید، زیرا چه روی کاغذ و چه روی تبلت، فقط به همان شیوه نقاشی می‌کنم.

گاهی دوست دارم طرح‌های اولیه‌ام را به کمک رایانه انجام بدهم، و این تنها به احساسم وابسته است. باید بر بسیاری از موانع خلاقیت چیرگی پیدا کنم. تغییر در روش انجام دادن کارها، یکی از شیوه‌‌های کوشش برای چیرگی بر آن است.

اکنون که کتاب خودتان را نوشته‌اید، آیا نوشتن را ب برای سبک تصویرگری‌‌تان ترجیح می‌دهید، یا از چالشی که در تصویرگری کتاب‌های نویسندگان دیگر ارائه شده است لذت می‌برید؟

فکر می‌کنم هر دو؛ همه چیز پیرامون گفتن یک داستان خوب است. اگر ایده‌ی خوبی برای تصویرگری بتوانم داشته باشم، ترجیحی برای این که ایده از کجا پدیدار می‌شود، ندارم. به این دلیل کتاب نوشتم که ناشرانی که با آن‌ها می‌خواستم کار کنم، هیچ داستانی برای تصویرسازی من نداشتند، بنابراین نیاز به بداهه‌پردازی داشتم. برایم یک روش نسبت به روش دیگر اولویتی ندارد. اولویتم بیش‌تر درباره‌ی نیاز ضروری‌ام به بداهه‌پردازی است. لزوماً مجبور به کار روی داستان‌های خودم نیستم.

آموخته‌ام که نه‌تنها به یک داستان خوب نیاز دارم، بلکه به داستانی نیاز دارم که همه‌ی کسان درگیر با آن، به من اجازه می‌دهند آن را به روش خودم بازگو کنم. هنگام کار روی کتاب، پویایی‌ها و احساسات گروهی فراوانی وجود دارد، بنابراین باید بسیار مراقب باشم که همه‌ی این احساسات در یک صفحه آورده شوند و هیچ‌یک از این افراد، از قبل ایده‌ای از آن‌چه من نقاشی می‌کنم، نداشته باشند؛ چون حتی خودم نیز تا هنگامی که آن را ترسیم نکرده‌ام، نمی‌دانم چه چیزی را نقاشی می‌کنم. در این زمینه «دبورا آندروود» فوق‌العاده بود. او واقعاً از آن‌چه نقاشی کردم پشتیبانی می‌کرد. و همچنین «نینا لادِن»[۲] که «روزی روزگاری یک خاطره»[۳] را نوشت و اهمیت ویژه‌ای داشت، زیرا او خودش کتاب‌هایش را هم می‌نویسد و هم تصویرگری می‌کند.

اکنون بر روی چه پروژه‌های تازه‌ای کار می‌کنید؟

اکنون روی دو کتاب کار می‌کنم، یکی کتاب «مکان‌هایی برای بودن»[۴] نوشته «مک بارنت»[۵] و دیگری کتاب «در انتظار برف»[۶]نوشته‌ی نویسنده جدید «مارشا دائن آرنولد»[۷] است. هر دوی این کتاب‌ها بسیار متفاوت هستند و هریک طنز و جذابیت ویژه‌ی خودش را دارد. کتاب مک بارنت یک چالش بود، زیرا یک مفهوم با پایان کاملاً باز بود و احساس می‌کردم می‌خواهم آن را به‌سمت دیگری سوق دهم، و هنوز کاملاً به‌درستی آن را درک نکرده‌ام و به پدیدار شدن تنش بسیاری انجامید؛ اما چالش ارزشمندی بود، زیرا احساس می‌کنم باعث قوی‌تر شدن کتاب شد و اکنون به طرز خارق‌العاده‌ای از کار درآمده است. اگرچه مفهوم پایان داستان را با نقاشی‌ام کاملاً نتوانستم برسانم، به آن بسیار نزدیک است!

کتاب «در انتظار برف» بیش‌تر شخصیت‌محور است و از این رو بخش بسیاری از سر‌هم کردن آن، خلق شخصیت بوده است. در حقیقت از نویسنده‌ ان اجازه گرفتم که یکی از شخصیت‌های کتاب کتاب را از موش زمستان‌خوا به صاریغ تغییر بدهم. او شرایط کار را بسیار درک می‌کرد و در این‌باره با من همکاری کرد. صحبت از موش زمستان‌خواب شد، «رؤیاهای موش زمستان‌خواب»[۸] نوشته «کارما ویلسون»[۹] کتابی است که اوایل سال آن را به پایان رساندم. همچنان که از نام کتاب پیداست، می‌توان گفت تاکنون این کتاب رؤیایی‌ترین و خیال‌انگیزترین کتابم است.

«از این‌ور، از آن‌ور»[۱۰] کتاب همراه «بوم، اسنوت، تویتی»[۱۱] نوشته‌ی «دورین کرونین»[۱۲] است که در روزهای آخر ماه ژوئن منتشر شده. واقعاً از روشی که در کتاب از این‌ور، از آن‌ور از کار درآمد، خوش‌حال شدم. فکر می‌کنم این داستان شیوه‌ی زندگی خانوادگی‌ام را نشان می‌دهد و به گمانم بچه‌ها و پدرومادرها با آن می‌توانند همذات‌پنداری کنند.

آیا وقتی کودک بودید نقاشی می‌کردید؟

همیشه زیاد نقاشی می‌کردم! من اجازه‌ی انجام دادن بسیاری از کارها را نداشتم، از این رو بیش‌تر وقتم را در اتاقم به تصور دوباره‌ی زندگی سپری می‌کردم و این که چه‌قدر عالی بود اگر همه چیز متفاوت بود. یادم می‌آید کف اتاق دراز می‌کشیدم و به سقف نگاه می‌کردم و تصور می‌کردم زندگی کردن در سقف چه‌قدر زیبا خواهد بود. شاید برای رهایی از آشفتگی و به‌هم ریختگی آپارتمان کوچکی که در آن زندگی میکردیم، فقط یک میز و صندلی بگذاریم. این‌طوری آپارتمان ما یک فضای فوق‌العاده بزرگ و باز خواهد بود. سرانجام این رؤیای روزانه، در انتشار نهایی «روزی روزگاری یک خاطره» به حقیقت پیوست.

کتاب یا کتاب‌های تصویری دلخواه شما در دوره‌ی کودکی‌تان کدام است؟

بله، کتاب‌های تصویری دوست‌داشتنی زیادی داشتم که به من داده شده بود. آن‌ها را واقعاً نخواندم، اما بارها و بارها به تصویرهای‌شان نگاه کردم. آن‌ها روی کاغذ بدون روکش و با رنگ‌های خنثی چاپ می‌‌شدند. شایان ذکر است که در این‌جا حس رنگی من شکل گرفت.

یکی از این کتاب‌ها، مجموعه‌ی داستان‌ و شعر بود و شعر دلخواهم را داشت و یکی از تنها داستان‌هایی بود که واقعاً خواندم. داستان درباره‌ی یک سگ و مشکلاتش بود. شعر بسیار غم‌انگیز بود و با آن بسیار همذات‌پنداری کردم. در روند داستان، سگ به همه‌ی چیزهای غم‌انگیز زندگی‌اش فکر می‌کرد. آن را بارها و بارها با تعمق می‌خواندم و تصویر سگ را نگاه می‌کردم. این باعث شد که احساس کنم تنها نیستم و سگ دقیقاً مانند من است.

حتی در دوران کودکی‌ام نیز همیشه به فراتر از آن‌چه نوشته شده بود، نگاه می‌کردم.

کتاب دیگری که می‌شناختم، نقاشی یک باغ پشت دروازه بود. همیشه تصور می‌کردم که چه چیزی پشت آن دروازه وجود دارد، و داستان‌هایم را درباره‌ی چیزهای دیگر پشت دروازه می‌ساختم، چه شخصیت‌هایی در پشت دروازه زندگی می‌کردند و چه زندگی‌های شگفت‌انگیزی داشتند؟

در پایان به این نکته اشاره می‌کنم که این گفت‌وگو، مانند مصاحبه‌ای است که مدت‌ها پیش، هنگام پذیرفته شدنم در هنرستان انجام شد. واقعاً پاسخی ندارم. نمی‌دانم، هنوز هم میکوشم راه رو به جلویم را پیدا کنم. خیلی چیزها درباره‌ی تلاش برای آفریدن احساسات خوب است که برایم بسیار حسی و غریزی است. هنوز هم می‌کوشم راهی رو به جلو پیدا کنم. خیلی چیزها درباره‌ی تلاش برای آفریدن احساسات خوب است که برایم بسیار حسی و غریزی است. همیشه در جست‌وجوی راه درست تصویرگری هستم، چه با ترسیم آناتومی و زبان بدن، دست و پنجه نرم کنم و یا با تصویرهایم کوشش در خلق داستانی بکنم که خواننده آن را از لحاظ عاطفی درک خواهد کرد، این تلاش همیشه یک نبرد برای سلاخی کردن نقاشی نیست، بلکه راهی برای یافتن اعتماد به‌نفس است؛ اجازه دهید نقاشی به‌طور طبیعی پدیدار شود و با زور پیش نروید. به همان اندازه که در نبرد جست‌وجوی راه درست تصویرگری برنده می‌شوم، به همان اندازه نیز شکست می‌خورم، اما همیشه همه‌ی تلاشم را می‌کنم تا برای چالش بعدی آماده شوم و برخیزم.

از شما برای به اشتراک گذاشتن روند کاری و پروژه‌های در حال انجام‌تان با ما، بسیار سپاسگزارم.

خرید کتاب

کتاب پر سروصدا

به عنوان همراه جذاب کتاب «سکوت وقت کتاب خواندن»، آندروود اکنون برعکس آن درباره‌ی لحظه‌های کاملاً بلند و پر سروصدا در دنیای ما کاوش میکند. یک بار دیگر، همکاری ایده‌ال متن آندروود و تصویرهای لیوسکا در به تصویر کشیدن این لحظه‌های بلند و پر سروصدا برای خوانندگان بی‌نظیر است.

بنگ، ترق و تروق، دقیقاً همچنان که لحظه‌های ساکت بی‌شماری هست، صداهای فراوانی نیز وجود دارد. صداهای خوب (هورااااااا!) صداهای بد (تق توق!) و صداهای بلندی که باعث می‌شود احساس کنید در مرکز توجه هستید (آروغ زدن!). «کتاب پر سروصدا» همه‌ی این صداهای کودک‌پسند را که بی‌گمان از صبح تا شب به شکلی خوانندگانش را به وجد می‌آورد، یک‌جا گرد آورده است!

سکوت وقت کتاب خواندن

در جهان ما انواع مختلفی از سکوت وجود دارد. این کتاب مجموعه‌ای خیالی از این لحظه‌ها را بررسی می‌کند، و بازتاب احساس‌ها و خاطرات «دبورا آندروود» در جایگاه نویسنده، و «لیوسکا» به‌عنوان تصویرگر است. متن خلاقانه‌ی آندروود، بوم نقاشی ایده‌آلی را برای تفسیرهای تصویری لیوسکا فراهم می‌کند. یک همکاری موفق.

در جهان همه‌ی سکوت‌ها یکسان پدید نیامده است. در این کتاب، تصویرهای جذاب و دلفریب بسیاری از لحظه‌های ساکت و آرام در زندگی ثبت شده است، از "سکوت پیش از آن که سورتمه در سرازیری بیافتد" تا "سکوت لحظه‌ای که مدل موی جدیدت را می‌بینی".

 

[۱] Alberta College of Art and Design

[۲] Nina Laden

[۳] Once Upon A Memory

[۴] Places to Be

[۵] Mac Barnett

[۶] Waiting for Snow

[۷] Marsha Diane Arnold

[۸] Dormouse Dreams

[۹] Karma Wilson

[۱۰] this way, that way

[۱۱] Boom Snot Twitty

[۱۲] Doreen Cronin

[۱] The Quiet Book

[۲] Red Wagon

[۳] Governor General’s Literary Award

[۴] Society of Illustrators

[۵] The Loud Book

[۶] Deborah Underwood

دیدگاه ها

چرا ترجمه اینطوریه؟ خیلی گوگل‌ترنسلیتیه یهو وسطش آوردید شایان ذکر است یا اینکه واژه‌هایی مثل به راستی و ... را به کار بردید که خیلی توی خوندن متن سکته می‌ندازه.


ديدگاه شما

کپچا
این پرسش برای آزمایش این است که آیا شما یک بازدید کننده انسانی هستید یا خیر و نیز برای جلوگیری از ارسال خودکار هرزنامه.