داستان «اب و کریستینای کوچک» اثر هانس کریستیان آندرسن (برای کودکان 7 تا 12 سال)

زمان انتشار: 1405/06/18 - 15:26

در جنگلی که از کرانه‌های رودخانه‌ی «گودنو» در شمال یوتلند تا فرسنگ‌ها در دل سرزمین پیش می‌رود، نه‌چندان دور از آن جویبار زلال، پشته‌کوه بزرگی سر برآورده که چون دیواری دیار جنگل را شکافته است. رو به باخترِ این پشته، نه‌چندان دور از رود، مزرعه‌ای برپاست؛ محصور در خاکی چنان کم‌ مایه که ریگ‌های بیابان از میان خوشه‌های لاغر گندم و چاودار به چشم می‌زنند. سال‌ها می‌گذشت و مردمانِ آن خانه‌ی محقر با سادگی روزگار می‌گذراندند؛ سه گوسفند داشتند، خوکی ماده و دو گاو. روزیِ خود را به خرسندی می‌یافتند و جام خرسندی‌شان لبریز بود. حتی توان نگهداری دو اسب را هم داشتند، اما میان برزگران آن دیار مثلی بود که می‌گفت: «اسب، خودش خودش را می‌خورد!» یعنی هرچه درمی‌آورد، نثار شکم خویش می‌کند. «یپِ یانس» تابستان‌ها زمین می‌کاشت و زمستان‌ها پای‌افزار چوبی (کفش چوبی) می‌تراشید. شاگردی هم داشت؛ جوانی که در ظرافت و پایداریِ کفش‌های چوبی دست‌کمی از استاد نداشت. قاشق و کفش می‌تراشیدند و روزیِ حلال می‌یافتند؛ از این رو کس نمی‌توانست یپِ یانس و دودمانش را تهیدست بخواند.

تحلیل داستان «اب و کریستینای کوچک» اثر هانس کریستیان آندرسن

«ابِ کوچک»، پسرک هفت‌ساله‌ای که تک‌فرزند خانه بود، کنار دست استادکاران می‌نشست؛ تراشیدن چوب را تماشا می‌کرد و گهی چوبی به دست می‌گرفت و چاقو می‌زد—و چه بسا به جای چوب، انگشت کوچک خویش را می‌برید! اما روزی از روزها، چاقوی اب چنان رام شد که دو تکه چوب زیر دستش صورتِ دو کفش چوبیِ کوچک به خود گرفتند. دلش گواهی داد که این تحفه‌ی خرد را به «کریستینای کوچک» پیشکش کند.

اما کریستینای کوچک که بود؟ او دخترِ قایقران بود؛ نازک‌بدن و ظریف چون فرزند اعیان. اگر جامه بر تنش تغییر می‌کرد، هیچ‌کس باورش نمی‌آمد که او در کلبه‌ای محقر بر فراز دشتِ خلنگزار همسایه زندگی می‌کند. پدرش بیوه‌مردی بود که با حمل هیزم در قایق بزرگش—از دل جنگل به سوی پروارگاه‌های مارماهی در املاک «سیلکبورگ» و گاه تا شهر دوردستِ «راندرز»—روزگار می‌گذراند. پدر سرپرستی نداشت که کریستینا را به او بسپارد؛ پس دخترک همواره یا همسفر قایق بود، یا میان گل‌های شکفته‌ی دشت بازی می‌کرد و توت‌های وحشی می‌چید. گاه که سفرِ پدر تا شهر طولانی می‌شد، دخترک را—که یک سال از اب کوچک‌ تر بود—از دشت می‌گذراند و به خانه‌ی یپِ یانس می‌سپرد.

اب و کریستینا در همه‌چیز یک‌دل و هم‌داستان بودند. نان و توتِ خویش را قشنگ قسمت می‌کردند؛ در باغچه‌کاری‌های کوچک شریک بودند؛ می‌دویدند، می‌خزیدند و همه‌جا با هم بازی می‌کردند. روزی تا اعماق جنگل پیش رفتند و حتی از پشته‌کوه بلند بالا رفتند. روزی دیگر، چند تخمِ مرغابیِ آبچلیک یافتند که در چشمشان رویدادی بس بزرگ بود. اب هرگز پایش به دشتِ کریستینا و روی آبِ رود نرسیده بود؛ اما عاقبت روز موعود فرا رسید. پدر کریستینا او را به قایقرانی فراخواند. شامگاهِ پیش از سفر، اب همراه قایقران از دشت گذشت و به خانه‌ی او رفت. پگاه روز بعد، دو کودک را بر فراز توده‌ای بلند از هیزم در قایق نشاندند. کودکان نان و توت‌فرنگی وحشی می‌خوردند و پدرِ کریستینا و شاگردش با پاروهای بلند، قایق را پیش می‌بردند. جریان آب همراهشان بود و قایق چون تیر می‌رفت؛ از دریاچه‌هایی می‌گذشتند که رود در مسیر خویش ساخته بود. گاه گیاهان و نی‌ها راه را چنان می‌بستند که پنداری بن‌بست است، اما همواره معبری می‌گشود. شاخه‌های کهن‌سال بلوط طوری بر فراز آب آویخته بودند که گویی آستین بالا زده و بازوان گره‌خورده و عریان خویش را به رخ می‌کشیدند. درختان پشه‌له (آلدر) که ریشه‌شان از ساحل گسسته بود، با ریشه‌های آویزان به کف رود چنگ زده بودند و شاخسارشان بر فراز آب چون جزیره‌هایی کوچک می‌درخشید. نیلوفران آبی بر موج‌ها تاب می‌خوردند و همه‌چیز این سفر را شگرف می‌کرد تا آنکه به پایابِ بزرگ مارماهی رسیدند؛ جایی که آب با خروش از دریچه‌ها سرازیر می‌شد و کودکان از دیدنش به وجد می‌آمدند. در آن روزگار، نه کارخانه‌ای بود و نه خانه‌ی شهری؛ تنها مزرعه‌ای بزرگ با زمین‌های کم‌پشت و چند رأس گاو و چند برزگر. صدای خروش آب و فریاد مرغابان وحشی تنها آهنگ زندگی در سیلکبورگ بود.

پس از پیاده کردن هیزم‌ها، پدر کریستینا یک دسته مارماهی و یک خوک شیرخواره خرید و همه را در سبدی در انتهای قایق نهاد. سپس راه بازگشت در پیش گرفتند. باد موافق بود؛ دو بادبان برافراشتند و قایق چنان می‌تاخت که گویی دو اسب سرکش را به آن بسته‌اند. در راه، به نزدیکی کلبه‌ی شاگردِ قایقران رسیدند. قایق را بستند و دو مرد، پس از سفارش به کودکان که آرام بنشینند، به ساحل رفتند.

کودکان تنها زمانی کوتاه فرمان بردند و سپس همه‌چیز را از یاد بردند! نخست سر در سبدِ مارماهی و خوکچه‌ فرو کردند؛ سپس هوس کردند خوکچه را بیرون بکشند و در دست بگیرند و نوازش کنند. اما از آنجا که هر دو می‌خواستند هم‌زمان آن را نگه دارند، خوکچه از دستشان رها شد، در آب افتاد و همراه جریان رود شناکنان دور شد!

مصیبتی سهمگین رخ داده بود. اب به ساحل جهید و کمی دوید. کریستینا فریاد زد: «وای! مرا هم با خود ببر!» و به دنبالش پرید. چند دقیقه بعد، خود را در میان انبوه درختان یافتند؛ دیگر نه قایق پیدا بود و نه ساحل. کمی دیگر دویدند تا کریستینا به زمین افتاد و زار زار گریست.

اب او را بلند کرد و گفت: «با کی نیست؛ دنبال من بیا. خانه‌مان همین‌جاست.» اما خانه آنجا نبود. آن‌ها در میان برگ‌های خشک و پاییزیِ سال گذشته سرگردان شدند؛ شاخه‌های افتاده زیر پای کوچکشان می‌شکست و ناله می‌کرد. ناگهان فریادی بلند و گوش‌خراش شنیدند و بر جای خویش خشکشان زد. ناله‌ی عقابی در جنگل پیچید؛ صدایی زشت که دل کودکان را لرزاند. اما در برابرشان، در متراکم‌ترین بخش جنگل، انبوهی از شاه‌توت‌های شاهانه رسیده بود. چنان وسوسه‌انگیز بودند که نتوانستند بگذرند؛ آن‌قدر ماندند و خوردند که دهان و گونه‌هایشان از آبِ شاه‌توت سیاه شد.

دوباره همان صدای دهشتناک پیچید. کریستینا گفت: «سرِ آن خوکچه بلایی سرِ ما می‌آید!»

اب گفت: «اه، غصه نخور! می‌رویم خانه‌ی پدرم. همین نزدیکی‌هاست.»

راه افتادند، اما مسیر، آن‌ها را دورتر برد. هیچ خانه‌ای پدیدار نشد؛ تاریکی سایه افکند و ترس بر جانشان نشست. سکوت سنگین جنگل تنها با جیغِ جغد شاخدار و مرغان نادیده می‌شکست. عاقبت در میان بوته‌ها گم شدند. کریستینا گریست و اب نیز زاری کرد. پس از زاریِ فراوان، روی برگ‌های خشک دراز کشیدند و به خوابی سنگین رفتند.

آفتاب بر آسمان بالا آمده بود که بیدار شدند. سرما در تنشان دویده بود؛ اما نه‌چندان دورتر، بر فراز تپه‌ای، خورشید از میان شاخسار می‌تابید. گمان بردند اگر به آنجا بروند گرم خواهند شد و اب پنداشت که از آن بلندی، خانه‌ی پدرش را خواهد دید. اما آن‌ها فرسنگ‌ها دورتر، در گوشه‌ای دیگر از جنگل بودند. از شیب بالا رفتند و خود را بر لب پرتگاهی یافتند که رو به دریاچه‌ای زلال و شفاف خم شده بود. ماهی‌های بی‌شمار در زلالیِ آب زیر تابش آفتاب می‌درخشیدند؛ کودکان از دیدن این چشم‌انداز ناگهانی غرق شگفتی شدند.

در کنارشان بوته‌ی فندقی پر از میوه روییده بود. فندق چیدند، شکستند و مغزهای تازه و تازه-رسیده را خوردند. اما شگفتی و ترسی دیگر در راه بود. از میان بوته‌ها، زنی بلندقامت بیرون آمد؛ چهره‌اش سیاه، موهایش سیاه و براق، و سفیدی چشمانش چون زنگیان می‌درخشید. کوله‌ای بر پشت و چوب‌دستیِ گره‌داری در دست داشت. او زنی کولی بود. کودکان ابتدا زبانش را نفهمیدند. زن سه فندق بزرگ از جیب درآورد و گفت درون این‌ها زیباترین و شگفت‌ترین چیزهای جهان پنهان است؛ چرا که این‌ها «فندق‌های آرزو» هستند. اب به او نگریست؛ چون زن مهربان سخن می‌گفت، اب دل به دریا زد و پرسید آیا آن فندق‌ها را به او می‌دهد؟ زن فندق‌ها را به او داد و خودش جیب‌هایش را از بوته‌ها پر کرد. اب و کریستینا با چشمان گشاده به فندق‌های آرزو خیره شدند.

اب پرسید: «آیا در این فندق، کالسکه و یک جفت اسب هست؟»

زن پاسخ داد: «بله، یک کالسکه‌ی طلایی با دو اسب طلایی!»

کریستینا گفت: «پس آن را به من بده!» و اب آن را به او داد و زن کولی فندق را در دستمالِ کریستینا بست.

اب فندق دوم را بالا گرفت: «آیا در این یکی، روسریِ زیبایی مثل روسری کریستینا هست؟»

زن گفت: «ده روسری در آن است! همراه لباس‌های فاخر، جوراب، کلاه و تورِ سر.»

کریستینا فریاد زد: «پس این را هم می‌خواهم! چه فندق قشنگی است!» و اب فندق دوم را هم به او سپرد.

سومین فندق، چیزی کوچک و سیاه بود. کریستینا گفت: «این یکی برای خودت؛ این هم قشنگ است.»

اب پرسید: «در این چیست؟»

زن کولی گفت: «بهترین چیزِ جهان برای تو!» و اب فندق را محکم در مشت فشرد.

زن کولی قول داد آن‌ها را به راه راست هدایت کند. آن‌ها را به راهی برد که البته یکسره با مسیر خانه‌شان متفاوت بود؛ با این حال، نباید پشت سرِ زن بد گفت و پنداشت که قصد ربودن کودکان را داشت. در راه جنگلی، به جنگلبانی برخوردند که اب را می‌شناخت. به یاری او، کودکان به خانه رسیدند؛ جایی که همه نگرانشان بودند. با آنکه خطایی بزرگ کرده بودند—هم خوکچه را در آب انداخته بودند و هم گریخته بودند—آن‌ها را بخشیدند. کریستینا به کلبه‌ی پدرش در دشت بازگشت و اب در مزرعه‌ی حاشیه‌ی جنگل ماند.

نخستین کاری که اب آن شب کرد، درآوردن فندق سیاه بود که می‌گفتند «بهترین چیز جهان» در آن است. آن را لای در و چهارچوب نهاد و در را فشرد. فندق شکست. اما مغزِ چندانی در کار نبود؛ پوک و کرم‌خورده به نظر می‌رسید، گویی پر از توتون یا خاکِ سیاه و غنی بود. اب بانگ برآورد: «همین را حدس می‌زدم! چطور ممکن است در این فندق کوچک، بهترین چیز جهان بگنخد؟ فندق‌های کریستینا هم همین‌طورند؛ نه کالسکه‌ی طلا در آن‌هاست و نه جامه‌ی فاخر!»

زمستان آمد؛ سال نو شد و سال‌ها از پی هم گذشتند تا اب به سن بلوغ و تثبیت ایمان (تأییدیه) رسید و یک زمستان را نزد کشیشِ دهکده آموزش دید. در همان روزها، قایقران به دیدار پدر و مادر اب آمد و خبر داد که کریستینا به خدمتکاری می‌رود و اقبالی بلند یافته؛ چرا که نزد خانوده‌ای بس محترم کار یافته است. گفت: «تصورش را بکنید! او به مهمانخانه‌ی آن اربابِ ثروتمند در شهر هُرنینگ می‌رود؛ فرسنگ‌ها رو به باختر. قرار است در خانه‌داری به بانوی خانه کمک کند و اگر رفتار خوبی داشته باشد و بماند تا تثبیت ایمان یابد، مثل دختر خودشان با او رفتار خواهند کرد.»

اب و کریستینا از هم خداحافظی کردند. مردم از همان زمان آن‌ها را «نامزد» می‌خواندند. هنگام جدا شدن، دخترک دو فندق را به اب نشان داد که از زمان گم شدن در جنگل حفظشان کرده بود؛ و گفت که آن کفش‌های چوبیِ کوچکی را هم که اب در کودکی برایش تراشیده بود، در کشویی نگهداری می‌کند. و این‌گونه جدا شدند.

پس از تثبیت ایمان، اب نزد مادرش ماند؛ چرا که کفش‌دوزی زبردست شده بود و تابستان‌ها مزرعه را به تنهایی اداره می‌کرد. پدرش مدتی بود که درگذشته بود و مادر کارگری نداشت. گاه‌وبیگاه، اما بس نادر، از زبان پُستچی یا مارماهی‌فروشی گذری، خبری از کریستینا می‌شنید. اما دخترک نزد ارباب ثروتمند روزگار خوشی داشت. پس از تثبیت ایمان، نامه‌ای به پدرش نوشت و در آن سلامی گرم برای اب و مادرش فرستاد. در نامه نوشته بود که ارباب و بانوی خانه پیراهنی نو و فاخر و جامه‌هایی لطیف به او بخشیده‌اند. این خبری مسرت‌بخش بود.

بهار سال بعد، کوبه‌ی درِ خانه‌ی مادرِ اب به صدا درآمد. در را که گشودند، قایقران و کریستینا وارد شدند! کریستینا برای دیداری یک‌روزه آمده بود. کالسکه مهمانخانه از هُرنینگ به دهکده‌ی همسایه آمده بود و او از فرصت استفاده کرده بود. کریستینا چون بانوان اعیان آراسته بود و پیراهنی زیبا بر تن داشت که گویی برای قامت او دوخته بودند. او آراسته و شیک ایستاده بود و اب با جامه‌ی کارگری. اب کلامی نیافت؛ تنها دست دخترک را گرفت و محکم فشرد، اما از فرط شادی زبانش بند آمده بود. کریستینا اما راحت و بی‌دغدغه بود؛ سخن می‌گفت و او را با مهربانی می‌بوسید.

وقتی تنها شدند، کریستینا پرسید: «اب، مرا شناختی؟» اب هنوز دستش را در دست داشت و گفت: «تو خانمِ مجللی شده‌ای کریستینا، و من فقط یک کارگر خشن هستم؛ اما من همیشه به یاد تو و روزهای گذشته بوده‌ام.» سپس با هم از پشته‌کوه بالا رفتند و به دشت نگریستند؛ جایی که تپه‌های کوچک از گل‌های زردِ میمون (خلنگ) پوشیده شده بود. اب کلامی نگفت؛ اما پیش از آنکه زمان وداع فرا رسد، بر او روشن شد که کریستینا باید همسر او شود. مگر از کودکی به آن‌ها نامزد نمی‌گفتند؟ برای او گویی واقعاً پیمانی میانشان بود، اگرچه کلمه‌ای در این باره نگفته بودند.

چند ساعت بیشتر وقت نداشتند. کریستینا باید شامگاه به دهکده بازمی‌گشت تا صبح زود با کالسکه به هُرنینگ برود. اب و پدرش او را تا دهکده همراهی کردند. شبی مهتابی و زیبا بود. هنگام جدا شدن، اب دست کریستینا را چنان گرفته بود که گویی توان رها ساختنش را نداشت. چشمانش درخشید و کلمات با تردید، اما از عمق جانش بیرون آمدند: «کریستینا، اگر آن‌قدر مغرور و باشکوه نشده‌ای که بتوانی با من در خانه‌ی مادرم زندگی کنی، بیا روزی با هم ازدواج کنیم. اما می‌توانیم مدتی صبر کنیم.» کریستینا پاسخ داد: «اوه بله اب، بیا کمی دیگر صبر کنیم. من به تو اعتماد دارم، چون باور دارم که دوستت دارم. اما بگذار بیشتر فکر کنم.» سپس اب لب‌های او را بوسید و این‌گونه جدا شدند.

در راه بازگشت، اب به قایقران گفت که او و کریستینا گوهرِ نامزدی را در دل دارند. قایقران گفت که همیشه انتظار چنین روزی را داشته و آن شب را در مزرعه‌ی اب سپری کرد. اما سخن دیگری از نامزدی به میان نیامد.

در طول سال بعد، دو نامه میان اب و کریستینا رد و بدل شد که پایانشان امضا شده بود: «وفادار تا پای مرگ». اما در پایان آن سال، روزی قایقران با پیامی از کریستینا نزد اب آمد. قایقران چیزی دیگر در دل داشت که در گفتنش مردد بود. عاقبت سفره‌ی دل گشود: کریستینا که دختری بس زیبا شده بود، بیش از پیش خواستگار داشت. پسر اربابش که از سفر برگشته بود، دلباخته‌ی او شده و قصد ازدواج با او را داشت. جوان در اداری در کپنهاگ شغلی والا داشت و چون کریستینا نیز به او مایل بود، پدر و مادر پسر هم ناراضی نبودند. اما کریستینا در دل همواره به یاد اب بود و می‌دانست اب چقدر به او می‌اندیشد؛ از این رو مایل بود این بخت سپید را رد کند.

اب در ابتدا کلامی نگفت. چهره‌اش چون دیوار سفید شد و سرش را به آرامی تکان داد. سپس گفت: «کریستینا نباید این خوشبختی را رد کند.»

قایقران گفت: «پس چند کلمه‌ای برایش می‌نویسی؟»

اب نشست تا بنویسد، اما قلم یاری نمی‌کرد. کلمات آن نبودند که در دل داشت؛ پس کاغذ را پاره کرد. بامداد روز بعد اما نامه‌ای آماده بود:

«نامه‌ای را که به پدرت نوشته بودی خواندم و دریافتم که در همه‌چیز کامروایی و اقبالی بزرگتر در انتظار توست. به دل خود رجوع کن کریستینا و خوب بیندیش که اگر مرا به همسری بگیری چه در انتظار توست؛ چرا که من از دار دنیا بهره‌ای چندان ندارم. به من و جایگاه من فکر نکن؛ تنها به سعادت خویش بیندیش. تو با هیچ پیمانی به من بسته نیستی و اگر در دل پیمانی بسته‌ای، من تو را از آن رها می‌سازم. برکت و شادی بر تو ببارد کریستینا. آسمان آرامش دل را به من خواهد بخشید.

دوست راستین تو، اب.»

نامه فرستاده شد و کریستینا آن را دریافت کرد. در نوامبر پیش رو، خطبه‌ی عقد آن‌ها در کلیسای دشت و نیز در کپنهاگ خوانده شد. کریستینا تحت سرپرستی مادرشوهر آینده‌اش به کپنهاگ رفت. در راه، پدرش را در دهکده‌ای دید و از او وداع کرد. نزدیک اب سخن چندانی از این ماجرا نرفت و خود او نیز دم نزد. اما مادرش دید که او بس خاموش و اندوهگین شده است. اب که به روزگار کهن می‌اندیشید، یاد آن سه فندق افتاد که زن کولی در کودکی به او داده بود. آن فندق‌های آرزو، غیب‌گویانِ راستی بودند! یکی کالسکه‌ی طلایی و اسبان نجیب داشت و دیگری جامه‌های فاخر؛ و کریستینا اکنون همه‌ی آن‌ها را در خانه‌ی نوینش در کپنهاگ به دست می‌آورد. سهم او محقق شده بود. و برای اب، فندق تنها خاکِ سیاه داشت. زن کولی گفته بود این بهترین چیز برای اوست. شاید چنین بود و این نیز به حقیقت می‌پیوست. اب اکنون معنای سخن زن کولی را می‌فهمید: خاک سیاه—گورِ تاریک—اکنون بهترین چیز برای او بود.

سال‌ها گذشت؛ نه سال‌هایی زیاد، اما در چشم اب بس دراز می‌نمود. مهمان‌دار کهن‌سال و همسرش یکی پس از دیگری درگذشتند و ثروت هنگفتشان به پسر رسید. کریستینا اکنون کالسکه‌ی طلا و جامه‌های فاخر داشت. در طول دو سال بعد، نامه‌ای از کریستینا برای پدرش نیامد؛ و چون عاقبت نامه‌ای رسید، از شادی و کامروایی سخن نمی‌گفت. کریستینای بینوا! نه او و نه شوهرش آیینِ تدبیر و پس‌انداز نمی‌دانستند و آن ثروت، چون برکتی همراه نداشت، مایه‌ی تباهی شد.

سال‌ها سپری شد. تابستان‌ها دشت غرق گل می‌شد و زمستان‌ها برف بر پشته‌کوه می‌نشست و بادهای سرکش بر مزرعه‌ی پناه گرفته‌ی اب می‌وزیدند. روزی از روزهای بهار، آفتاب می‌درخشید و اب شخم بر مزرعه می‌راند. تیغه‌ی گاوآهن به چیزی سخت خورد؛ اب پنداشت سنگِ آتش است، اما در میان خاک، تکه‌ای فلزِ درخشان دید که تیغه‌ی گاوآهن از دل شیار بیرون کشیده بود. کاوید و دستبندی بزرگ و طلایی از استادیِ کهن یافت—نشانی از گوری باستانی (گور هون‌ها). بیشتر کاوید و گنجینه‌هایی گران‌بهاتر یافت. اب آن‌ها را به کشیش نشان داد و کشیش ارزششان را بازگفت. سپس نزد دادرس رفت و دادرس رئیس موزه را باخبر ساخت و به اب پیشنهاد کرد خود گنج را به کپنهاگ ببرد.

دادرس گفت: «تو در دل خاک بهترین چیزی را که می‌شد یافت، پیدا کردی!»

اب با خود اندیشید: «بهترین چیز… بهترین چیز برای من، آن هم در دل خاک! اگر چنین است، پس پیشگوییِ زن کولی راست بود.»

اب با قایق مسافربری از «آرهوس» به کپنهاگ رفت. برای او که تنها یکی دو بار بر رودخانه‌ی کوچک دیار خود رانده بود، این سفر چون دریانوردی بر اقیانوس بود. عاقبت به کپنهاگ رسید. بهای طلاها—مبلغی زفت، ششصد دلار—به او پرداخت شد. سپس ابِ دشت‌نشین بیرون آمد و در شهر بزرگ به گردش پرداخت.

غروبِ روز پیش از بازگشت، اب در کوچه‌های شهر گم شد و راه را اشتباه رفت. آن‌قدر رفت تا خود را در محله‌ای فقیرنشین از حومه، به نام «کریستیانز هاون» یافت. جُنبنده‌ای در کوچه نبود. عاقبت دخترکی بس کوچک از خانه‌ای ویران‌نما بیرون آمد. اب راه را از او پرسید؛ دخترک ترسان به او نگریست و زار زار گریست. اب علت را پرسید، اما زبان کودک را نفهمید. همراه او راه افتاد. زیر نور چراغی خیابانی، روشنایی بر چهره‌ی دخترک تابید. حس شگفتی اب را فرا گرفت: تجسمِ زنده و نفس‌کشِ «کریستینای کوچک» در برابرش ایستاده بود؛ دقیقاً همان‌گونه که از روزهای کودکی به یاد داشت!

اب دنبال کودک رفت تا به خانه‌ی محقر رسید و از پله‌های باریک و لرزانی که به زیرسقف می‌رسید بالا رفت. هوای اتاق سنگین و خفه‌کننده بود؛ چراغی نمیسوخت و از گوشه‌ای صدای ناله می‌آمد. مادرِ کودک بر بسترِ محقر افتاده بود. اب کبریتی گیراند و پیش رفت: «آیا می‌توانم کمکی کنم؟ دخترک مرا به اینجا آورد. من در این شهر غریبم؛ آیا همسایه‌ای نیست که بانگش زنم؟»

سپس سرِ زنِ بیمار را بالا برد و بالینش را صاف کرد. ناگهان تکانی خورد: او کریستینای دشت بود! سال‌ها بود کسی نام او را نزد اب نبرده بود تا آرامش دلش آشفته نشود؛ چرا که آوازه‌های خوبی از او به گوش نمی‌رسید. ثروتی که شوهرش به ارث برده بود، او را مغرور ساخته بود. شغل خویش را رها کرده، شش ماه به فرنگ سفر کرده و در بازگشت با شکوهی دروغین زیسته و زیر بار وام‌های سنگین رفته بود. مدتی بر اورنگِ غرور لرزید تا عاقبت سقوط کرد و ورشکست شد. یارانِ عیاش و مهمانانِ سفره‌اش گفتند حقش بود، چرا که مثل دیوانگان خانه‌داری می‌کرد. صبحی پیکر بی‌جانش را در کانال آب یافتند.

دستِ سردِ مرگ پیشتر دلِ کریستینا را لمس کرده بود. کوچک‌ترین فرزندش، که در اوج شوکت به دنیا آمده بود، چند هفته پس از زادن به گور رفته بود؛ و اکنون خود کریستینا تا پای مرگ بیمار بود و در اتاقی ویران، در میان فقر و تنگدستی افتاده بود—فقری که شاید در جوانی تاب می‌آورد، اما اکنون پس از چشیدن طعم ناز و نعمت، برایش کشنده بود. این فرزند بزرگترش، کریستینای کوچک بود که اب دنبالش رفته بود؛ کودکی که همراه مادر رنجِ گرسنگی می‌کشید.

زنِ بیمار نالید: «دلم می‌سوزد که می‌میرم و این طفل بینوا را تنها می‌گذارم… اه، سرنوشت او چه خواهد شد؟» و دیگر نتوانست سخن بگوید.

اب کبریتی دیگر زد و تکه شمعی را که در اتاق یافت روشن کرد. نورِ ضعیف بر خانه تاپید. اب به دخترک نگریست و به کریستینای روزگار جوانی اندیشید. آیا نمی‌توانست به خاطر او، این کودک غریبه را مهر بورزد؟ در این اندیشه بود که زنِ در حال مرگ چشمانش را گشود و به او خیره شد. آیا او را شناخت؟ هرگز معلوم نشد؛ چرا که کلامی دیگر از لب‌هایش بیرون نیامد.

در جنگلِ کنار رودخانه‌ی گودنو، نه‌چندان دور از دشت و در دامان پشته‌کوه، مزرعه‌ای کوچک برپا بود؛ تازه رنگ‌شده و سپیدکاری شده. هوای بیرون سنگین و تاریک بود؛ گلی بر دشت نمیرویید؛ بادهای پاییزی برگ‌های زرد را به سوی کلبه‌ی قایقران می‌راندند—جایی که اکنون بیگانگان در آن می‌زیستند. اما مزرعه‌ی کوچک در پناه درختان بلند و پشته‌کوه، استوار ایستاده بود.

هیزم بر آتشدان می‌سوخت و در درون، آفتاب می‌تافت: نورِ درخشان چشمانِ آفتابیِ یک کودک، و آوای بلبل‌سان لب‌های سرخش که چون سرود چکاوک در بهار می‌پیچید. همه‌جا شور بود و زندگی. «کریستینای کوچک» بر زانوی اب نشسته بود. اب برای او هم پدر بود و هم مادر؛ پدر و مادر واقعی‌اش از یادش رفته بودند، چنان‌که خوابی از یاد کودک و پیر می‌رود.

خانه‌ی اب آراسته و شایسته بود؛ چرا که او اکنون مردی کامرو بود. و مادرِ دخترک در گورستان کپنهاگ، جایی که در فقر درگذشته بود، آرام گرفته بود. اب اکنون مال و خواسته داشت—ثروتی که از دلِ «خاکِ سیاه» بیرون آمده بود؛ و عاقبت، کریستینا را برای خویش داشت.

Submitted by admin2 on