قصه‌های کودکانه

در این برگه مجموعه‌ای از قصه‌های کودکانه گردآوری شده است که شما می‌توانید برای فرزند خود بخوانید.

داستان یا قصه به نثری گفته می‌شود که روایتی تخیّلی در آن نقل می‌شود. داستان شامل انواع رمان، داستان کوتاه و داستانک می‌باشد. داستان از انواع ادبی است، شامل آثاری که از تخیّل نویسنده خلق شده است و حوادث و شخصیت‌های آن واقعیت ندارند. قصّه معمولاً روایتی است از کارهای آدم‌ها که راست پنداشته می‌شود. در هيچ عصری انسان بی نياز از داستان نخواهد شد، زيرا كه داستان‌ها در زندگی انسان‌ها دارای جنبه‌های پندآموز و عبرت انگيز می‌باشند و به نوعي درس زندگی و تجربه‌ی بهتر زيستن را به انسان می‌آموزند.

شکار بزرگ تیم
تیم و پدرش می‌خواستن به ماهیگیری برن. تیم باید روی زانو می‌نشست و با دست، زمین رو می‌کند تا کرم پیدا کنه. بالاخره ده تا کرم پیدا کرد و اون‌ها رو توی یک قوطی گذاشت. پدر گفت: «تیم، دیگه وقت رفتنه. تو که کرم داری، نه؟» پدر هم یک قوطی کرم داشت. «من که دیگه نمی‌تونم صبر کنم … می‌خوام برم و از رودخونه...
برام ماهی بیارین!
پیتر، پت و پنی، روی صخره‌های شمال غربی اسکاتلند زندگی می‌کردن. تمام روز، اون‌ها مدام از صخره‌ها به دریا و از دریا به روی صخره‌ها پرواز می‌کردن. یک روز،پنی خمیازه‌ای کشید و پرهاش رو تکون داد: «از این همه پرواز تکراری دیگه خسته شده‌ام. از این به بعد ازتون می‌خوام که هر کدومتون برام یک ماهی بیارین. من...
دُم دِیزی
وقتی که خورشید غروب کرد، دیزی داشت روی شاخه‌اش به عقب و جلو تاب می‌خورد. وقتی که خورشید ناپدید شد، آسمون پر شده بود از رنگ‌های قرمز، زرد، نارنجی، و صورتی. دیزی معمولاً روزها می‌خوابید و شب که می‌شد برای بازی و غذاخوردن، بیرون می‌رفت. خواست دمش رو که به شاخه قلاب کرده بود باز کنه، اما نشد! دمش انگار...
جرج شنا کردن یاد می‌گیره
جرج پرسید: «مامان! امروز شناکردن بهم یاد می‌دی؟ من که حالا دیگه بزرگ شده‌ام.» مادرش لبخند زد: «پسرم تو هنوز یک لاکپشت کوچولویی. هنوز خیلی چیزها هست که باید یاد بگیری. … اما فکر می‌کنم اشکالی نداشته باشه که بری توی آبگیر و یک شنای کوچولو بکنی.» جرج گفت: «خیلی ممنون مامان!» و به دنبال مادر، به طرف آب...
یک استخوان به سگ بدین
بازیگوش‌ترین گربه در اون دور و بر، ببری بود. ببری پروانه‌ها رو دنبال می‌کرد و ساعت‌ها می‌نشست و به صدای قناری‌هایی که توی قفس پرنده‌های خانم تابلر می‌خوندن، گوش می‌داد. ببری دنبال موش‌ها نمی‌کرد؛ در عوض به اون‌ها خرده‌پنیر می‌داد. یک روز، ببری دور و بر سطل‌های زباله می‌دوید و دنبال کلهٔ ماهی یا ته‌...
تاویش در باغستان
تاویش دور باغ پشتی می‌دوید و دمش رو تکون می‌داد. صاحبش نیال پرسید: «چی شده که اینقدر بالا و پایین می‌پری؟ ما که جایی نمی‌ریم … می‌خوایم بریم یک‌کم سیب بچینیم.» تاویش دست‌های نیال رو لیسید. اون، رفتن به باغستان رو خیلی دوست داشت. فقط در پاییز و در فصل چیدن سیب‌ها بود که اون می‌تونست به باغستان بره....
اون درخت چقدر بزرگه؟
بونی به نوک درخت بلوط نگاه کرد: «چرا بعضی از درخت‌ها اینقدر بلندن و بقیه‌شون اینطوری نیستن؟» بابا گفت: «بلوط، درخت بزرگیه. نخل، درخت بلندیه. بیشتر وقت‌ها، درخت هر چه عمرش بیشتر باشه، بزرگتر می‌شه.» بعد به نهال کوچکی که تازه کاشته بودن نگاه کرد و گفت: «این درخت رو می‌بینی؟ تازه توی همین هفته بود که...
خرس رنگین‌کمان
سال‌های سال پیش و در سرزمینی بسیار دور، خرسی به نام آیسیس زندگی می‌کرد. پشم تن آیسیس مثل برف، سفید بود. بعضی روزها می‌شد که آیسیس، پشم سفیدش رو دوست نداشت. یعنی این پشم سفید براش خسته‌کننده شده بود. یکی از همین روزها، آیسیس روی یک کندهٔ درخت نشسته بود و به همهٔ پرنده‌ها و حیوون‌هایی که به این طرف و...
قصه یک کلاغ چهل کلاغ به روایت کتابک
قصه‌ی جوجه‌کلاغ‌ ریزه‌میزه و درخت خرمالو یک روز عصر پاییزی مریم‌گلی و مامان توی حیاط نشسته بودند و داشتند از خرمالوهای دست‌چین باغچه می‌خوردند، که یک‌دفعه‌ای کلاغ کوچولویی از بالای درخت خرمالو روی زمین افتاد. مریم‌گلی با دیدن این صحنه خرمالویش را گذاشت توی بشقاب، از جایش بلند شد و رفت تا ببیند چه...
گاو نر و چرخ‌های ارابه  - افسانه‌های ازوپ شماره 31
دو گاو ارابه سنگین را در راهِ گِلی روستا به دنبال خود می‌کشیدند. آن دو همه‌ی توان‌شان را به‌کار می‌بردند تا ارابه را بکِشند و هیچ شکایت و صدایی نمی‌کردند. با آن که چرخ‌های ارابه در مقایسه با کاری که گاوها انجام می‌دادند، کار سختی نبودند، در هربار چرخیدن، ناله و غژوغژ می‌کردند. گاوهای بیچاره با همه...
خر و صاحب آن  - افسانه‌های ازوپ شماره  30
خری در راهی می‌رفت که به‌سوی دامنه کوه کج شد. ناگهان به ذهن نادانش رسید که راهش را ادامه دهد. او اصطبل را در دامنه کوه می‌دید و به نظرش کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به آن‌جا این بود که از لبه نزدیک‌ترین صخره رد شود. می‌خواست بپرد که صاحبش دُم آن را گرفت و کوشش کرد خر را به عقب بکِشد، ولی خر لجباز...
دسته‌ چوب‌های نازک - افسانه‌های ازوپ شماره 29
پدری چند فرزند پسر داشت که همیشه باهم درگیر بودند و دعوا می‌کردند. هیچ سخنی نیز کم‌ترین تأثیری بر آن‌ها نداشت. پدر در ذهن‌اش به نقشه‌ای کارساز فکر کرد تا پسرها ببینند که دعوا و تفرقه سبب بدبختی آن‌ها می‌شود. یک روز که برادرها دعوای بسیار شدیدی داشتند و هریک گستاخی می‌کرد، پدر به یکی از آن‌ها گفت تا...
بزغاله و گرگ  - افسانه‌های ازوپ شماره 28
چوپان برای اَسیب ندیدن بزغاله،‌ آن را روی بام کاهگلی سرپناهِ گوسفندان گذاشته‌ بود. بزغاله در لبه‌ی پشت‌بام در حال چرا بود که گرگ را دید. بزغاله بدون ترس، و برای خوش‌حالی خودش، گرگ را صدا زد و شروع به مسخره کردن گرگ کرد، زیرا می‌دانست که پنجه‌ها و دندان‌های گرگ به او نمی‌رسد. گرگ از آن پایین به...
هرکول و مرد کشاورز - افسانه‌های ازوپ شماره 27
پس از باران شدیدی که آمده‌بود، کشاورز با گاری‌اش در راه گِلی روستا می‌رفت. اسب‌ها به‌سختی بار گاری را در راه پُر از گل‌ولای می‌کشیدند، و هنگامی که یکی از چرخ‌های گاری در گِل گیر کرد، دیگر نتوانستند حرکت کنند. کشاورز با ناراحتی از گاری پیاده شد، کنار گاری ایستاد و به چرخ آن نگاه کرد، ولی برای بیرون...
پسرک و فندق - افسانه‌های ازوپ شماره 26
پسرک اجازه گرفته بود که چند تا فندق از درون کوزه‌ی فندق بردارد. اما او آن‌قدر فندق برداشته بود که مُشت پُر فندق خود را نمی‌توانست از کوزه بیرون بیاورد. پسرک نمی‌خواست فقط یک فندق بردارد، اما همه فندق‌ها را هم نمی‌توانست یک‌باره بردارد. پسر ناراحت و ناامید شروع کرد به گریه کردن. مادر به پسرش گفت: «...
عقاب و زاغ - افسانه‌های ازوپ شماره 25
عقاب با شتاب از آسمان پایین آمد، و بره‌ای را با چنگال‌هایش گرفت و با بال‌های قدرتمندش آن را به لانه‌اش بُرد. زاغ رفتار عقاب را دید و فکری به مغز کوچکش رسید که او هم آن‌قدر بزرگ و نیرومند است که کار عقاب را انجام بدهد. پس بال‌هایش را تکان داد و با سرعت به قوچی حمله کرد؛ اما هنگامی که خواست دوباره به...
سگ، خروس و روباه - افسانه‌های ازوپ شماره 24
سگ و خروس که دوستان بسیار خوبی بودند، آرزو داشتند جهان را ببینند. پس تصمیم گرفتند کشتزار را تَرک کنند و راه جاده‌ای را که به‌سوی جنگل می‌رفت، در پیش بگیرند. آن دو دوست راه درازی را با حال خوش و بدون هیچ ماجرایی طی کردند. شب که شد، خروس مثل همیشه، به‌دنبال جایی برای استراحت گشت. خروس در آن نزدیکی...
خرچنگ و مادرش - افسانه‌های ازوپ شماره 23
خرچنگ مادر به پسر کوچولویش گفت: «چرا به پهلو راه می‌روی؟ باید همیشه مستقیم راه بروی و پاهایت را به‌سمت بیرون بگذاری.» خرچنگ کوچولویِ حرف‌شنو، پاسخ داد: «مادر جان! به من نشان بده چگونه راه بروم، می‌خواهم یاد بگیرم.» خرچنگ پیر کوشش بسیار کرد که مستقیم راه برود، اما تنها مانند پسرش می‌توانست به پهلو...
لاک‌پشت و مرغابی‌ها  - افسانه‌های ازوپ شماره 22
خانه لاک‌پشت در پشت او است و هر اندازه کوشش کند خانه‌اش را نمی‌تواند رها کند. می‌گویند چون لاک‌پشت بسیار تنبل بوده و در خانه مانده و حتی در مهمانی جانوران هم شرکت نمی‌کرده، این‌طور تنبیه شده است. لاک‌پشت هنگامی که می‌دید پرنده‌ها با خوش‌حالی پرواز می‌کنند، خرگوش و موش‌خرمایی و همه جانوران به‌آسانی...
سوار بر بالن
پدر، دخترش جسی رو به همراه خودش بُرد تا سوار بالُنی به رنگ قرمز و زرد و آبی راهراه بشن. بالُن از زمین برخاست و در آسمون شناور شد. جسی از اون بالا، بر روی زمین، جنگل‌های کاج، غان و بلوط، و آبگیرها و رودخانه‌های زیبا رو می‌دید. آب برخی از آبگیرها اونقدر آبی و خُنک و نشاط‌آور به نظر می‌رسید که جسی دلش...