گروه مترجمان کتابک
در این صفحه می توانید اطلاعاتی از لیست کتاب ها، مقالات، خبرهای مرتبط با گروه مترجمان کتابک را مشاهده کنید.
در جنگلی که از کرانههای رودخانهی «گودنو» در شمال یوتلند تا فرسنگها در دل سرزمین پیش میرود، نهچندان دور از آن جویبار زلال، پشتهکوه بزرگی سر برآورده که چون دیواری دیار جنگل را شکافته است. رو به باخترِ این پشته، نهچندان دور از رود، مزرعهای برپاست؛ محصور در خاکی چنان کم مایه که ریگهای بیابان از میان خوشههای لاغر گندم و چاودار به چشم میزنند. سالها میگذشت و مردمانِ آن خانهی محقر با سادگی روزگار میگذراندند؛ سه گوسفند داشتند، خوکی ماده و دو گاو. روزیِ خود را به خرسندی مییافتند و جام خرسندیشان لبریز بود.
چهارشنبه, ۱۸ شهریور
روز بزرگ فرا رسیده است؛ روزی که ژوزفین به خانهٔ کارین میرود تا زیر چترِ نارنجی، شربت پرتقال بنوشد.
چهارشنبه، دهم اکتبر، تاریخ مهمی در زندگی خانوادگی کارین است. این روز، روز تولد اوست: در دهم اکتبر، او هفتساله میشود و اتفاقاً طبق تقویم، روزِ نامگذاری پدرش—که نامش هیالمار است—دقیقاً در همان روز قرار دارد. چه تصادف فرخندهای!
چهارشنبه, ۱۸ شهریور
پیرمرد و پیرزنی بودند؛ پیرمرد خروسی داشت و پیرزن ماکیانی. روزی برای یافتن طعمه بر تل خاکروبهای رفتند. خروس خوشهای گندم یافت و ماکیان غلافِ خشخاشی. پیرمرد گندم را کوفت و آرد کرد، پیرزن نیز دانههای خشخاش را زدود، بکوفت و با عسل و آردِ اندک درآمیخت و پیراشکی خوشطعمی پخت. اما از بینوایی، نه اجاقی داشتند و نه آتشی؛ پس پیراشکی را پشت پنجرهی کلبه نهادند تا با گرمای آفتاب پخته شود.
تحلیل قصه «روباه و گرگ پیراشکی می دزدند»؛ اثر الکساندر آفاناسیف
دوشنبه, ۱۶ شهریور
روز رو به پایان است. معلم با آموزش یک سرود تازه به دانشآموزانش، درس را به پایان میرساند: «سه جوجهاردک کوچک، یکی پس از دیگری، راه میروند…» ناگهان در باز میشود. آواز خواندن متوقف شده و همهٔ سرها برمیگردند. چهرهای آشنا در چارچوب در ظاهر میشود… برای ژوزفین آشناست، اما برای دیگران نه. دانشآموزان با حیرت به تازهوارد خیره میشوند. این پسر همان پسرِ کنار جاده است. معلم از جایش بلند میشود: «سلام! من شما را نمیشناسم. دنبال چه میگردید؟» پسر بدون ذرهای خجالت یا ترس وارد کلاس میشود: «دارم میآیم مدرسه. وقتش است!»
دوشنبه, ۱۶ شهریور
روز بعد، ژوزفین مشتاق و بیصبر برای رفتن به مدرسه بود. جعبهٔ تصویرهایش را برداشت و تمام راه را دوید. هوا زیبا و حتی گرم بود. خورشید میدرخشود؛ با اینکه سپتامبر رو به پایان بود، هوا درست مثل تابستان میماند. پروانهها در هوا بالبال میزدند و پرندگان آواز میخواندند. اما ژوزفین چشمش به هیچچیز و هیچکس نبود. او فقط میدوید؛ همکلاسیاش حتماً بیصبرانه منتظر دیدن فرشتههای اوست!
شنبه, ۱۴ شهریور
در روزگاران دور، پیرمردی با همسر خویش زندگی میکرد. روزی پیرمرد به همسرش گفت: «بانو، تو پیراشکیها را بپز تا من هم بروم و ماهی صید کنم.»
پیرمرد رفت و ماهی بسیار گرفت و آنها را بارِ گاری کرد و به سوی خانه به راه افتاد. در میانهی راه، روباهی را دید که مانند گردهی نانی گرد شده و در دل جاده افتاده است. پیرمرد از گاری پیاده شد، نزدیک رفت اما روباه جنبوجوشی نداشت و خود را به مردگی زده بود.
واکاوی افسانه «روباه و گرگ»؛ اثر الکساندر آفاناسیف
چهارشنبه, ۱۱ شهریور
یک روز صبح، ژوزفین متوجه میشود که دیگر در راه مدرسه، برخلاف معمول، تنها نیست—هرچند اصولاً هیچ بچهای در آن سمتِ روستا زندگی نمیکند.
چه کسی جلوی او راه میرود؟ یک پسر! او هم احتمالاً به مدرسه میرود، چون کیفی روی شانههایش آویزان است.
ژوزفین سرعت گامهایش را بیشتر میکند تا به او برسد؛ این کار چندان آسان نیست، چون او خیلی تند راه میرود. کمی خمیده قدم برمیدارد و انگار هیچچیز را حولوحوش خود نمیبیند و نمیشنود. مشکلش چیست؟ به چه چیزی اینقدر غرق و مشتاق نگاه میکند؟
دوشنبه, ۹ شهریور
در کنج خیابانی، میان خانههای محقر و فقیرانه، خانهای بس بلند و باریک ایستاده بود؛ خانهای چنان فرسوده و سیلیخورده از گذر زمان که گویی بندبندش از هم دررفته بود. فقرا در آن زندگی میکردند، اما اوج تنگدستی در اتاقک زیرشیروانی، درست زیر شیروانی سقف به چشم میآمد. جلوی پنجرهٔ کوچک این اتاق، قفس کهنه و خمیدهای در تابش آفتاب آویزان بود؛ قفس حتی ظرف آب درستی هم نداشت و به جای آن، از گلوگاهِ شکستهشدهٔ یک بطری استفاده کرده بودند که آن را سرته کرده و چوبپنبهای تهِ آن چپانده بودند تا آب را در خود نگه دارد.
دوشنبه, ۲ شهریور
«هرگاه کودکی پاکنهاد از دنیا میرود، فرشتهای از جانب خداوند به زمین میآید، کودک را در آغوش میکشد، بالهای سپید و بزرگش را میگشاید و او را بر فراز تمام مکانهایی که در زمانِ حیاتش دوست میداشت به پرواز درمیآورد. سپس دستهای بزرگ از گلها میچیند و با خود به پیشگاه پروردگار میبرد تا در بهشت، شادابتر و درخشانتر از روی زمین بشکفند. پروردگار گلها را بر سینه میفشارد، اما بر گلی که بیش از همه خرسندش ساخته بوسه میزند؛ آنگاه به آن گل آوایی بخشیده میشود تا بتواند به سرودِ همسراییِ بهشتیان بپیوندد.»
دوشنبه, ۲۶ مرداد
«آنلیزبت» زن جوان و زیبایی بود با چهرهای گلگون و شفاف، دندانهای سپید و درخشان و چشمانی زلال و مهربان. گامهایش در رقص، سبک و بیپروا بود، اما دل و ذهنش از آن هم بیپرواتر و سبکسرتر. او پسری داشت که اصلاً زیبا نبود؛ از این رو کودک را سپردند به زنِ یک کارگر روستایی تا دایگیاش کند، و خودِ مادر روانهٔ قصرِ ارباب شد. آنلیزبت در تالارهای باشکوهی مینشست که با پارچههای ابریشم و مخمل آراسته شده بود؛ نمیگذاشتند نسیمی بر او بوزد و کسی حق نداشت با او تند سخن بگوید، چرا که او دایهٔ فرزندِ ارباب بود.
دوشنبه, ۲۶ مرداد
در نزدیکی خاکریزِ سرسبزی که کوپنهاگ را در بر گرفته، خانهٔ سرخرنگِ بزرگی ایستاده است. گلدانهای حنا و گلهای دیگر از ردیفِ درازِ پنجرهها به ما سلام میگویند؛ هرچند درون خانه، فقر و تنگدستی هویداست و ساکنانش همگی پیر و نیازمندند. این بنا، خانهٔ سالمندان وارتون است.
نگاهی به داستان «بر لب پنجره خانه سالمندان» اثر هانس کریستین آندرسن
دوشنبه, ۲۶ مرداد
غلبه بر شوک سخت است! (برگزیدهی جایزه یک عمر دستاورد بوک تراست[1])
این گفتوگو را «امیلی دربل» با «دیوید مککی» انجام داده است. در این گفتوگو، مککی آشکار میکند که چگونه کتابهای کلاسیک خود را خلق کرده است - از المر تا «نه اکنون، برنارد» [2] و «آقای بن»[3]. در این گفتوگو «دربل» ریشهها و منابع الهام حرفهی شگفتانگیزی که بیش از شصت سال ادامه داشته است را به کنکاش گرفته است.
چهارشنبه, ۲۱ اردیبهشت
ژانر کتاب بهسادگی روشن میکند که هر کتاب در کدام دسته یا زیرمجموعه قرار میگیرد. اگر اهل کتابخواندن باشید، دربارهی برخی از این ژانرها شنیدهاید.
چهارشنبه, ۲۹ بهمن
خواندن برای کودک خردسال، نهتنها منبعی از لذت و سرگرمی است، بلکه فرصتی است برای رشد مهارتهای شنیداری، افزایش درک، و پرورش تفکر تحلیلی. با رشد کودک و یادگیری مهارت خواندن، کتاب به ابزاری برای آگاهیبخشی، لذت و شناخت دنیای درون و بیرون او بدل میشود.
یکشنبه, ۸ آذر
«باور دارم تخیّل از علم نیرومندتر است، افسانه از تاریخ، و رؤیا از واقعیت. امید همواره بر تجربه پیروز میشود؛ خنده درمان غم است و عشق از مرگ قویتر.»— رابرت فالگم
قصهگویی چیست؟
شورای ملی دبیران زبان انگلیسی، قصهگویی را چنین تعریف میکند:
سه شنبه, ۱۰ دی