داستان برای کودکان ۱۰ تا ۱۲ سال

کودکان ۱۰ تا ۱۲ ساله به داستان‌هایی علاقه‌مندند که شخصیت‌های باورپذیر، ماجراهای جذاب و موضوع‌هایی نزدیک به تجربه‌های زندگی آن‌ها داشته باشند. در این سن، توانایی دنبال کردن روایت‌های طولانی‌تر و پیچیده‌تر افزایش می‌یابد و کودکان می‌توانند با شخصیت‌ها همدلی کنند، درباره تصمیم‌ها و پیامدهای آن‌ها بیندیشند و از خواندن داستان لذت ببرند.

در این صفحه، مجموعه‌ای از داستان‌های مناسب کودکان ۱۰ تا ۱۲ سال گردآوری شده است. این داستان‌ها با توجه به ویژگی‌های رشدی این گروه سنی نوشته یا انتخاب شده‌اند و موضوع‌هایی مانند دوستی، خانواده، مدرسه، ماجراجویی، مسئولیت‌پذیری، امید، پشتکار، طبیعت، کشف و شناخت خود و جهان پیرامون را در بر می‌گیرند.

داستان‌های این بخش با زبانی روان و روایت‌هایی جذاب، کودکان را به اندیشیدن، خیال‌پردازی و همراه شدن با شخصیت‌ها دعوت می‌کنند، بی‌آنکه به آموزش مستقیم یا نتیجه‌گیری آشکار متکی باشند.

اگر به دنبال داستانی مناسب برای مطالعه مستقل، بلندخوانی یا گفت‌وگو با کودکان ۱۰ تا ۱۲ ساله هستید، در این صفحه می‌توانید داستان‌هایی متناسب با علاقه‌ها و توانایی‌های خواندن این گروه سنی پیدا کنید.

زیردسته‌بندی‌ها
یکی بود، یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. خیاطی بود که در این دار دنیا سه پسر داشت، این‌ها در دکان وردستش بودند، یک روز این خیاط یک بز ماده خرید که صبح به صبح شیرش را بدوشند و قاتق نانشان کنند. وقتی این بز را خرید، قرار گذاشت هر روز یکی از پسرها صبح، بز را ببرد به صحرا بچراند و غروب بیاورد خانه و توی طویله ببندنش. روز اول نوبت پسر بزرگ بود. بز را توی چمن‌ها چراند، سیر و پر خوراند تا غروب شد. غروب که شد گفت: «بزی سیر شدی؟» گفت: «بله آن قدر خوردم که توی شکمم به اندازه‌ی یک برگ خالی باقی نمانده.» پسر گفت: «حالا که این طور است برویم خانه.» طناب بزی را گرفت و آوردش خانه بردش توی طویله بستش، آمد توی اتاق پهلوی باباش. باباش پرسید: «بچه جان بزی سیر شد؟» گفت: «بله آن قدر خورده که جای یک برگ هم توی شکمش نیست.» پدر برای اینکه خوب مطمئن بشود رفت توی طویله از بزی پرسید: «سیر شدی؟» بزی گفت: «چه جور سیر شدم مگر تو سنگ و کلوخ علف پیدا می‌شود؟ که من بخورم سیر بشم، مرا برد وسط سنگ و کلوخ‌ها بست. هی این ور و آن ور جستم، علفی گیرم نیامد بخورم.» پدر اوقاتش تلخ شد. نیم ذرع[1] را ورداشت به هوای پسر بزرگ که ‌ای دروغگو مگر من به تو نگفتم این حیوان را ببر سیر کن، این جوری حرف مرا شنیدی! حیوان را گرسنه گذاشتی حالا دروغ هم می‌گویی. پسر آمد حرف بزند پدر خِرش[2] را گرفت. گفت: «یا الله از خانه من برو بیرون.» پسر ناچار آمد بیرون.
سه شنبه, ۲۰ مهر
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک مردی بود سه تا زن داشت. رفت برای زن اولیش یک انگشتر خرید بهش داد و گفت: «به آن دو تای دیگر نگو که آن‌ها حسودی می‌کنند.» آن وقت برای زن دومیش گوشواره گرفت و سپرد بهش، که: «به هووهای دیگرت نگو.» برای زن سومیش النگو خرید باز هم سپرد که، به زن‌های دیگرش نگوید.
دوشنبه, ۱۹ مهر
زن و شوهری بودند که بچه نداشتند و خیلی هم از خدا بچه می‌خواستند. یک روز زنک آمد دیزی آبگوشت را تو تنور بگذارد یک نخود از دیزی پرید بیرون، شد به صورت یک دختر. اتفاقاً همان وقت زن‌های همسایه آمده بودند تو خانه‌ی این‌ها.
یکشنبه, ۱۸ مهر
مردی بود یک پسر داشت که اسمش گرگین بود و خیلی این پسر را دوست می‌داشت. هنوز این پسر دست چپ و راست خودش را نشناخته بود که مادرش عمرش را داد به شما! یک سال از مرگ این زن گذشت، پدر گرگین یک زن دیگر گرفت. این زن سر نه ماه یک پسر زایید و گرگین صاحب یک نابرادری شد.
چهارشنبه, ۱۴ مهر
روزی و روزگاری جوانی که در حرفه قفل‌سازی مهارت بسیار داشت به پدرش گفت که اکنون می‌خواهد به راه بیفتد و بخت و اقبال خود را در جهان گسترده بیازماید. پدر پاسخ داد: «بسیار خوب، من از این حرف بسیار خوشحالم.» و مقداری پول برای مخارج سفر در اختیار پسر گذاشت. جوان بی مقصد و هدف راه جهان را در پیش گرفت و به هرکجا رسید جویای کار شد. پس از گذشت چند وقت، دریافت که حرفه قفل‌سازی دیگر نیازهای او را برآورده نمی‌سازد و به علاوه دیگر این حرفه را دوست ندارد، بلکه مایل است شکارچی شود. در این هنگام شکارچی‌ای را دید که جامه سبز بر تن داشت و از او پرسید از کجا می‌آید و به کجا می‌رود. جوان پاسخ داد که کارگر قفل‌ساز است، اما دیگر آن پیشه را دوست ندارد و می‌خواهد شکارچی شود و آیا حاضر است او را به شاگردی بپذیرد؟
شنبه, ۱۰ مهر
بچه‌ها! «شب دراز است و قلندر بیدار و بیکار»... بنابراین پس از افسانه زنگوله به پا داستان بلبل سرگشته را بشنوید! این هم از همان افسانه‌های کهن است که به همه جا رفته است.
چهارشنبه, ۲۴ شهریور
یکی بود، یکی نبود. ککی بود با مورچه‌ای، که باهم یار و یاور بودند و یک روز کک به مورچه گفت: «من خیلی گرسنه‌ام، باید با یک چیزی شکمم را وصله پینه کنم.» مورچهه گفت: «منم مثل تو» گفتند: «خوب، چه بگیریم، چه نگیریم، اگر گردو بگیریم پوست دارد، کشمش بگیریم دم دارد، سنجد بگیریم هسته دارد. بهتر این است که گندم بگیریم، ببریم آسیاب آرد کنیم، بیاریم خانه، نان بپزیم و بخوریم.»
سه شنبه, ۲۳ شهریور
یکی بود، یکی نبود. در جنگلی کلاغی برای خودش میان درخت نارونی لانه‌ای درست کرده بود که اگر روزی تخم بگذارد بتواند تخم‌ها را جوجه کند و جوجه‌ها را پرورش بدهد و بزرگ کند و به پرواز درآورد. پس از چندی پنج شش تا تخم کرد و بیست و یک روز روی تخم‌ها خوابید و از گرمی بدنش به آن‌ها دمید تا جوجه‌ها سر از تخم بیرون آوردند، رنج کلاغ زیادتر شد، هر روز این در و آن در می‌زد و خوراک بچه‌ها را از هر جا بود فراهم می‌کرد تا بچه‌ها پر درآوردند و به جیک جیک افتادند.
چهارشنبه, ۱۷ شهریور
پدرش پیش از تولد او در جنگ کشته شده بود. وقتی که مادرش هم مرد، «کیت» تنهای تنها شد. عمو «ناگی» و خاله «میلی» کیت را پیش خودشان به مزرعه بردند. مزرعه‌ی عمو ناگی در یکی از دهکده‌های مجارستان بود. او با زنش خاله میلی و پسرشان جانسی در آن مزرعه زندگی می‌کردند. جانسی سه سال از کیت بزرگ‌تر بود.
سه شنبه, ۱۶ شهریور
در زمان‌های پیش، وقتی که حضرت سلیمان بر قوم یهود حکومت می‌کرد، در شهر اورشلیم زن و شوهر پیری زندگی می‌کردند. پیرزن پنبه می‌ریسید و نخ درست می‌کرد. پیرمرد نخ ها را به بازار می‌برد و می فروخت. با پولی که از فروش نخ‌ها به دست می‌آورد بازهم پنبه می‌خرید و غذای روزانه‌ی خود و زنش را تهیه می‌کرد.
دوشنبه, ۱۵ شهریور
جلال و محسن فکر می‌کردند که مزرعه‌ی آن‌ها زیباترین جای دنیاست. مزرعه‌ی آن‌ها زیباترین جای دنیا نبود، ولی مزرعه‌ی کوچک و قشنگی بود. مزرعه خیلی کوچک بود. محصولی که از آن به دست می‌آمد حتی برای خوراک یک سال خانواده‌ی آن‌ها هم کافی نبود.
یکشنبه, ۱۴ شهریور
در مزرعه‌ای، بوته‌ی لوبیایی روییده بود. لای برگ‌های این بوته، توی یک غلاف، پنج‌تا لوبیا پهلوی هم نشسته بودند. لوبیاها سبز بودند و غلاف هم سبز بود. برای همین بود که لوبیاها فکر می‌کردند که همه‌ی دنیا سبز است. غلاف هر روز بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شد. لوبیاها خانه‌ی گرم و راحتی داشتند. روزها آفتاب به آن‌ها می‌تابید و شب‌ها غلاف نمی‌گذاشت که آن‌ها سرما بخورند. گاه‌گاه باران می‌بارید و لوبیاها را خنک می‌کرد. لوبیاها هر روز بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شدند. از بیکاری خسته شده بودند.
چهارشنبه, ۱۰ شهریور
یکی بود، یکی نبود. پوپکی در جنگل برای خودش لانه و آشیانه داشت. روزی هوای تماشای شهر به سرش زد، آمد توی شهر و بالای دیوار بلندی نشست و آواز را ول داد. بچه‌ها که صدای آواز پوپک را شنیدند رفتند توی این فکر که دامی بگسترند و پوپک را بگیرند. سرگرم دام گستری شدند. پوپک وقتی این را دید خنده را سر داد. در این میان مؤبد دانا سرشت با یارانش به آنجا رسیدند گفت: «ای پوپک! به چه می‌خندی؟» گفت: «به بی خردی این بچه‌ها که برای من دام پهن می‌کنند! منی که از روی هوا آب را در زیر زمین می‌بینم، دام این بچه‌ها را نمی‌بینم؟» مؤبد گفت: «غره نشو و بیخود نخند می‌ترسم که به دام بیفتی.»
یکشنبه, ۷ شهریور
در روزگاران گذشته پادشاه و ملکه‌ای در کمال صلح و صفا زندگی می‌کردند. آن‌ها دوازده فرزند داشتند که همه پسر بودند. روزی از روزها پادشاه به همسرش گفت: «اگر فرزند سیزدهم که قرار است متولد شود، دختر باشد کاری می‌کنیم که همه پسرها بمیرند تا دخترمان ثروت‌های سرشار داشته‌باشد و تنها وارث کشور ما بشود.» و دستور داد دوازده تابوت ساختند که درون آن‌ها پر از تیغه‌های خنجر بود و در هرکدام یک بالش کوچک هم برای زیر سر مرده وجود داشت. تابوت‌ها را در اتاقی در بسته پنهان کرد و کلید اتاق را به همسرش داد و به او گفت که در این‌باره با کسی سخن نگوید.
سه شنبه, ۲ شهریور
در زبان فارسی درباره‌ی روباه مثل‌ها داریم و چنان که گفته‌ام او را جانوری حیله گر و نادرست و دو رو دانسته‌اند و افسانه‌ها از او آورده، اینک افسانه‌هایی که از روباه حیله گر به دستم آمد چاپ و پخش می‌کنم، بشنوید:
دوشنبه, ۱ شهریور
هیزم‌شکن بینوایی با زن و دو فرزندش، یکی پسر به نام هانسل و دیگری دختر به نام گرتل در حاشیه جنگل بزرگی زندگی می‌کردند. هیزم‌شکن غذای چندانی برای سیرکردن شکم خود و خانواده‌اش نداشت و یک‌بار که سراسر کشور را قحطی فراگرفته‌بود فراهم‌کردن نان روزانه آن‌ها نیز برایش میسر نبود. یک شب که هیزم‌شکن بسیار آشفته و آزرده خاطر بود و با غم واندوه فراوان به بستر رفت، آهی کشید و به زنش گفت: «عاقبت کار ما به کجا می‌کشد؟ چطور می‌توانیم شکم فرزندانمان را سیر کنیم، در حالی که دیگر چیزی برای خودمان نداریم؟» زن پاسخ داد: «چاره‌ای جز این نیست که بامداد فردا بچه‌ها را به جنگل ببریم و در نقطه پر درختی آتش روشن کنیم و به هرکدام تکه‌ای از نان باقی‌مانده بدهیم و خودمان مشغول کار شویم و سپس آن‌ها را در همان جا رها کنیم. دیگر راه خانه را پیدا نخواهند کرد و با این راه از دستشان خلاص خواهیم‌شد.»
سه شنبه, ۲۶ مرداد
بعضی‌ها به جای روباه گفته‌اند که شغال این کارها را کرد و در کتاب مثنوی هم که یک بخش از این افسانه را آورده است آنجا هم شغال است و آن افسانه این است:
سه شنبه, ۲۶ مرداد
بچه‌ها! «باد آورده را باد می‌برد». این مثل را شنیده‌اید؟ اگر شنیده‌اید پس داستانش را هم بشنوید:
دوشنبه, ۲۵ مرداد
یکی بود، یکی نبود. خارکنی بود، که خری داشت. هر روز به دشت و بیابان می‌بردش. خار بارش می‌کرد، کار از گرده‌اش می‌کشید، آخر شب هم یک مشت کاه پاک نکرده جلوش می‌ریخت. خر از این زندگی به ستوه آمد. رفت توی این فکر که چه جور ریشش را از چنگ خارکن در بیاورد؟ عقلش به اینجا قد داد که دیگر کاه نخورد و خودش را به ناخوشی بزند.
یکشنبه, ۲۴ مرداد
روزگاری در سرزمین هندوستان، در ایالات کُجرات، مردی زندگی می‌کرد که «بالوشا» نام داشت. بالوشا مردی پولدار، ولی خسیس و ترسو بود. دلش نمی‌خواست حتی یک شاهی از پول‌هایش را خرج کند. بالوشا چهل پسر عموی فقیر داشت ولی هیچ یک از این پسر عموها حتی خانه‌ی بالوشا را هم ندیده بود.
سه شنبه, ۱۹ مرداد
«هر سال درست روز اول بهار، دُرنای تنهای کوه‌های قفقاز، از پناهگاه زمستانیش از میان ابرهای قله‌ی کوه، پروازکنان پایین می‌آید. از حرکت بال‌های او موجی از گرما به وجود می‌آید. این گرما سبب می‌شود که گیاهان کوه سر از خواب زمستانی بردارند. درنای سفید و تنها پروازکنان می‌آید تا به آبگیر ته دره برسد. در آنجا شاهزاده ایوان منتظر اوست. هر انسانی که روز اول بهار درنای سفید تنها را ببیند، حتماً سال خوشی در پیش خواهد داشت.»
دوشنبه, ۱۸ مرداد