قصه شب

شنیدن قصه‌ی شب، یکی از راهکارهایی است که برای راحت خوابیدن کودکان توصیه می‌شود. شنیدن صدای پدر یا مادر قبل از خواب برای کودک آرامش‌بخش است و به افزایش کیفیت خواب کودک کمک می‌کند. بهتر است داستان‌هایی که برای قبل از خواب کودکان انتخاب می‌‌شود، داستان‌هایی شیرین با پایانی خوش باشد. کودکان در هنگام شنیدن داستان، تصویرسازی ذهنی انجام می‌دهند و این کار افزون براین‌که به پرورش قدرت تخیل و خلاقیت کودکان کمک می‌کند، باعث خوابی آرام می‌شود.

شنیدن قصه شب با صدای پدر یا مادر سبب ارتباط عمیق عاطفی میان آن‌ها می‌شود. هم‌چنین  وقت گذراندن با کودک، حس ارزشمندی را در او تقویت می‌کند. 

خرید کتاب‌های مناسب قبل از خواب

بنابراین به پدرها و مادرها توصیه می‌شود هر شب زمانی کوتاه را به گفتن قصه شب اختصاص دهند. با این کار در کنار ایجاد ارتباط عاطفی با فرزندان خود و ایجاد آرامش برای خواب راحت کودکان، می‌توانند مفاهیم اخلاقی و ارزش‌های زندگی را در داستان‌هایی زیبا و دلنشین به کودکان خود منتقل کنند. خاطره‌گویی یا قصه‌های محلی نیز انتخاب‌های خوبی هستند.

در سایت کتابک بخوانید: سودمندی‌های خواندن داستان قبل از خواب برای کودکان

در این‌بخش از کتابک، داستان‌هایی برای کودکان زیر 6 سال برای شما گردآوری شده است.

برای شنیدن نسخه صوتی داستان‌ها به سایت‌های زیر مراجعه کنید:

زیردسته‌بندی‌ها
در دهکده‌ای که میانِ کوه‌ها آرمیده بود، جایی که نزدیک‌ترین آب، رودی باریک بود که تابستان‌ها خشک می‌شد، مردی زندگی می‌کرد به نام استاد کارون. و استاد کارون، کشتی می‌ساخت.
سه شنبه, ۶ مرداد
مردی بود به نام آقای سروش که پیشه‌اش نوشتن بود. نه داستان، نه شعر. نامه. مردمِ شهر، هرگاه کلامی بر دلشان سنگینی می‌کرد و نمی‌توانستند آن را به زبان بیاورند، نزدِ آقای سروش می‌آمدند. او برایشان نامه می‌نوشت: نامه‌ی عذرخواهی به مادری رنجیده، نامه‌ی دلتنگی به پسری دور، نامه‌ی عاشقانه‌ای که کلماتش در گلو گیر کرده بود. آقای سروش، صدایِ دیگران را چنان زیبا می‌نوشت که گویی کلام، از دلِ خودِ آنان برمی‌خاست.
سه شنبه, ۶ مرداد
در شهری که همه‌ی ساعت‌هایش با هم کوک بودند، ساعت‌سازی زندگی می‌کرد به نام استاد هرمز. می‌گفتند ساعت‌هایِ استاد هرمز نه تنها زمان را نشان می‌دهند، که زمان را می‌فهمند. عقربه‌هایش هیچ‌گاه نمی‌لغزیدند، و پاندول‌هایش، انگار با ضربانِ قلبِ شهر می‌تپیدند.
سه شنبه, ۶ مرداد
در پشتِ خانه‌ی قدیمی، باغی بود که روزگاری، از همه‌ی باغ‌هایِ شهر سرسبزتر بود. در آن باغ، گلِ سرخ می‌رویید، و یاسمن از دیوار آویزان می‌شد، و پروانه‌ها، چون برگ‌هایِ رنگین، بر هوا می‌رقصیدند. این باغ، از آنِ مادربزرگِ لیلا بود، و مادربزرگ، هر بامداد، با آب‌پاشِ مسی‌اش، یکایکِ گل‌ها را صدا می‌زد و سلام می‌کرد.
سه شنبه, ۶ مرداد
پسرکی بود به نام نیما که جهان را نه آن‌گونه می‌دید که دیگران می‌دیدند، و نه آن‌گونه می‌شنید. برای نیما، رنگ‌ها صدا داشتند. زرد، صدایِ خنده‌ی زنگوله‌ای کوچک بود. آبی، صدایِ نفسِ آرامِ دریا بود. و سرخ، صدایِ کوبیدنِ طبل، محکم و نزدیک.
سه شنبه, ۶ مرداد
در میانِ شهر، کتابخانه‌ای کهن بود با دیوارهایِ بلند و پنجره‌هایی قدی. روزها، کتابخانه پر از صدا بود: صدایِ ورق خوردن، صدایِ پاهایِ کوچک، صدایِ «هیس!»ِ کتابدار. اما شب‌ها، وقتی درها بسته می‌شد و چراغ‌ها خاموش، کتابخانه ساکت می‌ماند. دستِ‌کم، این‌گونه به نظر می‌رسید.
سه شنبه, ۶ مرداد
در انتهایِ کوچه‌ی سنگ‌فرش، نانوایی کوچک بود. و در آن نانوایی، زنی مهربان کار می‌کرد به نام بانو مهر. بانو مهر هر روز نان می‌پخت: نانِ گرد، نانِ بلند، نانِ کنجدی. اما هر شب، پیش از آن‌که تنور را خاموش کند، یک نانِ دیگر می‌پخت. نانی به شکلِ ستاره.
یکشنبه, ۴ مرداد
روزی روزگاری، گربه‌ای زندگی می‌کرد به نام نخود. نخود گربه‌ای نارنجی بود با چشم‌هایی سبز و دمِ بلندی که همیشه مانندِ پرچم بالا بود. نخود از سایه‌اش بسیار خوشش می‌آمد. هر جا می‌رفت، سایه نیز با او می‌رفت. گاهی با سایه‌اش بازی می‌کرد، گاهی روی آن می‌خوابید. اما یک صبح، نخود از خواب برخاست و به زمین نگاه کرد. سایه‌اش نبود.
یکشنبه, ۴ مرداد
یکی بود، یکی نبود. در خانه‌ای با حیاطی پر از درخت، پدربزرگی زندگی می‌کرد به نام اوستا کریم. اوستا کریم مردی آرام بود با موهای سپید و صدایی که مانندِ خش‌خشِ برگ‌ها نرم بود.
یکشنبه, ۴ مرداد
یکی بود، یکی نبود. در شاخه‌ی بلندِ درختی کهن، پرنده‌ی کوچکی زندگی می‌کرد به نام نغمه. نغمه هر بامداد، زیباترین آوازِ جنگل را می‌خواند. اما یک صبح، وقتی بال‌هایش را گشود تا بخواند، هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. آوازش گم شده بود.
یکشنبه, ۴ مرداد
روزی روزگاری، در دامنه‌ی تپه‌ای سبز، مورچه‌ای زندگی می‌کرد به نام ریزه. ریزه از همه‌ی مورچه‌ها کوچک‌تر بود، اما بازوهایش از همه قوی‌تر. یک روز، ریزه دانه‌ای بزرگ پیدا کرد. دانه از او بزرگ‌تر بود. او دانه را بر دوش گرفت و به سویِ خانه حرکت کرد. اما در میانه‌ی راه، سنگی بزرگ ایستاده بود. سنگ برای ریزه مانندِ کوهی بود.
یکشنبه, ۴ مرداد
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان، هیچ‌کس نبود. در خانه‌ای کوچک، دختری زندگی می‌کرد به نام آذر. آذر هر شب، پیش از خواب، ستاره‌ها را می‌شمرد. یک، دو، سه... تا آن‌جا که چشم‌هایش خسته می‌شد.
یکشنبه, ۴ مرداد
کوچه‌ی سنگ‌فرش بوی موم می‌داد. همیشه. تابستان، زمستان، باران، آفتاب. چون ته کوچه، پشت یه درِ چوبیِ آبی‌رنگ، اوستا بهرام نشسته بود و شمع می‌ساخت. دست‌هایش زرد بود. نه از بیماری، بلکه از چهل سال مومِ ذوب‌شده. انگشت‌هایش بوی عسل می‌داد و ناخن‌هایش همیشه یه لایه نازک پارافین داشت. می‌گفتند وقتی بچه بود، مادرش او را توی کارگاه بزرگ می‌کرد و او با مومِ گرم لالایی می‌گرفت.
سه شنبه, ۳۰ تیر
هیچ‌کس توی روستای سنگ‌آباد جرأت نمی‌کرد بعد از غروب پا بگذارد توی جنگلِ پشت تپه. می‌گفتند درخت‌هایش نقره‌ای‌اند. می‌گفتند شب‌ها صدای آواز می‌آید از بین شاخه‌ها. می‌گفتند هرکس برود، راه برگشت را گم می‌کند. اما آرمان نه سالش بود و دیگر از قصه‌های ترسناک مادربزرگ خسته شده بود.
سه شنبه, ۳۰ تیر
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، یه دختر بود به اسم نیلوفر. نیلوفر موهای بافته داشت و یه کیفِ کهنه‌ی چرمی که همیشه انداخته بود روی دوشش. نیلوفر توی یه خانه‌ی قدیمی زندگی می‌کرد. این خانه یه راهروی بلند داشت. توی راهرو، هفت تا در بود. شش تاش باز می‌شد. اما درِ هفتم... درِ هفتم همیشه قفل بود.
سه شنبه, ۳۰ تیر
یکی بود، یکی نبود. یه خرگوش کوچولو بود. اسمش پنبه بود. پنبه گوش‌های دراز داشت. دُمِ گِرد و سفید داشت. چشم‌هاش مثل دو تا دکمه‌ی سیاه می‌درخشید. جستجو برای ماه یه شب، پنبه رفت بیرون. سرشو برد بالا. آسمونو نگاه کرد. ماه نبود! پنبه گفت: «وای! ماه کجا رفت؟»
سه شنبه, ۳۰ تیر
صدای زنگِ آخر که خورد، کلاس شلوغ نشد؛ بیشتر سنگین شد. انگار هر کسی می‌خواست زودتر بلند شود، اما پاهایش هنوز تصمیم نگرفته بودند. کیف‌ها بسته شد، صندلی‌ها جابه‌جا شد، اما حرف‌ها نصفه ماند. سام کنار پنجره نشسته بود. همیشه همان‌جا. نه چون بهترین جا بود، بلکه چون آن‌جا می‌توانست هم کلاس را ببیند، هم حیاط را. امروز اما حیاط هم کمک نمی‌کرد. چیزی که از صبح مثل یک نخِ نامرئی دور فکرش پیچیده بود، هنوز باز نشده بود.
شنبه, ۴ بهمن
دفترچه از آن‌هایی نبود که آدم دلش بخواهد زود بازش کند.نه جلد قشنگی داشت، نه خط‌کشی مرتب، نه حتی اسم صاحبش رویش نوشته شده بود. جلدش خاکستری بود، گوشه‌هایش تا خورده بود و وقتی باز می‌شد، کاغذهایش کمی صدا می‌دادند؛ مثل کسی که قبل از حرف زدن، گلویش را صاف می‌کند. این دفترچه افتاده بود زیر نیمکتِ کلاس چهارم. لیلا اولین نفری بود که آن را دید. وقتی خم شد تا پاک‌کنش را بردارد، دفترچه را دید که نصفه زیر پایهٔ نیمکت گیر کرده بود. اول فکر کرد مال یکی از بچه‌هاست و جا مانده. برداشتش. ورق زد.
شنبه, ۴ بهمن
ساعتِ دیواریِ کلاس سوم، همیشه عقب بود.نه یکی دو دقیقه؛ گاهی ده دقیقه، گاهی بیشتر. کسی دقیق نمی‌دانست چرا. عقربهٔ بزرگ راه خودش را می‌رفت، عقربهٔ کوچک هم دنبالش می‌دوید، اما انگار با زمانِ بیرون از کلاس قهر بودند. بچه‌ها زود فهمیده بودند. وقتی زنگ تفریح می‌شد، ساعت کلاس هنوز چند دقیقه‌ای جا داشت. بعضی وقت‌ها هم وقتی معلم می‌گفت «کلاس تموم شد»، ساعت دیواری هنوز وسطِ درس ایستاده بود. نوید این را زودتر از همه فهمیده بود.
شنبه, ۴ بهمن
جعبه اول صبح روی میزِ کنار پنجره بود.نه اینکه همیشه آن‌جا باشد؛ فقط آن روز آن‌جا بود. پوریا وقتی از خواب بیدار شد، اول نورِ آفتاب را دید که از لای پرده افتاده بود روی دیوار، بعد چشمش افتاد به جعبه. جعبه کوچک بود، مقوایی، با درِ لق و یک برچسبِ کج که چیزی رویش نوشته نشده بود. نه اسم داشت، نه عکس، نه رنگِ خاصی. فقط یک جعبه. پوریا نشست توی تخت و به جعبه نگاه کرد. مطمئن بود دیشب آن‌جا نبوده. چون دیشب، قبل از خواب، روی میز فقط کتاب قصه‌اش بود و یک لیوان آب. صدا زد:«مامان؟» مامان از آشپزخانه گفت:«جانم؟» پوریا گفت:«این جعبه چیه؟»
شنبه, ۴ بهمن
مدرسه که تعطیل شد، حیاط پر از صدا شد؛ صدای کیف‌هایی که روی شانه می‌افتادند، کفش‌هایی که روی آسفالت می‌دویدند، و حرف‌هایی که نصفه می‌ماندند و ادامه‌شان می‌رفت توی کوچه. امیر اما کنار درِ کلاس ایستاده بود. کیفش را هنوز نبسته بود. دفتر ریاضی‌اش باز مانده بود روی نیمکت، انگار منتظر بود چیزی نوشته شود که هنوز نیامده. آرمان از کنارِ در رد شد و گفت: «نمیای؟»امیر سرش را تکان داد. گفت: «الان میام.»
شنبه, ۶ دی
روزِ اولِ تعطیلات بود و شهر هنوز خواب‌آلود. مغازهٔ نانوایی سرِ کوچه تازه کرکره‌اش را بالا داده بود و بوی نانِ داغ مثل یک خطِ نامرئی توی هوا می‌پیچید. سارا پشتِ میزِ اتاقش نشسته بود و کاغذِ بزرگی را جلوی خودش پهن کرده بود؛ آن‌قدر بزرگ که از لبه‌های میز آویزان می‌شد. مدادش را روی کاغذ گذاشت و یک خط کشید، بعد مکث کرد، بعد یک خطِ دیگر.
چهارشنبه, ۳ دی
روزِ پنج‌شنبه‌ای بود که باد از صبح تصمیم گرفته بود بازی کند. نه آن‌قدر تند که درخت‌ها را خم کند، نه آن‌قدر آرام که خوابش ببرد؛ بادی شیطان، که می‌آمد و می‌رفت و هر بار شکل تازه‌ای به کوچه می‌داد. برگ‌های خشکِ پاییزی را جمع می‌کرد و یک‌جا می‌ریخت، بعد دوباره پخش‌شان می‌کرد، انگار دارد نقشه‌ای را هی عوض می‌کند.
دوشنبه, ۱ دی
راهروی خانهٔ مادربزرگ همیشه از همه‌جا ساکت‌تر بود؛ نه به خاطر اینکه کسی آن‌جا حرف نمی‌زد، بلکه چون راهرو مثل یک رودخانهٔ باریک بین اتاق‌ها کشیده شده بود و صدای آدم‌ها را می‌گرفت و قورت می‌داد و بعد آرام، آرام پس می‌داد. روزها که نور از پنجرهٔ آشپزخانه می‌ریخت، راهرو رنگِ عسل می‌گرفت؛ اما شب‌ها، وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شدند، همان راهرو تبدیل می‌شد به یک خطِ بلندِ تاریک که انگار تا آخرِ دنیا می‌رفت.
شنبه, ۲۹ آذر