قصه‌های کودکانه

در این برگه مجموعه‌ای از قصه‌های کودکانه گردآوری شده است که شما می‌توانید برای فرزند خود بخوانید.

داستان یا قصه به نثری گفته می‌شود که روایتی تخیّلی در آن نقل می‌شود. داستان شامل انواع رمان، داستان کوتاه و داستانک می‌باشد. داستان از انواع ادبی است، شامل آثاری که از تخیّل نویسنده خلق شده است و حوادث و شخصیت‌های آن واقعیت ندارند. قصّه معمولاً روایتی است از کارهای آدم‌ها که راست پنداشته می‌شود. در هيچ عصری انسان بی نياز از داستان نخواهد شد، زيرا كه داستان‌ها در زندگی انسان‌ها دارای جنبه‌های پندآموز و عبرت انگيز می‌باشند و به نوعي درس زندگی و تجربه‌ی بهتر زيستن را به انسان می‌آموزند.

آش سنگ
غروب یکی از روزهای سرد و بارانی، پیرمردی از راهی می‌گذشت. او از راه دوری می‌آمد سرتاپایش از باران خیس شده بود. گرسنه بود فکر می‌کرد چه بکند و به کجا پناه ببرد. ناگاه از دور چشمش به روشنایی پنجره‌ی خانه‌ای افتاد. خوشحال شد. با قدم‌های بلند به‌سوی آن خانه رفت. جلو در خانه که رسید، در زد و از صاحب‌...
کلاغ لجباز
یکی بود، یکی نبود. مردی بود اویار (آبیار). که مال و پول زیاد داشت، یک پسر هم داشت که مهرک نامش بود. این پسر یکی یک دانه، عزیز دُردانه و خیلی ساده و بی شیله پیله بود. وقتی که پا به سال گذاشت و ریش و پشم درآورد، پدرش براش یک زنی گرفت، که هم چیز فهم بود و هم زبر و زرنگ. اویاره زندگی خوشی می‌گذراند و...
چل گیس
حالا داستان «چل گیس» را برای شما نقل می‌کنم، قصه‌ی «چل گیس و جهان تیغ» شنیدنی است. در خارج از ایران در آن جاهایی که زبانشان فارسی است، این افسانه‌ی باستانی را می‌دانند. در بخارا و سمرقند و تاجیکستان این قصه را به اسم «رابعه‌ی چل گزه موی» نقل می‌کنند و چون این داستان هم مثل سایر داستان‌های قدیمی چند...
اردک‌های وحشی
لوری جلو پنجره ایستاد. به آسمان نگاه کرد. آسمان آبی و صاف بود. باد ملایمی می‌وزید. برگ‌های زرد درخت‌ها در هوا می‌رقصیدند و به زمین می‌افتادند. لوری با خودش گفت: «پاییز آمده است. بعد ناگهان به یاد اردک‌های وحشی افتاد. به یاد آورد که چند روز دیگر، در یک سپیده دم زیبا، اردک‌های وحشی به جزیره‌ی آن‌ها...
ماه پیشانی
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. مردی بود یک زن داشت که خیلی خاطرش را می‌خواست. از این زن دختری پیدا کرد، خیلی قشنگ و پاکیزه. اسمش را گذاشتند شهربانو. وقتی که شهربانو بزرگ شد او را فرستادندش مکتب خانه، پهلوی ملا باجی. گاهی که ملا باجی از بچه‌ها چیزی می‌خواست یا موسم نذر و نیاز، براش...
پاهای باد
وقتی که «بادپا» وارد قصر شد، همه‌ی پیک‌های پادشاه در آنجا جمع بودند. بادپا آهسته به کناری رفت و ایستاد. امیدوار بود که پیک‌های دیگر او را نبینند. ولی چشم یکی از پیک‌ها به او افتاد. به دیگران گفت: «نگاه کنید! نگاه کنید! بادپا آمده است!» پیک دیگری گفت: «حتماً امیدوار است که پادشاه بازهم او را برای...
سال
مادر توی اتاق نشسته بود. داشت خیاطی می‌کرد. منوچهر و مینا داشتند توی حیاط بازی می‌کردند. ناگهان توی اتاق آمدند. منوچهر گفت: «مادر، مینا می‌گوید که سال چهار فصل دارد. من می گویم که سال دوازده ماه دارد. حرف کدام یک از ما درست است؟» مادر خندید و گفت: «حرف هر دوتای شما درست است. حرف تو درست است و حرف...
کدو قلقله زن
یکی بود، یکی نبود، یک پیرزن بود سه تا دختر داشت. یکی از یکی خوشگل‌تر، همه را هم شوهر داده بود. یک روز از دوک ریسی و تنهایی خسته شد، هوس کرد برود خانه‌ی دختر کوچکش که تازه به خانه‌ی بخت فرستاده بودش، چند روزی آنجا بماند. به دختره پیغام داد: «من شب جمعه می‌آیم آنجا، یک چیزی بپز که باب دندان من باشد....
قصه‌ای قشنگ‌تر از قصه‌های مادربزرگ
تابستان بود. هوا گرم بود. درخت‌ها سبز بودند. یک روز صبح زود علی از اتاق بیرون آمد. خواهر بزرگش، مهشید، را دید. علی پنج سال داشت و مهشید هفت سال. علی دید که مهشید کنار باغچه نشسته است. دید که مهشید دارد چیزی را در باغچه پنهان می‌کند. پیش مهشید رفت. از او پرسید: «مهشید، چه چیزی توی باغچه پنهان کردی...
پری آتش
مریم نه سال داشت و خواهرش فاطمه دو سال. آن‌ها با مادرشان در دهی زندگی می‌کردند. مریم عصرها بعد از تعطیل مدرسه در خانه می‌ماند و از فاطمه نگهداری می‌کرد. مادرش هم پهلوی زنی که خیاط ده بود می‌رفت و تا غروب باهم خیاطی می‌کردند. آن شب یکی از شب‌های آخر زمستان بود. برف زیاد و قشنگی همه‌جا نشسته بود. عید...
طلسم وحشت
کارلو، دوست ایتالیایی من، مدتی بی آنکه چیزی بگوید نگاهم کرد و بعد گفت: «ببین دوست من، من حافظه‌ی خوبی ندارم و داستان سرای خوبی هم نیستم. از آن همه افسانه که در دوران کودکیم شنیده‌ام، فقط یکی به یادم مانده است. حالا که تو اصرار داری، آن افسانه را همان طور که از پدر بزرگم شنیده‌ام، برایت می گویم. نام...
نمکی
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. پیرزنی بود هفت تا دختر رسیده‌ی قد و نیم قد داشت. هفتمی که از همه خوشگل‌تر بود اسمش نمکی بود. این‌ها کنار شهر، توی خانه‌ای زندگی می‌کردند که هفت تا در داشت. هر شب نوبت یکی از این دخترها بود که وقتی می‌خواهند بخوابند درها را وارسی کند و ببندد. یک شب که نوبت...
مهربان
لاک پشت کوچک، پسر سرخپوست، جلو خانه‌شان نشسته بود. غصه دار بود. با خودش می‌گفت: «عقاب پیر از دست من اوقاتش تلخ است.» عقاب پیر معلم لاک پشت کوچک و چند تا پسر دیگر بود. از وقتی که آن پسرها پنج ساله شده بودند، عقاب پیر معلم آن‌ها شده بود. حالا آن‌ها هر یک ده سال داشتند. لاک پشت کوچک می‌دانست که چند...
گربه‌ی زرد
خورشید هنوز سَر نزده بود. علی آقا داشت نان می‌پخت. گربه‌ی زردی توی دکان نانوایی آمد. خودش را به پاهای علی آقا مالید. علی آقا به گربه نگاه کرد و گفت: «به به! سلام، مو طلایی، صبر کن، همین حالا یک نان برایت می‌پزم. رنگ آن مثل رنگ موهای تو طلایی می‌شود. آن وقت من صبحانه‌ی تو را می‌دهم.» نان پخته شد....
شاه و وزیر
روزی بود، روزگاری بود. شهری بود، شهریاری بود. زنی داشت که در خوشگلی لنگه نداشت. هم پادشاه او را دوست می‌داشت و هم او برای شاه دلش غش و ضعف می‌رفت. این پادشاه یک وزیری داشت خیلی بدچشم و بدجنس که گلویش پهلوی زن پادشاه گیر کرده بود. اما جرأت اینکه این راز را به کسی بروز بدهد نداشت، برای اینکه می‌دانست...
هدیه‌ای برای مادربزرگ
روز اول آذر بود. آن روز برای نازی روز خیلی خوبی بود. نازی وقتی که از مدرسه به خانه آمد، مادر بزرگش را در خانه دید. مادر بزرگ نازی در ده زندگی می‌کرد. نازی و مادرش هر تابستان پیش او می‌رفتند ولی مادر بزرگ خیلی کم به شهر می‌آمد. نازی خودش را در آغوش مادر بزرگ انداخت. او را بوسید و بوسید. از خوشحالی...
آجر گُلی
دور باغ قشنگی، یک دیوار آجری قشنگ کشیده بودند، این دیوار از صدها آجر درست شده بود. آجرهای دیوار همه زرد بودند. فقط یکی از آن‌ها کمی قرمز رنگ بود. برای همین بود که آجرهای دیگر اسم این آجر را گذاشته بودند آجر گُلی. آجرها می‌توانستند باغ قشنگ را تماشا کنند. می‌توانستند خیابان قشنگی را که کنار آن باغ...
بادکنک ویدا
توی یک کوچه‌ی قشنگ، سه تا دختر و سه تا پسر قشنگ زندگی می‌کردند. اسم دخترها پروانه و پری و ویدا بود. اسم پسرها پرویز و ناصر و منصور بود. همه‌ی این بچه‌ها باهم دوست بودند. وقتی که مادرها و پدرهایشان اجازه می‌دادند، توی کوچه می‌آمدند و بازی می‌کردند. یک روز مرد بادکنک فروشی به کوچه‌ی آن‌ها آمد. بادکنک...
پری چشم آبی و پیشی کوچولو
روزی بود، روزگاری بود. در جایی دور جنگل خیلی خیلی بزرگی بود. این جنگل پر بود از درخت‌های سبز و قشنگ و حیوان‌های کوچک و بزرگ. در این جنگل چند تا پری هم زندگی می‌کردند. همه‌ی پری‌ها قشنگ بودند و بال‌های زیبایی مثل بال پروانه داشتند. ولی یک پری کوچک بود که از همه‌ی پری‌ها قشنگ‌تر بود. این پری چشم‌های...
گوسفندی
یکی بود، یکی نبود. پادشاهی بود یک پسر داشت، خیلی عاقل و کاردان. روزی هوس بلوک[۱] گردشی به کله‌اش زد! پسر را صدا زد و گفت: «ای فرزند! ما می‌خواهیم چند صباحی تو مُلک مان گردش بکنیم. زهر چشمی از رعیت بگیریم، مردم را سرکیسه کنیم بلکه خزانه را پر کنیم. تو باید بعد از من بیدارکار باشی و سر موقع اگر من...