قصه‌های کودکانه

در این برگه مجموعه‌ای از قصه‌های کودکانه گردآوری شده است که شما می‌توانید برای فرزند خود بخوانید.

داستان یا قصه به نثری گفته می‌شود که روایتی تخیّلی در آن نقل می‌شود. داستان شامل انواع رمان، داستان کوتاه و داستانک می‌باشد. داستان از انواع ادبی است، شامل آثاری که از تخیّل نویسنده خلق شده است و حوادث و شخصیت‌های آن واقعیت ندارند. قصّه معمولاً روایتی است از کارهای آدم‌ها که راست پنداشته می‌شود. در هيچ عصری انسان بی نياز از داستان نخواهد شد، زيرا كه داستان‌ها در زندگی انسان‌ها دارای جنبه‌های پندآموز و عبرت انگيز می‌باشند و به نوعي درس زندگی و تجربه‌ی بهتر زيستن را به انسان می‌آموزند.

غوزه
بچه‌ها! «باد آورده را باد می‌برد». این مثل را شنیده‌اید؟ اگر شنیده‌اید پس داستانش را هم بشنوید: گنجشکی بود، بالای دیوار بلندی لانه داشت. روزی توی بیابان دنبال آب و دانه می‌گشت، که باد از پنبه زار یک پنبه دانه آورد و جلوش بر زمین زد. گنجشک زود آن را به نوکش گرفت و برد توی لانه‌اش، به همسایه‌اش نشان...
شیر شکر
یکی بود، یکی نبود. خارکنی بود، که خری داشت. هر روز به دشت و بیابان می‌بردش. خار بارش می‌کرد، کار از گرده‌اش می‌کشید، آخر شب هم یک مشت کاه پاک نکرده جلوش می‌ریخت. خر از این زندگی به ستوه آمد. رفت توی این فکر که چه جور ریشش را از چنگ خارکن در بیاورد؟ عقلش به اینجا قد داد که دیگر کاه نخورد و خودش را...
خروسک پریشان
اهالی گیلان این افسانه را این طور می گویند: «مرغ و خروسی باهم در جنگل می‌گشتند، شغال آمد و مرغ را گرفت و خورد، و خروس تنها ماند. از غصه پرهای خود را کند و به گوشه‌ای نشست. کلاغی به او رسید گفت: «چرا پریشانی؟» گفت: «مرغک را شغال خورد، خروسک پریشان شده» کلاغ هم پرهایش را ریخت. درخت چنار از کلاغ پرسید...
ناهاری برای چهل پسر عمو
روزگاری در سرزمین هندوستان، در ایالات کُجرات، مردی زندگی می‌کرد که «بالوشا» نام داشت. بالوشا مردی پولدار، ولی خسیس و ترسو بود. دلش نمی‌خواست حتی یک شاهی از پول‌هایش را خرج کند. بالوشا چهل پسر عموی فقیر داشت ولی هیچ یک از این پسر عموها حتی خانه‌ی بالوشا را هم ندیده بود. روزی بالوشا از کنار نخلستانی...
دُرنای سفید تنها
«هر سال درست روز اول بهار، دُرنای تنهای کوه‌های قفقاز، از پناهگاه زمستانیش از میان ابرهای قله‌ی کوه، پروازکنان پایین می‌آید. از حرکت بال‌های او موجی از گرما به وجود می‌آید. این گرما سبب می‌شود که گیاهان کوه سر از خواب زمستانی بردارند. درنای سفید و تنها پروازکنان می‌آید تا به آبگیر ته دره برسد. در...
میان پیغمبرها جرجیس را پیدا کرده
گویند روباهی خروسی را ربود. خروس در دهان روباه گفت: حال که از خوردن من چشم‌ نپوشیدی، نام نبی یا ولی را برزبان ران تا مگر به حرمت آن، سختی جان کندن بر من آسان آید و قصد خروس آن بود که روباه دهان به گفتن کلمه‌ای بگشاید و او بگریزد. روباه دندان‌ها را برهم فشرده، جرجیس را نام برد.
حمام داشتیم بچه‌ها خوردند
یکی از مردمان شهر در قریه‌ای فرود آمد. بامداد صاحب‌خانه پرسید که: آیا شما حمام دارید؟؟ مرد نزد زن رفته بدو گفت: مهمان از ما حمام خواهد، آیا تو دانی حمام چه‌باشد؟ زن نیز در فکر فرو رفته معنی کلمه ندانست و گفت: به مهمان بگوی حمام داشتیم ولی امروز صبح بچه‌ها خوردند.
آقا گفته هفت انداز بپزید
بازرگانی از غلام به بانو پیام فرستاد تا برای شب شش‌انداز پزد. غلام که تا آن‌روز نام این خورش را نشنیده‌ بود، گمان برد شش‌انداز غذایی به کفاف شش شخص باشد. مرم خانه را پیش خود شماره کرد، هفت تن برآمدند. اندیشید که خواجه به‌عمد غلام را به‌حساب نیاورده و بر غم او خاتون را گفت: آقا فرموده هفت انداز...
آی صاحب بزغاله
مردی برغاله‌ای یافت. به او گفتند: واجب است در معابر ندا دهی تا اگر مالکی دارد، بیاید و گم گشته خویش بستاند، مرد در شوارع فریاد می‌زد: آی صاحب..... و آهسته می‌گفت: بزغاله!! و مقصودش این بود که هم به واجب شرعی عمل کرده‌ باشد و هم مالک بزغاله نشنود. 
مجموعه ۴۸ داستان ناطق، شرکت سوپراسکوپ
شرکت «۴۸ داستان» (سوپر اسکوپ) در سال ۱۳۵۸ با هزینه شخصی بنیان‌گذار آن «علیرضا اکبریان» تأسیس شد. هدف نخست این شرکت آموزش زبان انگلیسی از راه انتشار داستان‌های ناطق به زبان‌های انگلیسی و فارسی بود اما بعد از بازنویسی و آهنگسازی داستان «گرگ بد گنده»، اکبریان بر روی ادبیات و آثار ایرانی تمرکز شد....
گاوهای جنگجو و قورباغه - افسانه‌های ازوپ شماره 47
دو گاو خشمگین در مزرعه‌ی کنار باتلاق باهم می‌جنگیدند. قورباغه‌ی پیر که در باتلاق زندگی می‌کرد، از جنگ خشم‌آلود گاوها به‌خود لرزید. قورباغه‌ی جوان پرسید: «از چه می‌ترسی؟ » قورباغه‌ی پیر پاسخ داد: «نمی‌بینی؟ ! آن گاوی که کتک می‌خورد، داخل باتلاق می‌افتد و با سُم‌های بزرگش قورباغه‌ها را می‌کشد.»...
غاز و تخم طلایی - افسانه‌های ازوپ شماره 46
مرد روستایی شگفت‌انگیزترین غازی را داشت که بتوانید تصور کنید؛ او هر روز که به لانه‌ی غاز سر می‌زد، با تخمی زیبا، براق و طلایی آن‌ روبه‌رو می‌شد. مرد روستایی تخم‌ طلای غازش را به بازار می‌برد و آن‌ را می‌فروخت و بسیار زود، پولدار شد. طولی نکشید که حوصله‌ی مرد روستایی از دست غازش سر رفت، زیرا غاز او...
کشاورز و پسران او - افسانه‌های ازوپ شماره 45
کشاورز ثروتمندی که می‌دانست چند روزی بیش‌تر زنده نیست، از پسرهایش خواست که پیش او بیایند. کشاورز به پسرهای خود گفت: «به چیزی که می‌گویم، توجه کنید. به این زمین که سال‌هاست به خانواده‌ی ما تعلق دارد، دل نبندید. در بخشی از آن گنجی پنهان شده، ولی به‌درستی نمی‌دانم کجای آن است. اما شما آن را می‌توانید...
کشاورز و ماهی‌خوار- افسانه‌های ازوپ شماره 44
تعدادی ماهی‌خوار کشاورزی را دیدند که مزرعه را شخم می‌زد. آن‌ها با حوصله کشاورز را نگاه می‌کردند که پس از شخم زدن زمین، دانه می‌کاشت. ماهی‌خوارها گمان کردند مهمانی در پیش دارند. از این رو پس از این که کشاورز دانه‌ها را در زمین کاشت و به خانه رفت، به‌سوی مزرعه کشاورز پرواز کردند و تا می‌توانستند دانه...
دو تا دیگ - افسانه‌های ازوپ شماره 43
دو تا دیگ، یکی فلزی و دیگری سفالی، روی اجاق بودند. روزی دیگ فلزی به دیگ سفالی پیشنهاد کرد باهم به دنیای بیرون بروند. ولی دیگ سفالی عذرخواهی کرد و گفت برای او عاقلانه‌تر است روی آتش اجاق باشد. دیگ سفالی گفت: «من به‌راحتی می‌شکنم، می‌دانی که من چه‌قدر شکننده هستم. کوچک‌ترین ضربه من را از میان می‌برد...
طاووس و ماهی‌خوار - افسانه‌های ازوپ شماره 42
طاووس با غرور بال‌هایش را باز کرد و با پهن کردن دُم پر زرق و برق‌دار خود در زیر نور آفتاب، خواست که ماهی‌خوار را تحت تاثیر قرار دهد. طاووس گفت: «نگاه کن! تو چه چیز قابل مقایسه‌ای با من داری؟ در پرهای من جلال و شکوه رنگین‌کمان جمع شده، در حالی که پرهای تو مثل گرد و غبار خاکستری هستند!» ماهی‌خوار بال...
گرگ و چوپان - افسانه‌های ازوپ شماره 41
مدت زیادی بود که گرگ در اطراف گله‌ی گوسفندان پرسه می‌زد و چوپان با احتیاط فراوان مراقبت می‌کرد که گرگ بره‌ها را با خود نبرد. ولی گرگ اصلا آسیبی به گوسفندان نمی‌رساند و به نظر می‌رسید که گرگ در نگه‌داری گوسفندها به چوپان کمک می‌کرد! سرانجام چوپان آن‌قدر به گرگ عادت کرد که فراموش کرد گرگ چه‌قدر بدجنس...
گربه، خروس و موش کوچولو - افسانه‌های ازوپ شماره 40
موش کوچولو که هیچ چیز از دنیا را ندیده بود، نخستین‌بار که خطر کرد، اندوهگین شد. این داستان ماجرایی است که موش کوچولو برای مادرش بازگو کرده است: «به‌آرامی قدم می‌زدم که به طرف حیاط چرخیدم و دو موجود عجیب دیدم. یکی از آن‌ها چهره‌ی بسیار مهربانی داشت، ولی دیگری وحشتناک‌ترین هیولایی بود که می‌توانی...
قاطر- افسانه‌های ازوپ شماره 39
قاطر که مدت زیادی استراحت کرده و غذای بسیار خوبی نیز خورده بود، احساس قدرت می‌کرد و سرش را بالا گرفته بود و با غرور می‌خرامید. قاطر با خودش می‌گفت: «شک ندارم که مادرم دونده‌ای اصیل بوده. این را به‌خوبی احساس می‌کنم.» عصر روز بعد که قاطر دوباره یراق شده بود و احساس افسردگی می‌کرد، با خودش گفت: «...
قصه قطره قطره جمع گردد، وانگهی دریا شود به روایت کتابک
قصه‌ی آش نذری بی‌بی‌ترنج هنوز آفتاب نزده بود که خروس از توی باغ بنا گذاشت به قوقولی قوقو کردن و یک صبح دیگر توی روستا شروع شد. حالا وقت آن بود که بابا‌رحیم و بی‌بی‌‌ترنج از خواب بیدار شوند؛ حتمی مرغ‌ و خروسِ توی مرغ‌دانی منتظر بودند که کسی بیاید و به آن‌ها دانه بدهد. مامان‌ترنج چارقد سفیدش را سرش...