داستان برای نوجوان

داستان، فرصتی برای دیدن جهان از زاویه‌ای دیگر است. نوجوانان با خواندن داستان، با شخصیت‌های گوناگون همراه می‌شوند، تجربه‌های تازه‌ای را از سر می‌گذرانند و با پرسش‌ها، انتخاب‌ها و احساساتی روبه‌رو می‌شوند که می‌تواند نگاه آن‌ها را به خود و جهان پیرامون گسترش دهد.

در این صفحه، مجموعه‌ای از داستان‌های خواندنی برای نوجوانان گردآوری شده است؛ از داستان‌های کوتاه و کلاسیک گرفته تا روایت‌های طنز، افسانه‌ها، قصه‌های عامیانه و داستان‌های اسطوره‌ای. در میان این آثار، داستان‌هایی از نویسندگانی مانند عزیز نسین، رسول پرویزی و دیگر نویسندگان برجسته نیز جای دارد؛ آثاری که سال‌هاست نسل‌های مختلف خوانندگان از آن‌ها لذت برده‌اند.

داستان‌های این بخش با موضوع‌ها و سبک‌های متنوع، می‌توانند نوجوانان را با جهان‌های تازه، فرهنگ‌های گوناگون و شیوه‌های متفاوت روایت آشنا کنند و تجربه‌ای لذت‌بخش از خواندن داستان برای آن‌ها فراهم آورند.

برای دسترسی آسان‌تر، داستان‌های این بخش در زیرصفحه‌های موضوعی نیز دسته‌بندی شده‌اند که می‌توانید از طریق پیوندهای زیر آن‌ها را دنبال کنید.

زیردسته‌بندی‌ها
روز بزرگ فرا رسیده است؛ روزی که ژوزفین به خانهٔ کارین می‌رود تا زیر چترِ نارنجی، شربت پرتقال بنوشد. چهارشنبه، دهم اکتبر، تاریخ مهمی در زندگی خانوادگی کارین است. این روز، روز تولد اوست: در دهم اکتبر، او هفت‌ساله می‌شود و اتفاقاً طبق تقویم، روزِ نام‌گذاری پدرش—که نامش هیالمار است—دقیقاً در همان روز قرار دارد. چه تصادف فرخنده‌ای!
چهارشنبه, ۱۸ شهریور
روز رو به پایان است. معلم با آموزش یک سرود تازه به دانش‌آموزانش، درس را به پایان می‌رساند: «سه جوجه‌اردک کوچک، یکی پس از دیگری، راه می‌روند…» ناگهان در باز می‌شود. آواز خواندن متوقف شده و همهٔ سرها برمی‌گردند. چهره‌ای آشنا در چارچوب در ظاهر می‌شود… برای ژوزفین آشناست، اما برای دیگران نه. دانش‌آموزان با حیرت به تازه‌وارد خیره می‌شوند. این پسر همان پسرِ کنار جاده است. معلم از جایش بلند می‌شود: «سلام! من شما را نمی‌شناسم. دنبال چه می‌گردید؟» پسر بدون ذره‌ای خجالت یا ترس وارد کلاس می‌شود: «دارم می‌آیم مدرسه. وقتش است!»
دوشنبه, ۱۶ شهریور
روز بعد، ژوزفین مشتاق و بی‌صبر برای رفتن به مدرسه بود. جعبهٔ تصویرهایش را برداشت و تمام راه را دوید. هوا زیبا و حتی گرم بود. خورشید می‌درخشود؛ با اینکه سپتامبر رو به پایان بود، هوا درست مثل تابستان می‌ماند. پروانه‌ها در هوا بال‌بال می‌زدند و پرندگان آواز می‌خواندند. اما ژوزفین چشمش به هیچ‌چیز و هیچ‌کس نبود. او فقط می‌دوید؛ هم‌کلاسی‌اش حتماً بی‌صبرانه منتظر دیدن فرشته‌های اوست!
شنبه, ۱۴ شهریور
یک روز صبح، ژوزفین متوجه می‌شود که دیگر در راه مدرسه، برخلاف معمول، تنها نیست—هرچند اصولاً هیچ بچه‌ای در آن سمتِ روستا زندگی نمی‌کند. چه کسی جلوی او راه می‌رود؟ یک پسر! او هم احتمالاً به مدرسه می‌رود، چون کیفی روی شانه‌هایش آویزان است. ژوزفین سرعت گام‌هایش را بیشتر می‌کند تا به او برسد؛ این کار چندان آسان نیست، چون او خیلی تند راه می‌رود. کمی خمیده قدم برمی‌دارد و انگار هیچ‌چیز را حول‌وحوش خود نمی‌بیند و نمی‌شنود. مشکلش چیست؟ به چه چیزی این‌قدر غرق و مشتاق نگاه می‌کند؟
دوشنبه, ۹ شهریور
ژوزفین غرق در افکار تلخ و پریشان خویش است. او در مدرسه خیلی چیزها یاد می‌گیرد! چند روزی است که مرتباً به مدرسه می‌رود و از قبل می‌داند چگونه چند کلمهٔ ساده را بخواند. اما او در زنگ تفریح و ساعاتِ پس از کلاس، چیزهای بسیار بیشتری آموخته است. این‌ها پرسش‌هایی هستند که اهمیت و وزنی به‌مراتب بیشتر دارند… سوالاتی ناگهانی که قبلاً هرگز به ذهنش خطور نکرده بودند.
دوشنبه, ۲ شهریور
در کوچه‌های تنگ و باریک شهری بزرگ، مردم هنگام غروب خورشید — درست زمانی که آخرین پرتوهای آفتاب، رنگی طلایی به دودکش‌ها می‌بخشید — صدای عجیبی شبیه به زنگ یک کلیسا می‌شنیدند. این صدا تنها یک لحظه دوام داشت؛ چرا که زود در میان هیاهوی مداوم رفت‌وآمد و همهمهٔ مردم شهر گم می‌شد. مردم می‌گفتند: «صدای ناقوس غروب می‌آید، خورشید دارد غروب می‌کند!» تحلیل و بررسی داستان «ناقوس» از هانس کریستین آندرسن
پنجشنبه, ۲۹ مرداد
انگار ژوزفین اصلاً نمی‌دانست یک معلم مدرسهٔ واقعی چه شکلی است! او مدت‌ها بود که روی این موضوع دقیق شده بود و تمرکز می‌کرد... از همان زمانی که سال گذشته آن عکس را در مجلهٔ مصورِ مندی دید. هر هفته، مجله‌ای تازه برای مندی می‌رسید.
چهارشنبه, ۲۸ مرداد
«آن‌لیزبت» زن جوان و زیبایی بود با چهره‌ای گلگون و شفاف، دندان‌های سپید و درخشان و چشمانی زلال و مهربان. گام‌هایش در رقص، سبک و بی‌پروا بود، اما دل و ذهنش از آن هم بی‌پروا‌تر و سبک‌سرتر. او پسری داشت که اصلاً زیبا نبود؛ از این رو کودک را سپردند به زنِ یک کارگر روستایی تا دایگی‌اش کند، و خودِ مادر روانهٔ قصرِ ارباب شد. آن‌لیزبت در تالارهای باشکوهی می‌نشست که با پارچه‌های ابریشم و مخمل آراسته شده بود؛ نمی‌گذاشتند نسیمی بر او بوزد و کسی حق نداشت با او تند سخن بگوید، چرا که او دایهٔ فرزندِ ارباب بود.
دوشنبه, ۲۶ مرداد
اولین روز مدرسه است و دروازه‌های آن گشوده می‌شود. مامان و ژوزفین شانه به شانهٔ هم به سوی مدرسه گام برمی‌دارند. هوا بی‌نهایت درخشان و زیباست؛ خورشید پرفروغ می‌درخشد، حشرات در گوشه‌وکنار وزوز می‌کنند و نسیمی ملایم می‌وزد. ژوزفین روبانی زرق‌وبرق‌دار به موهایش بسته و کفش‌های نو و درخشانی به پا کرده است. ناگهان باد کمی شدت می‌گیرد و گردوغبار خاکی را از زمین بلند می‌کند. ژوزفین تا جایی که می‌تواند خود را عقب می‌کشد تا گردوغبار بر لباس‌هایش ننشیند و فوراً دستش را به سمت موهایش می‌برد تا مطمئن شود روبان آراسته‌اش سر جایش محکم است.
دوشنبه, ۲۶ مرداد
کتاب «یکی بود و یکی نبود هُرمُزد بود و اَهریمَن نبود» بازنویسی داستان آفرینش ایرانی است. این کتاب نخستین جلد از مجموعه‌‌‌‌‌ی «تاریخ اساطیری ایران برای نوجوانان» است که کتاب «چ» نشر چشمه منتشر کرده است. در جلد‌‌ دوم «نیروهای خیر و شر»، در جلد سوم «دوران آمیختگی خیر و شر و پادشاهان اساطیری و پهلوانان حماسی» و در جلد چهارم «فرجام نبرد خیر و شر (دوران جدایی)» بازنویسی شده است که انتشارات یادشده به ترتیب آن‌ها را منتشر خواهد کرد.
سه شنبه, ۱۱ بهمن
چند نفر آدم ریز و درشت و چاق و لاغر، پیرمردی مسن و استخوانی را درحالی‌که دست‌ و پایش می‌لرزید، داخل اتاق افسر کشیک کلانتری هل دادند و یک‌صدا گفتند: «جناب سروان ما از دست این پیرمرد شاکی هستیم، این آقا به همه‌ی ما فحش داده.» جناب سروان روبه جوان خوش‌تیپی که جلوتر از همه ایستاده بود کرد و پرسید: «مثلاً چه فحشی به شما داده؟»
دوشنبه, ۴ مرداد
لب بوم اومدی گهواره داری هنوز من عاشقم تو بچه داری و راستی این‌طور است. همین‌ که دست آدم به دامن ساقی سیمین ساق افتاد، رشته تسبیح سهل است، رشته مودت گسسته می‌شود. گاهی قتل و جنجال و خودکشی و رسوایی‌های دیگر راه می‌افتد و بزن بزن درگیر می‌شود که آن‌طرفش پیدا نیست.
سه شنبه, ۱۸ خرداد
برگ‌های نارنج‌های انبوه کلاس را تاریک می‌کرد. تازه تخته سیاه را با نمد پاره کثیفی پاک کرده بودند. ذرات گچ در فضای اطاق موج می‌زد و در ریه‌های ما شیرجه می‌رفت هنوز آقای معلم نیامده بود. سید محمود با سر گرش جلو من نشسته بود و  با مهارت تیغ ژیلت را لای تخته میز می‌کرد و بعد مضراب وار زیر آن می‌نواخت و فوراً سرش را روی میز گذاشت تا آهنگ موزون ساز بچگانه‌اش را بشنود.
دوشنبه, ۱۰ خرداد