قصه‌های کودکانه

در این برگه مجموعه‌ای از قصه‌های کودکانه گردآوری شده است که شما می‌توانید برای فرزند خود بخوانید.

داستان یا قصه به نثری گفته می‌شود که روایتی تخیّلی در آن نقل می‌شود. داستان شامل انواع رمان، داستان کوتاه و داستانک می‌باشد. داستان از انواع ادبی است، شامل آثاری که از تخیّل نویسنده خلق شده است و حوادث و شخصیت‌های آن واقعیت ندارند. قصّه معمولاً روایتی است از کارهای آدم‌ها که راست پنداشته می‌شود. در هيچ عصری انسان بی نياز از داستان نخواهد شد، زيرا كه داستان‌ها در زندگی انسان‌ها دارای جنبه‌های پندآموز و عبرت انگيز می‌باشند و به نوعي درس زندگی و تجربه‌ی بهتر زيستن را به انسان می‌آموزند.

مجموعه ۴۸ داستان ناطق، شرکت سوپراسکوپ
شرکت «۴۸ داستان» (سوپر اسکوپ) در سال ۱۳۵۸ با هزینه شخصی بنیان‌گذار آن «علیرضا اکبریان» تأسیس شد. هدف نخست این شرکت آموزش زبان انگلیسی از راه انتشار داستان‌های ناطق به زبان‌های انگلیسی و فارسی بود اما بعد از بازنویسی و آهنگسازی داستان «گرگ بد گنده»، اکبریان بر روی ادبیات و آثار ایرانی تمرکز شد....
گاوهای جنگجو و قورباغه - افسانه‌های ازوپ شماره 47
دو گاو خشمگین در مزرعه‌ی کنار باتلاق باهم می‌جنگیدند. قورباغه‌ی پیر که در باتلاق زندگی می‌کرد، از جنگ خشم‌آلود گاوها به‌خود لرزید. قورباغه‌ی جوان پرسید: «از چه می‌ترسی؟ » قورباغه‌ی پیر پاسخ داد: «نمی‌بینی؟ ! آن گاوی که کتک می‌خورد، داخل باتلاق می‌افتد و با سُم‌های بزرگش قورباغه‌ها را می‌کشد.»...
غاز و تخم طلایی - افسانه‌های ازوپ شماره 46
مرد روستایی شگفت‌انگیزترین غازی را داشت که بتوانید تصور کنید؛ او هر روز که به لانه‌ی غاز سر می‌زد، با تخمی زیبا، براق و طلایی آن‌ روبه‌رو می‌شد. مرد روستایی تخم‌ طلای غازش را به بازار می‌برد و آن‌ را می‌فروخت و بسیار زود، پولدار شد. طولی نکشید که حوصله‌ی مرد روستایی از دست غازش سر رفت، زیرا غاز او...
کشاورز و پسران او - افسانه‌های ازوپ شماره 45
کشاورز ثروتمندی که می‌دانست چند روزی بیش‌تر زنده نیست، از پسرهایش خواست که پیش او بیایند. کشاورز به پسرهای خود گفت: «به چیزی که می‌گویم، توجه کنید. به این زمین که سال‌هاست به خانواده‌ی ما تعلق دارد، دل نبندید. در بخشی از آن گنجی پنهان شده، ولی به‌درستی نمی‌دانم کجای آن است. اما شما آن را می‌توانید...
کشاورز و ماهی‌خوار- افسانه‌های ازوپ شماره 44
تعدادی ماهی‌خوار کشاورزی را دیدند که مزرعه را شخم می‌زد. آن‌ها با حوصله کشاورز را نگاه می‌کردند که پس از شخم زدن زمین، دانه می‌کاشت. ماهی‌خوارها گمان کردند مهمانی در پیش دارند. از این رو پس از این که کشاورز دانه‌ها را در زمین کاشت و به خانه رفت، به‌سوی مزرعه کشاورز پرواز کردند و تا می‌توانستند دانه...
دو تا دیگ - افسانه‌های ازوپ شماره 43
دو تا دیگ، یکی فلزی و دیگری سفالی، روی اجاق بودند. روزی دیگ فلزی به دیگ سفالی پیشنهاد کرد باهم به دنیای بیرون بروند. ولی دیگ سفالی عذرخواهی کرد و گفت برای او عاقلانه‌تر است روی آتش اجاق باشد. دیگ سفالی گفت: «من به‌راحتی می‌شکنم، می‌دانی که من چه‌قدر شکننده هستم. کوچک‌ترین ضربه من را از میان می‌برد...
طاووس و ماهی‌خوار - افسانه‌های ازوپ شماره 42
طاووس با غرور بال‌هایش را باز کرد و با پهن کردن دُم پر زرق و برق‌دار خود در زیر نور آفتاب، خواست که ماهی‌خوار را تحت تاثیر قرار دهد. طاووس گفت: «نگاه کن! تو چه چیز قابل مقایسه‌ای با من داری؟ در پرهای من جلال و شکوه رنگین‌کمان جمع شده، در حالی که پرهای تو مثل گرد و غبار خاکستری هستند!» ماهی‌خوار بال...
گرگ و چوپان - افسانه‌های ازوپ شماره 41
مدت زیادی بود که گرگ در اطراف گله‌ی گوسفندان پرسه می‌زد و چوپان با احتیاط فراوان مراقبت می‌کرد که گرگ بره‌ها را با خود نبرد. ولی گرگ اصلا آسیبی به گوسفندان نمی‌رساند و به نظر می‌رسید که گرگ در نگه‌داری گوسفندها به چوپان کمک می‌کرد! سرانجام چوپان آن‌قدر به گرگ عادت کرد که فراموش کرد گرگ چه‌قدر بدجنس...
گربه، خروس و موش کوچولو - افسانه‌های ازوپ شماره 40
موش کوچولو که هیچ چیز از دنیا را ندیده بود، نخستین‌بار که خطر کرد، اندوهگین شد. این داستان ماجرایی است که موش کوچولو برای مادرش بازگو کرده است: «به‌آرامی قدم می‌زدم که به طرف حیاط چرخیدم و دو موجود عجیب دیدم. یکی از آن‌ها چهره‌ی بسیار مهربانی داشت، ولی دیگری وحشتناک‌ترین هیولایی بود که می‌توانی...
قاطر- افسانه‌های ازوپ شماره 39
قاطر که مدت زیادی استراحت کرده و غذای بسیار خوبی نیز خورده بود، احساس قدرت می‌کرد و سرش را بالا گرفته بود و با غرور می‌خرامید. قاطر با خودش می‌گفت: «شک ندارم که مادرم دونده‌ای اصیل بوده. این را به‌خوبی احساس می‌کنم.» عصر روز بعد که قاطر دوباره یراق شده بود و احساس افسردگی می‌کرد، با خودش گفت: «...
قصه قطره قطره جمع گردد، وانگهی دریا شود به روایت کتابک
قصه‌ی آش نذری بی‌بی‌ترنج هنوز آفتاب نزده بود که خروس از توی باغ بنا گذاشت به قوقولی قوقو کردن و یک صبح دیگر توی روستا شروع شد. حالا وقت آن بود که بابا‌رحیم و بی‌بی‌‌ترنج از خواب بیدار شوند؛ حتمی مرغ‌ و خروسِ توی مرغ‌دانی منتظر بودند که کسی بیاید و به آن‌ها دانه بدهد. مامان‌ترنج چارقد سفیدش را سرش...
خر و ملخ - افسانه‌های ازوپ شماره 38
یک روز خری در چراگاه می‌گشت که چند ملخ را دید. ملخ‌ها با خوش‌حالی روی علف‌ها جیرجیر می‌کردند. خر با تعجب به آواز ملخ‌ها گوش کرد. آواز آن‌ها آن‌قدر شاد بود که خر احساساتی شد و آرزو کرد کاش مانند ملخ‌ها بتواند بخواند. خر محترمانه از ملخ‌ها پرسید: «این صدای زیبای شما از کجاست؟ آیا خوراکی مخصوص یا شهد...
گرگ و بز - افسانه‌های ازوپ شماره 37
گرگ گرسنه به‌دنبال بزی بود که نوک صخره‌ای در حال جست وخیز بود، جایی که پنجه‌ی گرگ به آن نمی‌رسید. گرگ که وانمود می‌کرد نگران سلامت بز است، فریاد زد: «آن‌جا برای تو خیلی خطرناک است،  اگر بیفتی! لطفا به حرفم گوش کن و پایین بیا! این‌ پایین  بهترین چیزها را می‌توانی پیدا کنی، خوش‌مزه‌ترین علف‌های این...
سگ در آخور- افسانه‎های ازوپ شماره 36
سگ در آخوری که پُر از علف‌های خشک بود، خوابش بُرده بود. گله‌ی گاوهای خسته و گرسنه که از مزرعه برگشتند، سگ را بیدار کردند. سگ عصبانی شد و به گاو‌ها اجازه نداد به آخور نزدیک شوند و طوری دندان‌هایش را نشان می‌داد که انگار آخور پُر از گوشت و استخوان است! گاوها با بیزاری به سگ نگاه می‌کردند که یکی از آن...
خرس و زنبور - افسانه‌های ازوپ شماره 35
خرسی در جنگل به‌دنبال نشانه‌های روی درخت‌هایی بود که به زمین افتاده بودند، جایی که زنبورها در آن عسل مخفی کرده بودند. خرس بادقت دماغش را نزدیک تنه‌ی درختی برد تا بداند زنبورها در کندوی‌شان هستند یا نه. در همان هنگام، دسته‌ای زنبور با شهد فراوان از مزرعه‌ی شبدر برمی‌گشتند که خرس را دیدند. آن‌ها که...
خرگوش، راسو و گربه - افسانه‌های ازوپ شماره 34
خرگوش که برای خوردن شبدر از لانه‌اش بیرون رفت،  فراموش کرد در را قفل کند. پس راسو به‌آرامی وارد لانه‌ی خرگوش شد. هنگامی که خرگوش به لانه‌اش برگشت، راسو را دید که در لانه‌ی او نشسته، دماغش را از در بیرون گذاشته است و هوای تمیز بیرون را تنفس می‌کند. خرگوش،  (در حد یک خرگوش) بسیار عصبانی شد و از راسو...
وادل عاشق برفه!
وادل یک اردک تپلی بود، با پرهای سفیدبرفی، پاهای پره‌دار، و نوک نارنجی روشن. اون با بیشتر اردک‌های توی آبگیر تفاوت داشت. موقعی که اردک‌های دیگه با سرعت حرکت می‌کردن، اون  آروم راه می‌رفت و با هر قدم، به عقب و جلو، و به این طرف و اون طرف خم می‌شد. در یک روز آفتابی زمستون، وادل مثل همیشه داشت توی...
آبتنی پرندگان، قصه صوتی
مگان توی حیاط پشتی، یک تشتک آب برای پرنده‌ها گذاشته بود. پرنده‌های بسیاری به سراغ این تشتک می‌اومدن تا آب بنوشن یا توی اون، آبتنی کنن و بال و دمشون رو بشورن. پرنده‌های قرمز، پرنده‌های سیاه، پرنده‌های زرد و پرنده‌های آبی، هر روز اونجا پیداشون می‌شد. کار مگان هم این بود که هفته‌ای یک بار، تشتک رو پر...
اون نمی‌تونه!
جغد گفت: «اون دختره رو نگاه کنین. من هر روز می‌بینمش که با مادرش میاد جای صندوق پست. امروز تنهاست و یک نامه هم تو دستشه که می‌خواد پست کنه. من می‌گم نمی‌تونه پستش کنه. آخه قدش خیلی کوتاهه.» کرکس گفت: «من می‌گم می‌تونه. حالا دیگه قدش بلند شده. مادرش از مدت‌ها پیش باید بهش اجازه می‌داد که اون خودش...
تابستون‌ها به نظرت چطوره؟، قصه صوتی
جین روی کندهٔ درخت نشست و به یک زنبور نگاه کرد: «من تابستون رو خیلی دوست دارم … تابستون رو دوست دارم … زنبور و چمن رو دوست دارم … گل و آفتاب رو دوست دارم …» جیم کنار جین نشست: «من زمستون رو دوست دارم … برف و یخ و آدم برفی و برف‌بازی رو دوست دارم …» «برای چی از هوای سرد خوشت میاد؟ اینجا تو اسکاتلند...