گروه مترجمان کتابک
در این صفحه می توانید اطلاعاتی از لیست کتاب ها، مقالات، خبرهای مرتبط با گروه مترجمان کتابک را مشاهده کنید.
بهترین تیرانداز در بخش «واله» (Valais) چه کسی بود؟ بزهای کوهی این را خوب میدانستند. آنها حق داشتند به یکدیگر بگویند: «خودتان را از رودی نجات دهید!» اما زیباترین تیرانداز چه کسی بود؟ دختران جوان میگفتند: «آه، او رودی است!» اما هیچگاه نمیگفتند «خودتان را از رودی نجات دهید.» مادرانِ نگران هم چنین سخنی نمیگفتند؛ چرا که او همانقدر که به دختران جوان خوشرویی میکرد، به مادران هم مؤدبانه تعظیم میکرد. او بسیار شجاع و خوشاخلاق بود. گونههایش آفتابسوخته، دندانهایش سپید و چشمانش تیره و درخشان بود.
چهارشنبه, ۲۹ مهر
همسر طبلزن پای به کلیسا نهاد. محراب نو را با نگارههای رنگین و فرشتگان چوبین و تراشیده از نظر گذراند؛ آن فرشتگانی که بر پردهی نقاشی و در میان هالهی نورِ بالای محراب جای داشتند، درست به زیبایی تندیسهای کندهکاریشده بودند؛ با جلوهای از رنگ و درخشش زراندود. گیسوانشان در تابش آفتاب، زرین و چشمنواز میدرخشید، اما نور راستین خورشید از آن همه زیباتر بود؛ نوری که هنگام فرو رفتن در افق، از میان شاخسار تیرهی درختان سرختر و زلالتر به چشم میآمد. تماشای این خورشید آسمانی چه دلانگیز بود!
چهارشنبه, ۲۹ مهر
روزی روزگاری دختری بود که برای آنکه کفشهایش آلوده و لجنمال نشود، پا بر گردهی نانی گذاشت؛ سرگذشت تلخ و شوربختیهایی که در پیِ این کار به سرش آمد، بر همگان آشکار است.
یکشنبه, ۲۶ مهر
عناصر ادبی در کتابهای تصویری
اشتباه بزرگی است اگر گمان کنیم کتاب تصویری به دلیل کوتاهی متن، نیازی به رعایت سنجههای عالی ادبی ندارد [118]. یک کتاب تصویری موفق، تمام عناصر ساختاری ادبیات داستانی را در بالاترین سطح کیفی به کار میگیرد [118]:
یکشنبه, ۲۶ مهر
آیا دنیای واقعی همیشه همانقدر که بزرگترها توصیف میکنند ساده و قابل پیشبینی است؟ برای کودکان، قدم گذاشتن به مدرسه و ورود به اجتماع میتواند سفری پر از اضطراب، کشف احساسات پیچیده و جستوجوی هویت مستقل باشد. کتاب صوتی «هوگو و ژوزفین»، شاهکار ماندگار ماریا گریپه (نویسنده برجسته ادبیات کودک سوئد)، با نگاهی عمیق، روانشناسانه و ظریف، داستان دختربچهای حساس به نام ژوزفین (آنا گری) را روایت میکند که با ورود به دنیای مدرسه با چالشهای طرد شدن و تنهایی روبهرو میشود؛ تا اینکه با پسری متفاوت، رها و سرکش به نام «هوگو اندرسون» آشنا میشود.
شنبه, ۲۵ مهر
سرانجام رودی به خانهی عمویش رسید و از اینکه مردم آنجا را شبیه کسانی یافت که به دیدنشان خو گرفته بود، خدای را سپاس گفت. در میانشان تنها یک «کرتین» بود—پسرکی بینوا و تهیمغز از آن دژمروزانی که در تیره روزی رها شدهاند، از خانهای به خانهی دیگر میروند و خانوادههای گوناگون هر بار یک یا دو ماه از آنان نگهداری میکنند.
تحلیل «عمو» بخش سوم از داستان بلند «پری یخها» اثر هانس کریستین اندرسن
شنبه, ۲۵ مهر
امروزه با نگاهی به قفسهی کتابخانهها و بررسی آمارهای نشر، شاهد رشد خیرهکننده و فزایندهی اهمیت تصویرگری در کتابهای کودکان هستیم [89]. با این حال، تفاوتی بنیادین میان یک «کتاب مصور» (که تصویر در آن صرفاً نقشی تزیینی یا فرعی بر عهده دارد) با «کتاب تصویری» (Picture Book) وجود دارد [89]. کتاب تصویری گونهای مستقل و اصیل از هنر ادبی-دیداری است که اساساً و به شکلی گسستناپذیر با تصویرهای خود تعریف میشود و حیات روایی آن به این پیوند وابسته است [89].
شنبه, ۲۵ مهر
یکی بود، یکی نبود. بزی شکمبزرگ داشت در دشتی میخرامید. نزدیک یک درخت سیب رسید و گفت: «ای درخت سیب! اجازه بده من زیر سایه تو بچهام رو به دنیا بیارم.»
درخت سیب گفت: «نه، ممکنه سیبی بیفته و به بچهات بخوره و آسیب ببینه.»
بز رفت سراغ درخت گردو و همین درخواست را کرد. درخت گردو گفت: «نه، ممکنه گردویی بیفته روی بزغاله و زخمی بشه.»
بز که چارهای نداشت، ناامید و افسرده به راهش ادامه داد تا اینکه کلبهای دید که رو به جنگل و پشت به او ایستاده بود. بز گفت: «کلبه! کلبه کوچک! رویت را به من کن و پشتت را به جنگل، تا وارد شوم.» کلبه چرخید و بز وارد شد و بچههایش را به دنیا آورد.
چهارشنبه, ۲۲ مهر
رودی هشتساله شده بود که عمویش—که در آنسوی کوهستان میزیست—خواستار آمدن او شد. او میاندیشید رودی در کنار او میتواند از آموزشی بهتر برخوردار شود و چیزهای بیشتری بیاموزد. پدربزرگ نیز با او همرای بود، از اینرو خرسندانه به رفتنش رضا داد. رودی میبایست علاوه بر پدربزرگ، از کسانِ بسیاری بدرود بگوید. نخستین آنها «آیولا»، سگ کهنسال خانه بود.
تحلیل «سفر به دیار تازه» بخش دوم از داستان بلند «پری یخها» اثر هانس کریستین اندرسن
سه شنبه, ۲۱ مهر
۴. فانتزی (Fantasy)
قلمرو فانتزی مستلزم آن است که خواننده به تعبیر ارزشمند ساموئل تیلور کالریج، «تعلیق آگاهانه و داوطلبانهی ناباوری» را پذیرا باشد [48]. فانتزینویس مقتدر با آفرینش جهانی که ریشههای استواری در قوانین ملموس واقعیت دارد، مخاطب را متقاعد میکند تا منطق این جهان نوین را با جان و دل پذیرا شود [48].
یکشنبه, ۱۹ مهر
بیا سری به سوئیس بزنیم و در دل آن سرزمین کوهساران بگردیم؛ کتیبههای سنگی و شیبدارهای سرسبزی که درختان تنومند جنگل بر پیکرشان جامهی سبز پوشاندهاند. بیا تا پهنههای خیرهکنندهی برف بر فراز قلهها بالا برویم و باز به میان مرغزارهای سرسبز پایین سرازیر شویم؛ جایی که رودها و جویبارها چنان با شتاب و خروش میتازند که گویی یک لحظه دیرتر رسیدن به دریا را برنمیتابند. خورشید در آن درههای عمیق همانقدر سوزان میتابد که بر تودههای سنگین برف بر فراز کوهها.
شنبه, ۱۸ مهر
این ماجرا مربوط به زمانهای قدیم است، زمانی که حضرت عیسی و حواریون روی زمین راه میرفتند. گرگی پیش حضرت عیسی آمد و گفت: «ای پروردگار! من گرسنهام!»
عیسی گفت: «برو یک مادیان (اسب ماده) را بخور.»
گرگ رفت پیش مادیان و گفت: «خداوند دستور داده تو را بخورم!»
مادیان گفت: «قبول، اما من برگه معافیت دارم که روی سمِ پای عقبم حک شده! بیا ببین.» گرگ نزدیک شد و مادیان چنان لگدی به دهان گرگ زد که گرگ سه متر پرت شد آنطرفتر!
گرگ شکایت پیش عیسی برد. عیسی گفت: «برو یک قوچ را بخور.»
شنبه, ۱۸ مهر
گونههای ادبی؛ واقعگرایی، داستانهای قالبی و رمانهای دنبالهدار | دستنامه نقد ادبیات کودک - بخش ۳
ادبیات کودکان، درست همانند ادبیات بزرگسالان، قلمروی پویا، پربار و بهشدت متنوع است [27]. این پهنه هرگز ساختاری یکدست و تکراری ندارد؛ بلکه سرشار از تفاوتها و رنگارنگیهای بیشمار است [27]. در یک نگاه نظاممند، میتوان آثار ادبی کودکان را به دستههای متمایزی از جمله شعر، قصههای عامیانه، افسانههای پریان، فانتزیهای خلاقانه، ترانههای تغزلی و داستانهای واقعگرایانه تقسیم کرد [27]. هر یک از این قلمروها را در اصطلاح نقد ادبی، یک «گونهی ادبی» (Genre) مینامند [27].
شنبه, ۱۸ مهر
یکی بود، یکی نبود. بزی بود که برای خودش و بچههایش کلبهای توی جنگل ساخته بود. بز روزها برای پیدا کردن غذا به دل جنگل میرفت. هر وقت که از خانه بیرون میرفت، بزغالهها درِ کلبه را محکم میبستند و خودشون هم اصلاً بیرون نمیآمدند. وقتی بز برمیگشت، در میزد و زنگولهوار میخواند:
«بزغالههای من! بچههای شیرین من!
در رو باز کنین، قفل رو وا کنین!
من بزِ مادرم، رفتم توی جنگل،
علف نرم خوردم، آب سرد نوشیدم؛
شیر از پستانم جاریه، تا روی سمهام،
و از سمهام تا روی زمین خیس!»
چهارشنبه, ۱۵ مهر
یکی بود، یکی نبود. دهقانی بود که یک اسبِ اَبلَق (خالخالی) داشت. یک روز دهقان اسب را به گاری بست و برای جمع کردن هیزم راهی جنگل شد. هنوز درستوحسابی وارد جنگل نشده بود که خرسِ بزرگی جلوی راهش را گرفت. خرس سلامی کرد و پرسید: «بگو ببینم دهقان! کی اسبت رو اینقدر قشنگ و خالخالی کرده؟ عجب پوستِ خوشنقشونگاری داره!»
دهقان گفت: «ای خرسجان! خودم اینطوری رنگش کردم.»
— «واقعاً بلدی جانورها رو خالخالی کنی؟»
— «من؟ من استادِ تمامِ این کارم! اگه بخوام، طوری خالخالیت میکنم که از اسب منم خوشگلتر بشی!»
دوشنبه, ۱۳ مهر
کشف انگیزهها و شکل دادن به تجربهها
یکشنبه, ۱۲ مهر
یکی بود، یکی نبود. پیرمرد و پیرزنی بودند که یک قوچ و یک بز داشتند. اما چه بزی و چه قوچی! این دو تا انقدر شیطون و بازیگوش بودند که نگو و نپرس. مدام از گله جدا میشدند، هر کدام به یک طرف میدویدند و صاحبشان باید تمام دشت و صحرا را زیر پا میگذاشت تا پیداشان کند.
روزی پیرمرد به پیرزن گفت: «میگم زن! نظرت چیه این بز و قوچ رو سر ببریم؟ دیگه شورش رو درآوردن! آخرش یکجایی میرن که دستمون بهشون نرسه و حیفومیل بشن.»
پیرزن گفت: «آره والله، بیا سرشون رو ببریم!»
یکشنبه, ۱۲ مهر
مقدمه: ادبیات چیست؟
بسیاری از مردم هر کلمهی مکتوب، مقاله، جزوه، رساله یا کتاب چاپشده را «ادبیات» مینامند [1]. اما آیا واقعاً میتوان هر نوشتهای را ادبیات دانست؟ برای روشن شدن این موضوع، بیایید نگاهی دقیقتر به این مسئله بیندازیم [1].
شنبه, ۱۱ مهر
یکی بود، یکی نبود. در دیاری دور، دهقانی زندگی میکرد که یک بز و یک قوچ داشت. دهقان دیگر رمقی برای درو کردن علف نداشت؛ زمستان هم سر رسید و بز و قوچ دیگر چیزی برای خوردن نداشتند. آنها بنا کردند به داد و فغان و معرکه گرفتن در حیاط. دهقان هم که کلافه شده بود، شلاقش را برداشت و افتاد به جانشان.
بز به قوچ گفت: «برادر! بیا پا به فرار بذاریم و بریم سمت جنگل. اونجا یه خرمن یونجه پیدا میکنیم و برای خودمون زندگی میسازیم.»
قوچ گفت: «باشه برادر، بریم! هر چی باشه از این اوضاع بدتر نمیشه.»
شنبه, ۱۱ مهر
در مدرسه، بچهها دارند برای جشن کریسمس آماده میشوند. هوگو و ژوزفین یک دقیقه هم وقت سر خاراندن ندارند! آهنگهای جدید باید یاد گرفته و تمرین شوند. هوگو یک درخت صنوبر زیبا را برید و با کمک ژوزفین آن را تا مدرسه کشاند. بعد هم طبق دستورالعملهای خانم ساند، باید آن را تزئین میکردند و شیرینیها و کراکرهای کریسمس را از آن میآویختند.
زمان میان تمام این مقدمات مثل برق و باد میگذرد و سیزدهم دسامبر خیلی سریع نزدیک میشود.
چهارشنبه, ۸ مهر
یکی بود، یکی نبود. در یک مزرعه، بز و قوچی با هم زندگی میکردند. روزگار را به خیر و خوشی و در صلح و صفا میگذراندند؛ یک مشت علف خشک را با هم نصف میکردند و اگر روزی هم از شانس بد، چنگک کشاورز به پهلوی یکیشان میخورد، همهاش زیر سر واسکا، همان گربه خانه بود! این واسکا انقدر دزد و رند بود که هر ساعت دنبال شکار و کشرفتن چیزی میگشت؛ کافی بود ببیند چیزی یکجا افتاده، آنوقت تا کش نمیرفت دلدرد میگرفت!
دوشنبه, ۶ مهر
در زمستان، هوا در سوئد برای مدتی طولانی تاریک است و خورشید خیلی دیر طلوع میکند. اما این موضوع مانع از آن نمیشود که هوگو کلهسحر خودش را به خانه کشیش نرساند. او در آشپزخانه کنار مندی و ژوزفین صبحانه میخورد و بعد، هر دو با هم به مدرسه میروند. پدر ژوزفین این تصمیم را گرفت تا دخترش مجبور نباشد در تاریکی تنها راه برود؛ و البته به این دلیل که هوگو، که راهی طولانی را از میان جنگل میآمد، وقتی به خانه کشیش میرسید واقعاً گرسنه بود.
بعضی وقتها عصرها هم همراه ژوزفین به خانه میآمد و قبل از برگشتن، یک فنجان شکلات داغِ دلچسب مینوشید.
دوشنبه, ۶ مهر
یکی بود، یکی نبود. پیرمرد و پیرزنی با هم زندگی میکردند. این زن و شوهر نه پسری داشتند و نه دختری؛ تنها همدم و یاورشان یک گربه نر خاکستری بود. این گربه برایشان آب و نان جور میکرد؛ سمور، سنجاب، کبک، تیهو و انواع و اقسام جانوران را شکار میکرد و برای آنها میآورد.
روزگار گذشت و گربه خاکستری پیر و ازکارافتاده شد. روزی پیرزن به پیرمرد گفت: «پیرمرد! چرا این گربه رو نگه داشتیم؟ بیخود و بیجهت بالای تنور لم داده و فقط جا تنگ کرده!»
پیرمرد گفت: «خب باهاش چیکار کنیم؟»
یکشنبه, ۵ مهر
یکی بود، یکی نبود. دهقانی بود که گربهای داشت؛ اما چه فایده که گربه بسیار تنبل و بیعرضه بود. دهقان بالاخره از دست او خسته شد. کمی فکر کرد، بعد گربه را داخل گونی انداخت، درش را محکم بست و برد به دل جنگل. وقتی به جنگل رسید، گونی را همانجا روی زمین انداخت و رفت؛ با خودش گفت: «بذار همینجا تلف بشه!»
گربه راه افتاد و همینطور که قدم میزد، به کلبهای رسید که روزگاری خانه یک جنگلبان بود. رفت بالا و توی شیروانی کلبه لم داد. هر وقت گرسنهاش میشد، میرفت توی جنگل، موش و پرندهای شکار میکرد، دلی از عزاداری درمیآورد و دوباره برمیگشت توی شیروانی؛ خلاصه، غمِ عالم هم به دلش نبود!
شنبه, ۴ مهر