در اعماقِ جنگل، جایی که آفتاب گرم میتابید و هوای تازه فرامیرسید، درختِ کاجِ کوچک و زیبایی روییده بود. با این حال، او هرگز خرسند نبود و پیوسته آرزو میکرد مانند همسایگانش — کاجها و صنوبرهای بلندقامتِ پیرامونش — قد بکشد. خورشید میتابید، نسیمِ ملایم برگهایش را نوازش میداد و کودکانِ دهقان پرحرفیکنان و شادمان از کنارش میگذشتند؛ اما درختِ کوچک به هیچیک توجهی نداشت.
دوشنبه, ۱۲ مرداد
روزی روزگاری بیست و پنج سربازِ حلبی بودند که همگی برادر به شمار میرفتند؛ چرا که از یک قاشقِ حلبیِ قدیمی ساخته شده بودند. آنها دست به سینه ایستاده بودند، مستقیم به جلو مینگریستند و یونیفرمِ باشکوهی به رنگِ سرخ و آبی بر تن داشتند. نخستین سخنی که در این جهان شنیدند، واژگانِ «سربازانِ حلبی!» بود؛ کلامی که پسربچهای به هنگام برداشتنِ درِ جعبه، از سرِ شادی و با دستزدن بر زبان آورد. سربازان هدیه تولدِ او بودند و او پشتِ میز ایستاد تا آنها را بچیند.
دوشنبه, ۱۲ مرداد
ماه مه بود. باد سرد هنوز میوزیست، اما بوتهها و درختان، مزارع و گلها، همگی زمزمه میکردند: «بهار آمده است!» گلهای وحشی سراسر پرچینها را پوشانده بودند و زیر درخت سیبی کوچک، بهار سخت مشغول کار بود. بهار، داستانش را از زبان شاخهای پر از شکوفههای صورتی و ظریف روایت میکرد که تازه آمادهٔ باز شدن بودند.
یکشنبه, ۱۱ مرداد
روزی روزگاری، امپراتوری اسبی داشت که سمهایش را با نعلهایی از طلای خالص کوبیده بودند. اسب، موجودی بس زیبا و پرغرور بود؛ با پاهایی کشیده، چشمانی هوشمند و یالی انبوه که چون حریری نرم بر گردنش میریخت. او در میان دود و آتش نبرد، امپراتور را از میان باران گلولهها گذشته بود؛ در برابر دشمن لگد زده، گاز گرفته و چنان جانفشانی کرده بود که نه تنها تاج و تخت، بلکه جان امپراتور را هم نجات داده بود. از همین رو بود که امپراتور، نعلهای طلایی را پاداش او کرده بود.
یکشنبه, ۱۱ مرداد
"توی جاده، سربازی قدم رو می آمد – چپ، راست! چپ، راست! کوله بارش را به دوش گرفته بود و یک شمشیر به کمر بسته بود، چون رفته بود جنگ و حالا داشت به خانه بر می گشت. توی راه، به جادوگر پیری برخورد: جادوگر آن قدر زشت بود که لب پایینش درست روی سینه اش آویخته بود. جادوگر گفت:
- عصر به خیر، سرباز! شمشیر خوبی به کمرت بسته ای، کوله بار بزرگی هم داری ... به تو می گویند یک سرباز واقعی! خب، حالا اگر کاری را بکنی که من به تو می گویم، هر قدر پول بخواهی به دست می آری!
سه شنبه, ۲۵ اسفند
"در زمان های پیش، شاهزاده ای بود که می خواست با شاهزاده خانمی اصیل ازدواج کند. به این منظور به دور دنیا سفر کرد. او شاهزاده خانم های بسیاری را دید ولی هیچ کدام را نپسندید و از هر کدام ایرادی گرفت.
سه شنبه, ۲۵ اسفند
كاج كوچكی در زیباترین نقطه ی جنگل می روید. او در گردونه ای سرشار از زیبایی قد می كشد و می بالد. خورشید درخشان و نوازشگر، نسیم پرطراوت، پرندگان و آوازهایشان، ابرهای زیبا با هزاران طرح نو، برف سفید و خرگوشها....
اما دل او آرزوهای دیگری دارد: بزرگ شدن، رفتن به سرزمین های دور و دیدن چیزهای شگفت آور تازه. پرنده ای از سرنوشت كاج های كوچك و درخشش زیبای آن ها در شب كریسمس می گوید.
سرنوشت او چه خواهد شد؟ آیا ممكن است كریسمس و چنان شكوهی را تجربه كند؟ پس از آن چه خواهد شد؟
یکشنبه, ۲۸ تیر