داستان برای کودکان ۱۰ تا ۱۲ سال

کودکان ۱۰ تا ۱۲ ساله به داستان‌هایی علاقه‌مندند که شخصیت‌های باورپذیر، ماجراهای جذاب و موضوع‌هایی نزدیک به تجربه‌های زندگی آن‌ها داشته باشند. در این سن، توانایی دنبال کردن روایت‌های طولانی‌تر و پیچیده‌تر افزایش می‌یابد و کودکان می‌توانند با شخصیت‌ها همدلی کنند، درباره تصمیم‌ها و پیامدهای آن‌ها بیندیشند و از خواندن داستان لذت ببرند.

در این صفحه، مجموعه‌ای از داستان‌های مناسب کودکان ۱۰ تا ۱۲ سال گردآوری شده است. این داستان‌ها با توجه به ویژگی‌های رشدی این گروه سنی نوشته یا انتخاب شده‌اند و موضوع‌هایی مانند دوستی، خانواده، مدرسه، ماجراجویی، مسئولیت‌پذیری، امید، پشتکار، طبیعت، کشف و شناخت خود و جهان پیرامون را در بر می‌گیرند.

داستان‌های این بخش با زبانی روان و روایت‌هایی جذاب، کودکان را به اندیشیدن، خیال‌پردازی و همراه شدن با شخصیت‌ها دعوت می‌کنند، بی‌آنکه به آموزش مستقیم یا نتیجه‌گیری آشکار متکی باشند.

اگر به دنبال داستانی مناسب برای مطالعه مستقل، بلندخوانی یا گفت‌وگو با کودکان ۱۰ تا ۱۲ ساله هستید، در این صفحه می‌توانید داستان‌هایی متناسب با علاقه‌ها و توانایی‌های خواندن این گروه سنی پیدا کنید.

زیردسته‌بندی‌ها و نوشته‌ها
یکی بود، یکی نبود. دهقانی بود که یک اسبِ اَبلَق (خال‌خالی) داشت. یک روز دهقان اسب را به گاری بست و برای جمع کردن هیزم راهی جنگل شد. هنوز درست‌وحسابی وارد جنگل نشده بود که خرسِ بزرگی جلوی راهش را گرفت. خرس سلامی کرد و پرسید: «بگو ببینم دهقان! کی اسبت رو این‌قدر قشنگ و خال‌خالی کرده؟ عجب پوستِ خوش‌نقش‌ونگاری داره!» دهقان گفت: «ای خرس‌جان! خودم این‌طوری رنگش کردم.» — «واقعاً بلدی جانورها رو خال‌خالی کنی؟» — «من؟ من استادِ تمامِ این کارم! اگه بخوام، طوری خال‌خالیت می‌کنم که از اسب منم خوشگل‌تر بشی!»
دوشنبه, ۱۳ مهر
یکی بود، یکی نبود. پیرمرد و پیرزنی بودند که یک قوچ و یک بز داشتند. اما چه بزی و چه قوچی! این دو تا ان‌قدر شیطون و بازیگوش بودند که نگو و نپرس. مدام از گله جدا می‌شدند، هر کدام به یک طرف می‌دویدند و صاحبشان باید تمام دشت و صحرا را زیر پا می‌گذاشت تا پیدا‌شان کند. روزی پیرمرد به پیرزن گفت: «می‌گم زن! نظرت چیه این بز و قوچ رو سر ببریم؟ دیگه شورش رو درآوردن! آخرش یک‌جایی می‌رن که دستمون بهشون نرسه و حیف‌ومیل بشن.» پیرزن گفت: «آره والله، بیا سرشون رو ببریم!»
یکشنبه, ۱۲ مهر
یکی بود، یکی نبود. در دیاری دور، دهقانی زندگی می‌کرد که یک بز و یک قوچ داشت. دهقان دیگر رمقی برای درو کردن علف نداشت؛ زمستان هم سر رسید و بز و قوچ دیگر چیزی برای خوردن نداشتند. آن‌ها بنا کردند به داد و فغان و معرکه گرفتن در حیاط. دهقان هم که کلافه شده بود، شلاقش را برداشت و افتاد به جانشان. بز به قوچ گفت: «برادر! بیا پا به فرار بذاریم و بریم سمت جنگل. اون‌جا یه خرمن یونجه پیدا می‌کنیم و برای خودمون زندگی می‌سازیم.» قوچ گفت: «باشه برادر، بریم! هر چی باشه از این اوضاع بدتر نمیشه.»
شنبه, ۱۱ مهر
یکی بود، یکی نبود. در یک مزرعه، بز و قوچی با هم زندگی می‌کردند. روزگار را به خیر و خوشی و در صلح و صفا می‌گذراندند؛ یک مشت علف خشک را با هم نصف می‌کردند و اگر روزی هم از شانس بد، چنگک کشاورز به پهلوی یکی‌شان می‌خورد، همه‌اش زیر سر واسکا، همان گربه خانه بود! این واسکا ان‌قدر دزد و رند بود که هر ساعت دنبال شکار و کش‌رفتن چیزی می‌گشت؛ کافی بود ببیند چیزی یک‌جا افتاده، آن‌وقت تا کش نمی‌رفت دل‌درد می‌گرفت!
دوشنبه, ۶ مهر
یکی بود، یکی نبود. پیرمرد و پیرزنی با هم زندگی می‌کردند. این زن و شوهر نه پسری داشتند و نه دختری؛ تنها همدم و یاورشان یک گربه نر خاکستری بود. این گربه برایشان آب و نان جور می‌کرد؛ سمور، سنجاب، کبک، تیهو و انواع و اقسام جانوران را شکار می‌کرد و برای آن‌ها می‌آورد. روزگار گذشت و گربه خاکستری پیر و ازکارافتاده شد. روزی پیرزن به پیرمرد گفت: «پیرمرد! چرا این گربه رو نگه داشتیم؟ بی‌خود و بی‌جهت بالای تنور لم داده و فقط جا تنگ کرده!» پیرمرد گفت: «خب باهاش چی‌کار کنیم؟»
یکشنبه, ۵ مهر
یکی بود، یکی نبود. دهقانی بود که گربه‌ای داشت؛ اما چه فایده که گربه بسیار تنبل و بی‌عرضه بود. دهقان بالاخره از دست او خسته شد. کمی فکر کرد، بعد گربه را داخل گونی انداخت، درش را محکم بست و برد به دل جنگل. وقتی به جنگل رسید، گونی را همان‌جا روی زمین انداخت و رفت؛ با خودش گفت: «بذار همین‌جا تلف بشه!» گربه راه افتاد و همین‌طور که قدم می‌زد، به کلبه‌ای رسید که روزگاری خانه یک جنگلبان بود. رفت بالا و توی شیروانی کلبه لم داد. هر وقت گرسنه‌اش می‌شد، می‌رفت توی جنگل، موش و پرنده‌ای شکار می‌کرد، دلی از عزاداری درمی‌آورد و دوباره برمی‌گشت توی شیروانی؛ خلاصه، غمِ عالم هم به دلش نبود!
شنبه, ۴ مهر
یکی بود، یکی نبود. پیرمردی بود که با یک گربه نر و یک خروس زندگی می‌کرد. روزها پیرمرد برای کار و هیزم‌شکنی به دل جنگل می‌رفت، گربه برایش غذا می‌برد و خروس هم در خانه می‌ماند تا نگهبان خانه باشد. از قضا، روباهی مکار از آن حوالی می‌گذشت. روباه زیر پنجره نشست و بنا کرد به خواندن: «قوقولی قوقو خروس جان! ای خروس تاج‌طلایی! سرت رو از پنجره بیار بیرون، تا بهت یه نخود بدم!»
دوشنبه, ۳۰ شهریور
در جنگلی که از کرانه‌های رودخانه‌ی «گودنو» در شمال یوتلند تا فرسنگ‌ها در دل سرزمین پیش می‌رود، نه‌چندان دور از آن جویبار زلال، پشته‌کوه بزرگی سر برآورده که چون دیواری دیار جنگل را شکافته است. رو به باخترِ این پشته، نه‌چندان دور از رود، مزرعه‌ای برپاست؛ محصور در خاکی چنان کم‌ مایه که ریگ‌های بیابان از میان خوشه‌های لاغر گندم و چاودار به چشم می‌زنند. سال‌ها می‌گذشت و مردمانِ آن خانه‌ی محقر با سادگی روزگار می‌گذراندند؛ سه گوسفند داشتند، خوکی ماده و دو گاو. روزیِ خود را به خرسندی می‌یافتند و جام خرسندی‌شان لبریز بود.
چهارشنبه, ۱۸ شهریور
پیرمرد و پیرزنی بودند؛ پیرمرد خروسی داشت و پیرزن ماکیانی. روزی برای یافتن طعمه بر تل خاکروبه‌ای رفتند. خروس خوشه‌ای گندم یافت و ماکیان غلافِ خشخاشی. پیرمرد گندم را کوفت و آرد کرد، پیرزن نیز دانه‌های خشخاش را زدود، بکوفت و با عسل و آردِ اندک درآمیخت و پیراشکی خوش‌طعمی پخت. اما از بینوایی، نه اجاقی داشتند و نه آتشی؛ پس پیراشکی را پشت پنجره‌ی کلبه نهادند تا با گرمای آفتاب پخته شود. تحلیل قصه «روباه و گرگ پیراشکی می دزدند»؛ اثر الکساندر آفاناسیف
دوشنبه, ۱۶ شهریور
در روزگاران دور، پیرمردی با همسر خویش زندگی می‌کرد. روزی پیرمرد به همسرش گفت: «بانو، تو پیراشکی‌ها را بپز تا من هم بروم و ماهی صید کنم.» پیرمرد رفت و ماهی بسیار گرفت و آن‌ها را بارِ گاری کرد و به سوی خانه به راه افتاد. در میانه‌ی راه، روباهی را دید که مانند گرده‌ی نانی گرد شده و در دل جاده افتاده است. پیرمرد از گاری پیاده شد، نزدیک رفت اما روباه جنب‌وجوشی نداشت و خود را به مردگی زده بود. واکاوی افسانه «روباه و گرگ»؛ اثر الکساندر آفاناسیف
چهارشنبه, ۱۱ شهریور
در کنج خیابانی، میان خانه‌های محقر و فقیرانه، خانه‌ای بس بلند و باریک ایستاده بود؛ خانه‌ای چنان فرسوده و سیلی‌خورده از گذر زمان که گویی بندبندش از هم دررفته بود. فقرا در آن زندگی می‌کردند، اما اوج تنگدستی در اتاقک زیرشیروانی، درست زیر شیروانی سقف به چشم می‌آمد. جلوی پنجرهٔ کوچک این اتاق، قفس کهنه و خمیده‌ای در تابش آفتاب آویزان بود؛ قفس حتی ظرف آب درستی هم نداشت و به جای آن، از گلوگاهِ شکسته‌شدهٔ یک بطری استفاده کرده بودند که آن را سرته کرده و چوب‌پنبه‌ای تهِ آن چپانده بودند تا آب را در خود نگه دارد.
دوشنبه, ۲ شهریور
در کوچه‌های تنگ و باریک شهری بزرگ، مردم هنگام غروب خورشید — درست زمانی که آخرین پرتوهای آفتاب، رنگی طلایی به دودکش‌ها می‌بخشید — صدای عجیبی شبیه به زنگ یک کلیسا می‌شنیدند. این صدا تنها یک لحظه دوام داشت؛ چرا که زود در میان هیاهوی مداوم رفت‌وآمد و همهمهٔ مردم شهر گم می‌شد. مردم می‌گفتند: «صدای ناقوس غروب می‌آید، خورشید دارد غروب می‌کند!» تحلیل و بررسی داستان «ناقوس» از هانس کریستین آندرسن
پنجشنبه, ۲۹ مرداد
«هرگاه کودکی پاک‌نهاد از دنیا می‌رود، فرشته‌ای از جانب خداوند به زمین می‌آید، کودک را در آغوش می‌کشد، بال‌های سپید و بزرگش را می‌گشاید و او را بر فراز تمام مکان‌هایی که در زمانِ حیاتش دوست می‌داشت به پرواز درمی‌آورد. سپس دسته‌ای بزرگ از گل‌ها می‌چیند و با خود به پیشگاه پروردگار می‌برد تا در بهشت، شاداب‌تر و درخشان‌تر از روی زمین بشکفند. پروردگار گل‌ها را بر سینه می‌فشارد، اما بر گلی که بیش از همه خرسندش ساخته بوسه می‌زند؛ آن‌گاه به آن گل آوایی بخشیده می‌شود تا بتواند به سرودِ همسراییِ بهشتیان بپیوندد.»
دوشنبه, ۲۶ مرداد
در نزدیکی خاکریزِ سرسبزی که کوپنهاگ را در بر گرفته، خانهٔ سرخ‌رنگِ بزرگی ایستاده است. گلدان‌های حنا و گل‌های دیگر از ردیفِ درازِ پنجره‌ها به ما سلام می‌گویند؛ هرچند درون خانه، فقر و تنگدستی هویداست و ساکنانش همگی پیر و نیازمندند. این بنا، خانهٔ سالمندان وارتون است. نگاهی به داستان «بر لب پنجره خانه سالمندان» اثر هانس کریستین آندرسن
دوشنبه, ۲۶ مرداد
در اعماقِ جنگل، جایی که آفتاب گرم می‌تابید و هوای تازه فرامی‌رسید، درختِ کاجِ کوچک و زیبایی روییده بود. با این حال، او هرگز خرسند نبود و پیوسته آرزو می‌کرد مانند همسایگانش — کاج‌ها و صنوبرهای بلندقامتِ پیرامونش — قد بکشد. خورشید می‌تابید، نسیمِ ملایم برگ‌هایش را نوازش می‌داد و کودکانِ دهقان پرحرفی‌کنان و شادمان از کنارش می‌گذشتند؛ اما درختِ کوچک به هیچ‌یک توجهی نداشت.
دوشنبه, ۱۲ مرداد
روزی روزگاری بیست و پنج سربازِ حلبی بودند که همگی برادر به شمار می‌رفتند؛ چرا که از یک قاشقِ حلبیِ قدیمی ساخته شده بودند. آن‌ها دست به سینه ایستاده بودند، مستقیم به جلو می‌نگریستند و یونیفرمِ باشکوهی به رنگِ سرخ و آبی بر تن داشتند. نخستین سخنی که در این جهان شنیدند، واژگانِ «سربازانِ حلبی!» بود؛ کلامی که پسربچه‌ای به هنگام برداشتنِ درِ جعبه، از سرِ شادی و با دست‌زدن بر زبان آورد. سربازان هدیه تولدِ او بودند و او پشتِ میز ایستاد تا آن‌ها را بچیند.
دوشنبه, ۱۲ مرداد
ماه مه بود. باد سرد هنوز می‌وزیست، اما بوته‌ها و درختان، مزارع و گل‌ها، همگی زمزمه می‌کردند: «بهار آمده است!» گل‌های وحشی سراسر پرچین‌ها را پوشانده بودند و زیر درخت سیبی کوچک، بهار سخت مشغول کار بود. بهار، داستانش را از زبان شاخه‌ای پر از شکوفه‌های صورتی و ظریف روایت می‌کرد که تازه آمادهٔ باز شدن بودند.
یکشنبه, ۱۱ مرداد
روزی روزگاری، امپراتوری اسبی داشت که سم‌هایش را با نعل‌هایی از طلای خالص کوبیده بودند. اسب، موجودی بس زیبا و پرغرور بود؛ با پاهایی کشیده، چشمانی هوشمند و یالی انبوه که چون حریری نرم بر گردنش می‌ریخت. او در میان دود و آتش نبرد، امپراتور را از میان باران گلوله‌ها گذشته بود؛ در برابر دشمن لگد زده، گاز گرفته و چنان جان‌فشانی کرده بود که نه تنها تاج و تخت، بلکه جان امپراتور را هم نجات داده بود. از همین رو بود که امپراتور، نعل‌های طلایی را پاداش او کرده بود.
یکشنبه, ۱۱ مرداد
در دهکده‌ای که میانِ کوه‌ها آرمیده بود، جایی که نزدیک‌ترین آب، رودی باریک بود که تابستان‌ها خشک می‌شد، مردی زندگی می‌کرد به نام استاد کارون. و استاد کارون، کشتی می‌ساخت.
سه شنبه, ۶ مرداد
مردی بود به نام آقای سروش که پیشه‌اش نوشتن بود. نه داستان، نه شعر. نامه. مردمِ شهر، هرگاه کلامی بر دلشان سنگینی می‌کرد و نمی‌توانستند آن را به زبان بیاورند، نزدِ آقای سروش می‌آمدند. او برایشان نامه می‌نوشت: نامه‌ی عذرخواهی به مادری رنجیده، نامه‌ی دلتنگی به پسری دور، نامه‌ی عاشقانه‌ای که کلماتش در گلو گیر کرده بود. آقای سروش، صدایِ دیگران را چنان زیبا می‌نوشت که گویی کلام، از دلِ خودِ آنان برمی‌خاست.
سه شنبه, ۶ مرداد
در شهری که همه‌ی ساعت‌هایش با هم کوک بودند، ساعت‌سازی زندگی می‌کرد به نام استاد هرمز. می‌گفتند ساعت‌هایِ استاد هرمز نه تنها زمان را نشان می‌دهند، که زمان را می‌فهمند. عقربه‌هایش هیچ‌گاه نمی‌لغزیدند، و پاندول‌هایش، انگار با ضربانِ قلبِ شهر می‌تپیدند.
سه شنبه, ۶ مرداد
کوچه‌ی سنگ‌فرش بوی موم می‌داد. همیشه. تابستان، زمستان، باران، آفتاب. چون ته کوچه، پشت یه درِ چوبیِ آبی‌رنگ، اوستا بهرام نشسته بود و شمع می‌ساخت. دست‌هایش زرد بود. نه از بیماری، بلکه از چهل سال مومِ ذوب‌شده. انگشت‌هایش بوی عسل می‌داد و ناخن‌هایش همیشه یه لایه نازک پارافین داشت. می‌گفتند وقتی بچه بود، مادرش او را توی کارگاه بزرگ می‌کرد و او با مومِ گرم لالایی می‌گرفت.
سه شنبه, ۳۰ تیر
مدرسه که تعطیل شد، حیاط پر از صدا شد؛ صدای کیف‌هایی که روی شانه می‌افتادند، کفش‌هایی که روی آسفالت می‌دویدند، و حرف‌هایی که نصفه می‌ماندند و ادامه‌شان می‌رفت توی کوچه. امیر اما کنار درِ کلاس ایستاده بود. کیفش را هنوز نبسته بود. دفتر ریاضی‌اش باز مانده بود روی نیمکت، انگار منتظر بود چیزی نوشته شود که هنوز نیامده. آرمان از کنارِ در رد شد و گفت: «نمیای؟»امیر سرش را تکان داد. گفت: «الان میام.»
شنبه, ۶ دی
یکی بود، یکی نبود. حمالی بود فقیر و بی چیز، که هر روز صبح کوله پشتی پشته و طناب حمالی را برمی‌داشت و می‌آمد سر میدان حمالی می‌کرد، پولی در می‌آورد، نان و آبی می‌گرفت و با زنش می‌خورد و شکر خدا می‌کرد. یک روز زنش هوس حمام کرد، پا شد بقچه کرباسیش را برداشت، و لباس کهنه‌ی وصله دارش را که شسته بود توش گذاشت که وقتی از حمام می‌آید بپوشد.
شنبه, ۷ اسفند