قصه «روباه و گرگ» از الکساندر آفاناسیف (برای کودکان 7 تا 12 سال)

زمان انتشار: 1405/06/11 - 09:35

در روزگاران دور، پیرمردی با همسر خویش زندگی می‌کرد. روزی پیرمرد به همسرش گفت: «بانو، تو پیراشکی‌ها را بپز تا من هم بروم و ماهی صید کنم.»

پیرمرد رفت و ماهی بسیار گرفت و آن‌ها را بارِ گاری کرد و به سوی خانه به راه افتاد. در میانه‌ی راه، روباهی را دید که مانند گرده‌ی نانی گرد شده و در دل جاده افتاده است. پیرمرد از گاری پیاده شد، نزدیک رفت اما روباه جنب‌وجوشی نداشت و خود را به مردگی زده بود.

واکاوی افسانه «روباه و گرگ»؛ اثر الکساندر آفاناسیف

پیرمرد با خود گفت: «چه پیشکش خوبی برای همسرم خریدم! از پوستش یقه پوستینی زیبا می‌سازد.» پس روباه را برداشت، روی ماهی‌ها در گاری گذاشت و خودش جلوتر به راه افتاد.

روباه که فرصت را مناسب دید، کم‌کم و آهسته‌آهسته ماهی‌ها را یکی‌یکی از پشت گاری به پایین انداخت. وقتی همه‌ی ماهی‌ها را بر زمین ریخت، خودش هم پایین پرید و رفت.

پیرمرد به خانه رسید و با خوشحالی گفت: «ای بانو، چه یقه‌ی زیبایی برای پوستینت آورده‌ام!»

همسرش پرسید: «کجاست؟»

پیرمرد گفت: «آن‌جا در گاری است، هم ماهی‌ها و هم یقه.»

زن سر گاری رفت اما نه یقه‌ای دید و نه ماهی. با خشم رو به شوهرش کرد و گفت: «ای مرد ساده‌لوح! چطور گول خوردی؟»

آن‌جا بود که پیرمرد فهمید روباه خودش را به مردگی زده بود. بسیار اندوهگین شد اما کاری از دستش برنمی‌آمد.

از آن سو، روباه همه‌ی ماهی‌های پخش‌شده را یک‌جا جمع کرد، نشست و با لذت شروع به خوردن کرد. در همین هنگام گرگی به او نزدیک شد و گفت: «سلام دوست کوچک من!»

روباه گفت: «سلام دوست من!»

گرگ گفت: «کمی ماهی به من می‌دهی؟»

روباه پاسخ داد: «برو خودت صید کن و بخور!»

گرگ گفت: «من صیادی بلد نیستم.»

روباه گفت: «کاری ندارد! من خود صید کرده‌ام. تو هم برو کنار رودخانه، دمت را درون سوراخ یخ فرو ببر و همان‌جا بنشین. ماهی‌ها خودشان به دمت می‌چسبند. فقط باید زمان زیادی بنشینی تا ماهی زیادی بگیری.»

گرگ راهی رودخانه شد و دم خود را در سوراخ یخ‌زده فرو برد. روزگار، روزگارِ زمستان و سرما بود. گرگ نشست و نشست و تمام شب را آن‌جا سپری کرد تا این‌که دمش در میان یخ سخت منجمد شد. خواست برپای ایستد اما نتوانست. با خود گفت: «شگفت‌انگیز است! حتماً ماهی‌های زیادی به دمم چسبیده‌اند که این‌قدر سنگین شده است.»

در همین هنگام، زنان دهکده برای برداشتن آب آمدند. وقتی چشمشان به گرگ خاکستری افتاد، فریاد برآوردند: «گرگ! گرگ! او را بزنید!»

آن‌ها هجوم آوردند و با چوب و سطل و هرچه در دست داشتند به جان گرگ افتادند. گرگ بالا و پایین پرید و در نهایت با خشم و زور دمش را کند و بدون نگاه کردن به پشت سر فرار کرد. با خود گفت: «حسابِ این کارت را می‌رسم، دوست کوچک!»

اما روباه که سیر شده بود، هوس کرد حیله‌ای تازه سوار کند. به درون کلبه‌ای خزید که زنان در آن خمیر می‌پختند. سرش را درون دیگ خمیر فرو برد، تمام سر و رویش را خمیری کرد و بیرون دوید.

در راه به گرگ رسید. گرگ نالید: «این بود راه و رسم دوستی؟ مرا با چوب و چماق له کردند!»

روباه آهی کشید و گفت: «اه، دوست من! تو فقط کمی زخم برداشته‌ای، اما مردم مغز مرا بیرون ریخته‌اند و سردرد امانم را بریده است. حتی توان راه رفتن هم ندارم.»

گرگ گفت: «حق با توست. با این حال چگونه راه می‌روی؟ بیا بر پشت من سوار شو تا تو را ببرم.»

روباه بر پشت گرگ سوار شد و گرگ راه افتاد. روباه زیر لب زمزمه می‌کرد: «چوب‌خورده دارد بی‌چوب‌خورده را می‌برد… چوب‌خورده دارد بی‌چوب‌خورده را می‌برد…»

گرگ پرسید: «چه می‌گویی دوست من؟»

روباه گفت: «می‌گویم دوست چوب‌خورده دارد دوست بی‌چوب‌خورده را می‌برد!»

گرگ گفت: «همین‌طور است دوست من.»

سپس روباه گفت: «بیا برای خودمان کلبه‌ای بسازیم.»

گرگ پذیرفت. روباه کلبه‌ای از پوست درخت ساخت و گرگ کلبه‌ای از یخ. بهار از راه رسید و کلبه‌ی یخی گرگ آب شد و از بین رفت.

گرگ خشمگین شد و گفت: « باز هم مرا گول زدی! اکنون تو را می‌خورم!»

روباه گفت: «بیا کمی جلوتر برویم تا ببینیم چه کسی دیگری را می‌خورد.»

روباه گرگ را به اعماق جنگل و کنار گودالی عمیق برد و گفت: «از روی این چاله بپر! اگر پریدی مرا بخور، اما اگر نیفتادی، من تو را می‌خورم.»

گرگ جهید اما درست میان چاله افتاد. روباه گفت: «همان‌جا بمان دوست من!» و به راه خود ادامه داد.

روباه رفت و رفت تا به وردنه‌ای رسید. آن را برداشت و به درِ خانه‌ی روستایی رفت و گفت: «امشب این روباه کوچک را پناه می‌دهید؟»

روستایی گفت: «خودمان هم جایی نداریم.»

روباه گفت: «جای زیادی نمی‌گیرم. روی نیمکت می‌خوابم، دُمم را زیر نیمکت می‌گذارم و وردنه‌ام را کنار تنور.»

پذیرفتند. صبح زود، روباه بیدار شد، وردنه را در آتش تنور سوزاند و بعد فریاد زد: «وردنه‌ی من کجاست؟ من کمتر از یک غاز به جای آن نمی‌خواهم!» روستایی از ناچاری غازی به او داد. روباه غاز را گرفت و آوازخوانان رفت:

«روباه کوچک در راه بود،

وردنه‌ای در دست داشت،

وردنه رفت و غاز آمد!»

به درِ خانه‌ی روستایی دوم رسید و در زد. گفت: «من هستم، روباه کوچک. بگذارید امشب این‌جا بمانم.»

گفتند: «جا تنگ است.»

گفت: «من جایی نمی‌گیرم. روی نیمکت می‌خوابم، دُمم را زیر نیمکت می‌گذارم و غازم را کنار تنور.»

پذیرفتند. شب خوابید و صبح زود برخاست، غاز را پر کند و خورد و گفت: «غاز من کجاست؟ من کمتر از یک بوقلمون نمی‌خواهم!» روستایی ناچار شد بوقلمونی به او بدهد. روباه بوقلمون را برداشت و خواند:

«روباه کوچک در راه بود،

وردنه‌ای در دست داشت،

وردنه رفت و غاز آمد،

غاز رفت و بوقلمون آمد!»

به درِ خانه‌ی روستایی سوم رسید و همان شگرد را به کار برد. شب ماند و صبح بوقلمون را خورد و گفت: «بوقلمونم کو؟ من به جای آن عروسی زیبا می‌خواهم!» روستایی ناچار شد عروسی را درون کیسه بگذارد و به روباه بدهد. روباه کیسه را بر دوش گرفت و راه افتاد و خواند:

«روباه کوچک در راه بود،

وردنه‌ای در دست داشت،

وردنه رفت و غاز آمد،

غاز رفت و بوقلمون آمد،

بوقلمون رفت و عروس آمد!»

به درِ خانه‌ی روستایی چهارم رسید و شب را آن‌جا ماند. اما مرد روستایی هوشیار بود؛ در تاریکی شب آهسته عروس را از کیسه بیرون آورد و سگی شکاری درون کیسه گذاشت.

صبح روز بعد، روباه کیسه را برداشت و راه افتاد. در میانه‌ی راه به کیسه گفت: «ای عروس زیبا، آوازی بخوان!»

ناگهان سگ از درون کیسه پارس کرد! روباه سخت ترسید، کیسه را بر زمین انداخت و با تمام توان دوید.

روباه آن‌قدر دوید تا خروسی را دید که بر روی پرچینی نشسته است. روباه گفت: «ای خروس، ای خروس زیبا! پایین بیا تا اعترافات تو را بشنوم و تو را ببخشم. تو کارت گول زدن مرغ‌ها است و سال‌هاست گناه می‌کنی.»

خروس فریب خورد و پایین آمد. روباه در یک چشم‌بهم‌زدن او را گرفت و بلعید.

منابع
  • Haney, Jack V. The Complete Folktales of A. N. Afanas’ev: Volume I. University …
Submitted by admin2 on